تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱


من فیلم نمی‌سازم که پول درآورم. پول در می‌آورم که فیلم بسازم. شاید از جمله‌ی بالا بتوان به بخش مهمی از روحیه‌ی والت دیزنی پی‌برد. مرد خانواده، آمریکایی قسم‌خورده، ضد کمونیست فعال و اخلاق‌گرایی که می‌گویند کافی بود که کسی جرات کند و جلوی او ناسزا بگوید تا بلافاصله اخراج شود.
 لقب «کارخانه‌ی رویاسازی» به تشکیلاتی که ساخت، برازنده است. این قدر در کار رویاسازی پیش رفت که رویا را اعتباری چون واقعیت بخشید. آن چنان‌که پنجاه و نه بار نامزدی اسکار - که بیست و شش بارش را برنده شد - نمی‌تواند تمام عظمت کارش را نشان دهد.
 با مرور صحنه‌های خارق‌العاده‌ای که دل بینندگان را لرزانده و جز خاطرات خوب‌شان شده مظنه‌ی منزلت کارش کمی به دست می‌آید. مرگ جانگداز مادر بامبی، موگلی حیران در اسارت میمون ابلهی که می‌خواهد با کشف راز آتش افروزی تبدیل به انسان شود، رویاهای شگفت‌آور دامبو، پرواز مری پاپینز چتر به دست، جدال جادوگران مهربان بر سر رنگ لباس زیبای خفته، دلبری تامس اومالی گربه ولگرد و داش‌مشتی، میکی‌موس سرگردان در میان سطل‌های آب و چوب‌های جارو و نمونه‌های پرشمار دیگر، در طبقه‌‌ای از ویترین تاریخ انمیشین قرار دارند که ضد ضربه، خدشه و فراموشی است. 
یادآوری این تصاویر رنگارنگ بدون آن آهنگ‌ها و آوازهای روح‌نواز چندان لطفی ندارد. کار دیزنی در موسیقی کم از تصویر نداشت، با دور از ذهن‌ترین صداها قشنگ‌ترین نغمه‌ها را درکارش می‌آورد. زمانی که در فانتزیا تمرکز کارش را بر متحرک‌سازی شاهکارهای موسیقی گذاشت، افراد مردد کاملا دریافتند که فهم عمو والتر در موسیقی اساسی و جدی است. کم‌تر اهل‌رسانه‌ای به اندازه‌ی عمو والتر دل مردم را شاد کرده، و مگر چند فضیلت مهم‌تر از شاد کردن دل مردم داریم؟ 
پ.ن. : عنوان مطلب برگرفته از نام آهنگی است که جادوگر مهربان سیندرلا هنگام کمک به او می‌خواند.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:54  توسط هادی  | 

پس از صرف غذا به میخانه باز می‌گردم و در آنجا به طور معمول با صاحب میخانه و قصاب و آسیابان و دو آجرپز به بازی نرد می‌نشینم و بازی به نزاع و هیاهو و حتی اهانتهای بی‌پایان می‌انجامد و حتی وقتی هم که موضوع دعوا یک کواترینو (یک شصتم لیره‌ی ایتالیا) بیش نیست صدای نعره‌ها و فریادهایمان تا شهرک سان کاسیانو می‌رسد. پس از تنزل بدین پایه از پستی، سر از خاک برمی‌دارم و از رذالت سرنوشتم شکوه می‌کنم و در برابر لگدهایی که از او می‌خورم سر تسلیم فرود می‌آورم تا ببینم آیا سرانجام به شرم می‌افتد یا نه؟
بخشی از نامه‌ی نیکولو ماکیاولی به فرانچسکو وتوری
نوشته شده در ۱۰دسامبر ۱۵۱۳
(ترجمه محمد حسن لطفی - با حفظ رسم الخط)
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط هادی  | 


