



۱. نزدیک به ده سال قبل، گروهی از نمایندگان مجلس که سوالاتی و تردیدهایی در مورد عملکرد معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد اولین دورهی اول ریاست جمهوری سید محمد خاتمی داشتهاند، برآن میشوند که معاونت مذکور را فراخوانند. یکی از آنها پیش از جلسه به همفکران هشدار میدهد که مبادا شیفتهی بیان گرم بورقانی شوند. اما بورقانی میآید و با پاسخهایش اکثریت را متقاعد میکند. در پایان کسی از او میپرسد که آیا پدرش روحانی بوده که چنین میتواند سخن بگوید و استدلال کند؟ بورقانی به سادگی پاسخ میدهد: نه پدر من بنا است.
غیر ممکن چیزی نیست؛ این محور آخرین صفآرایی تبلیغاتی شرکت آدیداس است. این صفآرایی از سال گذشته وارد دورهی جدیدی شد: عدهای از بزرگترین و موفقترین ورزشکاران زنده، نظرها و تجربیات خود را پیرامون این شعار عنوان کردند و داستانهایی از زندگی خود گفتند که شنیدنش موی تن بیننده را سیخ میکند. یکی در نوجوانی مشکل هورمون رشد داشته، دیگری را بیماری حاد کلیه زمینگیر کرده بوده، دوندهای که پاهای لاغرش مایهی تمسخرش میشده، بسکتبالیسیتی که چهل بازی اولش در انبیای روی نیمکت نشسته بوده...
تعبیرهای آنها گاهی از داستانهایشان دلگرمکنندهتر است:
مشاور تبلیغاتی آدیداس در این تبلیغات با طرح شعاری که هم استفاده داخل شرکتی دارد و هم وجهه بیرون از شرکتی، بیتردید شاهکار آفریدهاست. پیادهسازی آن هم به غایت زیبا و هوشمندانه است؛ زیباترین نکته هم این است که در آنها از آثار و ترسیمهای ورزشکاران استفاده شده است.
دیدن ویدیوهای این تبلیغات را اکیدا توصیه میکنم. حتی اگر اتصال اینترنت کندی دارید، پاداش صبرتان را خواهید گرفت؛ مطمئن باشید.
افزوده: متن گفتههای ورزشکاران را میتوانید از متن گفتهها دریافت کنید (فایل ورد).
برای من سیاه و سفید، چپ و راست دیگر وجود ندارد؛ فقط بالا و پایین است [که وجود دارد] و پایین خیلی به زمین نزدیک است. و من سعی میکنم تا بدون اینکه به چیزهای کوچکی مانند سیاست فکر کنم، بالا روم. آنها اصلاً ربطی به این [بالا رفتن] ندارند. من در مورد آدمهای عادی فکر میکنم و زمانی که آنها آزرده میشوند.
باب دیلان
ماخذ: ویکیگفتاورد
ساده به نظر میرسد؛ آره؟ اما نه برای من. این از دسته حرفهایی است که پس از شنیدنش فکر میکنم که اگر کسی فقط این سخن را در زندگی گفته باشد، به وضوح شخصیت و جهان خودش را نشان داده است. یک مثال به ظاهر بیربط دیگر یادداشتی است که مرحوم مرشد چلویی بالای دخل خود زده بوده: نسیه و وجه دستی به حد مقدور داده میشود؛ حتی به شما.
توضیح (بعدا اضافه شده): شروین و علی عزیز، من بار اول حکایت مرشد چلویی را از جناب علی حکیمی (اسلام شناس و محقق) شنیدم؛ ایشان نکات دیگری نیز در مورد این بزرگوار ذکر کرد. اما برای اطلاعات بیشتر میتوانید به این نشانی مراجعه کنید. دعا کنید که جمعیت این گونه مردان در روزگار ما زیاد شود.
از اولین شروط برپایی میدان رقابت، عادلانه بنا کردن آن است. شرایط یکسان برای همهی حریفان، ردهگذاری برای آنها (وزنکشی در مسابقات ورزشی روی همین اصل انجام میشود)، و وجود داوران متخصص بیطرف همه برای آفریدن فضایی عادلانه در عرصه رقابت اندیشیده شده اشت.
