تبليغاتX
بودن و مجازی بودن - هنوز دلم گاهی برایت تنگ می‌شود، تو چطور؟
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

انا لله و انا اليه راجعون

حدود دوساعت پيش آزيتا فوت كرد، در ۳۲ سالگي.
نمي‌خواهم روضه‌اي بخوانم و يا نوحه‌اي سر دهم. روزگار نامرد نيست و دنيا هم بد جايي نيست (اگر بدش نكنيم). او رفته و من هنوز هستم، زماني هم من خواهم رفت و ديگران خواهند بود، اين اصل و رسم اساسي اين دنياست. اين نوشته اداي قولي است كه روزي به او دادم، قولي كه بعد از بسته شدن، چند بار محكم شد. 

***

سابقه آشناييمان خيلي نبود، چيزي حول و حوش يك سال، اندكي بيش يا اندكي كم، نمي‌دانم. اين طور شروع شد كه براي يك روز جمعه با دوستي قراري گذاشتيم، او گفت با دختر خانمي كه دستيارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روي هزل پرسيدم: «همكارتون خوشكله؟»
سري تكان داد و زمزمه كرد: «آره؛ سرطان داره». 
سيلي محكمي بود.
آن روز اولين ملاقات من و آزيتا بود. برخوردهاي اول من خيلي سرد و ناشيانه است، اين بار بدتر هم بود. نمي‌دانستم در چنين موقعيت‌هايي بايد چه رفتاري داشت، بنابر اين هيچ رفتاري نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه كارم مشغول شدم. ما معمولا افرادي با بيماري‌هاي مهلك و صعب‌العلاج را از دنياي زندگان بيرون مي‌دانيم، براي همين جلوي آن‌ها احساس خوشايندي نداريم.
اما اين بار اولين و آخرين باري بود كه نسبت به آزيتا چنين حسي داشتم. مي‌دانيد؟ نادر آدم‌ها هستند كه شخصيت‌شان بر حالشان مي‌چربد و او از اين دسته بود، نمونه اسطوره‌اي چنين شخصيت‌هايي حضرت سليمان است كه مي‌گويند تكيه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزي كه بالاخره سليمان و عصا سرنگون شدند – اطرافيان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشنايي‌مان مشغول مداوا و شيمي درماني بود. خبري كه از اطرافيان شنيده بودم، امكان نداشت كه او را مي‌ديديد و چنين چيزي را حدس مي‌زديد. با اين همه قهرمان نبود و قهرمان بازي هم در نمي‌آورد، بدون ادعا و شكايت زندگي‌اش را ادامه مي‌داد. رنج كمرشکن شيمي‌درماني را هم پاره‌اي از زندگي مي‌دانست.
عجبا كه او با مرگ دست و پنجه نرم‌ مي‌كرد، اما سال‌ها با تولد زيسته بود. درس مامايي خوانده و چند سالي در نقاط محروم مامايي كرده بود. روزي هم، به علتي كه درست برايم مشخص نشد، اين شغل را رها كرده بود.
مرگ انگار كافي نبود، او با زندگي هم دست‌ و پنجه نرم مي‌كرد، از بدو تولد. پدري نداشت، همچنين شوهري. تهران زندگي مي‌كرد و خانواده كم شمارش رشت بودند. آدمي سخت عزت‌مدار بود. گردنش را راست نگاه مي‌داشت و نان دست‌رنجش را مي‌خورد. تا زماني كه اسير بستر نشد، كار كرد، حروفچيني.
عمل جراحي و دوره شيمي درماني كه خاتمه يافت نوبت انتظار رسيد، انتظار مرگ يا زندگي. اما هيچ كدام از ما فكر نمي‌كرديم آزيتا رفتني باشد. آخر چطور ممكن بود؟ اگر از نزديك ديده بوديدش، درمي‌يافتيد كه چه مي‌گويم. حضوري بسيار قوي داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژي عجيبي در اطرافش مي‌پراكند. آدم گرفته‌اي چون مرا به زبان مي‌آورد، طوري كه هميشه با هم سر و كله مي‌زديم.
نرم‌نرمك موهايش كه ريخته بود مجددا روييد و ورم بيمارگونه بدن خوابيد. گاهي به زنگ مي‌زد، در چنين اوقاتي مي‌فهميدم حالش خوش نيست و مي‌خواهد درددلي كند، گوش مي‌كردم و سر به سرش مي‌گذاشتم. گاهي هم نصيحتم مي‌كرد، مي‌گفت كه تو زندگي نمي‌كني و خودت را هم دوست نداري. اي بسا درست مي‌گفت. دوستي‌اش قيمت داشت.
كم‌كمَك از حال و روز بيماري در آمد و شروع كرد به كاشانه‌اي ساختن. درست به زيبايي و ظرافت يك پرنده، ذره به ذره و طبق غريزه‌اي كه در نهادش بود. خانه‌اي گرفت و به كهنه بودنش اعتنايي نكرد، با سليقه‌ و آب‌دستي زنانه آن را آراست و در آن حيات دميد. هنر و نويسندگي را دوست داشت، دستي به قلم داشت و دستي به قلم مو. حتي يك‌بار عزم كرده بود كه در كنكور هنر شركت كند. شروع به ورزش كرد، استخر مي‌رفت. رايانه‌اي به اقساط خريد و با هوشي كه داشت پيشرفت خوبي كرد، و چون مي‌دانست كه گاهي از تماس‌هاي اطرافيانم براي رفع مشكلات رايانه‌اي‌شان كلافه مي‌شوم، هيچ گاه سر اين موضوع با من تماس نمي‌گرفت. گفتم كه، عزت نفسش عجيب بود.
با دوستي كه ذكرش را كردم، تصميم به هم دفتري گرفتيم. شروع كرديم به بازسازي دفتر، كه اوضاعي نامطلوب داشت. گاهي سر و كله آزيتا پيدا مي‌شد و مقداري به من مي‌خنديد و پيشنهاد مي‌داد، در عين درگيري من با كارگرهاي ساختمان شروع به طنز و نكته‌گيري مي‌كرد، پديده‌اي بود. 