یکی از به یاد ماندنی‌ترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام، جلد پنجم «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، تالیف مهدی آذریزدی است. این مجموعه چند جلدی را انتشارات معزز امیرکبیر - به مدیریت تقی جعفری - درآورده بود. نثر پاکیزه، قصه‌های خواندنی و سلامت روایت‌ها دست به دست هم داده بود که یکی از مثال‌زدنی‌ترین مجموعه قصه‌های کودکان به زبان فارسی را بسازد. گفتنی است که قصه‌های هر جلد از این مجموعه، برگرفته از یکی از متون کلاسیک و مهم فرهنگ ایرانی بود، و جلد پنجم تعدادی از قصه‌های قرآن را شامل می‌شد. تصویرسازی‌های حیرت‌انگیز مرحوم استاد مرتضی ممیز برای این جلد هنوز به روشنی در ذهنم مانده است. چند سال پیش در منزل یکی از اساتید خوشنویسی نسخه‌ی اصلی یکی از تصویرسازی‌های مذکور را دیدم و برای چند دقیقه مبهوت هیبتش شدم.
آذریزدی پیش از انقلاب از دست‌اندرکاران انتشارات امیرکبیر بوده، و بعد از آن را نمی‌دانم چه کرده، فقط می‌دانم که در اعتراض به ممیزی کتابی منتشر نکرده است. چندی پیش خواندم که تنها آرزویش این است که توصیه‌اش را بکنند تا در مجموعه مراقبت از سالمندان کهریزک پذیرفته شود. در همان گفت‌وگو آمده بود که حتی دوستان او به ملاقاتش نمی‌روند، مبادا که زحمت نگهداری‌ به گردن‌شان بیفتند. و امروز خبری دیدم که حال آذریزدی را نامساعد توصیف می‌کرد. با توجه به سوابق و خاطراتش، حدس می‌زنم که این سال‌های اخیر را دشوار گذرانده و از خدای بزرگ می‌خواهم پاداش این دشواری‌ها را به بهترین نحو به او اعطاء کند.
از خدا می‌خواهم که باقی عمر او را در این دنیا با عزت و آسانی قرین کند؛ زیرا نویسندگانی چون آذریزدی در کتاب‌خوان کردن مخاطب‌هاشان نقشی بسیار چشمگیر داشته و دارند. 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:29  توسط هادی  | 


باب دیلان جایزه پولیتزر گرفت؛ این جایزه مهم‌ترین ادبی آمریکا است. بعضی می‌گویند که پس از اسکار، گلدن گلاب و گرمی، پولیتزر راه دیلان را برای کسب نوبل باز کرده است. بعضی دیگر می‌گویند که دیلان به پولیتزر نیازی نداشته، بلکه پولیتزر به دیلان نیاز دارد.
ولی هادی می‌گوید که دیلان از زمین مسابقه خارج است، چون اندازه‌اش تعادل بازی را به هم می‌زند. او نیاز به جایزه ندارد، جایزه اصلی را خدا به وی داده است. اما می‌گویند که در سنین سالخوردگی قدردانی شدن تاثیر به سزایی در روحیه دارد، اما نمی‌دانم که چرا من دیلان را سالخورده نمی‌بینیم، البته جوان هم نمی‌بینم، نمی‌دانم چطور است که مستقل از سن و سال می‌دانمش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:50  توسط هادی  | 


دار و دسته‌های نیویورک مارتین اسکورسیزی فیلم قابل قبولی است، اما شاید با حذف یک عامل به فیلم متوسطی بدل می‌شود که خوب ساخته شده. این عامل روح‌بخش چیزی نیست به غیر از نقش‌آفرینی حیرت‌انگیز دانیل دی لوییس در نقش «بیل سلاخ». گاهی یک اثر این قدر خوب است که به اغراق می‌گویم: «حتی اگر آفریننده فقط همین یک کار را در زندگی‌اش کرده، زکات تمام عمرش را داده است». بازی دی لوییس مطمئنا جز مثال‌های خوب این جمله‌ی من است.
دی لوییس از سال نود و هشت میلادی به فلورانس ایتالیا رفت تا کفاشی (!؟) بیاموزد، و رسانه‌های گفتند که او خود را نیمه بازنشسته کرده است؛ بعد از این نزدیک به پنج سال خبری از دی‌لوییس نبود. تا زمانی که رضایت داد که در دار و دسته‌های نیویورکی بازی کند، و نتیجه این قدر خوب بود که بی اختیار به انتخاب نبوغ‌آسای کارگردان آفرین گفتند.
دی لوییس محجوب و خجول امسال در فیلم مهم پل توماس آندرسن (کارگردان کم‌کار، جوان و باقریحه‌ی آمریکایی - سازنده‌ی فیلم ماگنولیا) بازی کرد و در نتیجه دومین اسکارش را نیز به دست آورد. «خون به پا می‌شود» اثری دیدنی است که دو تا از محبوب‌ترین‌های سینمایی مرا جمع کرده، ولی متاسفانه هنوز نسخه‌ی خوبی از آن به بازار نیامده‌است. پس از تماشای قطعاتی از بازی دی‌لوییس حدس زدم که کارش در این فیلم باید چیزی باشد در قواره‌ی بهترین هنرنمایی‌هایی که در سال‌های اخیر روی پرده دیده‌ایم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:17  توسط هادی  | 