برای رعایت اصل عدالت، بعضی از بازیگران از میدان رقابت بیرون قرار میگیرند؛ شاید گاهی ناخواسته. نمایش آنها به شکل انفرادی است و برای تعریفکردن مجدد مرزهای میدانی که در آن ظاهر میشوند. بدین ترتیب افراد دیگر در آن زمینه، الهام میگیرند و تقلید میکنند و بهره میبرند.
مثلا مارلن براندو بازیگری بود که در میدان رقابت نمیگنجید، مولوی حکیمی است که بر کرسیای یکتا تکیه زده، پیکاسو از نظر تعدد آثار و موفقیت تجاری چندین پله بالاتر از همنسلان خود ایستاد، موتزارت با نوشتن اولین سمفونی خود در سن پنج سالگی نشان داد که موردی خاص است، راکی مارسیانو هیچ وقت نباخت و نمونههایی مثل اینها که کمابیش میدانیم.
هیچ لقب و مقام و موقعیت تعریف شدهای، بر تن چنین کسانی نمیبرازد. زیرا آنها سلاطین کشورگشایی هستند که زینت قلمرو خود شدهاند و یک لقب مشخص دادن به سلطان کمال بیسلیقگی است.

من با احترام زیاد بخش مهمی از شخصیت بیل گیتس را ستایش میکنم. این مرد با عناوین مختلفی توصیف میشود که شایعترینش «پولدارترین مرد دنیاست». مزخرفترین توصیف او همین میتواند باشد، گیتس هیچ گاه خودش را با چهره اشرافی عرضه نکرده است. او همیشه خواسته در نقش یک معمار نرمافزار و کارشناس فناوری معتبر شناخته شود و به شکل خیلی جدی در فعالیتهای خیریه وقت و سرمایه (مالی و زمانی) گذاشته است. به طوری که وارن بافت (سرمایهگذار افسانهای و دومین ثروتمند جهان) سال گذشته متقاعد شد که حدود نود درصد از ثروتش را به بنیاد گیتس اهدا کند.
شرکتی که گیتس بنیان گذاشته و سالها مدیریت کرده، شرکت چندان محبوبی نیست. شخصا اکثر محصولات آن را دوست ندارم، خصوصا ویندوز را. اما جرم اصلی مایکروسافت پول درآوردن زیاد است، و گرنه شرکتهای زیادی هستند که محصولات به مراتب مزخرفتری عرضه میکنند و این قدر جنجال در بارهشان نیست. حقیقت این است که مایکروسافت با همین محصولات زپرتی در اشاعهی گسترده و جهانی پردازش دیجیتال گامهای مهمی برداشته است.
اگر میخواهید کنتراست را حس کنید، گیتس را با لری الیسون - مدیر عامل میلیاردر شرکت نرمافزاری اوراکل - مقایسه کنید. در این قیاس الیسون مردی به شدت خودنما، خودبزرگبین، غیر قابل تحمل (به گواهی چندین ازدواج پشت سرهم و نظرات همکاران قدیمش) و نادلپذیر به نظر میآید. گرچه محصولات اوراکل گاهی واقعا بدون رقیب هستند. این اواخر فیلم نشست مشترک استیو جابز و گیتس در دی۵ را دیدم، اعتراف میکنم که گیتس در مقایسه با جابز روانی بسیار آرام و شخصیتی بسیار فروتن داشت. جابز یا پایش را تکان میداد، یا وسط حرف گیتس میپرید و یا از محصولات اپل تمجیدهای غلو آمیز میکرد. عاقبت زمانی که نظر جابز را در مورد رابطهاش با گیتس پرسیدند با یک سطر از ترانهای از بیتلز* پاسخ داد و یک لحظه آنقدر احساساتی شد که بغض کرد. جابز به خوبی در خاطر دارد که گیتس از کسانی است که در روزگار بدبختی اپل حاضر شد روی آینده آن سرمایهگذاری کند.
بیل گیتس بیتردید از بزرگمردان تاریخ رایانه است، به قوت احساس میکنم که او در باقیمانده عمرش بیشتر خواهد درخشید و نام بسیار نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت.
