وقتی که درمییابم کسی پیوند اینجا را در وبلاگش درج کرده، بلافاصله وارد عمل متقابل نمیشوم. در عوض مدتی را به خواندن اندیشهها و نوشتههایش سر میکنم، شاید میخواهم از میان سطرها شباهتی بیابم؛ در نگاه یا احساس. البته اعتراف میکنم یک جنبه از این مکث حالت بررسی دارد، چون با معرفی و اشاعهی شعارها و دشنامهای مذهبی یا سیاسی و رویاپردازیهای سطحی جنسی میانهای ندارم. در پایان کار اگر با شباهتی مواجه شوم، خوشحال خواهم شد از این که یک دوست ناشناختهی دیگر دارم که ممکن است همیشه ناشناس باقی بماند. اما اگر تفاوت یا اختلاف جدی باشد از لینکدهنده صرفا تشکر میکنم. همچنین اگر موانعی که نام بردم در کار نباشد پیوند وبلاگ را با ذکر کلمهی متقابل در این کنار درج میکنم.
خانم ترگل بهرامی آخرین کسی هستند که خیلی بیسر و صدا مجازی بودن را لینک کردهاند، منظورم این است که هیچ به روی من نیاوردهاند. پروسهی که شرح دادم در مورد نوشتههای ایشان هم اجرا شد: با نگاه به فهرست پیوندها فقط نام زن قد بلند (از دوستان خوب) را مشترک دیدم و بعد شروع کردم به خواندن. اول خیلی متوجه نبودم که جریان چیست؛ تا رسیدم به این قطعه:
پانزده سالمه و آواره خیابون ها. با صورت رنگی و قلب زخمی. حالا فهمیدم به جز داشتن موهای طلایی چیزهای دیگه ای هم هست که آدمو قشنگ می کنه. حالا فهمیدم اونا رو هم ندارم. با این حال می چرخم تو خیابون ها.
احساس کردم که سرنخ به دستم آمد.
نمیدانم این اتفاق در پیام چطور میافتد؟ سعی میکنیم با چندین تمهید، شیوه و قالب درونمان را عرضه کنیم، اما شاید چندان موثر نمیافتند. اما ناگاه در جایی که شاید به ظاهر قرار نیست این اتفاق رخ دهد، با کمال قوت پدیدار میشود. مثال: چندی پیش با دوستی در قنادی بودیم، شنیدم او، در حالی که با نگاهی شیفته به سینی کیکهای کوچک و قشنگ خیره شده بود، یک لحظه زیر لب گفت: «بهبه واقعا!». این شبه جمله برای من که به سختی با نوشتههایش ارتباط برقرار میکنم، معادل یک کتاب گویا بود. از آن پس هر زمان با هم صحبت کنیم من حداقل یک بار میگویم بهبه واقعا! به نظرم میآید کشف ظریف و مهمی کردهام.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط هادی
|
اینجا وبلاگ (متروکهی) محمدهادی صباغ است، برای دیدن وبلاگ جدید لطفا به نشانیای که در آخرین پست آمده مراجعه فرمایید.