این یک پست نیست، اعتراف است:
از دست خودم به شدت ناراحتم چون احساس سستی، تنبلی، بیارادهگی میکنم. ضمن این که قولی را به خود داده بودم، شکستهام. این را مینویسم که شماتت شوم و پیش خوانندههایم خجالت بکشم. مرا شماتت کنید لطفا.
دوست دارم به اندازه این راننده تاکسی صادق و معترف به نقصم باشم... هستم؟
اما همچنان اصرار میکنم که: «از پا نباید افتاد، چون بدترین حالت آن است».
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط هادی
|
از خودمان تصویری داریم، این تصویر صفاتی دارد و ما در این صفات حبس میشویم. اگر صفات خوبی باشند، زندان قابل تحملی است، ولی اگر بد باشند، یک عمر باید زجر بکشیم. نمونههایش را هم حس کردهایم و هم بارها دیدهایم.
زندان شکستن آسان نیست، اما ممکن است. باور نمیکنم اگر بگویید از همه چیزهایی که دربارهی خودتان میاندیشید، راضی هستید. پس چرا عوضش نکنیم؟ من میخواهم سعیام را بکنم، میخواهم در حضور شما قولی بدهم که محتوای آن را نخواهید دانست (بعضی چیزها ارزش گفتن ندارد و بعضی دیگر گفتنش خجالتآور است)، اما من میدانم و قول میدهم؛ و هر زمان قولم را شکستم، در همین جا اعتراف خواهم کرد. ممکن است ناکام شوم، بارها شدهام. اما دلیلی ندارد که یک بار دیگر سعی در سعی کردن نکنم.
شما چطور؟ چیزی نیست که بخواهید تغییرش دهید؟ مطمئنم ما لایق خیلی بهتر از اینی هستیم که الان هستیم.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط هادی
|
در چند سال اخیر حواس و حافظهام حالتهای عجیب و غریبی دارد. ابتدا این حالتها برایم نگرانکننده بود، اما بعد از مدتی نگرانیام کمکم رفع شد. برای تفریح و خودافشاگری (!) بد نیست چند تا از این حالات مضحک را تعریف کنم:
۱. از من که مشغول یا نیمه مشغول انجام کاری هستم، سوالی میکنید. بین پنج تا پانزده ثانیه مات به صورتتان نگاه میکنم، بعد پاسخ گنگی میدهم که احتمالا خودم هم درست از آن سر درنمیآورم.
۲. ناگهان و بیمقدمه نظر یا پرسشم را در مورد بحث و نظری که دوساعت پیش در جریان بوده، عنوان میکنم.
۳. گاه میان صحبتم مکث نسبتا بلندی دارم؛ به این علت ساده که موضوع صحبت موقتا از یادم میرود.
۴. گاهی به سرعت چندین بار یک کلمه را پشت سر هم تکرار میکنم، بدون این که هیچ سابقهی از لکنت زبان در سراسر عمرم داشته باشم.
۵. این یکی واقعا معرکه است: خیلی اوقات صحبتهایم را از نیمه شروع میکنم، بدون مقدمه و آمادگی ذهنی طرف مقابل.
در خانوادههایی که بچه کوچک دارند، یکی مترجم اصواتی است که کودک در حال زبان بازکردن برای رساندن منظورش ادا میکند. اطرافیان کودک بهتر زبان او را میفهمند و البته یکی از آن ها کارشناستر است. اطرافیان بیچارهی من هم بس که با موقعیتهای مذکور روبهرو شدهاند، با هر بدبختیای که هست سر از زبان الکن من در میآورند؛ و تصور میکنم همسرم در میان آنها کارشناستر است. از شمایی که این سطرها را میخوانید و درعین حال از نزدیکانم هستید، خواهش میکنم حالات مضحک دیگر را نیز ضمیمه کنید...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط هادی
|
من مشهدی هستم. فکر کنم حداقل تا سه پشت در مشهد سابقه داریم، نام خانوادگی صباغ هم به این مناسبت به ما اعطاء شده که پدر پدربزرگ پدریام رنگرز و متخصص در رنگهای قالی بوده است.
فکر کنم بیش از نیمی از عمر خود را در زادگاهم به سر نبردهام، در حال حاضر مقیم تهران هستم و معمولا سالی یکبار به مشهد مسافرت میکنم. گرچه مشهد شهر بسیار با پتانسیلی است و به نظرم جای این را دارد که نقشی بسیار پررنگتر و مهمتری از امروز ایفاء کند، اما در حال حاضر به نظر میآید که از بعد شهری، توسعه نیافته است.