با این حال واقعا از ویندوز بدم میآید.
* قطعه ذکر شده این بود: " You And I Have Memories, Longer Than The Road That Stretches Out Ahead"
چند سال پیش که برای یک دیدار کاری به محل کار آقای بهرام رفتم، تصورم ملاقات با یک کارخانهدار از نوع باکلاس آن بود؛ و اگر توافقی حاصل شد، یکی دو سفارش کار. در یک ساعت اول صحبت متوجه شدم که شرکت تحت مدیریت او، روی غلتک تحول افتاده، بنابر میخواهد کارهای چاپیاش را هم ساماندهی کند. صحبت که کمی گرم گرفت، بیمقدمه گفت: بدانید که تلاش برای پول درآوردن شرافتمندانه کار ارجمندی است. نمیدانم در وجناتم چه دید که لازم دانست این حرف را بدون معطلی بزند.
آشناییمان که ریشه دواند، متوجه شخصیت عجیبی شدم که انگار معدن تضادهای به ظاهر جمعناشدنی است: عصبانیت و رئوفت، گرایش به چپ و اقتصاد آزاد، علاقه به فلسفه و فولاد، احتیاط مالی و بورسبازی، لحن قاطع و شک باطنی فقط چند نمونه از این تضادها است. او بهراحتی محبوب القلوب بودن را قربانی درست انجام دادن میکند. یک بار در موردی که به نظر بیاهمیت میآمد، چنان فریادهایی میکشید که حتم داشتم عنقریب سکته خواهد کرد. اتفاق افتاد که کارهای چاپ شدهام را رد کند، اما هیچ گاه در تایید صورتحسابها شک روا نداشت، با وجودی که خیلی در گوشش خوانند که ارزانتر از من هم کارگزار وجود دارد. سر طراحی و اجرای برچسب کوچکی که برای پشت یک محصول بود چنان موشکافیهای داشت که همه به ستوه آمدند؛ اما یک پاسخ محکم داد (و میدهد): این هم جزئی از محصول است.
چون از نظر مالی وضع مناسبی دارد هیچگاه نخواستم در رابطهمان شائبهی سواستفاده پیش آید، برای همین هیچ گاه کوچکترین درخواست مالیای از او نکردم. اما همیشه با پررویی گذاشتم که از وقتش برایم خرج کند: هر گاه موقعیت گپ و گفت پیش آمد نشستم و گوش کردم، چون میدانستم معمولا چیز دندانگیری دستم را میگیرد؛ که میگرفت. بیاغراق یکی دو بار صحبتهایش باعث شد که در نظراتی مهم، تجدید نظر اساسی بکنم. مثلا یک بار گفت: در زندگی هر مصیبت و گرفتاری که برایت پیشآمد، نباید از کارهایی که باید انجام شود غفلت کنی، حتی اگر این کارها به بیاهمیتی جابهجا کردن یک سینی باشد. یک بار دیگر توصیه کرد که کارم را با هدف رسیدن به استقلال مالی سامان دهم، و گفت: برای کسی که در خرید (به عینکم که روی میز بود اشاره کرد) چنین حساسیتهایی را میخواهد لحاظ کند، تامین مالی اساسی است. این جور دقتها پول میخواهد!
در تحلیل و بررسی محصول گاهی واقعا خوب است، تا جایی که نگاه بیننده را دگرگون میکند. با وجودی که اهل بریز و بپاش نیست، بارها وسواسم را در خرید را با تحلیل کیفی خریدههایم مشروع جلوه داده است (برخلاف اطرافیانم که این نوع خریدها را مسرفانه و گاهی خودنمایانه میدانند). او به من فهماند که درستکاری لازم نیست فقط از روی اعتقاد باشد، باید درستکار باشی چون در غیر این صورت کارت پیش نمیرود و نظام کسب و کار فلج میشود.
آقای بهرام برایم عزیز است، چون فکر میکند، نظر دارد و بر اساس اینها عمل میکند؛ اما روش عام این طور نیست، معمولا ابتدا عمل میکنند و سپس برای مشروعیت آن فکر میتراشند و نظر میدهند.
