تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

جونو را به تازگی دیدم. ساختن فیلم درباره‌ی دختر نوجوانی که در اولین‌ تجربه‌ی بالغانه‌اش باردار می‌شود، کار سهلی نیست. این سر بام یک داستان نوجوانانه‌ی سبک، بی‌مایه و کم رمق است و آن سر بام روایت دنیای سیاهی پر از اتفاقات تلخ و ناگوار. اما جونو به هیچ کدام از این ورطه‌ها نمی‌افتد.
فیلم‌نامه در ساخت شخصیت‌ها ۰ خصوصا شخصیت اصلی . حسابی موفق است. جمله‌هایی که در دهان آدم‌ها گذاشته شده، هوشمندانه، به یادماندنی و جذاب است. شخصیت‌ها جاندار و قابل باورند، هیچ کدامشان نه بد بد هستند و نه خوب خوب. با تماشای دقیق فیلم معلوم می‌شود که اسکار بهترین فیلم‌نامه غیراقتباسی بیخودی به نویسنده‌ی جونو اهدا نشده؛ نویسنده‌ی لایقی که قبلا رقاصه‌ی استریپ‌تیز بوده و جونو اولین کار حرفه‌ای‌اش در زمینه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی است.
از کارگردان جوان جونو، جیسون ریت‌من، کار دیگری ندیده‌ام؛ اما از به بعد نامش را جدی می‌گیرم. چون از جسارت کارگردانی که فیلمش را با دختری نوجوان، گالنی آب پرتقال و ابزار آزمایش حامله‌گی شروع می‌کند، خوشم می‌آید.
الن پیج، بازیگر نقش جونو، بیش از نیمی از عمر بیست ساله‌اش را در سینما گذرانده است. هنرپیشه‌ای بسیار جدی‌ که باید به آینده‌ی حرفه‌ای‌اش امیدوار بود. هیچ هم نباید ناراحت باشد که چرا برای بازی در جونو جونو نامزد بهترین هنرپیشه‌ی زن شد اما جایزه را نگرفت، چون اگر همین طور پیش‌ رود، احتمالا  روزی همه‌ی جوایز معتبر بازیگری را خواهد گرفت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط هادی  | 

یونگ-ای لی در صحنه‌ای از خانم جیوم-جا مهربان

دیشب فیلم «خانم جیوم-جا مهربان» را دیدم (نام آمریکا: بانوی خوانخواه) که چان-ووک پارک کارگردانی کرده است. از این کارگردان قبلا «پیر پسر» را دیده بوده‌ام، اما به به علت ارتباط برقرار نکردن با دنیای فیلم، دقت کافی نکردم و در واقع سرسری گرفتم.

با تماشای این دو فیلم دریافتم که پارک، دنیای ذهنی و دلمشغولی‌های خاصی دارد؛ از جمله انتقام، زندان، عقوبت، تحول و استحاله‌ی آدم‌ها و خشونت، این‌ها مهم‌ترین محورهای‌ این دو اثر است. او تصویر و صوت را نیز خوب می‌شناسد و با کمک گرفتن از آن‌ها قوت روایت‌کردنش را چند برابر می‌کند. حین تماشا چند بار یاد کارهای تکنیکی بدیع دیوید فینچر و ژان پیر ژونت کردم؛ به نظرم پارک به شیوه‌ی روایت این دو فیلم‌ساز عنایت خاصی دارد، مخصوصا در خانم جیوم-جا مهربان.

این فیلمی نیست که دیدنش فرح‌بخش باشد، برعکس گاهی آزارنده‌ هم هست. اما از آن دسته آثاری است که نه نمی‌توان به تماشایش توصیه نکرد، و نه نمی‌توان توصیه کرد. چون معلوم نیست اوضاع مغز ببیننده بعد از تماشا به چه صورتی در می‌آید.

فکر می‌کنم که باید بنشینم و دوباره، این بار با دقت، «پیر پسر» را بازبینی‌ کنم.

پ.ن.: عنوان برگرفته از یک گفتار فیلم است، از زبان زنی که با قاتلی سفاک و بی‌رحم روبه‌رو شده است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:0  توسط هادی  | 


شعور غذا داشتن، از بهترین انواع شکر خداوند است در عوض برکات بی‌شماری که در کف‌مان گذاشته. بارها گفته‌ام که از یک شخص بافرهنگ توقع دارم کمی آشپزی بداند و غذا بفهمد. کسی که به ندانستن آشپزی فخر کند را انصافا نمی‌توان فهیم دانست. دانستن آشپزی حداقل مثل نواختن ساز لذت‌بخش و با اجر و قرب است.
گاه به غلط فکر می‌شود که غذا و آشپزی خوب باید الزاما گران‌قیمت باشد. این تصوری غلط است، با ساده‌ترین مواد و مصالح می‌توان لذت‌بخش‌ترین غذاها را پخت. عکس بالا از املتی است که نیم‌شبی ساختم و از ترکیب و طعم آن چندان ناراضی نبودم، خرج گزافی هم برای تهیه‌اش نشد. در عوض بارها نیز دیده‌ام که بهترین مواد در دست آدم‌ناشی بدل به خوراک سطل زباله شده است. مساله علاقه، قریحه و قدردانی است، اگر این دو باشند هر کسی می‌تواند آشپزی کند.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:36  توسط هادی  | 


افغانی‌ها مردم رنج‌کشیده‌ای هستند که به آن‌ها احترام می‌گذارم. آنان سال‌ها بسیار سختی گذرانده‌اند و هنوز هم از سختی‌ها فارغ نشده‌اند. جمعیت مهاجر افغانی به ایران همیشه منشاء اثر بودند و در هر رشته‌ای که وارد شدند، سرآمدی‌شان زبانزد بود. سخت‌کوشی، قناعت، نجابت و قابل اطمینان بودن از صفاتی است که در افغانی کم ندیدم. متاسفانه به نظر می‌آید که ما خیلی قدر خدماتی که افغانی‌ها به ایران کردند را نمی‌دانیم و گاه حتی با لحن شایسته‌ای از آن‌ها یاد نمی‌کنیم. تصور شخصی من این است که افغانی‌های مقیم ایران، من حیث المجموع مهمانانی بودند که خیلی بیش از خرج‌شان برای ما دخل داشتند.
محمد کاظم کاظمی، شاعر افغانی‌ای که سال‌هاست از او ردی ندارم، زمانی اشعار موثری در وصف حال قوم می‌سرود. حتما حالا هم بی‌کار ننشسته، اما همان‌طور که گفتم من کاملا بی‌خبرم. سال‌ها پیش از این، یکی از شعرهایش خیلی بر من کارگر افتاد (حتما بخوانید) و هنوزهم دوستش دارم؛ امشب بعد از دیدن فیلم «بادبادک باز» به ناگاه یاد آن شعر افتادم. 
خدا کاظمی و کشورش را عاقبت به خیر کند.
***
اما بادبادک باز؛ فیلم پاکیزه‌ای است که از روی یک رمان بسیار پرفروش ساخته شده. ابتدا تصور کردم که سازنده‌ی فیلم، خود افغانی است، اما بعد متوجه شدم که فیلم را مایکل فاستر کارگردانی کرده است. پیش از این یکی دو کار از او دیده بودم که آبرومند بود، اما از این آخری بیشتر خوشم آمد. فیلم با لحن محترمانه‌ای قصه‌اش را نقل می‌کند و صحنه‌های عاطفی تاثیرگذار زیاد دارد. البته حدس می‌زنم افغانی‌ها نظرات خرده‌گیرانه و اصلاحی زیادی نسبت به آن داشته باشند، کما این‌که نمایشش در افغانستان ممنوع است.
دیدن آن را توصیه می‌کنم، گرچه خودم بعد از یکی دو ماه تعلل تماشایش کردم.