در همين اثنا روزي به زنگ زد؛ «هادي! رفتم دكتر، بيماري‌ام برگشته». يكي از سخت‌ترين مكث‌هاي زندگي‌ام را كردم، بعد گفتم: «حالا كي ‌مي‌ميري؟» لهجه مشهدي‌‌ام و نوع برخوردم، خنداندش. يك ربعي سر به سر هم گذاشتيم. گاه سخت است كه مسير دلتان را يك طرفه و واكنشي عاطفي را مهار كنيد، اما نشدني نيست. در اين دنيا هيچ چيز نشدني نيست، جز گريز از مرگ.
نمي‌خواست دوباره گرفتار شيمي درماني و بيمارستان و طبيب شود. مي‌گفت دوست دارد به روستايي در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بميرد. سرطان به ريه و كبد حمله كرده بود، و نشانه‌اش سرفه‌هاي خشك و دردناكي بود كه رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود كه اجازه نمي‌داد هيچ كس به حال او ترحمي كند، قواره‌اش فراتر از اين‌ها بود. 
چند روز بعد به او پيشنهاد كردم كه وبلاگ بنويسد. «زن‌رشتي» اين طور متولد شد، وبلاگي كه آخرين لحظات زندگي آفريننده‌اش را منعكس مي‌كرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزيديم، آخر او رشتي بود. بدون اين‌كه بداند به سه چهار تا از حضرات ايميل زدم و خبر افتتاح اين وبلاگ را دادم، به غير از يكي ديگران اعتنايي نكردند و حتي پاسخ نامه‌ام را هم ندادند، ظاهرا برايشان مهم نبود. اين وبلاگ مدتي مشغولش كرد و دوستان جديدي يافت. يكي از آن‌ها، بدون اين‌كه كسي از او بخواهد، مبلغ قابل توجهي براي درمانش كمك هزينه فرستاد، روزي كه آزيتا از اين امر مطلع شد كلي گريست و مانده بود چه بكند. 
با پزشك آشنايي مشورت كردم، و دانستم كه آزيتا رفتني است، مگر اين‌كه معجزه‌اي در كار باشد. چند روزي را سخت گذراندم؛ ساعت‌ها جلوي رايانه مي‌نشستم و در حالي كه آهنگ “Why does it hurt so bad” ويتني هيوستون پخش مي‌شد، Solitaire بازي مي‌كردم. مي‌دانستم كه هيچ كاري از دست من برنمي‌آيد. چند كتاب مهم در باب «تجربه‌هاي نزديك به مرگ-NDE» به او دادم كه بخواند. او با فراست دريافت كه مرگ يك امر طبي نيست، راز و رمز بسيار دارد. از من قول گرفت كه پس از مرگش آخرين قسمت «زن رشتي» را بنويسم، در واقع وصيت كرد.
حالش به وخامت ‌گراييد، اما از تك و تا نيافتاد. به او گفتم كه اگر بستري شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان مي‌كردم كه طاقتش را ندارم. پاسخ داد كه اشكالي ندارد، اما اگر بروم خيلي خوشحال مي‌شود. چند روزي به رشت رفت، و دوباره بازگشت كه خانه‌اش را پس دهد. برايم از رشت يك ماهي دودي ممتاز آورد كه هنوز نخوردمش، اين تنها يادگاري‌اي است كه از او دارم و نمي‌دانم كه تا كي دوام مي‌آورد. رفته رفته تمام چيزهايي كه با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگي و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانه‌اي. سرگذشتش به اسطوره‌هاي اسكانديناوي پهلو مي‌زد.
پس از آن كم ديدمش، درگير دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بريده بود. بستري شد، و به اصرار دوست سابق الذكر به ديدارش رفتم، اولين چيزي كه گفت اين بود: «تو كه قرار نبود بيايي!». فرانك، همسرم، كه با او آشنايي داشت در بيمارستان بسيار گريست، اما نه طوري كه آزيتا بفهمد. آن روز نتوانستم كه هيچ چيزي بگويم، يا هيچ كاري بكنم، فقط در راهروي بيمارستان قدم زدم.
آخرين باري كه ديدمش به دفتر آمد، نحيف، ضعيف و رنجور، اما آزيتا. برايم گفت كه خوشحال است با وجودي كه درد وحشتناكي كشيده اعتقادش را از كف نداده است. به من گفت كه آدم‌هاي نمي‌دانند كه هر لحظه‌اي در سلامت مي‌گذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرين باري شد كه ديدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط يكبار تلفني با هم صحبت كرديم.

***

هيچ شده كه سازي در اختيار داشته باشيد و به غير از صداي ناهنجار چيزي از آن نشنيده باشيد؟ تصور كنيد كه روزي نوازنده استادي ميهمان شما باشد و موسيقي آن ساز را به شما بنماياند، در اين صورت شما با حيرت به ارج آن ساز پي خواهيد برد. به نظرم آزيتا آن استاد بود و آن ساز زندگي است، من هميشه از نواختن او مبهوت بودم.



خدايش بيامزد. آمين.
هادی
۶:۴۸ دقيقه صبح



این مطلب در تاریخ یازدهم اردی‌بهشت سال ۱۳۸۱ نوشته شد؛ پنج سال پیش. چیزی ندارم که به آن اضافه کنم. فقط خواهش می‌کنم که اگر معتقد و مایلید برای آزیتا طلب آمرزش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط هادی  |