تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

فرهاد جعفری در مطلبی روان برای نخستین بار مشروح ماجرای حذفش را از فهرست انتخاب‌شدگان مجلس شورای اسلامی از شهر مشهد (در سال۱۳۷۴)، تعریف کرده‌است. این مطلب برگ مهمی را از تاریخ وقایع سیاسی سی سال اخیر بازگو می‌کند؛ بنابر این خواندش توصیه می‌شود.

خیلی دوست دارم که تکذیب‌کنندگان همه یا بخشی از این حکایت نیز روایت‌شان را از ماجرا عرضه کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:15  توسط هادی  | 

چیزها و آدم‌ها را نکاویم، چون ممکن است با نکاتی روبه‌رو شویم که آشفته‌مان کند. انگیزه فضولی و تجسس برایم مشخص نیست، در حدی که گاه باور نمی‌کنم که افراد ممکن است چنین حسی داشته باشند. اما هر از گاهی، به صحنه‌هایی بر می‌خورم که می‌شود گفت تکان دهنده‌ هستند؛ مثل بنده خدایی که می‌خواست در دفتر سه اتاقه و سه نفره‌اش دوربین کار بگذارد! و همیشه فکر می‌کرد که همه مراقب و متوجه زندگی پیش‌پا افتاده‌اش هستند و همه چیز خود را «سکرت» می‌نامید و شاید می‌دانست.
نمی‌خواهم جانماز آب بکشم: در طول عمرم دو یا سه دفعه دفترچه خاطرات افراد را بی‌اجازه ورق‌زده‌ام (اتفاقی و بدون این که برنامه‌ای برای این کار داشته باشم) و یک بار از هم روی حسد نامه‌های مربوط به شخص دیگری را مرور کردم. تجربه‌های بدی هستند، چون هنوز از یادآوری‌شان معذب و خجالت‌زده می‌شوم. با این همه شانس آوردم که چیزی محرمانه، سری و یا منقلب کننده‌ در آن‌ها نبود. این اعتراف را نیز برای این کردم که بیشتر از کاری که کرده‌ام خجالت بکشمَ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط هادی  | 

عاشق غذاهایی هستم که در دیگ سنگی طبخ شده؛ حقیقتا بعضی از غذاهای ایرانی در این نوع دیگ طعم لذیذ خاصی پیدا می‌کنند.
افرادی می‌گویند که دیگ‌سنگی فقط به درد پخت آبگوشت می‌خورد، و این گمان اشتباه احتمالا از آن‌جا ناشی‌ می‌شود که دیزی‌فروش‌ها آبگوشت را در ظرف‌های سنگی عرضه می‌کنند. اما باید یک بار خورشت یا خوراکی را در دیگ سنگی بپزید تا با تفاوت طعم معجزه‌آسایی که معلوم نیست دقیقا از چه ناشی می‌شود، آشنا شوید. 
سنگ حرارت را دیر جذب می‌کند اما در عوض زیاد در خود نگاه می‌دارد. برای همین باید هنگام پخت و پز حوصله داشت و گرنه ممکن است غذا یا دیگ‌ خراب شود. همچنین همه چیز را نمی‌توان در این نوع ظرف پخت، مثلا طبخ برنج در آن‌ها کار مضحک و بعیدی است. برای پختن این گونه خوراک‌ها معمولا مس جان می‌دهد؛ و ظرف آشپزخانه‌ی سنتی مسی ظاهرا دارد به تاریخ می‌پیوندد. انگار نه انگار که تا دو سه دهه پیش، مس جز ملزومات جهیزیه عروس بوده است. همان ظرف‌هایی که با ترکیبات قلع جلا می‌دادندشان و درهایی داشتند که کیپ می‌شد.

تردید ندارم که با فراموش کردن این سنت‌ها، آشپزی ایرانی رفته‌رفته به چیزی تبدیل می‌شود شبیه معماری فعلی ایرانی.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط هادی  | 

در پست سه روز پیش از خوانندگان این وبلاگ پرسیدم که اگر غول چراغ جادو حاضر بود سه آرزوی آن‌ها را برآورده کند، کدام آرزوهای‌شان را مطرح می‌کردند؟ همچنین وعده دادم که پس از سه روز خودم نیز به این سوال پاسخ خواهم داد:
پیش از عنوان‌کردن آرزوهایم این قدر غول را در مورد حیطه‌ی اختیارات و توانایی‌اش سوال پیچ می‌کردم که عاجز می‌شد. چون می‌خواستم بدانم حدو مرز آرزوهایم چقدر باید باشد. حدس می‌زنم که چنین غولی احتمالا باهوش‌تر از این است که آرزوهایی مثل «به امکان سه آرزو، سیصد هزار آرزوی دیگر اضافه شود» را برآورده کند. بنابر این خودم را با زرنگی‌های این چنینی سبک نمی‌کردم. 
همچنین از مطرح کردن آرزوهایی مثل «بیماری از جهان رخت بربندد» یا «فقر نابود شود» خود داری می‌کردم. چون این غول اگر چنین قدرتی داشت صدها سال در چراغ محبوس نمی‌ماند. از سویی دیگر اصلا نمی‌دانم که با برآورده شدن چنین آرزوهایی اوضاع جهان چگونه خواهد شد. این دنیا نظم و تعادل حیرت‌انگیزی دارد که فقر و بیماری هم جز آن هستند. پس حد خود و غول را حفظ می‌کردم و چنین چیزهایی نیز نمی‌خواستم.
فکر می‌کنم در انتها به غول می‌گفتم: «دو زن خیلی از دست من رنج کشیده‌اند و در عوض این رنج‌ هیچ نصیبی نبرده‌اند؛ مادرم و همسرم. سراغ آن‌ها برو و یک آرزوشان را برآورده کن. آرزوی سوم هم این است که این خاطره را از ذهنم کاملا پاک کن؛ مبادا روزی با یادآوری‌اش پشیمان شوم یا منتی بگذارم. درضمن، از این بعد هم مراقبت باش تا کاری نکنی که در چراغ حبس شوی».
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط هادی  | 

۱. این حکایت آموزنده را شنیده‌اید؟
برادر حاتم طائی در چاه زم‌زم ادرار کرد. او را با پس گردنی، کشان کشان نزد حاکم وقت بردند؛ حاکم از علت کارش جویا شد. پاسخ داد که با تمام وجود می‌خواسته حرکتی کند تا به آوازه و شهرت برادرش برسد، و پس از مدت‌ها تامل، فکر بکر ادرار در زم‌زم را اجرا کرده است.
۲. بین کسانی که:
  • در تاریکی عربده می‌زنند، 
  • بر دیوارها کلمات و تصاویر وقیح و مشمئز کننده بر جا می‌گذارند، 
  • به اموال عمومی خسارت وارد می‌کنند، 
  • و یا با نام مستعار (و بدون نشانی) نظرهای تابناک توام با هتاکی و فحاشی می‌گذارند؛ 
چه چیزی مشترک است؟
۳. زمانی یک مجله‌ی فکاهی بسیار موفق، خطشکنی کرد و با جسارت تمام در مطلبی نخست وزیر را به مضحکه گرفت. افراد با ترس و لرز نظر نخست‌وزیر را جویا شدند، با لبخند گفت: «بعد از دیدن این مطلب فهمیدم که چه داغی به دل مخالفانم گذاشته‌ام».
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط هادی  | 

یکی از جذاب‌ترین قصه‌هایی که شنیده‌ام، حکایت دیو حبس شده در چراغ جادو است که با تمیز کردن چراغ از آن رها می‌شود و به شکرانه‌ی آزادشدنش، سه آرزوی یابنده‌ی چراغ را برآورده می‌کند.
آخر کدام ذهن درخشانی چنین قصه‌ی شگفتی را ساخته است؟* 
صرف تصور حبس دیو در چراغ تخیلی حیرت‌آور را نمایش می‌دهد، گو این‌که از بس این ماجرا را شنیده‌ایم برای‌مان عادی شده که زندان دیو الزاما باید داخل چراغ باشد. و کلید این زندان - که چنان مستحکم است که دیوی را درون خود رام کرده - تمیز کردنش است. و دیو محبوس که توانایی برآورده کردن هر آرزویی را دارد، نتوانسته برای رهایی خود چاره‌ای کند؛ پس در طول حبس با خود عهد کرده که پاداش سخاوتمندانه‌ای به منجی خود دهد.
می‌خواهم از شما سوالی بپرسم: به تخیل خود اجازه‌ی جولان دهید و تصور کنید که در سرزمین افسانه‌ها هستید. دیو چراغ حاضر است تا سه آرزوی شما را برآورده کند. این سه آرزوها چه چیزهایی خواهند بود؟ بنویسیدشان لطفا. تصور هم نمی‌کنید که چقدر مشتاق خواندن پاسخ‌های‌تان هستم. اگر آرزوها خیلی شخصی و یا خصوصی است باز هم می‌توانید مطرح کنیدشان، و در عوض نام خود را ذکر نکنید. من نیز سه روز دیگر به این سوال پاسخ خواهم داد. 
پیشاپیش از کسانی که مشارکت می‌کنند، متشکرم.