پ.ن.: عنوان این مطلب برگرفته از گفتگوهای فیلم است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی  | 

گمشدگان بهترین سریال تلویزیونی‌‌ای است که دیده‌ام. در حال حاضر فصل چهارم این سریال در حال پخش است، و با استفاده از اوقات فراغت این روزهای تعطیل،تازه‌ترین قسمت‌هایش را دیدم. این سریال به نظرم از زاویه‌های گوناگونی می‌تواند نقد و بررسی شود و در آینده حتما باید حداقل یک مطلب به آن اختصاص دهم.



اما فعلا می‌خواهم به یک نکته‌ی عجیب اشاره کنم: در چند قسمت از این مجموعه یک دستگاه ارتباطی به چشم می‌خورد که عکسش را می‌بینید. این دستگاه شباهت بسیار نزدیکی به آی‌فون اپل دارد، و با توجه به این که اولین باری که این دستگاه در سریال ظاهر شده خبر و اثر عمومی از آی‌فون نبوده (پروژه‌های شرکت اپل معمولا بسیار مخفیانه طراحی و تولید می‌شوند)، به هیچ وجه نتوانستم از این معما پرده بردارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 22:34  توسط هادی  | 

 
اولین باری که متوجه موسیقی یک فیلم شدم، گمان می‌کنم که هنگام تماشای فیلم «پیام» (نام ایرانی: محمد رسول الله) بوده است. موریس ژار فرانسوی با حضور مستقیم در میان جوامع عرب و گوش کردن به انواع صداها، آوازها و نواها، موسیقی‌ جانداری برای این فیلم آفرید که در خاطر بعضی از بینندگان انگار در زمان پیامبر (ص) در کوچه‌های مدینه پخش می‌شده است. ژار پرکار البته پیش از آن و بعد از آن آهنگ‌های خیلی خوب دیگری برای فیلم‌های مطرحی چون لورنس عربستان، دکتر ژیواگو، شب ژنرال‌ها، مردی که می‌خواست سلطان باشد، عیسی ناصری، روح و ده‌ها فیلم دیگر ساخته است و جز فهرست محبوب‌های من است.
گرچه نام‌های بزرگی چون المر برنشتاین، نینو روتا، دانیل الفمن، جری گلد اسمیت، انیو موریکونه، میکلوش رژا، جان ویلیامز، هنری منچینی و... هر کدام حداقل دو سه کار به یادماندنی در ذهنم دارند اما اگر بخواهم فقط یک آهنگ‌ساز فیلم را به عنوان گل سرسبدم برگزینم، به نظرم برنارد هرمن بزرگ را انتخاب خواهم کرد. از همشهری کین اورسون ولز تا راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی، هرمن یکی پس از دیگری شاهکار آفریده است. کارهایی که برای فیلم‌های آلفرد هیچکاک ساخته تاریخ موسیقی فیلم را وارد مرحله‌ی جدیدی کرده‌اند و به جرات می‌توان گفت که فیلم‌های هیچکاک بدون موسیقی هرمن مقدار قابل توجهی از تاثیر خود را از دست می‌دهند - اگر شک دارید فیلم «روانی» را بدون موسیقی میخکوب کننده‌ی هرمن تصور کنید.
حیفم می‌آید که این مطلب را تمام کنم بدون یادآوری از دو کارگردان که در انتخاب موسیقی بسیار عالی عمل‌کرده‌اند: استنلی کوبریک و کوئنتین تارانتینو همیشه با سلیقه‌ی فرهیخته و مذاق پخته خود در موسیقی مرا حیران کرده‌اند. منظورم این نیست که الزاما همه قطعات را برای تمام فیلم‌ها خودشان انتخاب کرده‌اند، دلیلی هم نداشته که این کار را بکنند، اما نتیجه کارشان در این زمینه همیشه خوب و گاهی درخشان است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط هادی  | 

استاد جواد بدیع زاده. گیرنده عکس بر من معلوم نیست. در سریال تلویزیونی دایی جان ناپلئون (ساخته‌ی ناصر تقوایی)، صحنه‌ای وجود دارد که آقا‌جان دلش برای بازی تخته و رجزخوانی همراه آن تنگ‌شده است، و به تنهایی پشت نرد می‌نشیند و تاس می‌ریزد. آهنگی که تقوایی برای این صحنه انتخاب کرده بسیار به جا و شنیدنی است؛ «یک پوله خروس» اثر جواد بدیع‌زاده.

گوش من از بچگی به موسیقی ایرانی عادت نکرده، برای همین به ندرت به آن گوش می‌کنم. البته چند استثنا شنیدنی در موسیقی ایران کشف کرده‌ام. یکی از این استثناها جواد بدیع‌زاده است. آهنگ‌های ماشین مشتی ممدلی، شد خزان، یک‌پوله‌ خروس و... همیشه برایم شنیدنی و گاهی شاید حزن‌انگیز بوده‌اند.

بدیع‌زاده فرزند بدیع‌المتکلمین، یکی از روحانیون روشن‌اندیش و مشروطه‌خواه، بود. در محضر پدر و دایی‌اش به هنر آواز ایرانی و استفاده از آن در منبر آشنا می‌شود. ظاهرا در جوانی زندگی سختی داشته؛ چون فعالیت‌های سیاسی پدر موجب فراز و فرودهایی در زندگی خانواده می‌شده. در جوانی کارمند مجلس شورا می‌شود و گاه در مجلس‌‌های دوستانه برای انبساط خاطر دوستان، آواز می‌خوانده‌است.