ال گور معاون بیل کلینتون رییس جمهور اسبق ایالات متحده، فیلمساز برندهی جایزه اسکار، مدیر شبکه تلویزیونی برندهی امی، عضو هیات مدیره شرکت اپل، مشاور غیر رسمی شرکت گوگل، نمایندهی مجلس و نماینده سنای ایالات متحده در دورههای مختلف و یکی از مهمترین یاریدهندگان شبکه جهانی وب، به طور مشترک جایزه نوبل صلح امسال را برای فعالیتهای درخشانش در عرصهی محیط زیست گرفت.
جملهی طولانی بالا را در یک نفس نمیتوان خواند، و آن فقط شامل بخشی از فعالیتها و خدمات گور بود. هر نظری که دربارهی او داشته باشیم، نمیتوانیم عمر پربارش را تکذیب کنیم یا نادیده بگیریم. به گمان من خدا برای همین خدمات، انتخابات مفتضح سال ۲۰۰۰ ایالات متحده را تدبیر کرد که ال با رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا تباه نشود. خوشحالم که او حاضر نیست برای سال ۲۰۰۸ کاندیدا شود.

شرکت اپل آخرین دستاورد گور را جشن گرفته و در صفحه اول سایت خود تجلیل مفصلی از او به عمل آورده که تصویر آن را میبینید. اما جالبترین برخورد با این افتخار، برخورد شخص ال است که بیبیسی آن را این گونه شرح داده است:
آقای گور ساعاتی بعد از اعلام این جایزه، در کالیفرنیا گفت:" تغییرات جوی خطرناک ترین چالشی است که ما با آن روبروهستیم."
وی افزود:" من هرچه در توان داشته باشم انجام می دهم تا بفهمم بهترین راه به کارگیری افتخاری که با این جایزه نصیبم شده در تسریع افزایش آگاهی مردم چیست."
آقای ال گور، با گفتن اینکه :" من همین الان به سر کارم برمی گردم، کار تازه آغاز شده" از اتاق بیرون رفت و سئوالات خبرنگاران را بی پاسخ گذاشت.
جورج هریسون فقید در یکی از روزهای اواخر دهه هشتاد میلادی با دو تن از دوستانش غذا میخورد. چه کسانی؟ مرحوم روی اوربیسون و جف لین. این سه با توجه به آشنایی قبلیشان تصمیم گرفتند که برای آلبوم «این است عشق» هریسون یک تک آهنگ بخوانند به عنوان تکمله. کجا جمع شدند؟ استودیوی خانگی باب دیلان در سانتا مونیکای کالیفرنیا. در گیر و دار کار هریسون متوجه شد که گیتارش در خانه تام پتی مانده، و تام پتی هم وارد بازی شد.

این پنج یار نشستند که دربارهی آهنگ مذکور تصمیم بگیرند. باب دیلان چشمش خورد به جعبهای که رویش نوشته شده «با احتیاط حمل شود» و گفت: بچهها این عنوان چطوره؟ این گونه Handle with care خلق شد. زمانی که تهیهکنندگان آلبوم هریسون کار را شنیدند، با تیزهوشی دریافتند که مرتبهی اثر خیلی بیشتر از آنی است که به عنوان یک تک آهنگ فرعی عرضه شود؛ پس گروه Traveling Wilburys متولد شد.
کارهای این گروه به دو آلبوم محدود میشود (مرگ نابههنگام روی اوربیسن شاید در این کمکاری بیتاثیر نبوده)، اما همین آلبومها موفقیت زیادی به کف آوردند. بعضی از آهنگهایش را خیلی دوست دارم، هیچ کدام هم به نظرم نارس، نیامده است. کارهایی پختهای که در آنها خبری از دهان هم سرویس کردن و هنرنمایی انفرادی نیست و توان هر عضو گروه، در خدمت کل گروه است. ممکن است بپرسید که از کنار هم قرار گرفتن چنین نامهایی چه انتظار دیگری داشتی؟ اتفاقا انتظارم کاملا برعکس چیزی بود که شنیدم. چرا؟ فکر کنید این پنج استاد اصلا چطور توانستهاند برای یک کار مشترک زیر یک سقف بنشینند و تبادل نظر کنند، آن هم برای تکآهنگی که قرار بوده در آلبوم رفیقشان بیاید. صحبت از کسانی که برای خود قلمروی سلطانی داشتهاند (خرد یا عظیم) و نکته ظریف ماجرا این است که سایه سنگین سلطان السلاطین (باب دیلان) هم این وسط خودنمایی میکرده.
