تبليغاتX
بودن و مجازی بودن - اگر صاحب چراغ جادو بودید...
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
یکی از جذاب‌ترین قصه‌هایی که شنیده‌ام، حکایت دیو حبس شده در چراغ جادو است که با تمیز کردن چراغ از آن رها می‌شود و به شکرانه‌ی آزادشدنش، سه آرزوی یابنده‌ی چراغ را برآورده می‌کند.
آخر کدام ذهن درخشانی چنین قصه‌ی شگفتی را ساخته است؟* 
صرف تصور حبس دیو در چراغ تخیلی حیرت‌آور را نمایش می‌دهد، گو این‌که از بس این ماجرا را شنیده‌ایم برای‌مان عادی شده که زندان دیو الزاما باید داخل چراغ باشد. و کلید این زندان - که چنان مستحکم است که دیوی را درون خود رام کرده - تمیز کردنش است. و دیو محبوس که توانایی برآورده کردن هر آرزویی را دارد، نتوانسته برای رهایی خود چاره‌ای کند؛ پس در طول حبس با خود عهد کرده که پاداش سخاوتمندانه‌ای به منجی خود دهد.
می‌خواهم از شما سوالی بپرسم: به تخیل خود اجازه‌ی جولان دهید و تصور کنید که در سرزمین افسانه‌ها هستید. دیو چراغ حاضر است تا سه آرزوی شما را برآورده کند. این سه آرزوها چه چیزهایی خواهند بود؟ بنویسیدشان لطفا. تصور هم نمی‌کنید که چقدر مشتاق خواندن پاسخ‌های‌تان هستم. اگر آرزوها خیلی شخصی و یا خصوصی است باز هم می‌توانید مطرح کنیدشان، و در عوض نام خود را ذکر نکنید. من نیز سه روز دیگر به این سوال پاسخ خواهم داد. 
پیشاپیش از کسانی که مشارکت می‌کنند، متشکرم.

* فکر می‌کنم باید از قصه‌های هزار و یک شب باشد. 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط هادی  |