بعدها به پیشنهاد بنگاه هیز مسترویس و پلی‌فون به خارج می‌رود و کارهایش را روی صفحه ضبط می‌شود. بیشتر تصنیف‌هایش را خودش می‌نوشته و به این ترتیب در کنار استادانی چون  صبا، تهرانی و نی‌داوود چندین اثر فوق‌العاده آبرومند از خودش به جا می‌گذارد. عاقبت هم نزدیک یک سال بعد از انقلاب سکته می‌کند و فوت می‌شود - خدایش رحمت کند.

جالب‌ترین چیز برای من، جسارت بدیع‌زاده در انتخاب موضوع تصنیف‌هایش است. وصف ماشین‌کرایه‌ای و سر و صدای بساطی خرده‌پای کنار خیابان در موسیقی ایرانی کاری است که جسارت می‌خواهد، آن هم در هفتاد هشتاد سال پیش. توجه کنید که او از خانواده‌ی محترم و مذهبی بلند شده و همان‌طور که گفتم کارمند مجلس بوده، با این وجود مضمون هنرش را از کوچه و بازار الهام می‌گرفته.

دلم می‌گیرد که امثال جواد بدیع‌زاده این قدر کمیاب هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:11  توسط هادی  | 

نمایی از پرسپولیس، آفریننده مرجان ساتراپی.

پرسپولیس مرجانه ساتراپی را دیدم. چون کسانی خیلی از آن خوششان آمده بود و به اشتراک خاطرتشان با بخش‌هایی از داستان فیلم اشاره می‌کردند. از طرف دیگر منتقدان این فیلم را مخالفت و مایه‌ی تحقیر ایران و ایرانی می‌دانند. با کاندید شدن پرسپولیس برای کسب جایزه‌ی اسکار و احتمال برد این جایزه (البته آن هم از اغراض سیاسی خالی نخواهد بود) بی‌تردید بحث‌ها و صحبت‌ها بالا خواهد گرفت.

تا زمانی که برای هنرمندان داخل مقدور نباشد که آثاری بیافرینند شامل مشاهدات‌شان از یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ ایران، باید شاهد آثاری مثل پرسپولیس باشیم که در خارج از مرزها ساخته می‌شوند. روشن است که مردم ما سال‌های پر حادثه‌ای گذرانده‌اند: انقلاب، جنگ، سازندگی، اصلاحات و... ؛ و هر کدام آن‌ها در برخورد با این وقایع تفسیرها و تجربه‌هایی یگانه داشته‌اند که ممکن است الزاما با دیدگاه رسمی و پذیرفته شده، چندان همخوان نباشد. از میان آن‌ها تعدادی هم هنرمند هستند، و هنرمند دوست دارد حرف‌هایش را با هنرش بزند، همین طور که بقیه در کوچه و خیابان و تاکسی می‌زنند. بدیهی است که مردم از این کار قصد براندازی و آشوب ندارند، فقط می‌خواهند که مشاهدات خود را منعکس کنند، آن هم در خانه‌ی خودشان؛ همین طور است حالت و وضعیت هنرمندان.

پ. ن.: عنوان مطلب برگرفته از گفتگوهای فیلم است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:23  توسط هادی  | 

زیاد مثنوی نخوانده‌ام، و نمی‌خوانم. این جای دریغ دارد، چون فکر می‌کنم که مثنوی یکی از مهم‌ترین کتبی است که به دست بشر نوشته شده. حقیقتا نبوده که آن را تورقی بکنم و شاه‌بیتی نبینم: نه از نظر ساختار زبانی و قوت شعری (جای خود دارد)، بلکه از بابت نگاهی که جهان را به گونه‌ای می‌بیند که انگار پرده‌ها را تماما در نوردیده است.
بسیار حکایت‌ها، نتیجه‌های و سخن‌ها در مثنوی دیده‌ام که مثل پتک بر روحم خورده، به حدی که مثال آوردن کم لطفی است. هر گوشه از آن در دل گنجی بی‌پایان و ذی‌قیمت دارد. بیدار کردن ابلیس معاویه را برای نماز، هتاکی همسر شیخ ابوالحسن خرقانی به مریدش، خواب‌نما شدن عمر در جهت کمک به پیر چنگی، آیینه آوردن دوست یوسف جهت تحفه‌دادن به او، متهم کردن درویش خفته در کشتی به سرقت، عاقبت مردی که از موسی (ع) خواست که زبان حیوانات بیاموزدش و... همه و همه گوهری شاهوار بوده و هست. بعضی از ابیات و حتی مصرع‌ها در جایی از دل نشسته که زدودنی نیست:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

در بلا هم می‌برم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

گرنه صبرم می‌کشیدی بار زن
کی کشیدی شیر نر بیگار من؟

یادش آورد جور اخوان و حسد
گفت کان زنجیر بود و ما اسد
نیست ما را از رضا حق گله
عار ناید شیر را از سلسله
شیر اگر صد بار در زنجیر بود
بر همه زنجیرسازان میر بود

پیشه‌ی اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود

گفت ای نحوی همه عمرت فناست
زان‌که کشتی غرق در گرداب‌هاست

نفست اژدرهاست او کی مرده است؟
از غم بی‌آلتی افسرده است
چون بیابد آلت فرعون او
که به امر او همی رفت آب جو
آن‌گه او بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی و صد هارون زند

مولوی خود در توصیف خرد پیامبر مسلمین (ص)، میگوید که امر به وی رسید:
امر قل زین گفتنش کی راستین
کم نخواهد شد بگو، دریاست این
تو پشتت به دریاست، برای همین هر چه بگویی سخنت سخیف و مزخرف نمی‌شود. بدون مقایسه، به گمانم پشت او نیز به دریا بوده و از نوعی وحی بهره‌مند می‌شده. چون جمع این همه خرد و حکمت در سینه‌ی یک انسان چیزی است بسیار شگفت‌آور و تصور نشدنی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:27  توسط هادی  | 

بیش از دو ماه قبل در پستی به نام «استعداد هولناک» در مورد امی واین‌‌هاوس نوشتم:

امی خواننده بسیار مستعدی است و کارش خیلی پخته‌تر از همکاران هم دوره و هم سنش است. اما به نظر می‌رسد که ظرف درونش تاب این استعداد سهمگین را ندارد...

خبر اعطای پنج جایزه‌ی گرمی به امی و ویزا ندادن دولت آمریکا به او (به علت اعتیاد به مواد مخدر و جنجال پیرامون این اعتیاد) نشان داد که نه مورد استعدادش اشتباه‌ کرده‌ام و نه در مورد مشکل‌ با کنار آمدن این استعداد.
اما در همان زمان، خواننده‌ای به نام ماه‌نگار در تنها نظری که برای آن پست ثبت شد، نوشت:

نظراتتان درباره امی هاوس بیبشتر حسی است تا فنی و تجربی. در کمال احترام نسبت به نظرات شخصیتان به عنوان کسی که چندین سال در زمینه موسیقی در همان سرزمین خانم خواننده کسب تجربه کرده‌ام اجازه می‌خواهم با نظراتتان مخالف باشم. به نظرم "استعداد سهمگین" واژه بسیار احساسی است برای تعریف یا تنقید کاری و هنرمندی. می‌توانم نقد کاملی از سبک کار ایشان در اختیارتان بگذارم. باز هم اضافه می‌کنم که ورای سلایق شخصی نظراتتان را خواندم. با شما موافق نیستم.