به شما نصیحت میکنم در برخورد با کسانی که خود را مشهدی مینامند، به راست یا دروغ، بسیار محتاط باشید. چون در این شهر آدم بد کم نیست، و شاید بتوان گفت که مشهدی بد واقعا بد است. گرچه اگر خوبش را بیابید، چیز خوبی گیرتان آمده است!
در سفرهایم به مشهد احساس آرامش عجیبی دارم، نمیدانم علت این آرامش چیست. شاید حس تعلقم بیشتر است، هیچ گاه نتوانستم به تهران کوچکترین حس تعلقی داشته باشم. به غیر از چند دوست خوب، در تهران تقریبا بیکس و کار هستم و برای پریشان شدنم کافی است که چند دقیقه در بعضی از خیابانهای شهر قدم بزنم. گرچه در مشهد هم صحنههای پریشانکننده کم نیست، اما تقسیمبندی شهری مشهد کمی قاطعتر است، حرم، اطراف و متعلقات، و مشهد برای مشهدیها. گرچه شاید در این سالهایی که من دیگر نبودهام اوضاع عوض شده باشد.
یک اعتراف: هر زمان در تهران فشار زندگی زیاد میشود، همسرم را شماتت میکنم که بانی ماندن ما در این شهر است. البته این اتهامی بیش نیست، اما چون او به اندازهی من تهرانگریز نیست، در مظان اتهام من قرار میگیرد!
یک واقعیت: عکس بالا از خانهای است که زمانی متعلق به پدربزرگ پدریام بود، نزدیک چهارده سال در این خانه زندگی کردیم. با توجه به این که تغییرات در مشهد چندان زیاد نیست، این خانه که اکنون مالک دیگری دارد، تقریبا دستنخورده باقی مانده است. من هم با وجودی که خاطرهی چندان درخشانی از آن ندارم، در هر سفرم سعی میکنم سری به آن و همسایگیاش بزنم. این بار در عکس ثبتش کردم، چون نمیدانم تا چند سال دیگر پابرجا خواهد بود.
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
آدم کاریای نیستم، اما در روزهای تعطیل معمولا استرسی احساس میکنم که باعث دلشورهام میشود. نمیتوانم فهم درستی از روز تعطیل و تعطیلی داشته باشم و مدام کارهای ماندهام جلوی چشمم میآید و احساس بیکفایتی میکنم.
هنگامی که جایی که به عنوان میهمان دعوت میشوم، به سرعت حوصلهام سر میرود و فکر میکنم باید کاری انجام بدهم.
پنج دقیقه بعد از رسیدن به خانه پشت رایانه هستم، و به نوعی میخواهم سر خودم را مشغول کنم.
با این که بازدهی بالایی در زندگی ندارم، از این که عمرم به بطالت بگذرد، یا میگذرد، وحشت عمیقی دارم.
تجربهای مشابه با من دارید؟ به نظرتان علت این استرس و وحشت چیست؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط هادی
|

غذا درست کردن آخر هفتهای پرتنش در دفتر کار؛ مزه میدهد و روابط را صیقلی میکند.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط هادی
|
در دشواریهاست که میتوانید پایبندی خود به را به اصول و ارزشهایتان محک بزنید. در مواقع دیگر صبحت از اینها فقط حرف است، آن هم از نوع مفت.
ارتباطهاتان با آدمها را با ویترین و نقابی شروع نکنید که حفظش برایتان سخت باشد. گرچه در اکثر موارد افراد چنین میکنند، اما واقعا چه دلایل خوبی دارید که همیشه جز اکثریت باشید؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:30  توسط هادی
|
میتوان بندهی خوبی نبود اما خدا را دوست داشت، شکرگزاری ناچیزی کرد، دلخوشیای جز او نداشت، استمداد خواست، و در برابر حکمت او اظهار عجز و نادانی کرد؟
لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:20  توسط هادی
|
با دوستی صحبت میکردم که برایم عزیز است (خودش هم این را خوب میداند)، اما از دستش عصبانی شده بودم. اعتراف میکنم بیشتر عصبانیتم به خودم بازمیگشت تا او، و در حین عصبانیت مدام فکر میکردم که چرا عصبانی هستی؟ جدی نگیر موضوع را. عصبانیت ندارد که...