* فکر می‌کنم باید از قصه‌های هزار و یک شب باشد. 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط هادی  | 

در سه سال گذشته، مدیران ارشد حداقل سه غول اقتصادی کره‌ی جنوبی درگیر پرونده‌های سنگین فساد مالی شده‌اند:
  • سال ۲۰۰۶: کیم وو چونگ موسس و رییس سابق گروه تجاری دوو به جرم جرائم متعدد مالی، از جمله کلاهبرداری و جعل، در هفتاد سالگی به ده سال زندان محکوم شد.
  • سال ۲۰۰۷: چونگ مونگ کو رییس هیوندای موتورز به جرم اختلاس، در شصت و هشت سالگی به سه سال حبس محکوم شد.
  • سال ۲۰۰۸: لی کون-هی رییس هیات مدیره گروه صنعتی و تجاری سامسونگ به اتهام خود داری از اعلام وضعیت مالیاتی و خیانت در امانت در تحت پیگرد قانونی قرار گرفت.
چه برداشتی می‌توان از این وقایع داشت؛ استحکام و استقلال مراجع قضایی کره‌ی جنوبی؟ آمیخته به فساد مالی بودن عملکرد شرکت‌های عظیم آن کشور؟ لزوم ورود به ضد و بندهای غیرقانونی برای در مسیر توسعه‌ی کسب‌وکارهای بزرگ؟ عدم مهارت مدیران برجسته کره‌ای در پنهان‌کردن خلاف‌کاری‌های‌شان؟
نکته: هر سه شرکت نام‌برده از مفاخر صنعت کره و در صنایع مهمی سردمدارهای جهانی به حساب می‌آمده‌اند (یا می‌آیند). 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط هادی  | 


بین ساعت دوازده تا یک شب تلفنم زنگ می‌زند. وقتی برمی‌دارم، فرهاد جعفری پس از سلام و احوال‌پرسی شروع می‌کند به پرسیدن سوال‌هایی در مورد سازنده‌های بعضی از وسایلی که استفاده یا مصرف می‌کنم. دست آخر می‌گوید که ممکن است این تماس‌ها تکرار شود، می‌گویم مانعی ندارد. بعد از دقایقی دوباره زنگ می‌زند و از ترجیح و سلیقه‌ام در یکی دو مورد می‌پرسد. آخر سر اس‌ام‌اس می‌زند و از سازنده‌ی ماده پس از اصلاحم می‌پرسد. همه را جواب می‌دهم.
گفت که در حال نوشتن یک قصه است که یکی از شخصیت‌های فرعی‌اش را از من الهام گرفته (آدم قحطی!)؛ نه از موضوع‌ پرسیدم و نه در پاسخ سوال‌هایش تردید کردم. بعد یکی از فصل‌های کتابش را، که شخصیت مذکور در آن معرفی می‌شد، برایم فرستاد؛ در ضمیمه هم توضیح داد که من صرفا دست‌مایه هستم و مبادا از چیزی دلخور شوم. پس از خواندن پاسخ دادم که او زندگی‌نامه‌نویس بنده نیست و موقعیت را می‌فهمم. اصلا شاید اگر توضیح نمی‌داد به راحتی نمی‌توانستم حدس بزنم که این شخصیت از من الگو گرفته شده است.

باید نزدیک بیست سال باشد که فرهاد نویسندگی می‌کند، و آشنایی ما ریشه در قصه داشته. زمانی که در روزنامه قدس مشهد کار می‌کرد، نمی‌دانم چه کاری، اما باید چیزی بوده باشد مربوط به ادبیات یا قصه. تنها دفعه‌ای که به دفتر این روزنامه رفتم برای گرفتن قصه‌هایش بود، هفده سال قبل. قصه‌هایش را را در جلسات قصه‌ی خلوت و نجیب آن زمان نیز عرضه می‌کرد و کارهایش علاقه‌مندان زیادی داشت. 
چند سال بعد در همان جلسات با دختری آشنا شد که اکنون همسرش است. بعد کاندیدای نمایندگی مجلس از شهر مشهد شد، رای شگفت‌انگیزی که آورد نشان‌گر این بود که چیزی می‌خواهد در این کشور تغییر کند. اما فرهاد به مجلس نرسید، چون صدایش کردند و محترمانه گفتند که اشتباه‌هایی رخ داده است. بعد امتیاز هفته‌نامه‌ای گرفت که بعد از چند سال فراز و فرود بسته شد، هفت هشت شماره‌ی اول کمک‌ دستش بودم. اگر درست یادم باشد ماهانه بیست و پنج هزار تومان حقوق می‌گرفتم (ده سال پیش). در تمام این سال‌ها می‌نوشت، در قالب‌ها و به منظورهای مختلف. مدتی تهران زندگی می‌کرد و بعد نمی‌دانم چه شد که به مشهد بازگشت. 
دو-سه سال پیش برایم فایلی فرستاد و خواست که پرینت بگیرم و به دست همسرش که تهران بود، برسانم؛ در ضمن بخوانمش و نظرم را هم بگویم. فایل حاوی قصه بلندی بود با عنوان کافه پیانو. خواندم و نظرم را در قالب یک تصویر ساخته شده در رایانه برایش فرستادم، ابتدا فکر کرد که طرح جلد پیشنهاد داده‌ام که بهش گفتم که این به راستی نظر من است. اشتباه نکنم در فضایی کاملا سیاه نام کتابش رنگین اما کج و در هم در یک چهارگوش قاب گرفته شده بود.
با هر زحمتی که بود برای کتابش ناشر معتبری پیدا کرد، ولی اعتبار و اشتیاق ناشر باعث تسریع کار نشد. این عید که به مشهد رفتم بالاخره یک جلد از کتاب چاپ شده را در ماشینش دیدم که ظاهرا باید به رویت مقامات می‌رسید تا ناشر بتواند به بازار بفرستدش. عکس بالا نمای محوی از این کتاب است در کنار یک فنجان کاپوچینوی متوسط‌الحال که در یک نشست قهوه‌خانه‌ای دوستانه برداشته شده (در کنار امیر قادری، علی ترابی و خود فرهاد). به او گفتم که فایل کتابش را برایم بفرستد، چون در موردش چیزی خواهم نوشت. همچنین پیشنهاد دادم که در سایتش قسمتی را به کافه پیانو اختصاص دهد، چون رسم شده که امروزه کتاب‌ها سایت وب هم داشته باشند. تایید کرد و گفت فایل را می‌فرستد؛ ولی نفرستاد. شاید یادش رفت.
از به بازار آمدن کتابش هنوز خبری ندارم. اما همان طور که گفتم فرهاد در حال نوشتن قصه بلند دیگری است با اسمی مثل «قطار ساعت ...». اگر از من بپرسید که کتابش را توصیه می‌کنم یا نه، فکر کنم بگویم که به خواندش می‌ارزد، البته خود نویسنده بهتر می‌داند که از جوانی خیلی کشته‌ی سبکی که در روایت‌کردن دارد، نبوده‌ام. اما همه که مثل من فکر نمی‌کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط هادی  | 

در ابتدای جوانی، علاقه‌ی خاصی به نظریه‌های ادبی داشتم. صحبت سال‌های اول دهه‌ی ۱۳۷۰ شمسی است که منابع فارسی در این زمینه محدود بود و اگر کسی اشتیاقش را داشت می‍‌توانست اکثر آن‌ها را جمع‌آوری و مطالعه کند.
یکی از کتاب‌هایی که بسیار نظرم را جلب کرد، «وظیفه‌ی ادبیات» بود با ترجمه‌ی دقیق ابوالحسن نجفی. کتابی بسیار هیجان‌انگیز؛ گزارشی از جمع‌شدن نویسندگان پیرو سبک رئالیسم سوسیالیستی و نویسندگان مدرن اروپایی در یک سمینار ادبی. متن سخنرانی‌های این دو گروه شدیدا متضاد مجموعه‌ای جدلی ساخته بود که چشم دوستداران ادبیات را خیره می‌کرد. خلاصه که چنین جمع عجیبی گردهم‌آمده‌ بودند که منادی و مدافع شیوه‌ی کار خود باشند.
یکی از سخنرانان، آلن رب‌گریه نویسنده‌ی مدرن و خاص فرانسوی بود، او یکی از سردمداران رمان نو به حساب می‌آمد که با رمان پاک‌ها به شهرت رسید. تا جایی که در یادم مانده، رب‌گریه دو سخنرانی در این سمینار داشت، عنوان یکی‌اش به روشنی روز در ذهنم نقش بسته است: «من می‌نویسم که بدانم چرا دارم می‌نویسم».
ممکن است این کلام قدرت‌نمایی روشنفکرانه توام با گرد خاک و کردن در خاک‌ سرخ متعهد شوروی به نظر برسد. اما به راستی من اگر بخواهم علت نوشتنم را بیان کنم، بهتر از این جمله‌ای پیدا نمی‌کنم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:41  توسط هادی  | 

گروهی از هم‌وطن‌های مقیم خارج، ظاهرا عهد کرده‌اند که در کمال نمک‌نشناسی در آن‌جا نیز اخلاق شاکی و متوقع خود را حفظ کنند. از چیزهایی که در اکثریت این اشخاص به‌شدت آزارنده است، شکایت بی‌مورد از غربت، مشکلات و در برزخ بودن ناشی از زندگی در سرزمین‌های غربی است.
عزیزان؛ برگردید! کسی مگر جلوی شما را گرفته است؟
اصلا نمی‌دانم چطور آن کشورها شما را پذیرفته‌اند؟ بعد از سال‌ها زندگی در آن‌جا چون دلتان برای چیزهایی در سطح کشک و بادمجان، گپ‌زدن با باجناق و پیژامه راه‌راه تنگ می‌شود؛ و به شدت دلخورید از این که مامور مالیاتی چطور با دیدن یک تراول چک تمام قوانین مالیاتی را زیر ماتحتش نمی‌گذارد و این جمله مسخره ابلهانه که هیچ کدام به معنی‌اش درست فکر نکردید، ورد زبان‌تان است: «در ایران پول درآوردن خیلی راحت‌تر و سرشارتره». (بله همین طور است، فقط باید رانت‌خواری، زد و بند، ارتشا، نزول، اتحکار، فرار مالیاتی، قانون‌شکنی را ارکان پول به جیب‌زدن بدانیم).
قیافه‌ی فکسنی‌تان مایه خجالت، حرف‌‌زدن اطواری‌تان گوشخراش، کارهایی که به آن مشغولید مایه‌ی عبرت، و بی‌خاصیت بودن‌تان مثال‌زدنی است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط هادی  | 