با این که از ایشان خواستم حتما نقد کامل را در اختیارم بگذارند، به عهد وفا نشد؛ شاید دوباره به انگلستان (سرزمین خانم خواننده) بازگشته‌اند و فرصت این کار دست نداده است.

به هر حال، این پست را نوشتم تا بگویم گاهی اوقات برای اثبات حقانیت عمل و گفته‌تان باید صبر کنید، ممکن است که دیر به نتیجه برسید - حتی در حد چندین دهه - اما به شیرینی ثمره‌اش می‌ارزد. از پدرم تشکر می‌کنم که در یکی از بحرانی‌ترین دوران زندگی‌ کاری‌ام مرا به صبر توصیه کرد، بدون هیچ شماتتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

پیش از این در مورد شعر ایکور - سروده‌ی گوین بنتاک - پستی نوشته بودم. این شعر بلند یکی از محبوب‌ترین آثار ادبی من است. چند شب پیش به سرم زد که از شخص بنتاک بخواهم که این شعر را با صدای خود بخواند و ضبط کند، فوری به مصطفی، که همیشه در مکاتبات انگلیسی به من کمک می‌کند و علاقمند جدی ادبیات است، نامه زدم و موضوع را مطرح کردم.

گوین بنتاک (بالا سمت چپ) در کنار دوستان! عکس از سایت بنتاک.صبح، متوجه شدم که مصطفی سرضرب نامه درخواست را فرستاده و بنتاک بلافاصله جواب مساعد داده، همچین پرسیده که به چه فرمتی صدا را پر کند که برای ما راحت‌تر باشد. از این استقبال دوستانه هر دو مبهوت شدیم؛ پاسخ دادیم که نیازی به پست سی‌دی و یا رسانه‌ی فیزیکی نیست، فرمت دیجیتال کفایت می‌کند. بنتاک در مورد کم و کیف فرمت دیجیتال سوال‌هایی مطرح کرد و باز تاکید کرد که آیا مایل هستیم که برایمان فایل را پست کند؟ راه به اشتراک گذاشتن فایل را توضیح دادیم و او با نهایت لطف شعر را خواند، ضبط و تبدیل کرد و به اشتراک گذاشت. همچنین در پاسخ درخواست ما موافقت کرد که این فایل صوتی جز اموال عمومی باشد، یعنی همگان در بارگذاری، شنیدن و استفاده غیر تجاری از آن آزاد هستند. دست آخر این که بهتر است بدانید تمام این اتفاقات ظرف کمتر از سی‌ ساعت رخ داد و بنتاک نزدیک هفتاد سال سن دارد و استاد ادبیات انگلیسی است و سال‌هاست که در ژاپن زندگی می‌کند.

در حال حاضر فایل صوتی شعر ایکور با صدای گوین بنتاک در سرورهای رپید شیر به اشتراک گذاشته شده، با وجود سعی بنتاک در کوچک کردن اندازه، حجم فایل تقریبا بزرگ است (۴۴ مگابایت)؛ اما کیفیت آن بسیار خوب و زنده است. گرفتن آن را به اهلش با قوت توصیه می‌کنم.

از روی‌داد این امر خیلی خرسند شدم و فوری فایل مذکور را به آی‌پادم منتقل کردم. همچنین رفتار بنتاک را عمیقا ستودم و برای مرحوم احمد میرعلایی - مترجم فارسی این شعر - رحمت خواستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:17  توسط هادی  | 

روی جلد آلبوم. عکس از آمازون.
دوست نکته‌شناسی دارم که چند سال پیش در سیدخندان سوار تاکسی شده و از آن‌جایی که مرد خوش‌صحبتی است، با راننده‌ی گرم می‌گیرد. راننده - که لهجه‌ی شمالی شیرینی داشته و از آن خطه بوده - می‌گوید خانوادگی به مرام اشتراکی (سوسیالیسم) گرایش دارند. دوستم - که خود اهل بخیه است - با شادمانی می‌گوید: پس شما هم ...؟ راننده، در حالی که با یک حرکت داش مشتی دنده عوض کرده، گفته: گرفتاریم آقا، گرفتار!
 
این عشق چاره‌ناپذیر، شبیه ماجرای من است با آخرین آلبوم استودیویی باب دیلان. Modern Times از زمانی که به دستم رسید، مدهوشم کرد. هر کسی زمانی می‌فهمد که شیدا شده؛ حالاتی باید رخ دهد. برای من یکی‌اش این است که نتوانم اثری را تمام کنم: در این مورد این طور است که دو آهنگش را دویست سیصد مرتبه گوش داده‌ام؛ اما آهنگ‌های دیگر را یکی دو بار شاید، آن هم اتفاقی. دومی این است که ظاهر اثر را نفهمم اما با درونم پیوندی محکم بنا کند، طوری که به زبان توصیف نشود. سومی این است که از آن خسته نشوم و گاه جانم چندین و چندین بار پشت سر هم با آن بیامیزد (این فعل بهترین توصیف است، کسی اگر دوست دارد طعنه بزند، خود داند).
دو آهنگ مذکور، Ain't Talking و Working man's blues #2 هستند. اولی را برای دوستانم را با یک حکایت توصیف می‌کنم: این آهنگ مثل آواز مردی است که راه این دنیا را پیموده و زیر و زبر آن را درآورده، و در انتهای این راه - در یک غروب ابدی - به ساحل اقیانوسی رسیده، و گیتارش را درآورده، روی سنگ سیاهی نشسته، و شروع به خواندن کرده ...
دیلن با این آلبوم بازهم نشان داد که همیشه می‌توان درخشید، البته اگر حرفی برای گفتن داشته باشی؛ که او دارد.
او دارد.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط هادی  | 