معمولا بعد از خشم سعی در دلجویی میکنم. اما به هر حال در عالم دوستی - با اجازههایی که این عالم میدهد - به عملکردش انتقاد داشتم. بهش گفتم که خودش را میخواهد ارزان بفروشد و پناههایی که دنبالش است، اصلا پناه نیست. ناگهان یاد ابیاتی از عرفی افتادم که سالها پیش در دلم نشسته بود و برایش خواندم:
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار
و دیدم چقدر این ابیات به توصیف حال خودم شبیه است...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:36  توسط هادی
|
کولهپشتیای دارم که در راهنمای مصرفش نوشته که نباید شسته شود. چند ماهی است که از آن استفاده میکنم و احساس کردم که وقت شستنش رسیده، به همسرم گفتم که نمیدانم با این دستور مسخره تکلیفم چیست. نگاهی کرد و گفت: «کسی این چیزها را نمیشوید که؛ تویی که دوست داری همه چیز را بشویی!»
راست میگوید؟ شاید. اما چرا؟
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط هادی
|
از پا ننشینیم، از پا ننشینیم، از پا...
در در زمانه و جغرافیایی که گاه به نظر میرسد چندان بر وفق مراد نیست، چه کار دیگری میتوان کرد؟ همیشه این مثال را میزنم: ما در راهی ظلمانی هستیم، قرار است آنقدر برویم که به دروازهای برسیم. معلوم نیست که دروازه به فاصلهی یک گام دیگر است یا هزاران گام؛ چه میتوان کرد جز گام برداشتن؟ گاه لرزان و گاه استوار، اما موضوع این است که باید برداشت. باید.
پ. ن. : ماهیت این دروازه برای هر کس ممکن است با لفظ خاصی معین شود. ولی به نظر میرسد که همان سعادتی است که بشر در طول هستی خود در پیاش بوده.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط هادی
|
از خوابی بیموقع بیدار شدهام و حسی در گلویم است که قابل توصیف نیست؛ هر چند لحظه یک بار نگاهم به به یک نقطه خیره میشود - این عادت را از بچگی داشتهام و ظاهرا نشان شدیدا در فکری غرقشدن است.
آخرین پست زن قد بلند، بیست و چهار ساعت آخر زندگی و صحبت با یک دوست دربارهی دریغها و افسوسهایش دستمایهی رویایی شد که بازگو کردنش برای شما بیمعنی است؛ ولی یقهی روحم را گرفت و سخت تکان داد. این رویا از عناصری تشکیل شد که در یک سال اخیر یکی دو رویای دیگر را نیز تشکیل داده بودند و هر بار مرا پریشان بیدار کردند: کوچههای محل سکونت کودکی و نوجوانی که در خواب بسیار تغییر کردهاند و من در آنها به دنبال خاطرات آن زمان قدم میزنم و چشمم به چیزهای آشنا و ناآشنایی میخورد.
این بار که بیدار شدم، نمیدانم چطور شد فورا به ذهنم این جمله رسید: تمام بقیهی زندگیات را صرف چیزی کن که ارزشمند باشد.
میدانم که امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط هادی
|
یکی از جرمهای بزرگی که میتوانید در زندگی مرتکب شوید این است که شبیه اکثریت نباشید، در این صورت اکثریت شما را تحمل نمیکند. برای شما قید میسازند، پیش پایتان سنگ میاندازند، تحقیرتان میکنند، و دست آخر اگر بتوانند از زندگی ساقطتان خواهند کرد.
اما اگر در این بازی نتوانند شما را به زانو در میآورند میدانید چه اتفاقی میافتد؟ تفاوتهای شما را به عنوان یک حقیقت مسلم که همه از آن آگاهی داشتهاند، تلقی خواهند کرد. گاه ممکن است برایتان بزرگداشت بگیرند و خصوصا مراسم پس از مرگتان را باشکوه برگزار میکنند. گروهی دیگر از آنها نیز همه چیز شما را آنقدر تقلیل خواهند داد که به بقیه زندگیشان بخورد: عکس شما را روی تیشرت میاندازند، از گفتههایتان کلمات و جملات قصار خواهند ساخت و در موردتان پاورقی خواهند نوشت.
مقیاسها ممکن است کوچک و بزرگ شوند، اما ماجرا همین است که گفتم.
پ.ن. : بدترین نوع این اکثریت و بزرگترین مخالفان از میان کسانی برمیخیزد که خود تصور میکنند که از اقلیت هستند؛ در صورتی که آنها عصاره اکثریت هستند، اگر با چشم بینا نگاهشان کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط هادی
|
اگر این وبلاگ گاهی مطالب درستی دارد، یا نوشتههایی که تاثیرگذار به نظر میرسد، باید بدانید که نویسندهی آنها معترف است که به بخش کوچکی از آنها هم عامل نیست.
