تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

انا لله و انا اليه راجعون

حدود دوساعت پيش آزيتا فوت كرد، در ۳۲ سالگي.
نمي‌خواهم روضه‌اي بخوانم و يا نوحه‌اي سر دهم. روزگار نامرد نيست و دنيا هم بد جايي نيست (اگر بدش نكنيم). او رفته و من هنوز هستم، زماني هم من خواهم رفت و ديگران خواهند بود، اين اصل و رسم اساسي اين دنياست. اين نوشته اداي قولي است كه روزي به او دادم، قولي كه بعد از بسته شدن، چند بار محكم شد. 

***

سابقه آشناييمان خيلي نبود، چيزي حول و حوش يك سال، اندكي بيش يا اندكي كم، نمي‌دانم. اين طور شروع شد كه براي يك روز جمعه با دوستي قراري گذاشتيم، او گفت با دختر خانمي كه دستيارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روي هزل پرسيدم: «همكارتون خوشكله؟»
سري تكان داد و زمزمه كرد: «آره؛ سرطان داره». 
سيلي محكمي بود.
آن روز اولين ملاقات من و آزيتا بود. برخوردهاي اول من خيلي سرد و ناشيانه است، اين بار بدتر هم بود. نمي‌دانستم در چنين موقعيت‌هايي بايد چه رفتاري داشت، بنابر اين هيچ رفتاري نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه كارم مشغول شدم. ما معمولا افرادي با بيماري‌هاي مهلك و صعب‌العلاج را از دنياي زندگان بيرون مي‌دانيم، براي همين جلوي آن‌ها احساس خوشايندي نداريم.
اما اين بار اولين و آخرين باري بود كه نسبت به آزيتا چنين حسي داشتم. مي‌دانيد؟ نادر آدم‌ها هستند كه شخصيت‌شان بر حالشان مي‌چربد و او از اين دسته بود، نمونه اسطوره‌اي چنين شخصيت‌هايي حضرت سليمان است كه مي‌گويند تكيه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزي كه بالاخره سليمان و عصا سرنگون شدند – اطرافيان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشنايي‌مان مشغول مداوا و شيمي درماني بود. خبري كه از اطرافيان شنيده بودم، امكان نداشت كه او را مي‌ديديد و چنين چيزي را حدس مي‌زديد. با اين همه قهرمان نبود و قهرمان بازي هم در نمي‌آورد، بدون ادعا و شكايت زندگي‌اش را ادامه مي‌داد. رنج كمرشکن شيمي‌درماني را هم پاره‌اي از زندگي مي‌دانست.
عجبا كه او با مرگ دست و پنجه نرم‌ مي‌كرد، اما سال‌ها با تولد زيسته بود. درس مامايي خوانده و چند سالي در نقاط محروم مامايي كرده بود. روزي هم، به علتي كه درست برايم مشخص نشد، اين شغل را رها كرده بود.
مرگ انگار كافي نبود، او با زندگي هم دست‌ و پنجه نرم مي‌كرد، از بدو تولد. پدري نداشت، همچنين شوهري. تهران زندگي مي‌كرد و خانواده كم شمارش رشت بودند. آدمي سخت عزت‌مدار بود. گردنش را راست نگاه مي‌داشت و نان دست‌رنجش را مي‌خورد. تا زماني كه اسير بستر نشد، كار كرد، حروفچيني.
عمل جراحي و دوره شيمي درماني كه خاتمه يافت نوبت انتظار رسيد، انتظار مرگ يا زندگي. اما هيچ كدام از ما فكر نمي‌كرديم آزيتا رفتني باشد. آخر چطور ممكن بود؟ اگر از نزديك ديده بوديدش، درمي‌يافتيد كه چه مي‌گويم. حضوري بسيار قوي داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژي عجيبي در اطرافش مي‌پراكند. آدم گرفته‌اي چون مرا به زبان مي‌آورد، طوري كه هميشه با هم سر و كله مي‌زديم.
نرم‌نرمك موهايش كه ريخته بود مجددا روييد و ورم بيمارگونه بدن خوابيد. گاهي به زنگ مي‌زد، در چنين اوقاتي مي‌فهميدم حالش خوش نيست و مي‌خواهد درددلي كند، گوش مي‌كردم و سر به سرش مي‌گذاشتم. گاهي هم نصيحتم مي‌كرد، مي‌گفت كه تو زندگي نمي‌كني و خودت را هم دوست نداري. اي بسا درست مي‌گفت. دوستي‌اش قيمت داشت.
كم‌كمَك از حال و روز بيماري در آمد و شروع كرد به كاشانه‌اي ساختن. درست به زيبايي و ظرافت يك پرنده، ذره به ذره و طبق غريزه‌اي كه در نهادش بود. خانه‌اي گرفت و به كهنه بودنش اعتنايي نكرد، با سليقه‌ و آب‌دستي زنانه آن را آراست و در آن حيات دميد. هنر و نويسندگي را دوست داشت، دستي به قلم داشت و دستي به قلم مو. حتي يك‌بار عزم كرده بود كه در كنكور هنر شركت كند. شروع به ورزش كرد، استخر مي‌رفت. رايانه‌اي به اقساط خريد و با هوشي كه داشت پيشرفت خوبي كرد، و چون مي‌دانست كه گاهي از تماس‌هاي اطرافيانم براي رفع مشكلات رايانه‌اي‌شان كلافه مي‌شوم، هيچ گاه سر اين موضوع با من تماس نمي‌گرفت. گفتم كه، عزت نفسش عجيب بود.
با دوستي كه ذكرش را كردم، تصميم به هم دفتري گرفتيم. شروع كرديم به بازسازي دفتر، كه اوضاعي نامطلوب داشت. گاهي سر و كله آزيتا پيدا مي‌شد و مقداري به من مي‌خنديد و پيشنهاد مي‌داد، در عين درگيري من با كارگرهاي ساختمان شروع به طنز و نكته‌گيري مي‌كرد، پديده‌اي بود. 
در همين اثنا روزي به زنگ زد؛ «هادي! رفتم دكتر، بيماري‌ام برگشته». يكي از سخت‌ترين مكث‌هاي زندگي‌ام را كردم، بعد گفتم: «حالا كي ‌مي‌ميري؟» لهجه مشهدي‌‌ام و نوع برخوردم، خنداندش. يك ربعي سر به سر هم گذاشتيم. گاه سخت است كه مسير دلتان را يك طرفه و واكنشي عاطفي را مهار كنيد، اما نشدني نيست. در اين دنيا هيچ چيز نشدني نيست، جز گريز از مرگ.
نمي‌خواست دوباره گرفتار شيمي درماني و بيمارستان و طبيب شود. مي‌گفت دوست دارد به روستايي در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بميرد. سرطان به ريه و كبد حمله كرده بود، و نشانه‌اش سرفه‌هاي خشك و دردناكي بود كه رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود كه اجازه نمي‌داد هيچ كس به حال او ترحمي كند، قواره‌اش فراتر از اين‌ها بود. 
چند روز بعد به او پيشنهاد كردم كه وبلاگ بنويسد. «زن‌رشتي» اين طور متولد شد، وبلاگي كه آخرين لحظات زندگي آفريننده‌اش را منعكس مي‌كرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزيديم، آخر او رشتي بود. بدون اين‌كه بداند به سه چهار تا از حضرات ايميل زدم و خبر افتتاح اين وبلاگ را دادم، به غير از يكي ديگران اعتنايي نكردند و حتي پاسخ نامه‌ام را هم ندادند، ظاهرا برايشان مهم نبود. اين وبلاگ مدتي مشغولش كرد و دوستان جديدي يافت. يكي از آن‌ها، بدون اين‌كه كسي از او بخواهد، مبلغ قابل توجهي براي درمانش كمك هزينه فرستاد، روزي كه آزيتا از اين امر مطلع شد كلي گريست و مانده بود چه بكند. 
با پزشك آشنايي مشورت كردم، و دانستم كه آزيتا رفتني است، مگر اين‌كه معجزه‌اي در كار باشد. چند روزي را سخت گذراندم؛ ساعت‌ها جلوي رايانه مي‌نشستم و در حالي كه آهنگ “Why does it hurt so bad” ويتني هيوستون پخش مي‌شد، Solitaire بازي مي‌كردم. مي‌دانستم كه هيچ كاري از دست من برنمي‌آيد. چند كتاب مهم در باب «تجربه‌هاي نزديك به مرگ-NDE» به او دادم كه بخواند. او با فراست دريافت كه مرگ يك امر طبي نيست، راز و رمز بسيار دارد. از من قول گرفت كه پس از مرگش آخرين قسمت «زن رشتي» را بنويسم، در واقع وصيت كرد.
حالش به وخامت ‌گراييد، اما از تك و تا نيافتاد. به او گفتم كه اگر بستري شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان مي‌كردم كه طاقتش را ندارم. پاسخ داد كه اشكالي ندارد، اما اگر بروم خيلي خوشحال مي‌شود. چند روزي به رشت رفت، و دوباره بازگشت كه خانه‌اش را پس دهد. برايم از رشت يك ماهي دودي ممتاز آورد كه هنوز نخوردمش، اين تنها يادگاري‌اي است كه از او دارم و نمي‌دانم كه تا كي دوام مي‌آورد. رفته رفته تمام چيزهايي كه با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگي و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانه‌اي. سرگذشتش به اسطوره‌هاي اسكانديناوي پهلو مي‌زد.
پس از آن كم ديدمش، درگير دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بريده بود. بستري شد، و به اصرار دوست سابق الذكر به ديدارش رفتم، اولين چيزي كه گفت اين بود: «تو كه قرار نبود بيايي!». فرانك، همسرم، كه با او آشنايي داشت در بيمارستان بسيار گريست، اما نه طوري كه آزيتا بفهمد. آن روز نتوانستم كه هيچ چيزي بگويم، يا هيچ كاري بكنم، فقط در راهروي بيمارستان قدم زدم.
آخرين باري كه ديدمش به دفتر آمد، نحيف، ضعيف و رنجور، اما آزيتا. برايم گفت كه خوشحال است با وجودي كه درد وحشتناكي كشيده اعتقادش را از كف نداده است. به من گفت كه آدم‌هاي نمي‌دانند كه هر لحظه‌اي در سلامت مي‌گذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرين باري شد كه ديدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط يكبار تلفني با هم صحبت كرديم.