عاقبت فیلم مستندی را که گری هاس‌ویت درباره‌ی قلم (=فونت) هل‌وتیکا ساخته است، دیدم. مدتی بود که خبر ساخته شدنش را داشتم و به محض این که منبعی برای دانلودش یافتم، فوری دست به کار شدم. این از معدود آثاری بود که به محض اتمام دانلود، تماشا کردمش. سال‌هاست که طراحی بسیار محکم قلم هل‌وتیکا برایم مبهوت کننده و بسیار جذاب بوده است. مطمئن هستم که خواننده‌ی این وبلاگ گونه‌های مختلف هل‌وتیکا را بارها و بارها در جاهای مختلف دیده، البته شاید نام آن را نمی‌دانسته.
فیلم بسیار خوش ساخت است. گفتگوهای جذاب، نگاه تیزبین، انتخاب بجای مصاحبه‌شوندگان، شروع عالی، موسیقی خوب و تدوین هوشمندانه دیدن این فیلم مستند را به اندازه‌ی یک فیلم داستانی خوب، سرگرم‌کننده و لذت‌بخش گردانده است. از گری هاس‌ویت پیش از این چیزی ندیده بودم، اما این فیلم چنان بر من خوش آمد و موثر افتاد که از این پس سعی می‌کنم ساخته‌هایش را تعقیب کنم.
همچنین فیلم برای علاقه‌مندان طراحی یک کلاس درس کوتاه مدت اما پربار به حساب می‌آید که استادان به نام در آن سخنان نغز می‌گویند.
اما نکته‌ای در مورد مورد هل‌وتیکا: سال‌ها پیش یک مکانیک را دیدم که با تحسین و عشق از وانت تویوتا ۸۴ تعریف می‌کرد. او تمام احساس و نظرش را در یک جمله خلاصه کرد؛ «تی‌یو‌تا ۸۴ این قدر خوبه که انگار خدا ساختدش». شاید یک علاقه‌مند به موضوع قلم‌های چاپی بتواند چنین سخنی را در مورد هل‌وتیکا بگوید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:56  توسط هادی  | 

بیل را بکش - قسمت اول. شاگرد و استاد با احترام از شمشیر پرده‌بردای می‌کنند.

هنگامی که قسمت اول فیلم بیل را بکش (کوئنتین تارانتینو) را دیدم، شیفته‌ی شخصیت هاتوری هانزوی شمشیرساز شدم. در قسمت دوم فیلم یک بار چهره و لحن بیل آرام تغییر کرد و آن هنگامی بود که خبردار شد که برادرش شمشیر هاتاری هانزویی که از او هدیه گرفته را فروخته است.

دوسه روز قبل دوستم پدرام فیلم مستندی در مورد سازندگان شمشیر ژاپنی در اختیارم گذاشت؛ از خوشحالی در پوست نگنجیدم. به فاصله کمی آن را دیدم و خوشحالی‌ام بدل به غم شد. فیلم مدعی بود که برای ساختن یک شمشیر ممتاز، زمانی معادل شش ماه و زحمت بیش از نیم دوجین استاد و دستیار لازم است. دانشمندان و محققان فلزشناس غربی از حیرت خود نسبت به عجایب و زیبایی شمشیر سامورایی سخن‌ها می‌گفتند. از همه کوبنده‌تر چهره‌های سنگی و مصمم اساتید دست‌اندرکار مراحل مختلف ساخت بود که بی‌یقین از آلیاژ فولادی شمشیر سخت‌تر می‌نمود. استحکام، احترام و ابرامی که در حرکات‌شان وجود داشت واقعا شگفت‌آور بود؛ من که از درون فرو ریختم.

یادم آمد از ساده‌لوح‌هایی که در صحبت و بحث ما را با ژاپن مقایسه می‌کنند و مدعی هستند که ژاپن بعد از جنگ ساخته شده است. فکر کردم: نه قربان اشتباه می‌فرمایید، ژاپن در طول قرن‌ها در روح ژاپنی ساخته شده است، مقایسه بی‌خود نفرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:55  توسط هادی  | 

امي واين‌هاوس، منبع عكس ويكي‌پديا است.

یک ماهی است که گاه وبی‌گاه مشغول گوش کردن به آخرین آلبوم خواننده جوان امی واین هاوس هستم. به نظر می‌رسد که او خودش را به روشنی در آثارش بازگو می‌کند، و از آن‌جایی که زندگی چندان میزانی ندارد کارهایش تلخی خاصی دارند؛ تا جایی که آدم گاهی مغموم و افسرده می‌شود. اما نمی‌دانم چه بیماری‌ای است که دوباره آهنگ را می‌گذارم از اول...

بازگشت به سیاهی از آلبوم‌هایی که با کیفیت نسبتا یک‌نواخت قطعات مختلف، موسیقی‌ و صدایی عرضه کرده که ممکن است در لحظات اول تصور شود که مربوط به سال‌ها قبل است. من به نوعی یاد آهنگ‌های میخانه‌های تاریک و دودآلود با میزهایی می‌افتم که مهمان پشت هر کدامش سر در گریبان خود دارد. انگار که نمادی باشد بخش تلخی‌های این دنیا، تلخی‌هایی که بیشتر بنیان‌های داخلی دارد تا عوامل به وجود آورنده بیرونی.

امی خواننده بسیار مستعدی است و کارش خیلی پخته‌تر از همکاران هم دوره و هم سنش است. اما به نظر می‌رسد که ظرف درونش تاب این استعداد سهمگین را ندارد، بنابر این زندگی‌اش مدام سوژه باب دندان مطبوعات زرد شده است. امیدوارم بتواند که از این قسمت دشوار زندگی رهایی پیدا کند تا در سال‌های آینده نیز از کارهایش بهره‌مند باشم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:45  توسط هادی  | 

نمایی از رتتویی، ساخته پیکسار و متعلق به دیزنی. 

جاناتان آیو بزرگ (مدیر بخش طراحی صنعتی شرکت اپل) در فیلم معرفی نسل دوم آی‌مک می‌گفت: «حل کردن مشکلات طراحی یک کار است، اما کار خیلی خیلی سخت‌تر شخصیت دادن به یک محصول است».

آخرین ساخته پیکسار به نام رتتویی را دیدم – به لطف دوستم عادل. گام بزرگی است در فن انیمیشن و گرافیک رایانه‌ای، و از پیکسار چیزی به غیر از این توقع نیست. شاید بدانید که این شرکت سازنده اولین فیلم بلند سینمایی تمام دیجتالی است (قصه‌ی اسباب بازی)، علاوه بر آن سازنده نرم‌افزار رندرمن است که یکی از ارکان پرداخت دیجیتالی سینمایی و مانند آن محسوب می‌شود.

تلاش‌هایی در ساخت این فیلم شده که شنیدنش با گوش ما به افسانه شبیه است. این که بدن شخصیت اصلی یک میلیون و صد و پنجاه مو دارد، انیماتورها تحت نظر آشپزهای زبده دوره‌هایی دیده‌اند، تلاش‌های زیادی شده که غذاهایی که نشان داده می‌شود خوشمزه به نظر آید و ...

اما من چرا رتتویی را می‌ستایم؟ چون صحنه صحنه این فیلم جان و شخصیت دارد، و این جاست که به حرف جاناتان آیو می‌رسیم، سخت‌ترین قسمت کار روح بخشیدن به اثر است. آخرین فانتزی هزار جور فن و فنون داشت اما روح نداشت، برای همین فیلم کسالت‌بار و چرتی از کار درآمد. اما آثار پیکسار بعد از چند دقیقه بیننده را در مشت خود می‌گیرند (از سه سال به بالا، فرقی ندارد). 