مطالب مهمی که رعایت آنها زندگی بهتری برای انسان میسازد، اکنون جز معلومات عمومی هستند: آب زیاد بنوشید، پسانداز کنید و با این پسانداز سرمایهگذاری کنید، از فعالیت روزانه غافل نباشید، افراط در مصرف هیدروکربنها چاقی میآورد، تعصب عقیدتی فاجعه آفرین است، اهداف خود را مشخص کنید، در مصرف انرژی ممسک باشید، به جای شکایت تلاش کنید، با زمین مهربان باشید و...
این نکاتی هستند که با رعایت یکی دو تا از آنها زندگی زیر و رو خواهد شد، همهی ما نیز میدانیمشان، اما اکثرا همچنان مینشینیم به انتظار...
دوست ندارم بگویم چرا، اما واقعا چرا؟
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط هادی
|
تا یکی دو سال پیش، وقتی به یاد کارهایم میافتادم، عذاب میکشیدم: موهایم بلند شده، دارایی تکلیفش روشن نشده، هنوز برای عادات غذاییام فکری نکردم، باید زیرپوش بخرم، خیلی وقت است که به فلانی زنگ نزدهام، آن مقاله را هم که نخواندم، دیویدیهای کرایهای را هم باید پس بدهم، راستی فلانی ازم پنج تومان میخواست، چک پانزدهم را چه کار کنم؟...
بعد از روی بیچارهگی غر میزدم (درونی یا بیرونی): چرا تمام نمیشه؟ خسته شدم دیگر، مثل سگ بدو، چرا آرامش ندارم... بقیه چیکار میکنن؟
یک روز اما ناگهان نگاهم عوض شد: خوب تمام بشه که چی؟ توی قبر بخوابی؟ بیکار بنشینی که چه بشود؟ و بعد با خودم فکر کردم چقدر خوب است که آدم مدام بتواند بجنبد و حل کند و مدیریت کند و نتیجه کارهایش را ببیند. فهمیدم که تا زمان زنده بودن اوضاع به همین منوال است، پس چرا سعی نکنم رقصان طیاش کنم؟
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
نمیدانم کی این تنبیه سنت بوده، اما در طرحها و کاریکاتورهای دیدهام که بچهای را زنگ تفریح در کلاس نگه داشتهاند که یک جمله را چندین و چند بار روی تخته سیاه بنویسد. چندین بار نوشتن آن جمله ظاهرا به قصد نشستن در ذهن خاطی بوده است. مثلا طرف باید هزار بار مینوشته «من دیگر روی دفتر دوستم مرکب نمیریزم...».
من روی یک تخته سیاه به اندازهی یک زمین فوتبال باید بنویسم: من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم، من آدمها را نمیفهمم...
و دست آخر که تمام این تختهی عظیم پر شود، معلم جریمه کننده میآید و زیرش مینویسد: «بدبختانه عبرت هم نمیگیری!».
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:48  توسط هادی
|
زمانی که حس خوبی ندارید، حالتان میزان نیست یا فشار اطراف زیاد است بهتر است هیچ کار تازهای شروع نکنید. اما اگر هیچ کار تازهای نکنید چگونه میخواهید از وضعیت ناگوار درآیید؟
مساله این است که حس بد نشاندهنده این است که چیز یا چیزهایی نامیزان است و نیاز به توجه و راهحل جدید دارد. راهحل جدید هم به نوعی کار یا کارهای تازه است. اما شاید این تازه با تازهای که در جملهی اول آمد تفاوت ماهوی داشته باشد، راهحل ممکن است تازه باشد اما کارها و چیزهایی باشد که شما با آن آشنا هستید، اما در جمله اول منظور این است که کل قضیه برای شما تازگی دارد.
برای مسائل اساسی راهحلی سریعی وجود ندارد، همچنین بیتوجهی به آنها حکایت استخوان لای زخم را تداعی میکند...
این هم پست کسی است که از چنین دردسرهایی سردرد گرفته است!
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
در طول امروز چند گفتگوی جدالآمیز داشتم که حسابی انرژی گرفت. شب که شد تقریبا سرسام گرفته بودم، اما یک حادثه حسن ختامی شد بر تمام آن جدلهای بیحاصل و بیخود:
آخر شب مجبور شدم از آژانس ماشین بگیرم. اگر در تهران ساکن باشید میدانید که گوش گردن به شکوههای بعضی از رانندگان یکی از وظایف مسافر است. اما من این بار تجربهی حیرتانگیزی داشتم، راننده عاقل مردی بود که پختگی از تکتک جملاتش هویدا بود. بدون این که نقی بزند و مسائل و معضلات را به برادر بزرگتر (دولت) نسبت دهد، تحلیل و با استفاده از آمار دقیق و اطلاعات حرفهایش را محکم میکرد. اعتراف میکنم که از آن همه سخن پر مغز بسیار متعجب شده بودم.
