من از آدمهایی هستم که وقوع یک اتفاق بد یا خوب در صبح ممکن است کیفیت آن روزم را رقم بزند.
از خانه که بیرون آمدم، تلفن زنگ زد، بابک بود. تصور کردم که به تهران آمده و مثل همیشه خواسته که احوالی بپرسد و یا احیانا قرار ملاقاتی بگذارد: «سلام هادی. خوبی؟ من دنبال نقد یک فیلم میگشتم و گذارم خورد به وبلاگ تو. دیدم نوشتهای که میخواهی زمانی یک پخش صوت بنگ و اولافسن بخری. این اواخر دبی بودم و سر کوچهی محل اقامتم یک فروشگاه سیستم صوتی بود که یک دستگاه بنگ داشت و به قیمت خوبی میداد. دوباره دارم میرم، دوست داری برات بخرم؟». بهتم برد.
آشنایی من و بابک بیش از پانزده سال عمر دارد، هر دو در ابتدای دههی بیست زندگی بودیم و علاقهمند به تماشای فیلم که آن زمان خوبش سخت گیر میآمد. بابک هر چند وقت یکبار به یک گونه سینمایی علاقه پیدا میکرد و آثاری مییافت که تصورش هم مشکل است. کمتر کسی دیدهام که به اندازه او برای رسانههایی مثل کتاب، فیلم، سیدی و امثال آن خرج کند. جالبترین قسمتش هم اینجا بود که این کار را با نهایت فروتنی و صرفا از روی علاقه میکرد (و حتما میکند) و نه از روی رسم منورالفکری. همیشه خوشرو بود و ندیدم که عصبانی شود، اگر هم کسی صحبت میکرد به قصد تعریف یک حکایت بود تا تخریب و بدگویی. از خاطرات به یادماندنیام با او، شبی است که مسیر طولانیای پیاده رفتیم و او از عشق جاودانیاش به کتابها و فیلمهای جمز باند میگفت... . از این خاطرههای مشترک زیاد داریم مثل روزی که به یک غذاخوری رفتیم و به قدری غذا سفارش دادیم که صاحب مغازه مشکوک شد و ازمان خواست که پولش را اول بدهیم!
من حاضر نیستم که حس خوب دوستی را با تمام شرکت بنگ و اولافسن عوض کنم. این تماس بابک به من تاکید کرد که دنیا هنوز چقدر قشنگی دارد، و کافی است برای ظاهر شدن این قشنگیها آدمها را دوست داشت.