به نظر من آثاری چون رتتویی به این علت جان دارند که در ساخت آن از جان مایه گذاشته شده، بدون شوخی.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:59  توسط هادی  | 

با دوست طراحم، پانته‌آ واعط‌نیا، گپ می‌زدیم. ازم پرسید که آیا فیلم فریاد مورچه‌ها را دیده‌ام یا نه؛ گفتم که بیش از حدود بیست دقیقه نتوانستم تحمل کنم. پانته‌آ هم خوشش نیامده بود و غصه می‌خورد که یکی از کسانی که کارهایش را زمانی خیلی دوست داشته، از فهرست محبوب‌هایش خط زده است.

روی جلد سی‌دی آلبوم راندن با شاهبهش گفتم که رسیدن به یک مرتبه هنر است ولی ماندن در آن فضیلت. مثالم اریک کلپتون (گیتاریست، آهنگ‌ساز و خواننده) بود که حدود چهل سال است که در اوج نشسته (او در اواخر دهه شصت با نام God مشهور بوده)، زندگی پرفراز و نشیبش در این چهل سال سبب نشده که از فهرست علاقمندی طرفدارانش خط بخورد. کارهای قوی‌تر و کارهای ضعیف‌تر داشته اما همچنان اریک کلپتون باقی مانده است. در سال 2000 که آلبوم «راندن با شاه» را به اتفاق بی‌بی کینگ عرضه کرد و در روی جلد در نقش راننده بی‌بی کینگ عکس زد، احترامم به شخصیت‌ کلپتون چندین برابر و این آلبوم از کارهای محبوبم شد (در گونه خود).

مثال‌های دیگر هم هست اما زیاد نیست؛ کوتاه سخن این که حکایت مانند ماجرای کم‌کردن وزن بدن است، ممکن است بتوانید خود را لاغرتر کنید اما باقی ماندن در وضعیت جدید داستانی است از تلاش، استقامت و کوتاه‌نیامدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:7  توسط هادی  | 

هنوز بیست سال نگذشته از اولین باری که دوستی شاعر، شعر ایکور -آفریده‌ی گوین بنتاک- را به من معرفی کرد. ادبیات ترجمه شده برایم بی‌معنی است، مگر این که ادبی‌بودن اثر اصلی به قدری باشد که در فرآیند بازگردانی به زبانی دیگر نابود نشود. ایکور یک نمونه درخشان از چنین اثری است.

چیزهایی که گذشت زمانه از تاثیرگذاری و هوش‌ربایی‌شان نکاهد، نادر هستند. این شعر مسلما چنین اثری است، یکی از مهم‌ترین قطعاتی است که خوانده‌ام و فکر می‌کنم که همیشه در دلم جایگاه فاخری خواهد داشت.

آخرین باری که به دوستی معرفی‌اش کردم دیشب بود، ابتدا گفت که حال و حوصله خواندن آن را ندارد و باید بگذارد برای وقتش، اما هنگامی که شروع کرد تا آخر ادامه دارد و معترف شد که خیلی احمق بوده که می‌خواسته بخوابد بدون این که این شعر را بخواند!

راستی شما ایکور را خوانده‌اید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:54  توسط هادی  | 

 
بليد رانر، عكس از ويكيپديا.

بلید رانر - ریدلی اسکات (۱۹۸۲)

به نظر می‌رسد که جمع شدن صفات خسته‌کننده و حیرت‌آور کمی بعید باشد. اما فیلم بلید رانر ساخته‌ی ریدلی اسکات به من نشان داد که چنین حکمی همیشه الزامی نیست.

بلید رانر از آثار نویسنده مشهور، فیلیپ کی. دیک است. آثار مشهور دیگری که از این نویسنده فیلم شده کم نیست، اما گزارش اقلیت و یادآوری کامل را بیشتر می‌شناسد. اولی را چون اسپیلبرگ واقعا میزان ساخته و دومی فیلم جذابی شده با شرکت آرنولد شوارتزنگر و شارون استون.

اما بلید رانر فیلم خیلی سردی است، تا مغز استخوان سرد. پشت صحنه‌اش هزار جنگ و جدال وجود داشته و اثرات این جدال‌ها را بر ساخت فیلم سایه افکنده است. راستش بازیگری بازیگران فیلم را اصلا دوست ندارم و به نظرم سطحی و گاهی هم تصنعی است. اما صحنه‌سازی و صحنه‌پردازی به معنای واقعی شاهکار محسوب می‌شود.

صحنه محبوب: آغاز فیلم؛ ساختمان‌های عظیم هرمی شکل، ستون‌هایی که از نوک آن آتش زبانه می‌کشد و موسیقی بدیع ونجلیس. به خاطر این شروع کوبنده هم که شده‌ باید هر طور که هست این فیلم را روی پرده بزرگ ديد!
فاکتور حیرت: بلید رانر از جمله آثاری است که از لحظه روی پرده آمدن، کلاسیک گشت. با این که از نظر فروش یک شکست تجاری به حساب آمد. اما هر چه گذشت افراد بیشتری جذب و گاهی عاشق آن شدند. این فیلم با فضاسازی خارق‌العاده و موسیقی شگفت‌آور، الگویی برای تمام فیلم‌هایی شد که بعد از آن در این گونه سینمایی ساختند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:30  توسط هادی  | 

حسب اتفاق، به لینکی برخوردم که به وبلاگی ختم می‌شد حاوی اشعاری از دو شاعر خراسانی. یکی از آن‌ها - خسرو نوربخش - را سال‌ها پیش می‌شناختم. آن زمان بسیار فروتن بود و بسیار آرام؛ در عین حال نظرات مستقلی در باب شعر و شاعری داشت که کارش خیلی منحصر به فرد می‌کرد. یادم هست در همان سال‌ها یکی بار به منزل او رفتم، فکر می‌کنم کارمند بود و یکی دو پسر بچه کوچک هم داشت.

زمان که می‌گذرد، خیلی چیزها در ذهن دفن می‌شود، من هم پیش از دیدن این وبلاگ، پاک از یادم رفته بود که چقدر یکی دو کار خسرو را دوست می‌داشته‌ام و بارها ازش تقاضا کرده‌ام که برایم بخواندشان؛ او هم با همان فروتنی و بدون اطوار و ادا، شعرهایش را برایم می‌خواند.