پدر (با بغضی پنهان): ببین. هیچ وقت نگذار کسی، حتی من، بهت بگه که نمی‌تونی از پس کاری بر بیای، باشه؟
پسر بچه: باشه.
پدر: وقتی که رویایی داری، ازش محافظت کن. آدم‌هایی که خودشون نمی‌تونن کاری بکنن، می‌خوان به تو هم القا کنن که نمی‌تونی. (مکث) وقتی که چیزی رو می‌خوای، برو و به دستش بیار؛ همین.

برشی از گفتگوهای فیلم بسیار محبوبم، در جستجوی شادی. نوشته‌ی استیو کنراد.

پ.ن. : قبلا در مورد این فیلم پست دیگری هم نوشته‌ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:28  توسط هادی  | 

احمد بورقانی در بیمارستان. عکس از فارس. ۱. نزدیک به ده سال قبل، گروهی از نمایندگان مجلس که سوالاتی و تردیدهایی در مورد عملکرد معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد اولین دوره‌ی اول ریاست جمهوری سید محمد خاتمی داشته‌اند، برآن می‌شوند که معاونت مذکور را فراخوانند. یکی از آن‌ها پیش از جلسه به هم‌فکران هشدار می‌دهد که مبادا شیفته‌ی بیان گرم بورقانی شوند. اما بورقانی می‌آید و با پاسخ‌هایش اکثریت را متقاعد می‌کند. در پایان کسی از او می‌پرسد که آیا پدرش روحانی بوده که چنین می‌تواند سخن بگوید و استدلال کند؟ بورقانی به سادگی پاسخ می‌دهد: نه پدر من بنا است.
۲. بعدها از فرهاد شنیدم که روزی در حوالی میدان ولی‌عصر تهران رهگذری را دیده که تسبیح در دست و با چهره‌ای گشاده قدم می‌زده و بسیار شباهت داشته به احمد بورقانی. او نتوانسته جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد، پس جلو می‌رود و از او سوال می‌کند که آیا ایشان احمد بورقانی،نماینده فعلی مجلس است؟ و با تعجب پاسخ مثبت می‌شنود. شاید تعجب از این بوده که یکی از نمایندگان تهران در مجلس شورای اسلامی این چنین بی‌تکلف در میان عموم ظاهر می‌شود و در واقع خود را جزئی از مردم می‌داند.
۳. نقل است زمانی که از خبرگزاری جمهوری اسلامی دنبال او فرستادند برای همکاری، خبردار شدند که سرساختمان است؛ به ساختمان که رسیدند، دیدند که آستین بالا زده و به پدر یاری می‌رساند.
۴. زمانی که خبر فوت شدن بورقانی را شنیدم، چند لحظه مکث کردم و بر او غبطه خوردم که چنین با حیثیت از این دنیا رفت. می‌دانم که دوره‌ی معاونت مطبوعاتی او در ارشاد را دوره‌ی طلایی مطبوعات می‌خوانند، و چه رونقی پیدا کرد مطبوعات در آن دوره.

شنیده‌ام که زمانی که کسی از این دنیا می‌رود، اگر بیش از چهل فرد در تشیع پیکرش او معترف به نیکی‌ او شوند، خداوند رحمتش را شامل حال مرده خواهد کرد. اگر این شنیده صحیح باشد، بورقانی مسلما مشمول رحمت ایزد متعال خواهد بود. خدا رحمتش کند.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:46  توسط هادی  | 

مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی. عکس از سایت پندار.
سید جعفر شهیدی
 ۱۲۹۷ تا ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 6:0  توسط هادی  | 

غیر ممکن چیزی نیست، لایونل مسی به قلم خودش.