***

هيچ شده كه سازي در اختيار داشته باشيد و به غير از صداي ناهنجار چيزي از آن نشنيده باشيد؟ تصور كنيد كه روزي نوازنده استادي ميهمان شما باشد و موسيقي آن ساز را به شما بنماياند، در اين صورت شما با حيرت به ارج آن ساز پي خواهيد برد. به نظرم آزيتا آن استاد بود و آن ساز زندگي است، من هميشه از نواختن او مبهوت بودم.



خدايش بيامزد. آمين.
هادی
۶:۴۸ دقيقه صبح



این مطلب در تاریخ یازدهم اردی‌بهشت سال ۱۳۸۱ نوشته شد؛ پنج سال پیش. چیزی ندارم که به آن اضافه کنم. فقط خواهش می‌کنم که اگر معتقد و مایلید برای آزیتا طلب آمرزش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط هادی  | 


از خواب بلند می‌شوی، با خود می‌گویی چقدر چیزهای خوب زیاد است و حواست باید فقط به آن‌ها باشد. مهم نیست که بعضی از آدم‌ها چه کرده‌ و می‌کنند، بندگان خدا شاید نیت‌شان بد نیست. اگر هر روز آب حین دستشویی و استحمام مدام قطع می‌شود، اشکالی ندارد خیلی از مردم دنیا اصلا سرپناهی ندارند. وقتی برای صبحانه نیست، ولی چه اشکالی دارد؟ یک سیب در ظرف مانده که بهترین صبحانه است. برای این که شریک زندگی‌ات هم روز خوبی شروع کند، چند جمله امیدوار کننده به او می‌گویی که در خواب و بیداری جوابی می‌دهد.
یک آهنگ امیدوارکننده و انرژی‌بخش گوش می‌کنی و پله‌ها را با اشتیاق پایین می‌آیی که قدم به خیابان بگذاری برای شروع زندگی کاری امروز که حتما عالی و پر ثمر است. 
بله؛ این چیزی است که جلوی در خانه با آن مواجه می‌شوی.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط هادی  | 

امیر قادری عزیزم به تازگی - و برای چندمین بار - به من گفت که چقدر مجازی بودن جالب است و این‌که هر روز آن را پی‌گیرانه می‌خواند؛ بعد هم گزاره‌ی جدیدی اضافه کرد: «البته پیام وبلاگ یک چیز است: این مملکت خیلی بد است و من دارم در آن حیف می‌شوم».
پرسیدم که در کجا چنین چیزی نوشته‌ام؟ پاسخ داد که «مستقیم که نمی‌گی اما خوب معلوم است». اگر می‌خواستم جوابی دوستانه و طنزآمیز به او بدهم می‌گفتم که چون خودش در مورد من این طور فکر می‌کند، ترجیح می‌دهد نظرش را به نوشته‌هایم نسبت دهد که پر رو نشوم!
***
اما موضوع امروز:
یکی از وحشت‌های بزرگ من، رسیدن به روزی است که در آن دریابم به اندازه احمق‌ها، احمقم و به اندازه‌ سفله‌ها، سفله. بیشترین آزارها را از زندگی در میان این دو گروه دیدم، خصوصا با مشاهده حرکات، رفتار و زندگی سفله‌ها خیلی به حال روانی بد و سیاهی می‌غلتم. چون می‌دانم که سفله فقط در یک صورت بنای آزار و اذیت را نخواهد گذاشت؛ در صورتی که شبیه او باشید. در جامعه‌ی سفله‌گان با حساسیت خیلی زیادی به دنبال اشخاصی می‌گردند که شبیه‌ آن‌ها نباشند، و در نابود کردن این اشخاص هیچ رحمی از خود نشان نمی‌دهند. عاقبت زیستن در چنین جامعه‌ای مانند سرنوشت منتقدان و ناراضیان در روسیه‌ی زمان استالین است.
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط هادی  | 