چون به واقع یادم نمیآمد که آخرین بار کی در چنین گفتگوی محکم و مستدلی شرکت داشتهام، در پایان کار از صحبتهایش تشکر کردم و او انگار که میخواست عیشم را تکمیل کند با بیتکلفی و لهجه شیرین ترکی گفت: آقا من فقط یک راننده تاکسی سادهام.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
ببین، زمانی که با من تماس میگیری، به لحنم خیلی توجه نکن، ممکنه سرد باشه، اما فقط ظاهرش این طوره، یا هم موتور رابطهام هنوز دور برنداشته. اگر کاری داری یا کمکی میتونم بکنم یا اصلا زنگ زدی احوالبپرسی، تردید برنداردت. من رفتارم کلا این طوره، یک مدت که بگذره، عادت میکنی...
قطعهای از گفتگوی تلفنی با یک دوست جدید. توصیف صادقانهای آدمی که یا آرامی و خجالتش را زیر سر و صدا پنهان میکند، یا خشم و اعتراضش را زیر آرامی و در خود فرو رفتن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:50  توسط هادی
|
دیروز روز پرفشاری بود، برای قوارهی من البته. شب که آمدم پست بنویسم نوشتهی تلخی از آب درآمد که پس از اتمام به نحو تعجبآوری، منتشر نشد. چند بار سعی کردم فایده نکرد. ظاهرا این وبلاگ اجازه انتشار تلخی نمیدهد.
پ.ن.: یکی از تعریفهای آدمهای ضعیف این است که پس از یک روز نه چندان مطلوب، نظریههای تلخ میبافند!
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:6  توسط هادی
|
مرحوم مطهری در یکی از آثار خود حکایت تاملبرانگیزی آورده که من سالها پیش در دوران سربازی خواندمش. چون به منبع اصلی دسترسی ندارم، نقل به مضمون میکنم:
گروهی باستانشناس خارجی که برای حفاری و مطالعه به یکی از روستاهای ایران رفته بودند، در برخورد با جوابهای خردمندانه روستاییان به پرسشهایشان متعجب میشوند. بالاخره روزی از یکی از آنها میپرسند که: «شما که سواد ندارید چطور این پاسخهای نغز را میدهید؟».
روستایی میگوید: «ما چون سواد نداریم، مجبوریم فکر کنیم».
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 16:26  توسط هادی
|
فرض کن برای کسی یک کار کوچیک کردی. بعد اون میره واست یک چیزی میگیره که میدونی چقدر به نظرش ناز و خواستنی بوده، تا اندازهای که خودش دلش میخواسته داشته باشش. در میزنه و زمانی که میری دم در، قبل از وارد شدن به سادگی دستش رو دراز میکنه و میگه: این واسه شما.
این چقدر میارزه؟ نه شما بگین چقدر؟ اگر این لحظهها نبود، زندگی واقعا از این که بود، سختتر میگذشت. از شهاب و شهره ممنونم که این صحنه را مدیونشان هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
چقدر همه چیز این دنیا رو به ویرانی است. علاقهی وحشتناکی به چیز خاصی ندارم که پیر شدنش مرا ناراحت کند؛ بلکه مشاهده این زوال، در همه چیز و همه کس دلم را چنگ میزند.
چیزهایی را دوست دارم که زمان بهترشان کند، اما اکثر چیزها را در طول زمان مضمحل میشوند. برای همین به خیلی چیزها محبوبم شک کردهام و چیزهایی که اعتنا بهشان نداشتم دارد برایم عزیز میشود.
دست آخر با خودم فکر میکنم که اصلا زمان چیست؟ نکند که فرسوده شدن چیزها را به عنوان یک مقیاس شمارش تعریف کردهایم...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:1  توسط هادی
|
همین طور که به خاطر دارید چندی پیش
پستی در مورد نسخه جدید سیستمعامل او اس تن اپل نوشتم. خوانندگان محترمی نظر داده بودند که نه بابا ویندوز بهتر است. یکی از آنها حتی اعتراف کرده بود که اصلا با او اس تن کار نکرده است! صداقت او را میستایم و مطمئن هستم راست گفته، چون ممکن نیست آدمی که عقل و دانش سالمی از خدا گرفته است، کمی با سیستم عامل اپل کار کند و بعد بازهم ویندوز را ترجیح دهد.
چرا اینها را مینویسم؟ حدود بیست و چهار ساعت گذشته من به سر و کلهزدن با خرابیهای ویندوز گذشته است. فرمت کن، بریز، نشد، دوباره بریز، سرویس پک، به روز رسانی، نرمافزار، به روزرسانی، عدم سازگاری، جستجو، سریال، اکتیویشن، دیفرگ، ویروس اسکن، فایر وال...