در این وبلاگ کارهای جدیدش را دیدم، که به‌نظرم خیلی اساسی و جدی و فکر شده آمدند. آن‌قدر که نتوانستم در یک جلسه چند شعر ازش بخوانم. یکی از اشعاری که بیشتر نظرم را جلب کرد، این بود:

 رستهراب

از رستم رستم سهراب از، رستم سهراب از سهراب ، رستهرابم از از از
سهر از از رستم آب از از ، رستم سهراز، از از آب،رستهرابم از از از

از رستم اسب آسهراب از ، سهراب از رستم آ اسب، اسب از رستم سهراب از
اسب آ از رستم از از از ، از سهراز از از اسباب     رستهرابم از از از

رستم غرق از از سهراب از     ،غرق از سهراب از از غرق،    از سهرازآب از رستم
از رستم رستم غرق از از     سهراب از سهرازغرقاب،     رستهرابم از از از

سرخ از رستم سهراب از از     رستم از سهراب از سرخ ،   سرخ از رستم از سهراب
رستم سرخ از رستم سهراب     از سهر ازاز ازسرخاب     رستهرابم از از از

بی رستم تاب از سهراب از     سهراب از بی رستم تاب      تاب از رستم بی سهراب
تاب از بی رستم از سهراب ،  ازاز تاب از از بی تاب     رستهرابم از از از

رستم از در یا سهراب از، در رستم   یا   سهرازآب   درازیا رستم سهراب
دریاب از سهراب از رستم، از از از از از دریاب    رستهرابم از از از

رستهرابم رستهرابم ،  از از رستهر از از آب     رستهرابم از رستم
سهرابم از رستهرابم   از از از از رستهراب    رستهرابم از از از

 خواننده بی‌حوصله، در بدو مواجهه با چنین متنی ممکن است که احساس کند که یاوه‌گویی می‌خواهد سر او را کلاه‌بگذارد. اما من چنین فهمیدم که این شعر را باید بدون توجه مستقیم معنی زیر لبی خواند. آن‌گاه اتفاقی می‌افتد که بسیار شباهت به کشف نقش سه بعدی ناپیدا در تصاویر سه‌بعدی چاپ شده دارد؛ یک ضرب‌آهنگ خیلی آشنا و کوبنده پدیدار می‌شود. این ضرب‌آهنگ شباهت به صدای طبل و سنجی دارد که در مراسم عزاداری شنیده‌ایم، و به گمانم خسرو این سوژه دردناک اسطوره‌ای را چنین هوشمندانه جامه سوگوارانه پوشانده، بدون این که چیز مستقیمی بگوید.

خیلی دوست دارم یک بار دیگر هم ببینمش و ازش بخواهم که این شعر را برایم بخواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:20  توسط هادی  | 

سرگیجه، ساخته آلفرد هیچکاک

شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی، در حال حاضر چیزی پخش می‌کند که ظاهرا با راش‌های سرگیجه، شاهکار آلفرد هیچکاک، ساخته شده است. به نظر من انتخاب‌کننده‌ی پخش این فیلم و سلاخ آن جنایت‌کار هستند. آقایان محترم! شما که می‌دانید مضمون این فیلم با نظام ارزشی حاکم سازگار نیست؛ به چه‌ انگیزه‌ای آن را برای پخش انتخاب می‌کنید؟ آن هم با کیفیت افتضاح، صدای مزخرف، دوبله تصنعی، و به معنی واقعی کلمه پاره پاره شده.

می‌خواهم تند بروم؛ این نسخه سرگیجه شبیه جسد مثله شده یکی از زیباترین و خواستنی‌ترین زنان دنیا است که پس از تعدی، با کارد قصابی شده. حال‌تان بد می‌شود؟ حال من همین قدر بد شد. شاید هم بیشتر... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:35  توسط هادی  | 

این از آن عنوان‌های دردسر ساز است. چون به محض نوشتن‌اش باید فکر کنی و یادت بیاید و در ترازو بگذاری. اما می‌خواهم هر از چند گاهی راجع به یکی از این فیلم‌ها بنویسم. شاید تجربه مشترکی باشد و سفره ضیافت با آورده‌های شما (نظرات) رنگین‌تر شود.

پدرخوانده - فرانسیس فورد کاپولا (۱۹۷۲)

پدر خوانده اثر فرانسیس فورد کاپولا

اثری که در بسیاری از فهرست‌های «محبوب‌ترین‌ فیلم‌های ما» دیده می‌شود. این فیلم به شکل عجیبی کامل و بی‌نقص به نظر می‌رسد. بازیگری عالی، صحنه‌پردازی پرجزییات، قصه بسیار جذاب، کارگردانی استادانه و موسیقی به یادماندنی پدرخوانده را فیلمی کرده‌اند که دیدنش حتی برای بار هزارم هم ملال‌آور نیست.

پدرخوانده از نگاه من قصه‌ی تبدیل یک آرمان‌گرا‌ی منزه‌طلب به یک تبه‌کار متشخص بی‌رحم است. مایکل پسر محبوب خانواده، تحصیل‌کرده و قهرمان جنگ است؛ گل سرسبدی که چشم و چراغ پدرخوانده است. قرار است او عضو جامعه‌ی نخبگان شود: سناتور یا فرماندار، کسی که سرنخ‌ها را در دست دارد. اما تقدیر چیز دیگری است، او در چند سال بدل به نسخه‌ی امروزی، جوان و متشخص پدر می‌شود. البته به مراتب بی‌رحم‌تر و سفاک‌تر.

قطعه‌ی محبوب: سخنرانی پدرخوانده در جمع سران خانواده‌های تبه‌کار مافیایی، پس از مرگ پسر بزرگش سانی و پیش از برگشتن مایکل به آمریکا. او مجبور می‌شود از بعضی از ارزش‌ها و آرمان‌هایش دست بکشد و با توزیع کنترل شده مواد مخدر موافقت کند تا پسرش زنده بماند. در عین حال باید وجهه و وقارش را حفظ کند تا به نظر نیاید که دارد کوتاه می‌آید. چهره سنگی تام هیگان (یکی از پسرخوانده‌ها و وکیل خانواده) از عناصری است که نقشی حیاتی، چون نمک در غذا، دارد. یادآوری این صحنه بدون آن صورت بی‌حالت برای من ممکن نیست. همچنین نماهای کوتاهی که ابتدای سکانس از سران خانواده‌ها نشان داده‌ می‌شود، در موجزترین حالت مظنه‌ای از فضای جلسه و شخصیت‌ آن‌ها می‌دهد.

فاکتور حیرت: این فیلم انگار سیاهی لشکر ندارد، هر شخصیت به نهایت و قوت پرداخت شده و وجودش حیاتی است. شخصیت‌ها به شکل ممتازی به یادآمدنی و جاندار هستند.