غیر ممکن چیزی نیست؛ این محور آخرین صف‌آرایی تبلیغاتی شرکت آدیداس است. این صف‌آرایی از سال گذشته وارد دوره‌ی جدیدی شد: عده‌ای از بزرگ‌ترین و موفق‌ترین ورزشکاران زنده، نظرها و تجربیات خود را پیرامون این شعار عنوان کردند و داستان‌هایی از زندگی خود گفتند که شنیدنش موی تن بیننده را سیخ می‌کند. یکی در نوجوانی مشکل هورمون رشد داشته، دیگری را بیماری حاد کلیه زمین‌گیر کرده بوده، دونده‌ای که پاهای لاغرش مایه‌ی تمسخرش می‌شده، بسکتبالیسیتی که چهل بازی اولش در ان‌بی‌ای روی نیمکت نشسته بوده...

تعبیر‌های آن‌ها گاهی از داستان‌های‌شان دلگرم‌کننده‌تر است:

  • کسانی که تحقیرتان می‌کنند، شاید باعث شوند که به جاهایی برسید که تصورش را هم نمی‌کرده‌اید.
  • بعضی‌ها به من می‌گویند: چرا مدام می‌دوی؟ من می‌گویم: چرا همش ایستاده‌اید؟
  • متوجه شدم که گاهی چیزهای بد باعث می‌شوند که چیزهای خوب پیش بیاید.
  • با سختی‌ها روبه‌رو خواهید شد، مهم این است که چطور از آن‌ها گذر کنید.
  • وقتی کسی به شما باور ندارد، هر کاری بکنید مثبت است.

مشاور تبلیغاتی آدیداس در این تبلیغات با طرح شعاری که هم استفاده داخل شرکتی دارد و هم وجهه بیرون از شرکتی، بی‌تردید شاهکار آفریده‌است. پیاده‌سازی آن هم به غایت زیبا و هوشمندانه است؛ زیباترین نکته هم این است که در آن‌ها از آثار و ترسیم‌های ورزشکاران استفاده شده است.

دیدن ویدیوهای این تبلیغات را اکیدا توصیه می‌کنم. حتی اگر اتصال اینترنت کندی دارید، پاداش صبرتان را خواهید گرفت؛ مطمئن باشید.

افزوده: متن گفته‌های ورزشکاران را می‌توانید از متن گفته‌ها دریافت کنید (فایل ورد).

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:16  توسط هادی  | 

برای من سیاه و سفید، چپ و راست دیگر وجود ندارد؛ فقط بالا و پایین است [که وجود دارد] و پایین خیلی به زمین نزدیک است. و من سعی می‌کنم تا بدون اینکه به چیزهای کوچکی مانند سیاست فکر کنم، بالا روم. آنها اصلاً ربطی به این [بالا رفتن] ندارند. من در مورد آدمهای عادی فکر می‌کنم و زمانی که آنها آزرده می‌شوند.
باب دیلان
ماخذ:
ویکی‌گفتاورد

ساده به نظر می‌رسد؛ آره؟ اما نه برای من. این از دسته حرف‌هایی است که پس از شنیدنش فکر می‌کنم که اگر کسی فقط این سخن را در زندگی گفته باشد، به وضوح شخصیت و جهان خودش را نشان داده است. یک مثال به ظاهر بی‌ربط دیگر یادداشتی است که مرحوم مرشد چلویی بالای دخل خود زده بوده: نسیه و وجه دستی به حد مقدور داده می‌شود؛ حتی به شما.

توضیح (بعدا اضافه شده): شروین و علی عزیز، من بار اول حکایت مرشد چلویی را از جناب علی حکیمی (اسلام شناس و محقق) شنیدم؛ ایشان نکات دیگری نیز در مورد این بزرگوار ذکر کرد. اما برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به این نشانی مراجعه کنید. دعا کنید که جمعیت این گونه مردان در روزگار ما زیاد شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:55  توسط هادی  | 

از اولین شروط برپایی میدان رقابت، عادلانه بنا کردن آن است. شرایط یکسان برای همه‌ی حریفان، رده‌گذاری برای آن‌ها (وزن‌کشی در مسابقات ورزشی روی همین اصل انجام می‌شود)، و  وجود داوران متخصص بی‌طرف همه برای آفریدن فضایی عادلانه در عرصه رقابت اندیشیده شده اشت.

برای رعایت اصل عدالت، بعضی از بازیگران از میدان رقابت بیرون قرار می‌گیرند؛ شاید گاهی ناخواسته. نمایش آن‌ها به شکل انفرادی است و برای تعریف‌کردن مجدد مرزهای میدانی که در آن ظاهر می‌شوند. بدین ترتیب افراد دیگر در آن زمینه، الهام می‌گیرند و تقلید می‌کنند و بهره می‌برند.

