تبليغاتX
بودن و مجازی بودن - عاقبت من و غول چراغ جادو
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
در پست سه روز پیش از خوانندگان این وبلاگ پرسیدم که اگر غول چراغ جادو حاضر بود سه آرزوی آن‌ها را برآورده کند، کدام آرزوهای‌شان را مطرح می‌کردند؟ همچنین وعده دادم که پس از سه روز خودم نیز به این سوال پاسخ خواهم داد:
پیش از عنوان‌کردن آرزوهایم این قدر غول را در مورد حیطه‌ی اختیارات و توانایی‌اش سوال پیچ می‌کردم که عاجز می‌شد. چون می‌خواستم بدانم حدو مرز آرزوهایم چقدر باید باشد. حدس می‌زنم که چنین غولی احتمالا باهوش‌تر از این است که آرزوهایی مثل «به امکان سه آرزو، سیصد هزار آرزوی دیگر اضافه شود» را برآورده کند. بنابر این خودم را با زرنگی‌های این چنینی سبک نمی‌کردم. 
همچنین از مطرح کردن آرزوهایی مثل «بیماری از جهان رخت بربندد» یا «فقر نابود شود» خود داری می‌کردم. چون این غول اگر چنین قدرتی داشت صدها سال در چراغ محبوس نمی‌ماند. از سویی دیگر اصلا نمی‌دانم که با برآورده شدن چنین آرزوهایی اوضاع جهان چگونه خواهد شد. این دنیا نظم و تعادل حیرت‌انگیزی دارد که فقر و بیماری هم جز آن هستند. پس حد خود و غول را حفظ می‌کردم و چنین چیزهایی نیز نمی‌خواستم.
فکر می‌کنم در انتها به غول می‌گفتم: «دو زن خیلی از دست من رنج کشیده‌اند و در عوض این رنج‌ هیچ نصیبی نبرده‌اند؛ مادرم و همسرم. سراغ آن‌ها برو و یک آرزوشان را برآورده کن. آرزوی سوم هم این است که این خاطره را از ذهنم کاملا پاک کن؛ مبادا روزی با یادآوری‌اش پشیمان شوم یا منتی بگذارم. درضمن، از این بعد هم مراقبت باش تا کاری نکنی که در چراغ حبس شوی».
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط هادی  |