در محاوره لحنی نسبتا عامیانه اما آکنده از کلمات کتابی دارم، گاه جملات طعن‌آمیز و ناسزا (شرمنده‌ام) نیز به آن اضافه می‌شوند. در نوشتن اما تو در تو، کمی خشک و حتی شاید فاضل مآب هستم! نمی‌دانم این فاصله را چگونه باید پر کرد؟
نوشتنم چندان نماینده‌ی خودم نیست - اما نوشته‌هایم هستند؛ دوست دارم روان‌تر و راحت‌تر بنویسم. یک بار به یکی گفتم که نثر باب طبع من به سادگی، اختصار و شفافیت نوشته‌های پشت شیشه‌ی بقالی‌ها است: «برنج خوب ایرانی موجود است».
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط هادی  | 


شاندیز نام شهری ده نما در نزدیکی مشهد است که در سراسر کشور به کیفیت ششلیک‌های مشهور است. ششلیک چند قطعه گوشت متصل به دنده به سیخ کشیده است که روی آتش کباب می‌شود.
به روایت مادرم از کودکی چندان به گوشت قرمز علاقمند نبوده‌ام، و همسرم که بخشی از تهران را زیر پا گذاشته برای یافتن گوشتی که به مذاق من بسازد، احتمالا این روایت را با آغوش باز می‌پذیرد. تصور می‌کنم که به علت نبودن امکانات لازم و انگیزه‌ی قوی، هنوز گیاهخوار و ماهی‌خوار نشده‌ام. اما تا کنون مشکل حادی با خوردن گوشت نداشته‌ام، مگر این که به فرآیند و منشاء تهیه چیزی که می‌خورم، خیلی فکر کنم.
عکس بالا امروز گرفته‌ام از یکی از بهترین ششلیک‌های شاندیز در کنار جوجه‌کباب (جوجه‌کباب به معنی امروزی آن). نظر شخصی من در مورد ششلیک این است که حتی بهترین نوعش غذایی بدوی و کم مزه است. مگر این که شیفته گوشت چرب و ظریف گوسفند باشید که بیات شده باشد. ششلیک‌هایی که در شاندیز سرو می‌شود تقریبا همگی سر و ته یک کرباس هستند و البته عرضه‌کنندگان موفق آن پول بسیار خوبی از فروش زیادشان درمی‌آوردند. کنار این غذا هم معمولا با نهایت بی‌سلیقه‌گی اقلامی چون زیتون پروده، سیر ترشی، نوعی شوری، دوِغ، ماست موسیر غیر کارخانه‌ای و نان تازه‌ی محلی می‌گذارند (حتی گاهی پرت می‌کنند!)، اعتراف می‌کنم من دو گزینه آخر را به هر چه ششلیک در دنیاست ترجیح می‌دهم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی  | 

من به اعتقادات معنوی احترام می‌گذارم. خود، مسلمانم و ازبیان این در هیچ کجا، شرمی ندارم (اعتراف می‌کنم که شاید مسلمان خوبی نیستم). اما نظرم بر این نیست که سعادت فقط حق من و هم‌عقیده‌هایم است؛ چون به خدایی معتقدم که عالم، عادل، مهربان و... هادی است. از آن‌جایی که هدایت‌کنندگی را صفت خدای خود می‌دانم، به هیچ وجه نمی‌توانم که اکثر مردم را کژ راه، منحرف و مغضوب بدانم. 
این بحث البته دراز دامن است، چون کسی ممکن است سوال کند «چطور خدای تو عادل است ولی کودکان گرسنه‌ی بیمار در آفریقا به دنیا می‌آیند؟ به همین قیاس ممکن است هدایت‌ خدای تو چونان عدالتش باشد». پاسخ مختصرم این است که شاید عدالت معنی‌ای بسیار مناقشه برانگیزتر از هدایت دارد، ممکن است که اوضاع این جهان با بعضی از تعاریف عدالت چندان سازگار نباشد، اما تعریف من از عدالت طوری است که جهان را عادلانه می‌بینم. همچنان که مقدار خوبی در جهان را بسی بیشتر از بدی ارزیابی می‌کنم، شر چون نمود زیادی دارد به نظر زیاد می‌آید و گرنه مقدارش با خیر قابل قیاس نیست. بنابر این خللی به هدایت خدای بزرگ من وارد نیست.

پدرم تا کنون دو وصیت مهم را شفاها به من گفته است: «سهم الارث مادرت به اندازه دخترهاست» و دیگری را حدس بزنید چه بوده: «پس از من روز تولد پیامبر مسلمین (ص) را با اطعام گرامی بدار، به اندازه وسع مالی‌ای که خواهی داشت». امروز روز تولد محمد خاتم پیامبران و رسول خدا بود، من هنوز به وصیت پدرم عمل نکرده‌ام، شاید چون ایشان خوشبختانه زنده‌ هستند، اما این وصیتی است که باید از سال آینده اجرایش کنم. چون وجود هیچ موجودی چون مثل حضرت رسول مرا تحت تاثیر قرار ندانده، هیچ گاه در دلم چنین عشق خاضعانه‌ای نسبت به بشری در دلم احساس نکرده‌ام و از خواندن حالات و رفتار هیچ کسی این قدر دلم نلرزیده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی  | 

بعضی از صاحبان وب‌لاگ‌ و وب‌سایت‌ با تاسف یا مزاح از کلمه‌ها و ترکیب‌های خاصی یاد می‌کنند که باعث شده موتور جستجوی وب، جستجوکننده را به صفحه‌ی وب آن‌ها رهنمون شود. مثلا کسی به دنبال فلان روش‌های غیر عادی رابطه‌ی ج‌ن‌س‌ی می‌گشته اما ناگهان رسیده به وبلاگ تخصصی یک دانشجوی ذوب فلزات.
برای این وبلاگ به ندرت چنین مواردی پیش آمده‌است (این طور که آمار نشان می‌دهند روی‌هم پنج مورد هم نشده است). اما امروز چیزی دیدم که دلم گرفت: کسی در گوگل به دنبال مطالب مرتبط با کلمه‌ی «افسردگی»، در صفحه‌ی چهل و نهم نتیجه‌ها به عنوان یکی از مطالب من رسیده و در نتیجه به مجازی بودن مراجعه کرده است. 
کسی که روز اول فروردین به این سفت و سختی دنبال افسردگی می‌گردد، به چند مطلب مراجعه کرده، چقدر خوانده و چه حس و حالی داشته است؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط هادی  | 

برای همه‌ی شما دعای خیر و آرزوهای خوب دارم، چه در شروع سال جدید و چه غیر آن. اگر عکس ماهی و سنبل می‌گذاشتم نشان این نبود که بیشتر حسن نیت دارم، بلکه‌ نمایان‌گر قالبی بودن آرزوهایم بود، چونان این نمادهای دستمالی‌شده. 
ما چیزها را تقسیم‌بندی می‌کنیم، می‌شماریم و یا نام می‌گذاریم، شاید مغزمان این طور بهتر با چیزها کنار می‌آید؛ و مغز سالم باید بتواند چیزها را از هم متمایز کند. مثلا این که در طول زندگی این دنیامان در سلوکی هستیم که نباید با سیاحت اشتباه گرفته شود. این سلوک نه می‌تواند به سال مشخص شود و نه به زمان. روح عمر ندارد، ما با تقسیم سال‌ها سن جسم‌ را معین می‌کنیم. این سلوک چیزی است که اصلی‌ترین شکل‌دهنده‌ی روح ماست.

محل ملاقات‌های ما مناسب تفریح و تفنن نیست. بودن و مجازی بودن از مکث، تدبر و نگاه متفاوت صحبت می‌کند؛ و خواننده‌ی دائم آن باید سنخیتی با این مفاهیم داشته باشد، و گرنه دلیل دیگری برای تلف‌کردن بیهوده عمرش ندارد. با توجه به این اشتراک‌‌ها، احساس نوعی قرابت به خوانندگان این نوشته‌ها دارم. 
خوشحالم که بیش از نیمی از سال تقویمی گذشته را در کنارتان بودم، چون همیشه قدردان وقت و ذهنی هستم که به پای این نوشته‌ها خرج می‌کنید، به نوبه‌ی خودم سعی دارم نسبت به این وقت و ذهن نمک‌نشناس نباشم. دوست‌تان دارم، و برای همین از شما خواهش می‌کنم که با بهتر کردن خود، دنیا را بهتر کنید.
خداوند همه‌ی ما را عاقبت به‌خیر و سعادت‌مند گرداند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:51  توسط هادی  | 

بیشترین لذتی که من از پول می‌برم به دست‌آوردن سالم آن و سپس پرداخت تعهدات و صورت‌حساب‌هاست. آسودگی و سبکباری پس از این فرآیند را خیلی دوست دارم.
با این وجود هنوز متوجه امنیتی که می‌گویند ذخیره‌کردن پول با خود می‌آورد، نشده‌ام...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط هادی  | 

ظاهرا در بعضی از آسایشگاه‌های روانی، هر چند وقت یک‌بار رفتار و اخلاق بیماران بررسی می‌شود. اگر مدیران و پزشکان آسایشگاه تشخیص بدهند که حال کسی مساعد است، اجازه زندگی در جامعه را به او می‌دهند. (خودمانیم؛ معلوم نیست که زندگی در کدام سوی دیوار بهتر است، اما شاید بعضی از بیماران دوست دارند از اقلیت درآیند و «مثل همه» بشوند.)
بر این اساس لطیفه‌‌ی تلخی ساخته شده است؛ بیماری در یکی از جلسات کذایی به دکترش می‌گوید که حالش بهتر شده، نشان به این نشان که توانسته نگارش کتاب حجیمی را به پایان برساند و اشاره می‌کند به دستنویس کتاب قطوری که همراهش داشته. پزشک با تعجب می‌خواهد که کتاب را ببیند، و بیمار با رضایت و خرسندی سند آزادی‌اش را تحویل می‌دهد. کتابی بوده به نام شیوه‌ی راه رفتن اسب، زمانی که پزشک با کنجکاوی ورق می‌زندش، می‌بیند که در تمام صفحات آن به خط ریز نوشته شده: «ترررق تررق ترررق ترررق ...».
به نظرم می‌آید که این وبلاگ هم حکایت آن کتاب است، اما نمی‌دانم که به قصد رهایی از کجا و عرضه به کدام پزشک نوشته می‌شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:51  توسط هادی  | 