مثلا مارلن براندو بازیگری بود که در میدان رقابت نمی‌گنجید، مولوی حکیمی است که بر کرسی‌ای یکتا تکیه زده، پیکاسو از نظر تعدد آثار و موفقیت تجاری چندین پله بالاتر از همنسلان خود ایستاد، موتزارت با نوشتن اولین سمفونی خود در سن پنج سالگی نشان داد که موردی خاص است، راکی مارسیانو هیچ وقت نباخت و نمونه‌هایی مثل این‌ها که کمابیش می‌دانیم.

هیچ لقب و مقام و موقعیت تعریف شده‌ای، بر تن چنین کسانی نمی‌برازد. زیرا آن‌ها سلاطین کشورگشایی‌ هستند که زینت قلمرو خود شده‌اند و یک لقب مشخص دادن به سلطان کمال بی‌سلیقگی است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

 

بیل گیتس در حال گفتگو با دانشجویان

من با احترام زیاد بخش مهمی از شخصیت بیل گیتس را ستایش می‌کنم. این مرد با عناوین مختلفی توصیف می‌شود که شایع‌ترینش «پولدارترین مرد دنیاست». مزخرف‌ترین توصیف او همین می‌تواند باشد، گیتس هیچ گاه خودش را با چهره اشرافی عرضه نکرده است. او همیشه خواسته در نقش یک معمار نرم‌افزار و کارشناس فناوری معتبر شناخته شود و به شکل خیلی جدی در فعالیت‌های خیریه وقت و سرمایه (مالی و زمانی) گذاشته است. به طوری که وارن بافت (سرمایه‌گذار افسانه‌ای و دومین ثروتمند جهان) سال گذشته متقاعد شد که حدود نود درصد از ثروتش را به بنیاد گیتس اهدا کند.

شرکتی که گیتس بنیان گذاشته و سال‌ها مدیریت کرده، شرکت چندان محبوبی نیست. شخصا اکثر محصولات آن را دوست ندارم، خصوصا ویندوز را. اما جرم اصلی مایکروسافت پول درآوردن زیاد است، و گرنه شرکت‌های زیادی هستند که محصولات به مراتب مزخرف‌تری عرضه می‌کنند و این قدر جنجال در باره‌شان نیست. حقیقت این است که مایکروسافت با همین محصولات زپرتی در اشاعه‌ی گسترده و جهانی پردازش دیجیتال گام‌های مهمی برداشته است.

اگر می‌خواهید کنتراست را حس کنید، گیتس را با لری الیسون - مدیر عامل میلیاردر شرکت نرم‌افزاری اوراکل - مقایسه کنید. در این قیاس الیسون مردی به شدت خودنما، خودبزرگ‌بین، غیر قابل تحمل (به گواهی چندین ازدواج پشت سرهم و نظرات همکاران قدیمش) و نادلپذیر به نظر می‌آید. گرچه محصولات اوراکل گاهی واقعا بدون رقیب هستند. این اواخر فیلم نشست مشترک استیو جابز و گیتس در دی۵ را دیدم، اعتراف می‌کنم که گیتس در مقایسه با جابز روانی بسیار آرام و شخصیتی بسیار فروتن داشت. جابز یا پایش را تکان می‌داد، یا وسط حرف گیتس می‌پرید و یا از محصولات اپل تمجیدهای غلو آمیز می‌کرد. عاقبت زمانی که نظر جابز را در مورد رابطه‌اش با گیتس پرسیدند با یک سطر از ترانه‌ای از بیتلز* پاسخ داد و یک لحظه آن‌قدر احساساتی شد که بغض کرد. جابز به خوبی در خاطر دارد که گیتس از کسانی است که در روزگار بدبختی اپل حاضر شد روی آینده آن سرمایه‌گذاری کند.

بیل گیتس بی‌تردید از بزرگ‌مردان تاریخ رایانه است، به قوت احساس می‌کنم که او در باقی‌مانده عمرش بیشتر خواهد درخشید و نام بسیار نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت.

با این حال واقعا از ویندوز بدم می‌آید.