سر و صدای انفجارهای بزرگ و کوچک را می‌شنوم، به فکر می‌افتم که چطور رسم شده در مراسمی مثل چهارشنبه سوری اصوات مخوف تولیدکنند؟ دوست دارم بدانم که‌ریشه‌های این عمل از کجا آغاز شده است، شاید دهه‌ی شصت...
یادم می‌آید که در آن زمان دارت‌های پلاستیکی قزمیتی وجود داشت که بچه‌ها می‌خریدند و نوک فلزی آن را جدا، داغ و به قسمت پلاستیکی (ستون پره‌های دارت) فرو می‌کردند، بعد مخزنی که در واقع جای پیچ شدن ته‌دارت بود را پر از سرکبریت می‌کردند و از آخر پیچ نوک تیزی که با کش به بدنه این ابزار بسته شده بود روی مخزن کبریت‌ها می‌گذاشتند. زمانی که این وسیله به هوا پرتاب می‌شد با قسمت فلزی به طرف زمین فرود می‌آمد، پیچ به زمین می‌خورد و ضربه‌ی آن باعث انفجار چاشنی کبریتی می‌شد و صدای نسبتا قابل توجهی از این انفجار تولید می‌شد. کم کم موارد شیمیایی منفجره‌ی دیگری هم کشف و به این فرمول اضافه شد که صدا را بیشتر کند.
این اختراع بسیار هوشمندانه و شگفت‌اور نمی‌دانم کار کدام نابغه بود، اما با توجه به گذراندن سال‌های جنگ و تعدد متخصصین انفجار بعید نمی‌دانم ریشه‌ی وطنی داشته...
***
اگر بنویسم از حماقت و توحشی که پشت چنین حرکاتی نهفته است و غیرقابل توجیه و غیر انسانی بودن چیزی که به نام چهارشنبه سوری در این کشور اجرا می‌شود (و هیچ ربطی به چهارشنبه سوری ندارد)، سر خودم و خواننده را بیشتر درد می‌آورم. وقتی نگاه می‌کنم به فهرست مطالب این ماه و می‌بینم که سه عنوان در مورد ایران و ایرانی هست که هیچ کدام هم بار چندان مثبتی ندارد، متوجه می‌شوم که ظاهرا زخمی عمیق در درونم، آزارم می‌دهد.
می‌خواهم تصمیم بگیرم که در سال جدید نه از ایران صحبت کنم و نه از ایرانی، چون خرابی بسیار است و هیچ کاری از دست من برنمی‌آید. ریشه‌هایی که مرا متصل به این خاک می‌کند سست شده و حس تنهایی و تک‌افتادگی روحی‌ای که دارم هر روز عمیق‌تر می‌شود. با این اوصاف دلیلی ندارد که مدام خودم را آزار دهم.
خداوند را می‌خوانم که این مملکت را به اهلش واگذارد و برای دنیا و آخرت نااهلانی چون من تدبیری کارساز کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:2  توسط هادی  | 

یکی از دوستان می‌گفت در دوره‌هایی که فشار زمانه خیلی زیاد می‌شود، به بیابان می‌رود و برای مدتی فریاد می‌زند. البته او عادت دارد کارهایش را به شکل سینمایی و جذاب تعریف کند، قسمتی از رفتارش است؛ کلا تزیین و قشنگ عرضه‌کردن افعال و نظراتش را خوب بلد است.
اما من دوست داشتم که قادر بودم که کار دیگری کنم: زمان سختی به ساحلی خلوت و تمیز می‌رفتم و می‌خندیدم...
این قدر می‌خندیدم، این قدر می‌خندیدم که ماهیچه‌های شکمم درد می‌گرفت و از چشمانم اشک می‌آمد.

پ.ن.: عنوان این پست از یک مجموعه‌ی قصه نوشته خانم سیمین دانشور گرفته شده؛ در نوع خود از بهترین‌هایی است که خوانده‌ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:39  توسط هادی  | 

شما بگوییدِ؛ بدون این که در دام خلق نق‌نقو بودن ذاتی هر ایرانی بیافتید؛ اوضاع را چطور می‌بینید؟
بعضی از مشاهداتم می‌ترساندنم: شور نمی‌بینم، امید نمی‌بینم، اشتیاق نمی‌بینم، خلاقیت نمی‌بینم، رعایت نمی‌بینم. از طرفی تورم اقتصادی و فشار ناشی از آن واقعا چشمگیر شده (گوشت و برنج آخرین اقلامی هستند که قیمت‌شان جهش داشته‌ است). فرو غلطیدن مردم در سراشیبی نزول اخلاقی گاه نمودهای وحشتناکی دارد، جوان‌ها برای خود ول می‌گردند، سیاستمداران به جان هم می‌افتند، مسکن ملکی به یک رویا بدل شده است، گروهی مدام بیشتر به جیب می‌زنند و گروهی هر روز فقیرتر می‌شوند، اوضاع دارو و درمان وخیم به نظر می‌رسد، دانشگاه‌ها در انجام وظیفه اصلی خود بازمانده‌اند و خیلی چیزهای دیگر...

و من امشب کفش‌هایم را تمیز کردم! چه ربطی دارد؟ در حال منفی که باشم، تمیز یا مرتب کردن‌ چیزها بهترم می‌کند. فکر می‌کنم در میان این همه خرابی - که آباد کردن‌ بخش اعظمش به نیرویی بسیار بیش از نیروی من نیاز دارد - حداقل یک خرابی کوچک را برطرف کنم، هر چه نباشد بهبود کوچک بالاخره بهبود است. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم کاش که تعداد همفکران من (در این عملکرد) خیلی بیش‌تر از آنی بود که الان هست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط هادی  | 

در یکی از خیابان‌های مرکز شهر در ماشین نشسته بودیم. متنظر یکی از همراهان از پنجره به بیرون می‌نگریستم و فکر می‌کردم. در باغچه‌ی کنار پیاده‌رو و جوی پر از آشغال بود، از هر نوع که تصور کنید.

به کنار دستی‌ام گفتم: مگر ممکن است روح کسی تمیز باشد ولی اطرافش انباشته از زباله و آشفتگی؟ باور نمی‌کنم که چنین رفتاری با محیط شهری یک استثناء در زندگی مردم ما باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط هادی  | 

دوست و کارفرمایم امیر، که ناشر مجله‌ای تخصصی است، از تورم می‌گفت و شرایط اقتصادی‌ای که برای مردم پدید آمده. می‌پرسید که چطور امثال ما - منظورش به سابقه‌ی کار و تنوع مهارت‌های نسبی‌ای است که داریم - مدام درگیر مساله معاش هستند، اما یک پیک موتوری در تهران ماهانه نزدیک به یک میلیون تومان درآمد دارد. عاقبت به این نتیجه رسید که شاید ما باید جلای وطن کنیم و بخت خود را در سرزمین دیگری بجوییم.
به او گفتم که بر عقیده‌ی همیشگی خودم هستم که خدا خیلی بیشتر از چیزی که لایقش بوده و هستم به من اعطاء کرده است؛ اما:
نظام رایج کسب درآمد و توقع معیشتی در فرهنگ فعلی ما به شدت بیمار می‌نماید. به گفته‌ی مسوولان امر فساد اداری شایع است، طماعی -درعین بی‌کارگی- غوغا می‌کند، شور به انجام دادن درست کار بسیار نادر دیده می‌شود، مقدار اختلاس‌های رایج و اعلام شده از دوازده رقم گذشته و عاقبت این که تمنای سبک زندگی نوکیسه‌های تازه به دوران رسیده را داشتن، بیداد می‌کند.
پول درآوردن شرافت‌مندانه کاری است شایان ستایش، هزار حسن و فایده‌ی اجتماعی دارد که بیانش از حوصله این پست خارج است. اما به نظر می‌رسد که در قوانین بازی پول درآوردن در این دیار بسیار می‌توان شک کرد. پیش از ورود به این میدان ابتدا باید به روحیه و هیات لاشخور درآمد. رقابت درآن بیشتر به بازی شطرنجی می‌ماند که در حین آن می‌توان از دشنه نیز در راه مغلوب کردن حریف سود جست.
اگر احساس می‌کنید که گزاف می‌گویم بنویسید که شخصا چند نفر را می‌شناسید که از راهی شرافتمندانه و خلاق، همراه با رعایت قوانین و مقررات و سلامت حرفه‌ای، به ثروت قابل اعتنایی دست‌یافته‌اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط هادی  | 

دوستانم می‌گویند که در چند سال اخیر خونسردتر شده‌ام. شاید این طور باشد؛ علتش را اما درست نمی‌دانم. اما این حالت ممکن است خیلی هم خوب نباشد، چون گاه خونسرد شدن به بی‌تفاوتی و یاس از بهبود چیزی شباهت دارد.