زن قد بلند از کسانی - از جمله من - پرسیده که چه کتاب‌هایی را ناتمام گذاشته‌اند؛ ظاهرا کس دیگری هم این سوال را از او کرده است.
نمی‌دانم جوابم به کار چه کسی می‌آید، اما خلاصه‌اش این است که اکثر کتاب‌های مهمی که در زندگی‌ام دیده‌ام، تمام نکرده‌ کنار گذاشته‌ام. کتاب‌هایی که تمام کرده‌ام معمولا مجموعه قصه یا قصه‌بلند (مهم یا مبتذل) بوده است؛ و الان سال‌هاست که قصه نمی‌خوانم.
ظاهرا بعد از ظهور وب و تغییر شیوه‌ی عرضه‌ی اطلاعات، مطالعه به سبک سابق کمرنگ و کمرنگ‌تر شده است. نزول آمار قرائت کتاب ظاهرا پدیده‌ای است که در بسیاری از نقاط دنیا دیده می‌شود. یک ضربه‌ی دیگر به قدر و منزلت کتاب، شکل دیجیتال و رایگان آن است (به صورت دزدی یا رسمی). به عنوان مثال من حدود ده کتاب چاپی و پنجاه کتاب دیجیتالی در مورد نرم‌افزار فوتوشاپ دارم که همگی مفید و بعضی عالی هستند. اما هیچ کدام را کامل نخوانده‌ام، بعضی‌ها را حتی مرور نکرده‌ام. چرا قدر آن‌ها را نمی‌دانم؟ چون مفت و ارزان به چنگ آوردم‌شان.
صنعت کتاب ایران در نظرم بسیار نحیف و نزار است و تقریبا در عمرم هیچ کتاب ایرانی‌ای ندیده‌ام که هوش از سرم برباید، اما نمونه‌های خارجی این چنینی فراوان بوده و هست. کثرت کتاب‌های کمک درسی و کنکور نسبت به بقیه عناوین به نظرم در جهان مثال‌زدنی است. پس طبیعی است که خریدن کتب ایرانی‌ را به شدت کاهش داده باشم، مگر از عنوانی خبردار شوم که خیلی برایم مهم باشد. در این صورت کتاب خریداری شده را به سرعت می‌خوانم، در واقع تمام می‌کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:39  توسط هادی  | 

تا به حال دو مطلب درباره‌ی ضعف‌های خدماتی شرکت داتک نوشته‌ام (۱ و ۲). خوشبختانه بخش حمایت از مشتریان همیشه حواس‌اش جمع بوده و سعی در حل مشکلات داشته است. امروز حین کار با من تماس گرفتند و بسته‌ای برایم فرستادند شامل: یک سالنامه تر و تمیز، یک ماگ و یک کارت تبریک امضاء شده.
پیداست که داتک از این هدیه‌ی نوروزی قصد باج دادن ندارد، احتمالا منظور رفع کدورت‌ها و تبریک سال نو به یک مشتری قدیمی است. من درهمین جا تشکر می‌کنم از هدایا و ضمن تبریک پیشاپیش سال نو چند خط توصیه به گردانندگان این شرکت یادآوری می‌کنم:
همیشه فکر می‌کردم که شرکت شما دولتی است. علت شاید به هم‌ریختگی‌ای باشد که هر از چند گاهی در خدمات و پاسخ‌گویی‌تان پدیدار می‌شود. اگر این طور هست که حرفی ندارم، اما اگر این طور نیست:
الف- برای پرسنلی که در ارتباط مستقیم با مشتریان هستند، دوره‌های توجیهی بگذارید - گاهی برخوردها خیلی بد و نامطلوب است. به مشتری هیچ ارتباطی ندارد که فلان وقت ماه ترافیک کاری بالاست؛ می‌توانید با برنامه‌ریزی درست به اندازه توان و ظرفیت شرکت قبول تعهد کنید. اگر لازم است از روانشناس‌های متخصص در این فن یا مشاورهای زبده برای پیاده‌سازی این دوره‌ها استفاده کنید، حتما این کار را انجام دهید.
ب- قیمت شما رقابتی است، اما قیمت رقابتی کم‌فروشی را توجیه نمی‌کند. چرا تورنت‌ها را تقریبا مسدود کرده‌اید؟ مگر شما وعده دانلود نامحدود نداده‌اید؟ اگر می‌خواهید محدودیت‌هایی قائل شوید چرا به اطلاع مشتری نمی‌رسانید؟ چرا انتخاب‌های متعددی در اختیار مشتری نمی‌گذارید؟ (مثال: تورنت باز ماهی پنج هزار تومان).
ج- مدیرفروش شما هر کسی که هست - من ایشان را نمی‌شناسم - عملکردش را فقط در پول بیشتری به خزانه شرکت واریز کردن خلاصه دیده است. بدانید که گاهی در مقابل پولی که می‌گیرید آبروی‌تان را می‌فروشید؛ و این پول‌ها در برابر آبروی یک شرکت با این وسعت عملکرد خیلی ناچیز است.
د- تحقیر و تبختری که در برخورد بعضی از کارمندان بخش پشتیبانی فنی شما وجود دارد، توهین‌آمیز است. اگر مشتری عالم، رایانه‌دان و شبکه‌شناس بود بیشتر کارمندان بخش پشتیبانی داتک از کار بی‌کار می‌شدند. توصیه می‌کنم فروتنی و برخورد دوستانه و به قصد کمک به مشتری را حتما به آن‌ها آموزش دهید.

امیدوارم سال جدید برای شما با جاه‌طلبی‌های منطقی، خدمات رقابتی، مشتریان راضی و گسترش به قاعده خدمات گوناگون همراه باشد. موفق باشید (خصوصا شما خانم طاعتی!). 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:36  توسط هادی  | 

مراسم اسکار یک کارناوال مسخره، گران‌قیمت، اسراف‌کارانه، پوشالی، متظاهرانه، توی بوق‌شده، آمریکایی‌زده و کسل‌کننده است.
تقریبا کسی را ندیده‌ام با من موافق باشد، همه به بهانه‌های مختلف می‌‌نشینند و آن را نگاه می‌کنند، هر کدام هم توجیهات خودشان را دارند. خصوصا خانم‌ها از بخش قالی‌قرمز آن خوششان می‌آید و آرایش‌ها و البسه را با شوق عجیبی تماشا و تفسیر می‌کنند.
اما این‌جا گوشه کوچک من است و می‌توانم در آن جولان دهم. نه؟

پ.ن.: در حال نوشتن این سطرها مراسم مذکور هم در حال پخش است (از یکی از کانال‌های عربی).
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:38  توسط هادی  | 

لحظه‌هایی که آدم‌ها را آشکار می‌کند کم نیست، اما بسیار زودگذر است. تجسس در احوال اشخاص را دوست ندارم اما این لحظات را به نحو عجیبی پاس می‌دارم. چون در خلاصه‌ترین صورت بیشترین اطلاعات را می‌دهند، البته اگر چشمانت را باز نگه‌داری: یک نگاه، یک باز دم، یک آن سکوت، یک خنده...

شاید برای همین است که عکس‌های پرتره را این قدر دوست دارم، خصوصا اگر موضوع آن آدم‌های عادی و عکاس کارش را بلد باشد. و شاید برای همین بود که زمانی از عکس‌گرفتن فراری بودم و حالا با آن خیلی راحت نیستم؛ بیشتر دوست دارم عکس بگیرم تا عکسم را بگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط هادی  | 

... وقت داریم،
... توانایی داریم،
... جهان پهناور است،
... غنی هستیم،
... فرصت‌های ریز و درشت داریم،
... می‌توانیم موثر باشیم،
... دوست‌داشتنی هستیم،
... چیزهایی وجود دارد که ممکن است در یک لحظه‌ مواجهه با آن‌ها عمیقا دگرگون شویم،
... ابزار و امکانات داریم،

اما خیلی کمتر از آن‌چه فکر می‌کنیم انگیزه‌های قوی داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط هادی  | 

فرهاد جعفری برای پست «ای کسی که شنیدنی او را باز ندارد از شنیدن دیگر» پاسخی آماده کرد که در این وبلاگ نیز منتشر شد. در پایان نوشته‌ی او توضیح دادم که باید پست مرا با چشم دیگری دید. اگر کمی دقت نظر داشته باشیم، چند نکته‌ی آشکار واضح به نظر می‌رسد:

۱. عنوان آن فرازی از دعای جوشن کبیر است. چنین مدخلی نشان می‌دهد که فضا، چه گونه فضایی است.
۲. با جمله‌ی «لا حول و لا قوه...» پایان می‌یابد. چنین پایانی گویای این است که نویسنده جایگاه، اندیشه و عملکرد خود در این دنیا را چگونه ارزیابی می‌کند.
۳. دست آخر این که اگر توجه اندکی به متن دعاها، مناجات‌ها، نقل‌های مذهبی و امثال آن کنیم، درمی‌یابیم که کوچک و خوار دیدن خود در برابر ذات هستی‌بخش، قسمت مهمی از این متون را تشکیل می‌دهد. همان طور که قسمت‌های دیگری از آن‌ها سعی در توصیف گوشه‌ای از عظمت لایتناهی پروردگار دارد.