* قطعه ذکر شده این بود: " You And I Have Memories, Longer Than The Road That Stretches Out Ahead"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:6  توسط هادی  | 

بهرام پرآورپیشه، عکس از من.چند سال پیش که برای یک دیدار کاری به محل کار آقای بهرام رفتم، تصورم ملاقات با یک کارخانه‌دار از نوع باکلاس آن بود؛ و اگر توافقی حاصل شد، یکی دو سفارش کار. در یک ساعت اول صحبت متوجه شدم که شرکت تحت مدیریت او، روی غلتک تحول افتاده، بنابر می‌خواهد کارهای چاپی‌اش را هم ساماندهی کند. صحبت که کمی گرم گرفت، بی‌مقدمه گفت: بدانید که تلاش برای پول درآوردن شرافت‌مندانه کار ارجمندی است. نمی‌دانم در وجناتم چه دید که لازم دانست این حرف را بدون معطلی بزند.

آشنایی‌مان که ریشه دواند، متوجه شخصیت عجیبی شدم که انگار معدن تضادهای به ظاهر جمع‌ناشدنی است: عصبانیت و رئوفت، گرایش به چپ و اقتصاد آزاد، علاقه به فلسفه و فولاد، احتیاط مالی و بورس‌بازی، لحن قاطع و شک باطنی فقط چند نمونه از این تضادها است. او به‌راحتی محبوب القلوب بودن را قربانی درست انجام دادن می‌کند. یک بار در موردی که به نظر بی‌اهمیت می‌آمد، چنان فریادهایی می‌کشید که حتم داشتم عن‌قریب سکته خواهد کرد. اتفاق افتاد که کارهای چاپ شده‌ام را رد کند، اما هیچ گاه در تایید صورت‌حساب‌‌ها شک روا نداشت، با وجودی که خیلی در گوشش خوانند که ارزان‌تر از من هم کارگزار وجود دارد. سر طراحی و اجرای برچسب کوچکی که برای پشت یک محصول بود چنان موشکافی‌های داشت که همه به ستوه آمدند؛ اما یک پاسخ محکم داد (و می‌دهد): این هم جزئی از محصول است.

چون از نظر مالی وضع مناسبی دارد هیچ‌گاه نخواستم در رابطه‌مان شائبه‌ی سواستفاده پیش آید، برای همین هیچ گاه کوچک‌ترین درخواست مالی‌ای از او نکردم. اما همیشه با پررویی گذاشتم که از وقتش برایم خرج کند: هر گاه موقعیت گپ و گفت پیش آمد نشستم و گوش کردم، چون می‌دانستم معمولا چیز دندان‌گیری دستم را می‌گیرد؛ که می‌گرفت. بی‌اغراق یکی دو بار صحبت‌هایش باعث شد که در نظراتی مهم، تجدید نظر اساسی بکنم. مثلا یک بار گفت: در زندگی هر مصیبت و گرفتاری که برایت پیش‌آمد، نباید از کارهایی که باید انجام شود غفلت کنی، حتی اگر این کارها به بی‌اهمیتی جابه‌جا کردن یک سینی باشد. یک بار دیگر توصیه ‌کرد که کارم را با هدف رسیدن به استقلال مالی سامان دهم، و گفت: برای کسی که در خرید (به عینکم که روی میز بود اشاره کرد) چنین حساسیت‌هایی را می‌خواهد لحاظ کند، تامین مالی اساسی است. این جور دقت‌ها پول می‌خواهد!

در تحلیل و بررسی محصول گاهی واقعا خوب است، تا جایی که نگاه بیننده را دگرگون می‌کند. با وجودی که اهل بریز و بپاش نیست، بارها وسواسم را در خرید را با تحلیل کیفی خریده‌هایم مشروع جلوه داده است (برخلاف اطرافیانم که این نوع خریدها را مسرفانه و گاهی خودنمایانه می‌دانند). او به من فهماند که درست‌کاری لازم نیست فقط از روی اعتقاد باشد، باید درست‌کار باشی چون در غیر این صورت کارت پیش نمی‌رود و نظام کسب و کار فلج می‌شود.

آقای بهرام برایم عزیز است، چون فکر می‌کند، نظر دارد و بر اساس این‌ها عمل می‌کند؛ اما روش عام این طور نیست، معمولا ابتدا عمل می‌کنند و سپس برای مشروعیت آن فکر می‌تراشند و نظر می‌دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:26  توسط هادی  | 

ال گور معاون بیل کلینتون رییس جمهور اسبق ایالات متحده، فیلم‌ساز برنده‌ی جایزه اسکار، مدیر شبکه تلویزیونی برنده‌ی امی، عضو هیات مدیره شرکت اپل، مشاور غیر رسمی شرکت گوگل، نماینده‌ی مجلس و نماینده سنای ایالات متحده در دوره‌های مختلف و یکی از مهم‌ترین یاری‌دهندگان شبکه جهانی وب، به طور مشترک جایزه نوبل صلح امسال را برای فعالیت‌های درخشانش در عرصه‌ی محیط زیست گرفت.