در پاسخ به سوالات و انتقادات احتمالی عرض میکنم که من به علت بخشی از کارم مجبورم از ویندوز هم استفاده کنم. متاسفانه.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:47  توسط هادی
|
يكي از دوستان من امشب با دوستش قرار دارد. دلش براي قرار ميتپد، فكرش را كرده كه چه بپوشد، و حتما به مسائل ديگري هم فكر كرده كه جاي گفتن به من نداشته است. فرصت را مناسب ديدم براي سربهسر گذاشتن و شوخي؛ كلي جزييات رمانتيك خندهدار از اين قرار پيشبيني كردم. بنده خدا عاقبت پشيمان شد كه اصلا چرا موضوع را به من خبر داده است! حدس ميزنم كه مثل هر خانمي خواسته استرساش را با درددل كردن تخفيف دهد.
چند روزي بود كه به نظر ميآمد از دست دوستش دلخوشي ندارد. چطور حدس زدم؟ خوب، حرف ميزد، پراكنده و شايد كمي پريشان. از خاطراتش، از ماجراهايي كه بر رابطه رفته، از چيزهايي كه بر دلش سنگيني ميكند، از حسهايش، و از اين كه «من که چیزی نمیخواهم، فقط باشد». در اين موارد بايد فقط گوش كرد، هر گونه پيشنهاد و راهحل دادن، به بيراهه رفتن خواهد بود. گاهي طرف شما فقط ميخواهد حرف بزند، به راهحلهاي شما نيازي ندارد، او همدلي شما را ميخواهد و گوشهايتان را.
دوست من امشب قرار دارد؛ گرچه چندان اميدي به طرفاش ندارد. پس چرا قرار دارد؟ اميد، نبودن جايگزيني بهتر و نياز آدمها به رابطه داشتن. دلگرمي به تصور «شايد درست شود يا همه چيز خوب شود».
شما چطور؟ قرار نداريد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:49  توسط هادی
|
در راه خانه، ناگهان به ذهنم آمد كه فرض كنم الان بهم گفتهاند كه آخرين دقايق زندگي را ميگذرانم. چه خواهم كرد؟ ناخودآگاه يك نفس عميق كشيدم، خيلي از هوا لذت بردم. بياختيار لبخند زدم. شروع كردم با خدا صحبت كردن:
خدايا به خاطر همه اين سالها ممنونم؛ الان ميفهمم كه همهاش عالي بود. ميدانم كه خوب عمل نكردهام. خودم خجالتزده هستم. تو خيلي خيلي خيلي چيزها به من دادي كه استحقاق هيچكدامش را نداشتم.
من سالهاي عالياي در اين دنيا گذراندم كه پر بود از فرصتهايي كه بهم دادي. خدايا من به آدمها هم بدي كردم، ولي خودت ميداني كه از خريتم بود و هيچ زمان به قصد بدي كردن، بدي نكردم. شعورم كم بود. خدايا همه آدمها را در پناه خودت بگير. دنيا را از چشمشون بنداز. كاري كن كه خودشون را ارزان نفروشن. بهشون رحم كن.
اگر كسايي بودن كه احتمالا امورشان وابستگي خردي به وجود من داشته، يك جايگزين خيلي بهتر از من براشون بفرست.
بازهم با تمام وجود ازت ممنونم.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:17  توسط هادی
|
درست است، من گاهی تلخم. مثل خارپشت در خودم کز میکنم و شاید سعی میکنم با تلخیهای دیگر، برای حالم حس مناسبی بیابم. امروز دقایقی دلشکسته و تلخ بودم، و دست برقضا آهنگی هم پخش شد که حسابی فضا را احساساتی کرد. آهنگ کار گروه Traveling Wilburys است (قبلا برایتان از این گروه نوشته بودم، اگر یادتان باشد).
Traveling Wilburys Nobody's Child
As I Was Slowly Passing, An Orphans Home Today
I Stopped For Just A Little While To Watch The Children Play
A Lone Boy Standin', And When I asked Him Why
He Turned With Eyes That Could Not See, And He Began To Cry
I'm Nobody's Child, I'm Nobody's Child
Just Like A Flower I'm Growin' Wild
No Mama's Arms To Hold Me No Daddy's Smile
Nobody Wants Me, I'm Nobodys Child
In Every Town And Village
There Are Places Just Like This
With Rows And Rows Of Children
And Babies In Their Cribs
They've long Since Stopped Their Cryin'
As No-One Ever Hears
And No-one There To Notice them Or Take Away Their Fears
Nobody's Child, They're Nobody's Child
Just Like A Flower They're Growin Wild
No Mama's Arms To Hold Them, No Daddy's Smile
Nobody Wants Them They're Nobodys Child
Nobody's Child, They're Nobody's Child
Just Like A Flower They're Growin Wild
No Mama's Arms To Hold Them, No Daddy's Smile
Nobody Wants Them They're Nobodys Child
Nobody Wants Them They're Nobodys Child
اما دنیاست و به هر ترتیب میگذرد، به شما توصیه میکنم که همیشه غم را کنترل کنید.