در دو سه روز گذشته اتفاقاتی برایم افتاد که باز یکی از آن سرسام‌ها و خشم‌های حسابی سراغم آمد. روز چهارشنبه ساعت دو بعد از ظهر شخصی از طرف سرویس‌دهنده‌ای که چندین سال است چند نام دامنه وب و فضای ایمیل را از او می‌گیرم با من تماس گرفت و برای انتقال نام‌های دامنه مبلغی که حداقل دو برابر ثبت یک نام دامنه‌ی وب است طلب کرد. پرسیدم که چرا باید نام‌ها منتقل شوند، پاسخ داد که چون نشانی ایران داشته‌اند. پرسیدم که قضیه چه ربطی به من دارد، مگر من بانی و باعث چنین اشتباهی بوده‌ام؟ به من پاسخ دادن که حق دارم اما باید پول واریز کنم. پرسیدم که یعنی چه؟ و فرصت من تا کی هست؟ گفتند تا دو ساعت دیگر! از این همه بی‌منطقی و مرد رندی حیران و خشمگین شده بودم.

دیشب اما هنگام مراجع به منزل متوجه شدم که باز هم سر ماه شده و با وجود پرداخت فیش، ای‌دی‌اس‌ال قطع است. با واحد فنی شرکت داتک تماس گرفتم، پاسخ دادند که به ما مربوط نیست، باید با قسمت فروش تماس بگیرید. پرسیدم خوب الان چه کسی از بخش فروش هست؟ پاسخ دادند هیچ کس! آقایی که پاشخ می‌داد، با لحنی بی‌ادبانه صحبت می‌کرد؛ طبق سنت دیرینه کارمندان بخش فنی برخوردش نشان می‌داد که تصور می‌کند با یک عقب‌افتاده‌ی ذهنی روبه‌روست، و بر سرم منت می‌گذاشت که با وجودی که «وظیفه‌اش» نیست دسترسی مالی پیدا کرده که اتصال مرا وصل کند. از کوره دررفتم و گفتم نمی‌خواهم کاری بکند و گوشی را با عصبانیت قطع کردم. قبلا در مورد این خدمات‌دهنده‌ پستی نوشته‌ام، و به مدخل ویکی‌پدیای آن نیز سر بزنید.

بازار سنتی ایران یک غده‌ی سرطانی است که به جان اقتصاد این کشور افتاده و نابودی مناسبات فاسد آن یکی از بزرگ‌ترین رویاهای اقتصادی من است. اما این آقاپسرهایی که در دهه‌ی اخیر شرکت‌های با زمینه‌ی فعالیت در نرم‌افزار، سخت‌افزار، خدمات‌دهی اینترنت و وب، و سایر فناوری‌های جدید برپا کرده‌اند و با سواستفاده از عدم نظارت صحیح نهادهای مربوط و فقدان ارگانی برای پشتیبانی از حقوق مشتریان، به معنی واقعی هر کاری که دوست دارند، می‌کنند؛ معضل جدیدی هستند که در صورت مهار نکردنشان به موجودی صد برابر بدتر از سرطان بازار تبدیل خواهند شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط هادی  | 

ببین استاد، تو این کاره نیستی، پس زندگی عادی‌ات را بکن. چه اصراری داری که این نقاب را بزنی و بیشتر وقتت را صرف تنظیم و نگاه‌داشتن آن کنی؟ کسی که از تو چیز خاصی نخواسته، پس چرا خودت را به دست‌انداز می‌اندازی؟ این لباس بدجور بدن‌نما است، لااقل در چشم کسانی که چیزی به اسم چشم دارند.

می‌توان یک آدم را با علایق و حسرت‌هایش سنجید، به خودت نگاه کن؛ کلاهت را قاضی کن و بگو چقدر با کسانی که عوام می‌خوانی و تحقیرشان می‌کنی تفاوت آرمان و آرزو داری؟ آن عوامی که می‌گویی لااقل در بیان آن آرزوها بی‌شیله و پیله هستند و کلمات خوشگل برای بیان پیش‌پا افتادگی ردیف نمی‌کنند. کسی تو را به جرم داشتن غرایز و خواسته‌های کوچک محکوم نمی‌کند؛ چون آدمی، مثل همه‌ی ما. حالا اگر جور دیگری فکر می‌کنی، خود ‌دانی؛ اما گاهی به نظر می‌رسد که تفاوت‌ عنصری در سرشت است، چیزی نیست که بتوانی کسبش کنی و با آن ویترین قشنگی بسازی. مهم‌تر از همه این که صرف تفاوت چندان چیز دلچسبی هم نیست.

قدیمی‌ها می‌گفتند «مرغی که انجیر می‌خورد، نوکش کج است»، تو با همین نوک راستت بساز. انجیر برایت سوءهاضمه می‌آورد و تبدیل به چیزی می‌شوی که تکلیفش روشن نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:25  توسط هادی  | 

من از آدم‌هایی هستم که وقوع یک اتفاق بد یا خوب در صبح ممکن است کیفیت آن روزم را رقم بزند.

از خانه که بیرون آمدم، تلفن زنگ زد، بابک بود. تصور کردم که به تهران آمده و مثل همیشه خواسته که احوالی بپرسد و یا احیانا قرار ملاقاتی بگذارد: «سلام هادی. خوبی؟ من دنبال نقد یک فیلم می‌گشتم و گذارم خورد به وبلاگ تو. دیدم نوشته‌ای که می‌خواهی زمانی یک پخش صوت بنگ و اولافسن بخری. این اواخر دبی بودم و سر کوچه‌ی محل اقامتم یک فروشگاه سیستم صوتی بود که یک دستگاه بنگ داشت و به قیمت خوبی می‌داد. دوباره دارم می‌رم، دوست داری برات بخرم؟». بهتم برد.