اما گمان می‌کنم فرهاد در پاسخ بلندش به این نکات توجه نداشته، شاید هم داشته اما نظرش این‌چنین بوده است.

روز بعد از انتشار پاسخ او، با حالی دیگر و اندیشه‌ای دیگر، پست «تو نمی‌توانی مرا تربیت کنی» را نوشتم. متاسفانه به این نکته توجه نداشتم که توالی این دو پست ممکن است در بعضی از اذهان متبادر کند که یکی پاسخ به دیگری است. ذهن فرهاد و یکی دیگر  خوانندگان این چنین پنداشتند و من برای رفع سوتفاهم با فرهاد تماس گرفتم و گفتم که چنین پنداری مطابق با قصد من نیست. او گفت که در حال آماده‌کردن متنی در پاسخ نوشته‌ی من است. از او خواستم که نوشته‌اش را تمام کند و زحمتش را نیمه نگذارد. او متن را کامل و برای من نیز ارسال کرد، اما چون ظاهرا شامل دو نسخه است که یکی از آن‌ها به دست من نرسیده، و همچنین پرهیز از دوباره‌کاری و کش نیاوردن موضوع، از شما دعوت می‌کنم که اگر مایل هستید، این پاسخ را در وب‌سایت شخصی فرهاد بخوانید (فقط یک کلید زحمت دارد).

«تو نمی‌توانی مرا تربیت کنی» هیچ ربطی به پاسخ اولیه‌ی فرهاد ندارد. اگر بخواهم زمانی به کسی پاسخ بدهم به شکل مستقیم این کار را می‌کنم. این وبلاگ را محل نزاع نمی‌دانم، البته از نظرات خوانندگان و دوستانم سود می‌برم و قدردان‌شان هستم. اما پاسخ‌دادن به نظرات را چندان نمی‌پسندم، مگر این که احساس کنم سوءتفاهمی در برداشت بوده که رفع آن اساسی است.

از دراز نفسی‌ام عذر می‌خواهم و از فرهاد برای وقت‌هایی که برای این وبلاگ می‌گذارد، تشکر می‌کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:5  توسط هادی  | 

ببین؛ قصه‌ی قسمتی از یک زندگی را می‌گویم تا شاید روشن بشی: هشت‌نه ساله که بودم، به ایران آمدیم. پدرم پزشک از اروپا آمده و مادرم زنی جوان و قشنگ بود، یکی به سینما و فرهنگ علاقه‌ و آن یکی نقاشی کردن را دوست داشت، از خارج هم که آمده بودیم. این‌ها در دهه‌ی شصت در نظر بسیاری از عامه نکته‌های منفوری محسوب می‌شد. شاید به همین علل زندگی‌مان کم‌کم منزوی شد، چون نه به آن ور بام گرایش داشتیم و نه به این ور. اما من تربیت نشدم.

نمی‌توانستم درست فارسی صحبت کنم. برایم معلم گرفتند (آقای فتوت که رحمت خدا بر او باد)، در بیست روز خواندن و نوشتن را به من آموخت. بردندم که کلاس اول امتحان بدهم، قبول شدم. در عالم بچگی نمی‌توانستم ارتباطی بین فضای آموزشی فرنگ و این‌جا برقرار کنم. مسخره‌ام می‌کردند، دستم در نوشتن کند بود، معلم‌ها - که اکثرشان پزشک بودن پدرم را معادل ازدواج مجدد مادر خود می‌دانستند - برای تربیت من به شیوه‌ی خودشان هیچ کوتاهی‌ای نمی‌کردند؛ پس شاگرد درخشان مدرسه فرنگی شد شاگرد یاغی مدرسه این‌جایی. پسر بزرگ و نوه‌ی بزرگ خانواده‌ی پدری بودم و این یاغی شدن با انتظارات آن‌ها مناسبتی نداشت. اعضای خانواده هم - از روی شفقت - خیلی سعی‌ کردند مرا تربیت کنند ولی من تربیت نشدم.

یادم نمی‌آید که در طول تحصیل درس خوانده باشم، در عوض تقریبا همیشه با عمال نظام آموزشی درگیر بودم. بالاخره در سال‌های دبیرستان دو سال رفوزه شدم و نمره‌ی انظباطم به منهای ۱۷.۲۵ رسید، و خانواده‌‌ام متوجه شدند که امیدی به عاقبت تحصیلی من در این دیار نیست و بالطبع غصه خوردند. اما باز هم من تربیت نشدم.

نظام آموزشی رایج را تحقیر می‌کردم و فکری برای دانشگاه رفتن نداشتم. چند بار در کنکور شرکت کردم، نامنظم و دیمی، نتیجه‌ی یکی دوبارش نسبتا موفقیت‌آمیز بود؛ اما اصلا پی‌اش را نگرفتم. دفترچه‌ی خدمت نظام وظیفه گرفتم و به سربازی رفتم. شاید بتوان گفت که در طول دو سال سربازی در دشوارترین شرایط غیر جنگی بودم (نقاط مرکزی، پاسگاه‌هایی در مناطق حساس و زندان). با وضعیت موجود آن محیط درگیر می‌شدم و تاوانش را هم می‌دادم. عاقبت سر دو سال بدون اضافه خدمت ترخیص شدم اما باز هم تربیت نشدم.

بعد از دوران نوجوانی، چند رابطه‌ی بالغانه با جنس مونث داشتم که نتیجه آن لااقل در یک مورد افتضاح بود و تاثیرش بر روانم سایه‌انداخت. نمی‌دانم اشتباهم در کدام قسمت‌ها بود، اما بسیار متاسف بوده و هستم که روابط باعث تیره‌گی روان دو انسان می‌شد. حتی به قیمت ضربه‌ی عاطفی هم نمی‌توانستم از بعضی چیزها کوتاه بیایم، و بنابر این باز هم تربیت نشدم.

در یک سفر کاری به تهران ماندن در این شهر را انتخاب کردم. مشتی اثاثیه مستعمل که به درد سمسار هم نمی‌خورد، از مشهد آوردم و در آپارتمان کوچکی ساکن شدم. هیچ تجربه‌ای از زندگی در آپارتمان و اجاره‌نشینی نداشتم. برای همین خودکشی یک همسایه، فریادهای آن دیگری برسر پسران کوچکش (که روی صندلی چرخ‌دار زجه می‌زد و همزمان به شوهرش که ترکش کرده بود نفرین می‌کرد)، خانم‌هایی که انگار در زندگی شخصی چندان متعارف نبودند و منت‌های نسبی صاحب‌خانه برایم تازگی داشت. اما طاقت آوردم و کوتاه نیامدم، و من تربیت نشدم.

تهران را بلبشوی عظیم الجثه‌ای می‌دیدم که طمع، آشفتگی، دهاتی‌بودن و تازه‌به‌دوران رسیدگی پابه‌پای هم در آن می‌تاخت. نه تغییری در لهجه‌ام دادم، نه پی خرید خانه با وام مسکن در حوالی کرج افتادم، نه توانستم با مناسبات پوشالی رایجش کنار بیایم. بعد تجربه‌ی کار در دو جا، با یکی از دوستان نزدیکم برآن شدیم که دفتری کوچکی برپا و مستقلا برای خودمان کار کنیم. خواستم همه چیز اصولی و قانونی باشد، از حساب‌سازی و تقلب خبری نباشد، حق بیمه‌ها پرداخت شود، رشوه و باج سبیل پرداخت نشود، پول نزول و ربا نجس باشد... یک سال و نیم این طور طاقت آوردیم و عاقبت جدا شدیم. هنوز بار مالیاتی که برای‌مان بریده بودند (آن هم از روش‌هایی مثل رد کردن قبض تلفن) بر دوشم است. ساعت‌ها در راهروهای دارایی دویدم و تقریبا هیچ کسی را پیدا نکردم که بتوانم متقاعدش کنم، حتی به دفتر رییس جمهور نامه‌زدم، اما فایده نکرد. و من تربیت نشدم.

پرحرفی کردم و سرت را درد آوردم. می‌دانی که معمولا زیاد از خودم صحبت نمی‌کنم، بدان که یک متر قبر در این دنیا ندارم و تنها مرکبم، یک دوچرخه‌ی نازنین است که باید بیشتر با آن اخت شوم. من و همسرم بچه‌دار نشدیم چون احساس کردیم که چیزی برای عرضه به بچه نداریم؛ اگر زمانی داشتیم، بچه‌ی بی‌سرپرست نازنین فراوان است. بسیار بسیار راضی و شاکر هستم از چیزهایی که خداوند از روی لطف به ما داده است. تصور می‌کنم که با تلاشی که همسرم در راه کار مورد علاقه‌اش می‌کند، روزی حتما کامیاب خواهد شد، و امیدوارم که به لطف خدا چنین شود.