شنیدهاید که میگویند در جنگ مرد و زمانهی سخت، مرد است که میماند و زمانه میگذرد.
دست آخر این که: مرسی که هستید، دوستتان دارم!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:32  توسط هادی
|
نيما: چه خبرا؟
هادی: شكر.
نيما: سكوت تموم شد
هادی: آهنگهای دلانگيز گوش ميكنم و كارهای مانده میكنم.
نيما: شكر كه خبر نيست. وظيفه بندگيه
نيما: كاش آهنگهای مانده گوش ميدادی و كارهای دلانگيز میكردی
هادي: بله آن كارها را بلد نيستم.
هادي: آهنگهای دوست داشتنی من البته همشون مانده هستن.
هادی: معمولا بيست سال بيشتر عمر دارن.
نيما: آهنگ كهنهاش خوبه اما كار تازهاش
نيما: عمر مفيد هر چيز خوبي زياده بجز آدميزاد
نيما: جملههامون داره مثل ديالوگهاي كيميايی ميشه
نيما: نكنه پير شديم؟
هادی: گاهی آدمهايی كه راهشون را درست انتخاب كردن هر چه میگذره بهتر میشن.
هادی: اما تلخی پيری شايد از الزامات حكمت پيری است.
نيما: از كجا معلوم درست انتخاب كرديم
هادی: هيچی مشكور به سعی هستيم.
هادی: زمانی كه كارنامه اين دنيا مون به ثلث سوم رسيد معلوم میكنه.
نيما: حكمت پيری به تلخيش نمیارزه
هادی: اينو نمیدانم چون خيلی حيرون حكمتشون هستم.
این قطعهای از گفتگوی من با نیما است (کپی شده از یاهو مسنجر). حدود پانزده سال از اولین دیدارمان میگذرد، آن زمان هفده هیجده ساله بود و اولین نقد فیلمش - شاید برای فیلم رد پای گرگ - برای عرضه به سردبیر روزنامهی توس مشهد پاکنویس کرده بود. دود سیگار حالش را بد میکرد و از بابت هوای پر دود دفتر کلنگی روزنامه گله داشت. فکر میکنم عاقبت نقدش چاپ شد.
چند سالی است که دیگر هم را نمیبینیم. در واقع با هم در کاری شریک شدیم و عاقبتی بر سر رابطهمان آمد که معمولا در چنین موقعیتهایی قابل پیشبینی است، بدون گله از این عاقبت، پذیرفتیمش. حالا سالی یکی دوبار باهم گفتگو میکنیم یا برای هم پیام میفرستیم، به واسطه یک وسیله ارتباطی امروزی مثل موبایل، اساماس یا برنامه گفتگوی اینرنتی.
در انتهای گفتگوی مذکور گفت که درسایت پرطرفداری که با امیر قادری اداره میکند، به مجازی بودن لینک داده است، متوجه شدم که امتیاز قلابی ثبت کرده تا لینک در صفحه اول لینکها پدیدار شود، شاید به خاطر روزهای گذشته. او به سبک خودش عاطفی است و احتمالا عبارت روزهای گذشته ذهنش را به خاطرههای دوری میبرد. روزگاری که تا صبح بیدار میماندیم و بعد در اتاقی میخوابیدیم که هیچ پنجره نداشت (میخواستیم تفاوت شب و روز را متوجه نشویم)، روزگاری که نصف بیشتر حقوق ماهانهمان را در یک مراسم شام به باد میدادیم، بدون نگرانی اضافه وزن و غصه معاش؛ و بدون تردید فکر میکردیم آن شبها و آن شامها همیشه ادامه خواهد داشت.
گفتگوی فرضی ده سال دیگرمان خیلی مبهم است، نه فضایش را میتوانم حدس بزنم، نه مضمونش و نه ابزار و وسیلهاش.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2:45  توسط هادی
|
گاهی اوقات بخت با ما یار نیست. ما نمیدانیم این اوقات چقدر به طول خواهد انجامید؛ ممکن است زیاد باشد یا کم. در این موارد مفهوم صبر به میان میآید، یک نوع انتظار فعال توام با خویشتنداری و امید.