آشنایی من و بابک بیش از پانزده سال عمر دارد، هر دو در ابتدای دهه‌ی بیست زندگی بودیم و علاقه‌مند به تماشای فیلم که آن زمان خوبش سخت گیر می‌آمد. بابک هر چند وقت یکبار به یک گونه سینمایی علاقه پیدا می‌کرد و آثاری می‌یافت که تصورش هم مشکل است. کم‌تر کسی دیده‌ام که به اندازه او برای رسانه‌هایی مثل کتاب، فیلم، سی‌دی و امثال آن خرج کند. جالب‌ترین قسمتش هم این‌جا بود که این کار را با نهایت فروتنی و صرفا از روی علاقه‌ می‌کرد (و حتما می‌کند) و نه از روی رسم منورالفکری. همیشه خوشرو بود و ندیدم که عصبانی شود، اگر هم کسی صحبت می‌کرد به قصد تعریف یک حکایت بود تا تخریب و بدگویی. از خاطرات به یادماندنی‌ام با او، شبی است که مسیر طولانی‌ای پیاده رفتیم و او از عشق جاودانی‌اش به کتاب‌ها و فیلم‌های جمز باند می‌گفت... . از این خاطره‌های مشترک زیاد داریم مثل روزی که به یک غذاخوری رفتیم و به قدری غذا سفارش دادیم که صاحب مغازه مشکوک شد و ازمان خواست که پولش را اول بدهیم!

من حاضر نیستم که حس خوب دوستی را با تمام شرکت بنگ و اولافسن عوض ‌کنم. این تماس بابک به من تاکید کرد که دنیا هنوز چقدر قشنگی دارد، و کافی است برای ظاهر شدن این قشنگی‌ها آدم‌ها را دوست داشت.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:23  توسط هادی  | 

دوستم مهدی، به علت زندگی پر فراز و نشیبش، حکایت‌های شنیدنی زیادی برای تعریف دارد. چندی پیش که به دفترش رفته بودم یکی از شنیدنی‌ترین آن‌ها را برایم گفت:
بیش از بیست سال پیش به منزل یکی از دولتمندان پاکستان دعوت شده بودم. پیرمردی بود محتشم که در قصری پر از خدمه زندگی می‌کرد و آن زمان که حتی دیدن مرسدس بنز در پاکستان تعجب‌آور بود، او هواپیمای شخصی داشت. یکی از برنامه‌هایش برپا کردن مراسم شام با فرزندانش بود و این بار من هم دعوت شده بودم.
حین شام غذایش را به من نشان داد، سبزیجات پخته‌ای مثل بروکلی و هویج و کمی سیب‌زمینی، و به من گفت: «خوشمزه‌ترین چیزی که می‌توانم بخورم همین سیب‌زمینی است». بعد نگاهی کرد و گفت: «می‌خواهم چیزی بهت بگویم که فعلا متوجه نخواهی شد». منتظر ادامه حرفش ماندم. «آقا صاحب! امروزت را به فردا نفروش»؛ مکثی کرد و پرسید: «متوجه شدی؟»
جواب مثبت دادم.
گفت: «نه آقا صاحب تو متوجه نشدی».
مهدی می‌گفت که پس از گذشت دو دهه، تابستان سال گذشته متوجه حقیقت سخن آن مرد شده است. به نظرم اقبالش بلند بوده، این از سخنانی است که برای فهم آن ممکن است که به یک عمر نیاز باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:5  توسط هادی  | 

من و پخش‌صوت

زمانی که نوار کاست رواج داشت، چندان اعتقاد و علاقه‌ای به جمع‌کردن آن نداشتم. نوار کاست به نظرم بد کیفیت می‌آمد، درصورت خوش کیفیت بودن هم زود از کیفیت می‌افتاد و نوع با کیفیت و با دوام آن - از جنس کرم یا متال - با در نظر گرفتن به محتویات جیب من قیمت گزافی داشت. ضبط دو کاسته کمابیش رواج داشت ولی حالت ضبط سریع از کیفیت صدای نوار می‌کاست. کسانی که توانایی مالی داشتند آمپلی‌فایر و دک می‌خریدند که نوار را به شکل حرفه‌ای ضبط کنند.

دستگاه پخش صوت اول‌مان را یادم نیست، ولی به یاد دارم که پدرم بلندگوهای آن را به ایران آورد تا به دستگاه جدیدی وصل کند. اولین دستگاه پخش صوتی که در ایران خریدیم (حدود سال شصت) یک سونی متوسط الحال بود که شدت صدا را با ال‌ای‌دی نشان می‌داد و این باعث تعجب افراد می‌شد.

پدرم در آن‌سال‌ها دلش یک واک‌من سونی می‌خواست، اما از آن‌جایی که نه وضع مالی‌اش اجازه می‌داد (کلا در برآوردن آرزوهایش کمی محتاط و ملاحظه‌کار است) بعدها برای خودش یک پخش‌صوت همراه یونیسف خرید که چیز خوبی نبود. فکر کنم هزار و هفتصد تومان بابت خریدش داد ولی هیچ وقت استفاده‌ای از آن نکرد و دستگاه نصیب من شد. سال‌ها بعد توانستم یک واک‌من قرمز سونی به قیمت هفده هزار تومان بخرم. ولی دیگر سی‌دی کم کم داشت جا می‌افتاد و من شبی که برای اولین بار صدای استیوی واندر را با کیفیت سی‌دی صوتی گوش دادم، مثل روز به یاد دارم.

در همان دوران پول‌هایم را جمع کردم و اولین ایرفونم را به قیمت پانصد تومان خریدم (سال‌های آخر دهه‌ی شصت) پدرم ساعت‌ها شماتت کردم که چنین پولی داده‌ام. دوسه سال قبل که خبر دار شد که چقدر برای خرید یک گوشی اتیموتیک داده‌ام گفت که دیوانه هستم.

زمانی که اولین سی‌دی ام‌پی‌تری را دیدم، که نیما به قیمت بیست هزار تومان خریده بود، هوش از سرم رفت. با حیرت آن را زیر و رو می‌کردیم تا ببینیم «راستی اون آهنگه هم توش هست؟». تا مدت‌ها با این سی‌دی شلم شوربا صفا می‌کردیم. با رواج اینترنت و فرهنگ دانلود (آن‌هم با سرعت یک کیلوبایت بر ثانیه!) دانلود آهنگ را شروع کردم. به دست آوردن هر آهنگ ساعت‌ها طول می‌کشید اما من لذت می‌بردم.

دار و ندارم را دادم و در سفری به دبی یک کارت صوتی و بلندگوی مرغوب خریدم؛ به قیمت دویست و هفتاد هزار تومان (سال ۱۹۹۹ میلادی). شرکت کری‌ای‌تیو در آن سال یک پخش صوت دیجیتال به نام نومد عرضه کرده بود که شصت و چهار مگا بایت حافظه داشت و با اتصال یواس‌بی تغذیه می‌شد. من برای خریدش ترغیب نشدم ولی با بلندگوهایم عالمی داشتم.

سریع شدن و ارزان شدن اینترنت جسورم کرده بود و حالا گاهی آلبوم دانلود می‌کردم. خبردار شدم که محلی مجازی به نام نپستر تاسیس شده که گنج شایگان است برای کسانی که دنبال آهنگ‌های نایاب می‌گردند. رفتم و دیدم واقعا این طور است، موسیقی متن پاپای رابرت آلتمن را را از نپستر یافتم و واقعا لذت بردم. به فکر خرید کری‌ای‌تیو نومد جوک‌باکس سه بودم که آی‌پاد اپل پدیدار شد، پنج گیگ ظرفیت داشت و با فایر وایر به کامپیوتر وصل می‌شد. اما فقط با رایانه‌های اپل کار می‌کرد و آن زمان من اپل نداشتم. نسخه دوم آی‌پاد به زودی آمد که هم با مک کار می‌کرد و هم با پی‌سی، به شکل کاملا اتفاقی از نزدیک دیدمش و عاشق‌اش شدم. فروشنده یک موجود ننر، بد ادا و بی‌تربیت بود که دستگاه سیصد دلاری را نزدیک چهارصد هزار تومان قیمت گذاشته بود. با قرض، صدقه، پیش‌خور کردن و صد تا بدبختی خریدمش. باور کردنی نیست، اما شب‌ها با آن به رختخواب می‌رفتم. هر کس هم اتفاقا در دستم می‌دیدش، فکر می‌کرد نوعی گوشی موبایل است. چندی بعد از روی نیاز مالی فروختمش، اما بعد از آن سه آی‌پاد خریدم و الان هم یکی دارم. تمام دوستان نزدیکم هم آی‌پاد دارند!