جمله‌ی طولانی بالا را در یک نفس نمی‌توان خواند، و آن فقط شامل بخشی از فعالیت‌ها و خدمات گور بود. هر نظری که درباره‌ی او داشته باشیم، نمی‌توانیم عمر پربارش را تکذیب کنیم یا نادیده بگیریم. به گمان من خدا برای همین خدمات، انتخابات مفتضح سال ۲۰۰۰ ایالات متحده را تدبیر کرد که ال با رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا تباه نشود. خوشحالم که او حاضر نیست برای سال ۲۰۰۸ کاندیدا شود.

تصویر عکس اصلی صفحه اول وب سایت اپل

شرکت اپل آخرین دستاورد گور را جشن گرفته و در صفحه اول سایت خود تجلیل مفصلی از او به عمل آورده که تصویر آن را می‌بینید. اما جالب‌ترین برخورد با این افتخار، برخورد شخص ال است که بی‌بی‌سی آن را این گونه شرح داده است:

آقای گور ساعاتی بعد از اعلام این جایزه، در کالیفرنیا گفت:" تغییرات جوی خطرناک ترین چالشی است که ما با آن روبروهستیم."
وی افزود:" من هرچه در توان داشته باشم انجام می دهم تا بفهمم بهترین راه به کارگیری افتخاری که با این جایزه نصیبم شده در تسریع افزایش آگاهی مردم چیست."
آقای ال گور، با گفتن اینکه :" من همین الان به سر کارم برمی گردم، کار تازه آغاز شده" از اتاق بیرون رفت و سئوالات خبرنگاران را بی پاسخ گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:16  توسط هادی  | 

جورج هریسون فقید در یکی از روزهای اواخر دهه هشتاد میلادی با دو تن از دوستانش غذا می‌خورد. چه کسانی؟ مرحوم روی اوربیسون و جف لین. این سه با توجه به آشنایی قبلی‌شان تصمیم گرفتند که برای آلبوم «این است عشق» هریسون یک تک آهنگ بخوانند به عنوان تکمله. کجا جمع شدند؟ استودیوی خانگی باب دیلان در سانتا مونیکای کالیفرنیا. در گیر و دار کار هریسون متوجه شد که گیتارش در خانه تام پتی مانده، و تام پتی هم وارد بازی شد.

عکس از سایت رسمی گروه

این پنج یار نشستند که درباره‌ی آهنگ مذکور تصمیم بگیرند. باب دیلان چشمش خورد به جعبه‌ای که رویش نوشته شده «با احتیاط حمل شود» و گفت: بچه‌ها این عنوان چطوره؟  این گونه Handle with care خلق شد. زمانی که تهیه‌کنندگان آلبوم هریسون کار را شنیدند، با تیزهوشی دریافتند که مرتبه‌ی اثر خیلی بیشتر از آنی است که به عنوان یک تک آهنگ فرعی عرضه شود؛ پس گروه Traveling Wilburys متولد شد.

کارهای این گروه به دو آلبوم محدود می‌شود (مرگ نابه‌هنگام روی اوربیسن شاید در این کم‌کاری بی‌تاثیر نبوده)، اما همین آلبوم‌ها موفقیت زیادی به کف آوردند. بعضی از آهنگ‌هایش را خیلی دوست دارم، هیچ کدام هم به نظرم نارس، نیامده است. کارهایی پخته‌ای که در آن‌ها خبری از دهان هم سرویس کردن و هنرنمایی انفرادی نیست و توان هر عضو گروه، در خدمت کل گروه است. ممکن است بپرسید که از کنار هم قرار گرفتن چنین نام‌هایی چه انتظار دیگری داشتی؟ اتفاقا انتظارم کاملا برعکس چیزی بود که شنیدم. چرا؟ فکر کنید این پنج استاد اصلا چطور توانسته‌اند برای یک کار مشترک زیر یک سقف بنشینند و تبادل نظر کنند، آن هم برای تک‌آهنگی که قرار بوده در آلبوم رفیقشان بیاید. صحبت از کسانی که برای خود قلمروی سلطانی داشته‌اند (خرد یا عظیم) و نکته ظریف ماجرا این است که سایه سنگین سلطان السلاطین (باب دیلان) هم این وسط خودنمایی می‌کرده.