من تربیت نمی‌شوم، خصوصا توسط جناب‌عالی. تعرضی به کسی ندارم، سرم به کار و زندگی خودم گرم است و به دنیاهایی که خیلی دوستشان دارم، توصیه می‌کنم که تو نیز چنین باشی. هم فکر و هم شان تو فراوان است، اما در این معرکه که بازارش هر روز داغ‌تر می‌شود، حاضر به شرکت نیستم. به کار خودت برس و سعی نکن مرا تربیت کنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط هادی  | 

نوشته‌ی فرهاد جعفری
 
من و او «دوستان قدیم» محسوب می شویم. از وقتی که نخستین بار دیدمش [نزدیک به 18 سال پیش و در سینما آریای مشهد و در یکی از جلسه های نقد فیلم کانون فیلم مشهد] که وقتی می‌خواست برود پای تریبون و به نقدی که دکتر صباغ (پدرش/ منتقد فیلم وسینما) از فیلمی ارائه کرده بود ایرادی وارد کند و نظرش را بگوید [و به جای اینکه از فاصله ی بین صندلی ها عبور کند و خودش را به تریبون برساند ترجیح داد که راه را کوتاهتر کند، یعنی قدم بردارد و از روی صندلی ها بگذرد و البته با احتیاط این که مبادا پایش را روی خود صندلی ها بگذارد] ازش خوشم آمد و پیش خودم گفتم: 
«از آن دست آدم‌هائی‌ست که هنجارهای اجتماعی، فقط وقتی برایش ارزش دارند که مانع پیشروی سریع‌تر آدم‌ها به سمت مقصدشان نباشند. اما اگر چنین باشند، از اینکه آنها را دور بزند هراسی ندارد»! 
طوری که کمی بعدتر، باهم آشنا شدیم و دوستی مان تقریبآ گل انداخت و بعدها کشید به همکاری مان در «یک هفتم». 
از «هادی صباغ» حرف می‌زنم که لینک وبلاگ‌اش یعنی «بودن و مجازی بودن»، در ستون زنجیرک‌های گفتمگفت هست و من مشتری پابه جفت وبلاگش و پست‌های اغلب خواندنی‌اش محسوب می شوم. در آخرین نوشته‌ی خیلی کوتاهش، هادی پرسش مختصری مطرح کرده که لازم دیدم بروم و برایش پاسخی برایش گذاشتم. اما بهتر دیدم که شما هم در گفتمگفت، خواننده ی پرسش او و کامنت من باشید.  
پرسش او این است: 
می‌توان بنده‌ی خوبی نبود اما خدا را دوست داشت، شکرگزاری ناچیزی کرد، دلخوشی‌ای جز او نداشت، استمداد خواست، و در برابر حکمت او اظهار عجز و نادانی کرد؟
و کامنت من (که البته سیستم کامنت‌گذاری وبلاگش آن را از من نپذیرفت چون می‌گفت از هزار کلمه بیشتر است و در نتیجه به نشانی ایمیل‌اش فرستادم) این: 

تا «بنده ی خوب» چی باشد! 
می‌خواهم بگویم جواب این پرسش تو، بسته به این که چه کسی «بنده‌ی خوب» را تعریف کند فرق می کند. و اساسآ اغلب مشکلات بندگان خدا از همین جا ناشی می شود. از اینجا که هر کدام‌شان «ملاک‌های خودشان» را برای «بنده‌ی خوب» دارند و فکر می‌کنند آن ملاکها ، نسبت به ملاک‌های دیگران بهتر است و قاطع تر و «بنده‌ی خوب» را بهتر تعریف می‌کند! 
مضحک است که برخی مومنین ما؛ برای خدا تعیین تکلیف می‌کنند و برای خدا روشن می‌کنند که چه کسی بنده‌ی خوبی ست برای او و چه کسی نه! 
خدا را به حال خودش وابگذار استاد و بگذار خودش تشخیص بدهد که چه کسی «بنده‌ی خوب» اوست و چه کسی «بنده‌ی خوب» او نیست (لابد از هر دوی ما بهتر می‌فهمد!). 
این است که معتقدم این سوال تو؛ خودش «منشاء خطا»ست. چرا که هیچ تضمینی نیست که شخصی، حتی با ملاک هایی که خودش در اختیار دارد، بتواند با قاطعیت بگوید و ادعا کند که «بنده ی خوب خدا»ست. چون محتمل است که اصلا با ملاک های خود خدا نخواند!.  
(می خواهم بگویم حتی اگر قصدت این باشد که "هر کس که سوالت را خواند این پرسش را از خودش بپرسد و به درک و دریافتی از خوب یا بد بودن خودش برسد و در کار خودش دقیق شود و خودش را اصلاح کند"؛ باز هم کارت بیهوده است اگر خطا نباشد. چون هیچ معلوم نیست ملاک هایی که شخص مزبور دارد، ملاک های درستی باشد!)  
فی الواقع: 
به محض این که می گوئی «بنده ی خوب خدا ....»؛ یعنی نشسته ای به «دسته بندی کردن آدم ها بر حسب اعتقادات یا رفتارهای شان». که تو هرگز چنین شأنی نداری.  
نه که تو؛ هیچکس ندارد. هیچکس در مقامی نیست که در رابطه ی خدا و بنده اش مداخله کند و او را به سمت مطابقت رفتارش با ملاک هایی سوق بدهد یا تشویق کند که یا آن ملاک ها درست است یا غلط.  
چرا که اگر آن ملاک ها(یی که در ذهن و در اختیار دارد) درست باشد؛ که نیازی به توصیه ی تو ندارد! 
و اگر آن ملاک ها(یی که در ذهن و در اختیار دارد) خطا باشد؛ که او را بیشتر به خطا می اندازی! 
تو (و اصولا هرکسی) فقط مجاز است بر اساس اعتقاداتی که دارد؛ روشن کند که «ملاک های بنده ی خوب و بنده ی بد بودن؛ از نظر گوینده کدام اند». همین. نه بیشتر. 
(مثلا بگوید به نظر و اعتقاد من: دروغ گفتن بد است. خیانت کردن بد است. غیبت کردن بد است. چشم به ناموس دیگران داشتن بد است. بخل ورزیدن و حسادت کردن بد است و ....). 
اما همین که مستقیمآ یا تلویحآ درباره ی کلیت اش سخن براند؛ در حقیقت «داوری» و در کار خدا مداخله کرده است. 
روی این پرسش است که یا "بیهوده" است یا "خطا"؛ خط بکش دوست من و چیزی را رواج نده که هیچ فایده ای بر آن مترتب نیست.  
فایده‌ای که بر آن مترتب نیست هیچ؛ به نظر من شرک‌آمیز هم هست. 
قربانت: فرهاد  

هادی: فرهاد جعفری تمام توضیحات لازم را خودش داده است. فقط بگویم آن پست بیان یک حدیث نفس بوده، فرهاد جمله‌ی آخر عمو ویگلی در کانک‌تیکت (قصه‌ی کوتاه نوشته جروم دیوید سالینجر) را به یاد دارد؛ و چون دارد پست مذکور را با آن حس بخواند. به هر ترتیب ازش ممونم که وقت گذاشته و مطلبی چنین بلند نوشته و ارسال کرده است. طبیعی است که زمانی که دوستان سال‌ها از یکدیگر دور می‌افتند، گاهی زبان هم را (که در طی سال‌ها تغییراتی می‌کند) کمتر متوجه شوند. خصوصا این که یکی از آن‌ها مثل من الکن باشد.
اضافه شده: فرهاد نسخه‌ی دیگری از این نوشته را در سایت خودش نیز گذاشته است. این نسخه تفاوت‌های کوچکی دارد که ظاهرا در جهت روشن شدن مطلب، اعمال شده‌اند.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هادی  | 

هیچ گاه فکر نکنیم که خیلی یگانه و منحصر به فرد هستیم، چون دنیای آدم‌ها به شکل عجیبی شگفت‌آور و تو در تو است. امکان دارد که پس از شفاف‌شدن دیوار اتاق ما و همسایه به مدت ده دقیقه، متوجه شویم که هیچ چیز خاصی نیستیم.

هر گاه احساس اعجوبه بودن کردید، یادتان باشد که انسان قائم به غفلت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:18  توسط هادی  | 

موضوع اول:
۱. آقا یا خانم محترم؛ بله! سرد است. سرد است چون زمستان است. زمستان است چون خدا یک فصل از سال را این طور طراحی کرده. تقصیر احمدی‌نژاد یا هر کس دیگری نیز نیست. برف است، برف هم نعمت است. خداوند برای فقرا و کسانی که سقفی ندارند که زیر آن از گزند سرما امان بماند، تدبیری کند.
۲. خانم‌های محترم، در زمستان باید لباس بیشتری پوشید، حتی در منزل. این عبارت که مگر من کلفتم که لباس زیاد بپوشم را از کجا آورده‌اید؟
۳. ایها الناس! انرژی در ایران مفت است، اما این وضعیت به زودی عوض خواهد شد. خودتان را با دنیا جدید سازگار کنید. سال‌هاست صحبت از مهربان بودن با زمین و مخالفت با سوخت فسیلی و گروه‌های سبز است، شما کجای کار هستید؟

موضوع دوم:
اعتراف: این جانب در نمایندگی میرداماد ایرتویا یک مدل خودروی لکسوس مشاهده نمود. حب دنیا چیز خوبی نیست، اما این لکسوس را هر وقت در هر کجا دیدم تحسین‌های زیادی از ته دل نثارش کردم.