با آمدن ای‌دی‌اس‌ال و رواج فایل‌های تورنت حالا به فکر دانلود مجموعه آثار بودم با کیفیت بالا. زمانی که یکی از دوستانم مجموعه دیوید بووی‌ام را با حجم هفت گیگا بایت دید، چند لحظه مکث کرد و بار دیگر با هارد دیسک آمد! این اواخر به فکر افتادم که دانلود موسیقی با کیفیت زیر ۳۲۰ کیلوبایت فایده ندارد، اگر چه بهتر است فلک باشد! و حکایت همچنان ادامه دارد، می‌دانم یک روز یک سیستم صوتی خوب - کاندیدایم فعلا بنگ و اولافسن است - خواهم خرید و مثل همیشه سرزنش خواهم شد...

اما این جنون تمامی ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 23:55  توسط هادی  | 

نزدیک هشت سالم بود که از فرانسه به ایران آمدیم. شور انقلاب روی پدرم اثر کرده بود و تصور می‌کرد که دیگر زمان حضور در وطن فرارسیده است. شور انقلابی در آن‌سال‌ها اکثر ایرانیان را گرفته بود. این رجعت یکی از تاثیرگذارترین حوادث بر زندگی من است. از یک زندگی متوسط اما آرام به محیطی آمدیم که پر از بحران بود: مردم در خیابان‌ها بر سر بحث‌های سیاسی با یکدیگر دست به یقه می‌شدند، قیمت ارزاق عمومی به سرعت تغییر می‌کرد، خشونت و آشفتگی ویژگی اصلی بعضی انقلابیون بود، همه از سیاست صحبت می‌کردند، هر روز اتفاق تکان‌دهنده‌ای می‌افتاد که کشور و مردم را تکان می‌داد.

از زندگی متوسط‌مان در فرنگ هیچ باقی نمانده بود، پدر با یک دوچرخه قراضه به سر کار می‌رفت و تمام زندگی‌مان زیر یک کرسی برقی در یک اتاق می‌گذشت. اما نمی‌دانم مادرم از کجا یک نوار گلچین کارهای شالرز آزنور گیر آورده بود، این نوار برای من (و حتما او) تنها یادگاری یادآور روزهای آرام زندگی‌مان بود. بارها و بارها این نوار را می‌گذاشتیم و گوش می‌کردیم، زمانی که یکی از خاله‌هایم آن را به امانت گرفت و با بی‌مبالاتی در کنار اجاق گاز گذاشتش، قاب نوار مچاله شد و من در عالم بچگی قاب نوار را عوض کردم تا از صدای آزناور دور نیفتیم...

سال گذشته که تمام آثار شالرز آزناور را به دست آوردم، فکر می‌کردم که بارها به آن گوش خواهم داد، اما هیچ گاه نتوانستم این کار را بکنم. گاهی هم که اتفاقا کاری از او پخش می‌شود، غم عجیبی به دلم چنگ می‌زند.

یادآوری: لطفا اگر ممکن است از نظرخواهی پست قبل فراموش نکنید، هنوز در فکر آن پرسش هستم. ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:16  توسط هادی  | 

فردا شب یلداست. به نظر می‌رسد که در سال‌های اخیر مردم آیین‌های این چنینی را بیشتر پاس می‌دارند. اس‌ام‌اس‌های تبریک، گردهم‌جمع‌شدن‌های مرسوم، جلب توجه جوانان به این رسوم و سعی در برگزاری آن ظاهرا رو به فزونی است.
علت شاید این باشد که ما در حال حاضر فرهنگ بدون مراسمی داریم: آیین‌های دهه‌ی عاشورا چشمگیرترین مراسم ماست (البته از نوع سوگوارانه آن) و تا حدی عید نوروز. اوضاع که این چنین باشد افراد برای حضور در یک عروسی، جلوه‌کردن در آن و تخلیه‌ی انرژی با مشارکت در رقص و آواز، سر و دست می‌شکنند.
می‌دانم که تا چند دهه گذشته مردم به مناسبت‌های مختلفی گردهم می‌آمده‌اند و این گردهمایی‌ها در جهت کارهای گروهی (مثلا سمنو پزان) یا جشن و سرور (خنته سوران) و گاهی سوگواری بوده است. اما در گذشت زمان تمام این مراسم کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شده‌اند...
من که حس خوبی نسبت به این بی‌مراسمی ندارم، گرچه می‌شود گفت که آدم گوشه‌گیر و عزلت‌گزینی هستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط هادی  | 

  • بخش بزرگی از خانم‌های طبقه‌ی متوسط به بالا سعی می‌کنند به هر قیمتی در مهمانی‌ها لباس نو و نوار بر تن کنند.
  • مراسم عروسی و مقدمات آن (خصوصا مهریه) غیر معقول و حتی احمقانه است.
  • نوجوان‌هایی که در طول عمرشان یک ریال پول درنیاورده‌اند، گوشی‌های چند صدهزارتومانی به دست می‌گیرند.
  • سیستم‌های صوتی بالای یک میلیون تومان برای ماشین، چندان غیرعادی به نظر نمی‌رسد.
  • مردم گرایش روزافزونی به خوردن غذای بیرون، به ویژه در فست‌فودها، پیدا کرده‌اند.
  • در آپارتمان‌های مسخره و زشت، سونا و جکوزی‌های مضحکی تعبیه می‌شود.
  • و...
  • و...
  • و...

این رفتارها و رسم‌های بی‌هوده مسرفانه از کجا آمده است؟ به نظر من پول بادآورده و مفت نفت. اما این روزگار به سرعت خواهد گذشت و در خاطرات جاخوش خواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:51  توسط هادی  | 

علی عبدالرضایی، در یک پز شاعرانه.وب سایت رادیو زمانه، با آقایی به نام علی عبدالرضایی - که ظاهرا شعر می‌نویسد - مصاحبه‌ای کرده‌است. خواندن قسمت‌هایی از مصاحبه و مشاهده یکی از عکس‌های ایشان شاید جالب باشد:

  • کسانی که بر ضد من هستند، از شیوه‌های خود من استفاده می‌کنند و این اصلاً خوب نیست.
  • به طور ناگهانی، درخواستی از دادگاه برای من آمد، مبنی بر این که دختری از من شکایت کرده است که من ب.ک.ا.ر.ت وی را برداشته‌ام. من از این کارها زیاد کرده‌ام (نمی‌خواهم جانماز آب بکشم!) اما با آن دختر این کار را نکرده بودم و اصلاً او را نمی‌شناختم. برای من وکیل گرفتند و وکیل اثبات کرد که اصلاً این خانم بدن مرا نمی‌شناسد.
  • هیچ وقت نمی‌گویند که علی عبدالرضایی عجب نابغه‌ای است که امثال آرامش دوستدار را شناسایی می‌کند.
  • ما شاعر به معنای واقعی کلمه نداشتیم.
  • من معتقدم که شعر من توانسته در دهه‌ی هفتاد اصلاً شعر فارسی را تغییر بدهد...
  • می‌دانید؟ طبیعی است که علی عبدالرضايی در شعر از دريدا یا مثلاً هایدگر و امثالهم بالاتر است. اصلاً آن‌ها تخصص در شعر ندارند.
  • (در پاسخ سوال دوست‌دختر داری؟ چند تا؟) خب چندتاش بستگی به روزهای هفته دارد.... کدام روز چند تا؟.. به ترتيب روزهای هفته بگویید... خب بسته به این است که در پریودهای خاص خودم، در آن دوره‌های تنوع باشم یا نه. اگر در دوره‌ی تنوع باشم، خب...
  • به نظرم زندگی آزاد است و به کسی نگفتم که عاشقتم. اما وقتی گفتم عاشقتم، سه ماه طول کشید...

همین. پست امروز تمام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:51  توسط هادی  | 

نق‌زدن در ایران طرفداران خیلی زیاد و پروپا قرصی دارد. هر جا که گوش تیز کنید، صدای قوی‌ آن را خواهید شنید. تقریبا همه ناراضی هستند، چرا؟ نمی‌دانم. با این همه چند فرض را عنوان می‌کنم:

یک. ایرانیان خود را لایق بسیار بهتر از اینی می‌دانند که هستند. این حالت فی‌ذاته بد نیست، اگر باعث رشد و بهبود مداوم شود. اما غر زدن خالی سبب چنین چیزهایی نیست.
دو. ما در چیزهایی که معترض به آن هستیم، نقشی نداریم و صرفا قربانی هستیم. این هم فرض درستی نیست، ما در بسیاری از نابسامانی‌ها فاعل مستقیم هستیم؛ مثال‌های رانندگی و رعایت تمیزی محیط شهری (خصوصا در تهران) برای بطلان این نظر کافی است.
سه. اعتراض نق‌مانند از کارهای لذت‌بخش این دنیاست، ما غر می‌زنیم چون در نتیجه این کار کیف عجیبی می‌کنیم. این هم به نظر درست نمی‌آید، روانشناسی می‌گوید تکرار زبانی چیزهای منفی و ناراحت‌کننده برای سلامت روان آدمیزاد ضرر دارد.

به گمان من ما مردمی هستیم که خدا برکت خیلی زیادی نصیب حالمان کرده است، در عین حال توان فهم و قدرت شکر را از ما گرفته است. این ‌برکات و نعمات ما را پخته‌خوار و تنبل کرده‌است، مثل خیلی از بچه‌پولدارهای پرتوقع غرغرو، تا جایی که برای خم شدن و برداشتن سکه‌ی طلا از روی زمین هم کاهلی می‌کنیم.

واقعا نیازی هست که صدمیلیون بار به ما یادآوری شود که چه موقعیت جغرافیایی‌ای داریم، چه منابعی، چه معادنی، چه خاکی، چه سابقه‌ای، چه نقشی، چه امکانات بالقوه و بالفعلی، چه وفور نعمتی، و صدها چیز دیگر؟ از کجا به این نتیجه رسیده‌ام که مدام خود را با چند کشور استثنایی جهان قیاس ناقص کنیم و در نتیجه این قیاس به بدبختی خود ایمان بیاوریم؟ چه کسی به ما گفته که همه‌ی مشکلات‌مان زیر سر دولت‌ها و حکومت‌ها‌ی داخلی و خارجی است؟ چرا دنبال درمان بیماری غر نیستیم؟ این بیماری ما را علیل و افسرده کرده و بدبختمان خواهد کرد، و نیاز به درمان آن به معنی واقعی عاجل است.

نمی‌دانم که آیا ممکن است که یک بچه‌پولدار بدون آن‌که به فلاکت بیافتد، به راه راست رهنمون شود؟ اما امیدوارم برای قدردان شدن و به خود آمدن ما ایرانی‌ها دوره‌ی فلاکت لازم نباشد. گذاراندن دوره‌ی فلاکت، واقعا فلاکت‌بار است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

دوست جوانم سینا، در بلاگی شخصی و فرهیخته از چیزهایی که ذهنش را به خود مشغول کرده می‌نویسد. این طور که پیداست، چندان دغدغه شمارنده و بازدیدکننده ندارد، اما خوب این دلیل نمی‌شود که آمار وبلاگش را بررسی نکند. او در یکی از تفحص‌هایش در می‌یابد که کسانی که از طریق موتورهای جستجو به وبلاگ او راه پیدا کرده‌اند، در پی چیزهای کاملا متفاوتی بوده‌اند، لااقل کلیدواژه‌های جستجو چنین نشان می‌داده.

سینا این‌قدر جسارت داشته که کلیدواژه‌ها را در پستی ردیف کند، و آن قدر وجود که کارش را ادامه دهد. در پاسخ من که گفتم چه احساسی از مشاهده این آمار داشته، گفت که صرفا خنده‌اش گرفته است.

خنده دارد؟ من هم فکر کنم دارد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

این ماه، دقیقا روز اول برج، شرکت داتک بازهم اتصال ای‌دی‌اس‌ال مرا قطع کرد. با بخش پشتیبانی تماس گرفتم تا علت را جویا شوم، مودبانه گفتند که فرصت واریز هزینه اشتراک تا اول برج است. خنده‌ام گرفت، گفتم که معمولا صاحب‌خانه‌های سخت‌گیر هم یکی دو روز فرصت می‌دهند، پاسخ‌دهنده هم خنده‌اش گرفت و گفت حالا دیگر این طور شده است. ماجرا این بود که در ماجرای اسباب‌کشی دفترم، خاطرم از قبض ای‌دی‌اس‌ال رفته بود. خوشحال شدم که لااقل این بار پاسخ‌دهنده مودب بود و تنشی ایجاد نشد.

این اولین باری نبود که داتک اتصال مرا قطع کرده، و هر بار به دلیلی، در اکثر موارد چون من وظیفه‌ام را انجام داده بودم و مساله روشن بوده، یک عذرخواهی تحویل گرفته‌ام و اتصال مجددا برقرار شده است (شاهدم هم خانم طاعتی از بخش پشتیبانی مشتریان شرکت داتک). یک بار که کار به جای باریک رسید، به مدیریت داتک یک نامه تند فرستادم و در آن یادآور شدم که اگر در کشوری بودیم که رقیب‌های حسابی داشتید، ممکن نبود که جرات چنین رفتارهایی با مشتری کنبد. زمانی که آقای بابک ارشد، که ظاهرا مدیرعامل داتک هستند، تماس گرفتند و ضمن دادن شماره تلفن مستقیم دفتر خود مودبانه دلجویی کردند، کمی متعجب شدم. اما ماه‌های بعد هم وضعیت تغییری نکرد و از آن پس ترجیح دادم موضوع را به خنده و شوخی برگزار کنم.