در انتها ضمن تشکر از دوستم مصطفا - که نسخه‌ی خوب و کاملی از مجموعه کارهای این گروه را برایم به ارمغان آورد - متن یک آهنگ ساده، دلنشین و دوست‌داشتنی از آلبوم اول تراولینگ وایلبریز را می‌آورم:

Congratulations

(chorus 1)
Congratulations for breaking my heart
Congratulations for tearing it all apart
Congratulations you finally did succeed
Congratulations for leaving me in need

This morning I looked out my window and found
A bluebird singing but there was no one around
At night I lay alone in my bed
With an image of you goin around in my head

(chorus 2)
Congratulations for bringing me down
Congratulations now Im sorrow bound
Congratulations you got a good deal
Congratulations how good you must feel

I guess that I must have loved you more than I ever knew
My world is empty now cause it dont have you
And if I had just one more chance to win your heart again
I would do things differently but whats the use to pretend

(chorus 3)
Congratulations for making me wait
Congratulations now its too late
Congratulations you came out on top
Congratulations you never did know when to stop

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:10  توسط هادی  | 

امینم جوانامینم، خواننده‌ی سرشناس سبک رپ، به نظرم یک حادثه است. در این حادثه نبوغ و لات‌بازی باهم ازدواج کرده‌اند و فرزند سرکش‌شان ترانه‌هایی عصبانی اما گاه اصیل و تکان‌دهنده است.

خشم همیشه کوبنده نیست، خیلی اوقات تصنعی و یا حتی مسخره است. اما خشمی که در بعضی آثار امینم دیده می‌شود،‌ واقعی و دردناک است. امینم از طبقه‌ی فقیر و بی‌سر و پای اجتماع برخواسته، و تاثیراتی که چنین زندگی‌ای روی کودکی‌اش گذاشته، هولناک است. او هرگز نتوانسته که خود را از کابوس زندگی‌ای آشفته با یک مادر مجرد لاابالی رها کند، برای همین درکارهایش اشارات زیادی به گذشته‌ی خود می‌کند. اما بدبختی این‌جاست که با وجود رفاهی که از صدقه سر کارهایش به کف آورده، زندگی شخصی خودش نیز وضع چندان بهتری از زندگی خانه‌ی مادری ندارد.

در آهنگ «مرغ مقلد»، یک تک‌گویی خطاب به دخترش، اعتراف می‌کند که همیشه می‌خواسته کاری کند که دختر کوچک سعادتمند، خوشحال و خوشبخت باشد، اما بدبختانه تیرش به سنگ خورده و ناکام مانده‌است. آّهنگ «وقتی که رفتم» به نوع دیگری تکرار همین اعتراف است.

امینم به آنی که هست، فخر نمی‌کند، بلکه چاره‌ی دیگری برای خودش قائل نیست. ریشه‌هایش او را چنان اسیر کرده‌اند که چند بار برای ترک قرص خواب‌آور بستری شده است. او در یکی از کارهایش، از زبان دخترش، می‌گوید: «با این هیاهوی گوشخراش طرفدارانت، عجیب نیست که نمی‌توانی بخوابی».

اما یکی از تکان دهنده‌ترین آثار او، آهنگی‌ است به نام «استن». در این آهنگ یکی از طرفداران او در نامه‌هایی که می‌نویسد زندگی پر از رنج و بدبختی خود را شرح می‌دهد، به امید آن‌که امینم را تحت تاثیر قرار دهد و باب دوستی و مراوده را با او باز کند. امینم گرفتار است و از نامه‌های او غافل می‌شود، و استن عاقبت خود را به همراه دوست‌دختر باردارش به کشتن می‌دهد. امینم بدبختی‌های خود را در طرفداران خود نیز می‌بیند و سیاهی روی سیاهی می‌آید.

ممکن است امینم را دوست نداشته باشیم، اما به گمان من او حداقل پنج آهنگ دارد که کلاسیک خواهند بود. اگر او را بی‌سر و پا می‌دانیم، باید متوجه باشیم که گاهی کارهایش واقعا متشخص و ممتاز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:2  توسط هادی  |