در انتها ضمن تشکر از دوستم مصطفا - که نسخهی خوب و کاملی از مجموعه کارهای این گروه را برایم به ارمغان آورد - متن یک آهنگ ساده، دلنشین و دوستداشتنی از آلبوم اول تراولینگ وایلبریز را میآورم:
Congratulations
(chorus 1)
Congratulations for breaking my heart
Congratulations for tearing it all apart
Congratulations you finally did succeed
Congratulations for leaving me in need
This morning I looked out my window and found
A bluebird singing but there was no one around
At night I lay alone in my bed
With an image of you goin around in my head
(chorus 2)
Congratulations for bringing me down
Congratulations now Im sorrow bound
Congratulations you got a good deal
Congratulations how good you must feel
I guess that I must have loved you more than I ever knew
My world is empty now cause it dont have you
And if I had just one more chance to win your heart again
I would do things differently but whats the use to pretend
(chorus 3)
Congratulations for making me wait
Congratulations now its too late
Congratulations you came out on top
Congratulations you never did know when to stop
امینم، خوانندهی سرشناس سبک رپ، به نظرم یک حادثه است. در این حادثه نبوغ و لاتبازی باهم ازدواج کردهاند و فرزند سرکششان ترانههایی عصبانی اما گاه اصیل و تکاندهنده است.
خشم همیشه کوبنده نیست، خیلی اوقات تصنعی و یا حتی مسخره است. اما خشمی که در بعضی آثار امینم دیده میشود، واقعی و دردناک است. امینم از طبقهی فقیر و بیسر و پای اجتماع برخواسته، و تاثیراتی که چنین زندگیای روی کودکیاش گذاشته، هولناک است. او هرگز نتوانسته که خود را از کابوس زندگیای آشفته با یک مادر مجرد لاابالی رها کند، برای همین درکارهایش اشارات زیادی به گذشتهی خود میکند. اما بدبختی اینجاست که با وجود رفاهی که از صدقه سر کارهایش به کف آورده، زندگی شخصی خودش نیز وضع چندان بهتری از زندگی خانهی مادری ندارد.
در آهنگ «مرغ مقلد»، یک تکگویی خطاب به دخترش، اعتراف میکند که همیشه میخواسته کاری کند که دختر کوچک سعادتمند، خوشحال و خوشبخت باشد، اما بدبختانه تیرش به سنگ خورده و ناکام ماندهاست. آّهنگ «وقتی که رفتم» به نوع دیگری تکرار همین اعتراف است.
امینم به آنی که هست، فخر نمیکند، بلکه چارهی دیگری برای خودش قائل نیست. ریشههایش او را چنان اسیر کردهاند که چند بار برای ترک قرص خوابآور بستری شده است. او در یکی از کارهایش، از زبان دخترش، میگوید: «با این هیاهوی گوشخراش طرفدارانت، عجیب نیست که نمیتوانی بخوابی».
اما یکی از تکان دهندهترین آثار او، آهنگی است به نام «استن». در این آهنگ یکی از طرفداران او در نامههایی که مینویسد زندگی پر از رنج و بدبختی خود را شرح میدهد، به امید آنکه امینم را تحت تاثیر قرار دهد و باب دوستی و مراوده را با او باز کند. امینم گرفتار است و از نامههای او غافل میشود، و استن عاقبت خود را به همراه دوستدختر باردارش به کشتن میدهد. امینم بدبختیهای خود را در طرفداران خود نیز میبیند و سیاهی روی سیاهی میآید.
ممکن است امینم را دوست نداشته باشیم، اما به گمان من او حداقل پنج آهنگ دارد که کلاسیک خواهند بود. اگر او را بیسر و پا میدانیم، باید متوجه باشیم که گاهی کارهایش واقعا متشخص و ممتاز است.