موضوع سوم:

اپل مدل صورتی رنگ آی‌پاد نانو را عرضه کرده است. به نظرم ایده چندان بکری خرج طرح نکرده؛ فقط با زرنگی از محبوبیت لپ‌تاپ صورتی رنگ سونی وایو استفاده و روی موج پسند روز سوار شده است. حدس قوی من این است که در سال‌های آینده، با توجه به گسترش روزافزون وسایل دیجیتال بین مردم، مد در طراحی این گونه ابزارها دخالت قوی‌تر خواهد داشت. این اواخر گوشی موتورولا ریزر این اندیشه را عملا به اثبات رساند (نه برای بار اول البته).
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هادی  | 

دوست من، 
حس عمیق تنهایی‌ات را می‌فهمم. نمی‌توانم بگویم که با تو همدردم؛ چون هر کسی به نوع خودش تنهاست و گاه شک دارم که حس تنهایی را بتوان درد دانست. شاید موهبتی است که حواس ما را متوجه جهان دیگری کند، چون در این جهان که برای این درد درمانی نیست.
اگر نوازش را دوست داری، در صلح با هستی بکوش، آن گاه مدام نوازش آن را احساس خواهی کرد. افرادی که نوازشت می‌کنند یا توقعی دارند یا دست ترحمی می‌کشند. ما به هیچ کدام احتیاج نداریم، لذت دوست داشته شدن است که مفتون‌مان می‌کند. اما می‌دانی که فقط یک وجود است که ما را همین طوری که هستیم، دوست دارد. درک مهر او سخت و ساده است، اما شاید آسان نباشد.
تنهایی و عدم نوازش، گاهی مچاله‌ات خواهد کرد، این را بارها حس کرده‌ام. در چنین لحظاتی آرزو کن که برای دیگران چیزی باشی که هیچ گاه برای تو نبودند، یا فکر می‌کردی نیستند. با آدم‌های شفیق باش، انسان نیاز به شفقت دارد.
درونت را پاس بدار، امانت مهمی در آن است. اما زمانی احساس بزرگی کن که بزرگوار باشی. چیزهایی که تو می‌خواهی به گمانم در این دنیا به دست نمی‌آید، اما غصه نخور، تو سعی کن گلخانه‌ای در گوشه‌ای بسازی که قسمتی از آمال و آرمان‌هایت را در آن پرورش دهی و دیگران را به قدر وسعت بی‌نصیب نگذاری.
این گونه شاید بتوانیم با دلی بزرگ راست قامت باشیم، و راست قامتی یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌هایی است که ممکن است نصیب‌مان شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:27  توسط هادی  | 

عکاس مشخص نیست!فکرش را کردین که چرا بساط سوپ و سالاد در سفره‌های ما این قدر یک‌نواخت، تکراری، کسل‌کننده و دوست‌نداشتی است؟ آخرین باری که یک سوپ یا سالاد خوشمزه و ابتکاری میل کرده‌اید، کی بوده است؟
الان که زمستان شده یک ظرف سوپ به خوبی طبخ شده با قطعه‌ای نان حجیم ( شخصا نان جو را ترجیح می‌دهم) به یک معجزه گرم می‌ماند! سالاد هم که جای خودش را دارد و نوع خوبش از بهترین‌ خوراک‌هاست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:3  توسط هادی  | 

حکایتی تعریف می‌کنند از شرکت اپل، که نمی‌دانم راست است یا نه اما در رساندن منظورم کمک می‌کند: روزی کسی به یکی از مدیران شرکت طعنه می‌زند که «خودتان را مسخره کرده‌اید؟ با پنج درصد سهم فروش بازار کامپیوتر چه دارید که بگویید؟». مدیر در پاسخ بلافاصله می‌گوید: «بلی پنج درصد از خریداران کامپیوتر سراغ ما می‌آیند، اما دقت کنید که از کدام پنج درصد صحبت می‌کنیم!».

دیشب  که دوست نویسنده‌ام، امیر قادری، گفت که مطالب «مجازی بودن‌» را پیگیرانه تعقیب می‌کند، بی‌اختیار یاد ماجرای مذکور افتادم. بودن و مجازی بودن وارد چهارمین ماه فعالیت دوره‌ی جدید خود شده و اکثر خوانندگانش از جنس همان پنج درصد هستند، این نکته برای من مایه‌ی مباهات و دلگرمی است.

مثل همیشه تشکر می‌کنم از بازدید، خواندن و اظهار نظرتان که باعث شده در طول سه ماه نزدیک به صد مطلب برای این وبلاگ آماده و منتشر شود. شما به گسترش فضای فکر کردن کمک و بساط گفت‌وگو را رنگین می‌کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:16  توسط هادی  | 

سال‌ها قبل با خودم وعده کردم که تا هنگامی که اضافه وزن دارم و نتوانم برایش راهی پیدا کنم، خرج لباسم در حد ضروری باشد. این طور است که من این قدر بدلباس و آشفته‌ام.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:57  توسط هادی  | 

مشغولیت گاهی فرصت تامل را می‌گیرد. خصوصا در آدم‌های متوسط که کوچک‌ترین فشارکاری‌ای مشغولیت تلقی می‌شود! زمانی که تامل نباشد، حرفی برای زدن نیست. زمانی که حرفی برای زدن نباشد، پستی برای ارسال هم پدید نمی‌آید.

توضیح: ممکن است حرفی برای زدن نداشته باشید، اما خودتان فکر کنید که دارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:33  توسط هادی  | 

آقای علی دلیر عبدی نیا در وبلاگ پاکیزه‌اش به مجازی بودن لینک داده‌است. چرا این را می‌نویسم؟ آقای علی هیچ اشاره‌ای به لینک‌دادنش نکرده و من اتفاقا متوجه این کار شدم. این نگارنده از چنین استقلال و گریز از بده‌بستانی خیلی خوشش می‌آید و خواست در یک پست نصفه نیمه مراتب احترام و ارادت خودش را به دوست نادیده زمین‌شناسش اعلام کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:55  توسط هادی  | 

آی‌فون. عکس از اپل

در این که آی‌فون اپل محصول مهم و جذابی است،‌ حرفی نیست.

رابط کاربری و صفحه‌ لمسی منحصر به فرد در جعبه‌ای زیبا، هوش از سر خریداران می‌رباید. اما نسل فعلی این دستگاه در اصل تحت قرارداد سرویس‌دهندگان مشخصی به فروش می‌رسد. مثلا در آمریکا ای‌تی اند تی عرضه‌کننده‌ی انحصاری سرویس آی‌فون است. در این حالت اصطلاحا می‌گویند که دستگاه قفل است، یعنی قابل استفاده با سرویس‌های دیگر نیست.

اما کسانی پیدا شدند و نظر به بازار داغ آی‌فون، قفل آن‌ را به روش‌های مختلفی برداشتند. البته امکان دارد که با هر به‌روز کردن نرم‌افزاری آی‌فون، این قفل - یا حتی خود دستگاه - دچار مشکلات جدی شود.

فروشندگان ایرانی با مشاهده این اوضاع، اقدام به وارد کردن آ‌ی‌فون کردند، قیمتی که آن‌ها در روزهای اول روی دستگاه گذاشتند بیش از یک میلیون و صد هزار تومان بود. البته صحبت از زمانی است که قیمت رسمی ۶۰۰ دلار آمریکا تعیین شده بود. زمانی که اپل قیمت را دویست دلار کاهش داد، قیمت بازار تهران به هفتصد/هشتصد هزار تومان رسید. این روزها قیمت چیزی میان ششصد و ششصد و پنجاه هزار تومان است، حدس می‌زنم که در ماه آینده قیمت به چیزی بین پانصد تا پانصد و بیست سی تومان برسد. خوشمزه این جاست که آی‌پاد تاچ ۱۶ گیگا بایتی (که هم قیمت آی‌فون است) را می‌توان به چهارصد و هشتاد هزار تومان خرید، و با توجه به حافظه نستبا زیاد و دارا بودن امکانات غیر مخابراتی آی‌فون، خرید معقول‌تری به نظر می‌آید.

اما بحث من سر چیز دیگری است، آی‌فون در ایران به چه دردی می‌خورد؟ چند درصد از قابلیت‌هایش قابل استفاده است؟ نقشه گوگل، منشی تلفنی بصری، وب و ایمیل، خرید موسیقی از فروشگاه آی‌تیونز و... با سرویس‌های مخابراتی موبایل موجود، کاملا بلا استفاده هستند.

جسارتا؛ یک میلیون تومان دادن برای یک گوشی که فقط صفحه‌ی لمسی‌اش کارآمد و چشم‌ربا است و استفاده حداقلی از آن، بیشتر نشان از نوعی تمنای جلب‌توجه دارد. زیرا اگر صحبت عشق به فناوری در میان باشد، این عشق با این خرید کامیاب نخواهد شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:26  توسط هادی  | 

یکی از کلماتی که در رساندن منظور خیلی کمکم می‌کند، آقا موچول است (ساخته‌ی خودم).

آقا موچول یک لوس از خود راضی است که چون مامانش فکر می‌کرده که فرزند مهمی دارد، امر بر او مشتبه شده است. او به شکل مسخره‌ای قیافه می‌گیرد، گنده گنده اما کاملا بی‌معنی سخن می‌گوید، همچنین سعی می‌کند که کلمات ادبی و رسمی به کار ببرد، اما غالباً به صورت غلط.

آقا موچول شغل مشخصی ندارد، گاهی در دم و دستگاه پدرش فعال است، اما دوست دارد ریاست کند و نظرات ابلهانه‌اش را به حرفه پدری بچسباند و این خودش باعث کلی دردسر و جنگ و دعوا می‌شود. اگر آقا موچول سفر خارجی رفته باشد، آناتالیا و دبی را معمولا دیده است. او دوست دارد پشت کامپوتر بنشیند اما گونه‌ی کتاب‌خوان آن کمتر دیده می‌شود. آقا موچول به احتمال خیلی قوی به دانشگاه رفته (بیشتر دانشگاه آزاد) و دوست دارد که مدام از عقب‌ماندگی «ما» و تاثیر حکومت در آن صحبت کند.

شناسایی سریع: موچول‌ها معمولا هنگام ورود چیزی مثل کنترل باز کردن در ماشین، یا قاب ضبط ماشین یا دسته کلید در دست دارند. در سلام علیک با ناشناس متبخترند و مورد توجه قرار گرفتن در جمع را خیلی دوست دارند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:34  توسط هادی  | 

از ماه رمضان تا حالا، ضعیف‌ عمل‌کرده‌ام. دور و برم پر است از کارهای انجام نشده، شاید علت تغییر نشانی محل کارم است. قبلا خیلی نزدیک بود و الان دیگر نزدیک نیست، و خوب من که با آن مسیر عادت‌هایم را تنظیم کرده بودم حالا نتوانسته‌ام عوضش کنم. بیش از یک ماه از وضعیت فعلی گذاشته و هر روز فکر می‌کنم فردا روز عمل است، ولی فردایش اقدام چندان کارسازی برای تغییر وضع نمی‌کنم. یکی دو روزی است که سرما هم خورده‌ام و اوضاع پیچیده‌تر شده و در ضمن بهانه پیدا کرده‌ام برای عقب انداختن‌های بیشتر.