هیچ گاه فکر کردهاید که تعریف شخصی شما از صبر چیست؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:28  توسط هادی
|
قسمتی از عمر ما گذشته، و نمیدانیم که بخش اعظم آن بوده یا نه. نکند شک دارید و تصور میکنید هنوز خیلی جوان هستید؟ امیدوارم که سالهایی پر برکت عمری با عزتی کنید، اما یادتان باشد که حتی از ثانیه بعدی خبر ندارید.
اگر سالهای اولیه جوانی را میگذرانید، احتمالا هنوز به این فکرها نیافتادهاید. عمدهترین فکر جوانها معمولا این است: چرا چیزها این قدر خپله و ابله و خنگ هستند؟ آنها تصور میکنند که همیشه جوان خواهند ماند و از آنجایی که زندگی اجتماعی خود را تازه شروع کردهاند و جذابیتهای دنیای بزرگسالی را جلوی چشم دارند، حواسشان به همه چیز هست جز عمرشان.
اما اگر مثل من در سالهای میانه زندگی خود باشید ممکن است افکار دیگری در سر داشته باشید: چیزها به اندازهای که فکر میکردید، خوب نیستند و به آن راحتیای که تصورش میرفت، به دست نمیآیند. نشانههای ورود به میانسالی خود را دیر یا زود نشان میدهند و برای همین گاهی بساط وحشت و شکایتهای بیحاصل راه میافتد. این از بدترین حالتهای ممکن است.
گرچه ما نمیدانیم که چقدر از عمرمان باقی است، اما ممکن است مقدار باقی مانده زیاد باشد. پس چرا فرصت را غنیمت ندانیم؟ هر ثانیه یک فرصت است. با ثانیههای باقی مانده میخواهیم چه کنیم؟ سالهای گذشته به وضوح نشان داد که معجزهای رخ نمیدهد. کارهایی که همیشه میخواستیم بکنیم روی هم تلنبار شدهاند، به تصوری که از خودمان داشتیم نه تنها نزدیک نشدیم بلکه گاهی فرسنگها از آن دور افتادیم...
چرا از الان شروع نمیکنیم، حتی یک گام ارزشمند است، اگر هم موفق به برداشتنش نشویم حداقل سعی خودمان را کردهایم؛ و سعی خود را کردن از بهترین کارهایی است که یک آدم میتواند بکند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:30  توسط هادی
|
در این زندگی دو دسته آدم وجود دارند:
دستهای که وارد یک اتاق که میشوند، میگویند: بسیار خوب! من اینجا هستم.
و کسانی که وارد میشوند و میگویند: اِاا، تو اینجایی.
ماخذ این کتاب است.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:3  توسط هادی
|

امشب حال خوشی نداشتم: غصهدار بودم و آمادهی فروغلطیدن در «افسردگی». معمولا بلد نیستم چطور از حال ناخوش بیرون بیایم، پس صبر میکنم که با گذر زمان ناخوشی مرتفع شود. گاهی هم کارهایی میکنم که حالم بدتر و بدتر میشود.
به نظرم حرکت ضد افسردگی است، حتی کار کوچکی مثل ظرف شستن. از طرفی بطالت با افسردگی رابطهی مرموزی دارد: هر کدام نوید دهندهی دیگری است. مدام صحبت کردن از بدبختیهایی که حس میکنیم فقط برای ما است نیز بیفایده است و بوی خودخواهی هم میدهد، همه مشکل دارند. بدتر از همه هم این است که دلمان برای خودمان بسوزد و فکر کنیم که خیلی حیف شدهایم و لایق خیلی بهتر از این بودهایم. اصلا چنین چیزی چیست، چه کسی وعده بهتر از این به ما داده بوده؟
چیزهایی که برای آنها غصه میخوریم گاهی واقعا شوخی هستند. نشان به این نشان که معمولا بعد از گذشت مدتی و با نگاه به پشت سر، با خود فکر میکنیم: چطور از پیشآمد چنین چیز کم اهمیتی این قدر بیتاب شدم؟ بعد از این فکرها قطعاتی از یکی از فیلمهای محبوبم را تماشا کردم، چیزی خوردم، با مادرم که عازم سفر است تلفنی خداحافظی کردم، برای اسبابکشی پیشرویم نقشه کشیدم، این مطلب را نوشتم (بار اول اتفاقی پاک شد اما از رو نرفتم و دوباره!)، لباسها را در ماشین لباسشویی ریختم و شاید حمام هم بکنم.
زندگی خیلی کوتاه است و فعلا ادامه دارد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط هادی
|