شرکت داتک در یک سال و نیمی که مشترک ای‌دی‌اس‌ال آن هستم، یک فاکتور رسمی در عوض پرداخت‌هایم به من نداده، تمام وصول‌هایش براساس پیش‌فاکتور بوده، آگاهان مالی معنی این حرکت را بهتر می‌دانند. شرکت داتک با آن طول و عرض یک سیستم بانک اطلاعاتی ساده ندارد که سابقه مشتریانش را در آن بگنجاند و حسب آن دست به قطع و وصل اتصال مشتری بزند، شرکت داتک با کمال جسارت سرعت دانلود مشتری را در ساعات پرترافیک روز دستکاری می‌کند، شرکت داتک سایت آدیداس را به علت کاملا نامعلومی فیلتر می‌کند، بسیاری از پرسنل آن با مشتری بی‌حوصله و گاهی گستاخ هستند و با وجود همه‌ی این حرکات، ککش هم نمی‌گزد. نام داتک را به فارسی گوگل کنید تا صفحه مرورگرتان پر از فریاد شود، اما داتک اهمیتی نمی‌دهد، شاید هم نمی‌داند چه باید بکند؟

چرا؟ چون تنها نیست. در اقتصادی تنفس می‌کند که منزلت مشتری و آداب مشتری‌داری، هنوز از مفاهیم ناشناخته و گاهی لوکس و غیرضروری است. مدیران داتک بی‌تردید مشتری‌داری را جز اهداف شرکت خود نگنجانده‌اند، شاید چون دلیلی نداشته‌اند که این کار را بکنند. و از همه بدتر این‌که داتک تنها نیست، فقط چون مقیاس بزرگ‌تری دارد، بیشتر دیده می‌شود. داتک در کنار تمام کاسب‌های وطنی‌است که ویترین‌شان ظاهر مدرنی دارد، اما اندیشه‌های کسب و کارش مربوط به ده‌ها سال پیش است؛ مثل موبایل‌فروش‌های خیابان جمهوری و کامپیوتر فروش‌های بازار رضا. این‌ها فناوری‌هایشان را از آن سوی مرزها می‌گیرند و نحوه کسب‌ و کارشان را از تیمچه‌های بازار تهران.

امیدوارم روزی این اوضاع تغییر پیدا کند. من مشکل شخصی با داتک ندارم، مشتری قدیمی آن هستم و دوست دارم بهتر شود، آن‌قدر که دقایقی وقت می‌گذارم و این مطلب را می‌نویسم، اما آیا داتک هم دوست دارد بهتر شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

دوستان حضوری و غیابی زیادی می‌بینم که قواره‌ی حقیقی خود را بسیار بزرگ‌تر از چیزی می‌دانند که الان هستند. این یک رفتار فرهنگی است، و برخلاف تصور افراد مختلفی از طبقه‌های مختلف فکری و اجتماعی به اشکال مختلف مبتلا به آن هستند:

  • آقا این حسن ریزه کارش این بود که آچارهای منو کنار دستم می‌چید و دستم می‌داد، قدمی کج می‌گذاشت پس‌گردنی می‌زدم که دو تا معلق بزنه. حالا اول تعمیرگاه ماکزیما تو شهر مال اونه.
  • زمین پانصد متری در عباس‌آباد می‌دادند پانزده هزار تومان، هفده هزار تومان داشتم دادم پیکان خریدم. الان همان زمین سه میلیارد بیشتر می‌ارزد و آن پیکان صدبار پوسیده.
  • چه می‌خواستیم چه شد؟ مغازه حاشیه جمهوری را فروختم دو و نیم و سال بعد چهل تومان بود، حالا هم که اصلا نپرس.
  • غوطه خردورزانه در نظریه‌های ساختاری نقد ادبی مدرن و تفحص در هرمنیوتیک و بوطیقای نوین، جد و جهد جوانی من بود. اکنون اما در آیینه مرد شکسته‌ای می‌بینم که گرفتاری‌های پوچ زندگی فرصت اندیشه‌ورزی را از او ربوده‌اند.
  • ...

خوب که چه؟ ما آنی هستیم که هستیم. عوامل بسیار پیچیده و متعددی در چگونه بودن‌مان دخالت کرده‌اند، ضمن این‌که خودمان هم نقش بسیار پررنگی در آن میان داشته‌ایم (و داریم): حسن ریزه بعد از کتک‌خوردن از جنابعالی، اشک‌هایش را پاک می‌کرد و با کنجکاوی می‌رفت سراغ استاد‌کاری که داشت موتور ماشین خارجی تعمیر می‌کرد. آن زمین عباس‌آباد را اگر داشتی احتمالا به محض تکان خوردن اندک قیمتش، طمع می‌کرد و می‌فروختی و تا امروز اصلا در مالکیت تو نمی‌ماند تا میلیاردرت کند. مغازه حاشیه جمهوری را فروختی چون خواستی بری ژاپن و یک ساله ثروت‌مند شوی. آخری هم بهتر است اول حرف زدن راه و رسمی یاد بگیرد تا منظورش را درست بفهمیم! (تمام نمونه‌هایی که آوردم خیالی است، شباهت‌های اتفاقی را هم تکذیب می‌کنم!).

هزار قابلیت درونی و بیرونی، چندان کارآمد نخواهند بود اگر یاد نگیریم که «مسوولیت اعمال و تصمیمات خود را بپذیریم». اگر زمانه برای ما طور دیگری می‌گشت، شاید هزار اتفاق هم به تبع آن می‌افتد. ما ممکن است که در بیان قهرمان فتوحات خود باشیم و قربانی شکست‌هایمان، اما بدبختی این است که خارج از گفتار، خود می‌دانیم که خیلی هم خوب عمل نکرده‌ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:28  توسط هادی  | 

عكس از پريس مهتاش

کافه‌نشینی برای گروهی از جوانان شهرهای بزرگ ایران، اصلی‌ترین جایگزین‌ تفنن‌ و تفریح‌های دنیای امروز است. کسانی که دست‌شان به دهانشان می‌رسد، کافه‌ها و بعضی از غذاخوری‌های خاص را پاتوق خود کرده‌اند، به امید این‌که بخشی از نیازهای روانی و جسمی خود را چاره‌ کنند. گاه کافه‌نشینی حس شخص خاص بودن را نیز به آن‌ها می‌دهد، زیرا بنابر بر سنت، خیلی از روشنفکران دفتر روابط عمومی و اتاق جلسات نیمه‌خصوصی خود  را در پشت میز کافه‌ها بنا می‌کنند.

کافه‌نشینی اما یک ایراد بزرگ دارد: تحرک ندارد. تحرک مقتضای جوانی است و عدم تحرک از نشانه‌های پا به سن گذاشتن. تا جایی که می‌دانم کافه‌نشینی عبارت است از نشستن پشت یک صندلی در محیطی معمولا تنگ و تاریک، گپ‌زدن، آشامیدن و گاهی خوردن؛ مجموع این کارها خیلی شباهتی به یک تفریح شادمانه ندارد.

برای تخلیه‌ی تنش‌ها، میل به جلب نظر، پیدا کردن جفت، زندگی اجتماعی فراخور حال، و نیازهای دیگر جوان باید فکرها کرد. الان دیگر همه می‌دانند که با بزن و بکوب و ببند، نتایج خوبی به دست نمی‌آید. در ضمن نمی‌توان توقع داشت که همه‌ی جوانان چونان زاهدان و عارفان سیر و سلوک کنند. آن‌ها تفریح می‌خواهند، و تفریح در ذات خود هیچ چیز نامشروع و نامقبولی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:28  توسط هادی  |