تبليغاتX
بودن و مجازی بودن - خیلی چیزهای اساسی دل آدم الکی است
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

عکس از هوشنگ گلمکانی

اهل مطبوعات هوشنگ گلمکانی را با سردبیری ماهنامه‌ی سینمایی فیلم می‌شناسند، تصور می‌کنم که این معرفی چندان خوبی از او نیست؛ حتی شاید به نوعی تقلیل‌گرایانه است. احساس من نسبت به او  چندان ارتباطی با مجله‌ی فیلم ندارد.

از نزدیک کمی می‌شناسمش. گاهی هم‌ می‌بینمش، به طور متوسط یک بار در سال. دیدارهای‌مان یک ربعه است، شاید هم کوتاه‌تر. اما برای هماهنگی این دیدارهایی آداب را رعایت می‌کنم: زنگ می‌زنم و وقت می‌خواهم، او هم می‌گوید که فلان روز بهتر است. روز قبل فلان‌ روز دوباره زنگ می‌زنم تا ساعت را هماهنگ کنم. به دفترش که می‌رسم بعد از سلام می‌نشینم، و شاید ده پانزده جمله باهم رد و بدل می‌کنیم. بلند می‌شوم و خداحافظی می‌کنم، او هم تشکر می‌کند. تا سال دیگر.

در نوجوانی و سال‌های ابتدای جوانی خواننده جدی مجله فیلم بودم، زمانی که از بهترین چیزها برای خواندن بود و سینمای ایران داشت رونقی می‌گرفت. اما آشنایی‌ام با گلمکانی سال‌ها بعد از آن دوران اتفاق افتاد. وقتی دیدمش، سردی زود‌گذر ظاهری‌اش را حفاظ یک دنیای خیلی خیلی شخصی یافتم (البته معلوم نیست که این حفاظ همیشه کارش را خوب انجام دهد). او را آمیزه‌ای دیدم از یک روح حساس، یک قلب‌ احساساتی، و خاطراتی از جزییات روزگاری که حتی در عکس‌ها کم‌تر یافت می‌شوند؛ همه‌ی این‌ها در سایه‌ی تمنای صلح و آرامش. با چنین دنیایی سردبیر مجله شدن یا جسارت است و یا اجبار، که در مورد او نمی‌دانم کدام مصداق دارد.

آخرین باری که به وبلاگش سر زدم، دیدم که عکس‌هایی گذاشته از وضعیت فعلی لوکیشن‌های فیلم تنگنای امیر نادری: یک حرکت عاشقانه‌ی خالص. در باره‌ی فیلم مذکور کتابی درآورده در نوع خودش منحصر به فرد، و نقشه‌ی نگارش این کتاب را از سال‌ها پیش می‌کشیده (زمانی که من نوزاد بوده‌ام). یک بار دفتر قدیمی‌ای به من نشان داد که حاوی بریده جراید و نوشته‌هایش در مورد تنگنا بود، با نهایت احتیاط و احترام آن را ورق زدم و نگاه کردم.

راستش به نظرم می‌رسد که تنگنا یک بهانه است، برای گفتن بعضی درونیات. گلمکانی قطعه‌هایی از دنیایش را در این فیلم می‌بیند، یا جا گذاشته، یا به آن پیوند زده است. برای همین هیچ گاه نتوانسته‌ام فیلم تنگنا را ببینم، با وجود این‌که دی‌وی‌دی‌اش را ماه‌هاست جلوی چشم گذاشته‌ام که تماشا کنم. ولی هیچ گاه این کار را نکرده‌ام، چون ترسیده‌ام که چیزهایی در ذهنم به هم بریزد. گلمکانی‌ای که من می‌شناسم بیشتر در امه‌لی ژان پیر ژونه می‌گنجد تا تنگنای نادری. تصورم شاید الکی باشد، اما خیلی چیزهای اساسی دل آدم الکی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:58  توسط هادی  |