اعتراف می‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام عادات خواب و غذایم را مناسب وضعیت و سن و سالم تغییر دهم. با این همه ایمان دارم که همه‌ی ما با کمی سعی می‌توانیم به کارهایی که مقدمه‌ی یک زندگی سالم به دردبخور است، عامل و معتقد باشیم (یک ذره هم شعار نیست!). به نظرم اگر چنین فکر نکنیم، هوا خیلی پس خواهد شد و مشکل روحی و جسمی دست به دست هم خواهند داد تا زندگی‌ را کلا به هم بریزند.

در آستانه هزارمین بازدید
بازهم از شما ممنونم که چیزهایم را می‌خوانید و گاهی نظرتان را هم می‌نویسید، این باعث می‌شود که احساس کنم با کسانی گفتگو می‌کنم که حرف هم را تا حدودی می‌فهمیم. و خوب حکایت مزیات همدلی بر چیزهای دیگر را خودتان می‌دانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:16  توسط هادی  | 

لپ‌تاپ‌های مجهز به لئوپارد.

بالاخره نسخه‌ی جدید سیستم عامل اپل به بازار عرضه شد. نسخه ۱۰.۵ او اس تن، موسوم به لئوپارد (یوزپلنگ)، با سیصد قابلیت جدید قرار است زندگی دیجیتالی کاربران را آسوده‌تر کند. همان طور که می‌دانید نسخه رسمی‌ای برای رایانه‌های غیر مکینتاش وجود ندارد، و این شاید یک دریغ بزرگ باشد.

اپل برخلاف تصور، شرکتی است که بنای موفقیت‌هایش بر نرم‌افزار گذاشته شده، و مدعی است که برای این سخت‌افزار تولید می‌کند که سخت‌افزارهای موجود در بازار معمولا ناکارآ و مزخرف هستند. جالب این‌جاست که اکنون بیشتر محصولات اپل - حتی آی‌پاد تاچ و آی‌فون - از نسخه‌های مختلف سیستم‌عامل او اس تن بهره می‌برند. و این یک موفقیت خیلی بزرگ برای اپل است و هزینه‌های توسعه و پشتیبانی را به شکل قابل توجهی پایین می‌آورد.

دوستانم مرا طرفدار سینه‌چاک اپل می‌دانند، در صورتی که من شاید بیشتر از همه‌ی آن‌ها از ضعف‌های اپل خبر دارم و باید اعتراف کنم ضربه‌هایی نیز از محصولات اپل خورده‌ام. اما علت گرایش فعلی من به اپل‌جات (!) این است که تجربه‌ام نشان می‌دهد که محصولات اپل زمانی که کار می‌کنند، آرامش‌بخش‌تر و مطمئن‌تر هستند. این آرامش خیال چیزی است که من به ندرت در ویندوز تجربه کرده‌ام، و متاسفانه ویندوز خیلی اوقات مرا معطل، مایوس و حتی عصبی می‌کند.

قول می‌دهم به محض این‌که نسخه قابل اعتماد و کاربرپسند و خلوتی از ویندوز عرضه شود که او اس تن را پشت سر گذارد، بی‌تردید از سیستم عامل اپل دست بکشم. گرچه می‌دانم فعلا همیشه نیاز دارم که یک رایانه ویندوزی هم داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:11  توسط هادی  | 

وبلاگ‌ها معمولا با انتظار زیادی آغاز می‌شوند. گاهی صاحبان آن‌ها سعی می‌کنند با تبلیغ در بخش نظرات در وبلاگ‌های شناخته شده و پیشنهاد تبادل لینک وبلاگ خود را به سرعت اشاعه دهند. گروهی دیگر سعی می‌کنند با پرداختن به موضوع‌های پرطرفداری چون جوک، زنگ و برنامه موبایل، داستان‌های عاشقانه، خاطرات و خیال‌پردازی‌های ج‌.‌ن.‌س‌.ی و امثال این‌ها، مخاطبان زیادی جلب کنند. تعداد نظراتی که برای پست‌ها گذاشته می‌شود یکی از جذاب‌ترین اهداف چنین وبلاگ‌هایی است. گاهی هم نظردهندگان در گذاشتن نظر اول برای یک وبلاگ پرطرفدار مسابقه دارند!

بسیاری از وبلاگ‌ها مثل تب‌تند،‌ زود عرق می‌کنند و از شور و حال می‌افتند. این پدیده خصوصا برای وبلاگ‌هایی که نویسنده آن مطالب اختصاصی عرضه می‌کند، بیشتر اتفاق می‌افتد. درست است که مخاطب‌داشتن دوست داشتنی است، اما مخاطب انتظارهایی از صاحب وبلاگ دارد: او تنوع می‌خواهد، مطلب جدید و جذاب می‌خواهد، و دوست دارد در دقایقی که وبلاگی را می‌خواند صفا کند.

«بودن و مجازی‌بودن» در حال حاضر به طور متوسط روزی پانزده تا بیست خواننده دارد، نظرگذاری برای هیچ مطلبی از سه چهار نمی‌گذرد، به غیر از چند دوست و آشنا کسی به آن لینک نداده، هیچ گاه تبلیغی برای آن نکرده‌ام و نگارنده‌ی مشهوری هم ندارد که شهرت پیشینش سبب پرطرفدار شدن نوشته‌هایش شود. با این تفاسیر من از تعداد خوانندگانم راضی‌ هستم، حدس می‌زنم حدود ده بازدیدکننده روزانه به شکل منظم به نوشته‌هایم سر می‌زنند و از بابت داشتن مشتری دائم، شادمانم.

تنها نگرانی من این است که کفگیرم به ته دیگ بخورد و به مزخرف‌گویی‌های کسل‌کننده بیفتم و این چند خواننده عزیز را از کف بدهم. امیدوارم این اتفاق خیلی زود نیافتد؛ اگر تا کنون نیافتاده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:1  توسط هادی  | 

یکی از مهم‌ترین اعیاد مسلمین و مهم‌ترین روزهای سال را به اهلش تبریک عرض می‌کنم، برای رمضان آینده امیدوارم همگی آدم‌های بهتری شده باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:41  توسط هادی  | 



همان طوری که انتظار می‌رفت، شرکت اپل حدود ده روز گذشته خط محصولات آی‌پاد را تماماً نو و نوار و مدل‌های جدیدی عرضه کرد:

آی‌پاد شافل فقط در رنگ‌بندی تفاوت کرد، همچنین یک محصول قرمز× به آن اضافه شد.

آی‌پاد نانو دوباره طراحی شده و وارد نسل سوم شد، سری جدید نانو قادر به پخش فیلم و اجرای بازی است و قابلیت سیر در جلد آلبوم در آن تعبیه شده است (اپل به این قابلیت می‌گوید Cover Flow).

آی‌پاد عادی، با پسوند کلاسیک نام‌گذاری و با بدنه‌ی آلومنیومی عرضه شد، با ظرفیت‌های ۸۰ و ۱۶۰. به اضافه قابلیت سیر در جلد آلبوم و یک رابط کاربری جدید.

اما محصول شاخص جدید «آی‌پاد تاچ» است. این آی‌پاد خیلی شبیه «آی‌فون» است، درواقع تقریباً تمام قابلیت‌های آی‌فون را دارد، به‌جز امکان تماس تلفنی. اپل با در نظر گرفتن فروش خارق‌العاده آی‌فون، عناصر جذاب آن را حفظ کرده و آی‌پاد تاچ به بازار عرضه کرده و به رقبا ضرب‌شست محکمی نشان داده‌است.

اما اتفاق جالب‌توجهی که افتاد، پایین‌آوردن چشمگیر قیمت آی‌فون بود. در یک حرکت غیر منتظره قیمت آی‌فون ناگهان دویست دلار ارزان شد، و در عین حال نوع چهار گیگا بایتی از خط تولید حذف گشت. گروهی از خریداران سابق آی‌فون از قیمت‌گذاری جدید خشمگین شدند و مراتب اعتراض خود را در وب منتشتر کردند و توسط ایمیل به استیو جابز - مدیر عامل اپل - منتقل کردند. جابز در فاصله بیست و چهار ساعت خطاب به این مشتریان نامه‌ای منتشر کرد؛ در این نامه ضمن توجیه این کاهش قیمت، به خریداران قبلی وعده صد دلار تخفیف در خرید محصولات جدید اپل، هنگامی که مستقیما از اپل خریداری شوند، داد. روز گذشته شرکت اپل این وعده را عملیاتی و راه‌استفاده از آن را منتشر کرد.

حرکت استیو جابز نشان می‌دهد که در دنیای امروز حتی اگر از یک محصول - در این‌جا آی‌پاد - بیش از صد میلیون عدد هم فروخته باشید، و محصول دیگرتان - آی‌فون - ظرف مدت هفتاد و چهار روز، یک میلیون عدد خریداری شده باشد، بازهم باید حواس‌تان در رفتار با مشتری جمع باشد و پایگاه مشتریان خود را با چند و دندان هم که شده حفظ کنید. مشاوران جابز حتماً به او گوشزد کرده‌اند که وعده‌ی او به معنی از دست دادن میلیون‌ها دلار پول است، اما او احتمالا با خود فکر کرده: این خرجی است که باید برای حفظ اعتماد بکنیم.


(توضیح ×: محصول قرمز نامی است که یک موسسه خیره در ائتلاف با شرکت‌های نامدار و معتبر بانی آن شده و طبیعتاً به رنگ قرمز عرضه می‌شود. خاصیت خرید محصول قرمز این است که قسمتی از پولی که مشتری می‌پردازد صرف امور خیریه در آفریقا می‌شود).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 6:9  توسط هادی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:11  توسط هادی