ارزیابی کلی: شاهکار.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:1  توسط هادی  | 

عکس از هوشنگ گلمکانی

اهل مطبوعات هوشنگ گلمکانی را با سردبیری ماهنامه‌ی سینمایی فیلم می‌شناسند، تصور می‌کنم که این معرفی چندان خوبی از او نیست؛ حتی شاید به نوعی تقلیل‌گرایانه است. احساس من نسبت به او  چندان ارتباطی با مجله‌ی فیلم ندارد.

از نزدیک کمی می‌شناسمش. گاهی هم‌ می‌بینمش، به طور متوسط یک بار در سال. دیدارهای‌مان یک ربعه است، شاید هم کوتاه‌تر. اما برای هماهنگی این دیدارهایی آداب را رعایت می‌کنم: زنگ می‌زنم و وقت می‌خواهم، او هم می‌گوید که فلان روز بهتر است. روز قبل فلان‌ روز دوباره زنگ می‌زنم تا ساعت را هماهنگ کنم. به دفترش که می‌رسم بعد از سلام می‌نشینم، و شاید ده پانزده جمله باهم رد و بدل می‌کنیم. بلند می‌شوم و خداحافظی می‌کنم، او هم تشکر می‌کند. تا سال دیگر.

در نوجوانی و سال‌های ابتدای جوانی خواننده جدی مجله فیلم بودم، زمانی که از بهترین چیزها برای خواندن بود و سینمای ایران داشت رونقی می‌گرفت. اما آشنایی‌ام با گلمکانی سال‌ها بعد از آن دوران اتفاق افتاد. وقتی دیدمش، سردی زود‌گذر ظاهری‌اش را حفاظ یک دنیای خیلی خیلی شخصی یافتم (البته معلوم نیست که این حفاظ همیشه کارش را خوب انجام دهد). او را آمیزه‌ای دیدم از یک روح حساس، یک قلب‌ احساساتی، و خاطراتی از جزییات روزگاری که حتی در عکس‌ها کم‌تر یافت می‌شوند؛ همه‌ی این‌ها در سایه‌ی تمنای صلح و آرامش. با چنین دنیایی سردبیر مجله شدن یا جسارت است و یا اجبار، که در مورد او نمی‌دانم کدام مصداق دارد.

آخرین باری که به وبلاگش سر زدم، دیدم که عکس‌هایی گذاشته از وضعیت فعلی لوکیشن‌های فیلم تنگنای امیر نادری: یک حرکت عاشقانه‌ی خالص. در باره‌ی فیلم مذکور کتابی درآورده در نوع خودش منحصر به فرد، و نقشه‌ی نگارش این کتاب را از سال‌ها پیش می‌کشیده (زمانی که من نوزاد بوده‌ام). یک بار دفتر قدیمی‌ای به من نشان داد که حاوی بریده جراید و نوشته‌هایش در مورد تنگنا بود، با نهایت احتیاط و احترام آن را ورق زدم و نگاه کردم.

راستش به نظرم می‌رسد که تنگنا یک بهانه است، برای گفتن بعضی درونیات. گلمکانی قطعه‌هایی از دنیایش را در این فیلم می‌بیند، یا جا گذاشته، یا به آن پیوند زده است. برای همین هیچ گاه نتوانسته‌ام فیلم تنگنا را ببینم، با وجود این‌که دی‌وی‌دی‌اش را ماه‌هاست جلوی چشم گذاشته‌ام که تماشا کنم. ولی هیچ گاه این کار را نکرده‌ام، چون ترسیده‌ام که چیزهایی در ذهنم به هم بریزد. گلمکانی‌ای که من می‌شناسم بیشتر در امه‌لی ژان پیر ژونه می‌گنجد تا تنگنای نادری. تصورم شاید الکی باشد، اما خیلی چیزهای اساسی دل آدم الکی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:58  توسط هادی  | 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می​برد
علی الخصوص که پیرایه​ای بر او بستند

 کسان که در رمضان چنگ می​شکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی​رود از خانگه یکی هشیار
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

مثال راکب دریاست حال کشته عشق
به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند

به سرو گفت کسی میوه​ای نمی​آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند

اگر از من بهترین غزلی که خوانده‌ام را بپرسند، احتمالا این غزل انتخابم خواهد بود. ده، پانزده سالی است که گرفتارش شده‌ام، و خودم هم نمی‌دانم چرا: قدرت زبانی؟ عنصری مرموزی مثل لطافت؟ گسیختگی سازمان یافته؟ تضادها لفظی؟ یا شاید هم بیت خارق‌العاده‌ی «به سرو گفت کسی ...».

(کجا هستند دوستان عزیزی که مدعی‌اند من کسان و چیزهای ایرانی را بی‌خودی می‌کوبم؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:5  توسط هادی  | 

لویی آرمسترانگ، که از سلاطین جاز می‌دانندش، ترانه‌ای ساده و دوست داشتنی‌ خوانده به نام چه دنیای شگفت‌آوری. نویسندگان این ترانه، در یکی از دوران‌های سخت و مایوس‌کننده‌ی ایالت متحده، با چشمان یک کودک به اطراف‌شان نگاه کرده‌اند و حیران شده‌اند، بعد در جملاتی ساده، سعی کرده‌اند که این نگاه و حیرت ناشی از آن را منتقل کنند (ترجمه‌ی دست و پا شکسته‌ای است):

عکس از ویلیام پ. گاتلیب

درختان سبز را می‌بینم
و گل‌های قرمز
که برای من و تو
            می‌شکفند
و فکر می‌کنم که چه دنیا شگفتی

آسمان آبی را می‌بینم
و ابرهای سپید
روزهای سعید نورانی
و شب‌های مقدس تاریک
و فکر می‌کنم که چه دنیا شگفتی

رنگ‌های قوس و قزح در آسمان چه زیبایند
و در صورت آدم‌هایی که می‌گذرند
دوستان را می‌بینم، دست می‌دهند و احوال‌پرسی می‌کنند
از ته دل به یکدیگر می‌گویند: دوستت دارم
و فکر می‌کنم که چه دنیا شگفتی

گریه نوزادان را می‌شنوم، و بزرگ‌شدن‌شان را می‌بینم
چیزهایی زیادی یاد می‌گیرند، خیلی بیشتر از آنی که من بدانم
و فکر می‌کنم که چه دنیا شگفتی

 من هم زمانی که آثاری در قواره‌ی این می‌بینم، یا می‌شنوم، با خود فکر می‌کنم که واقعا هم چه دنیای شگفتی! سال‌ها پیش اجرایی از این آهنگ را شنیدم که آرمسترانگ پیش از شروع چند جمله گفت مبنی بر این‌که کسانی به او ایراد می‌گیرند که در چنین وانفسایی چه جای گفتن چنین حرف‌هایی، و سخنش را با مهارت به شروع آهنگ پیوند داد. متاسفانه آن اجرا هیچ گاه دوباره گیرم نیامد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:11  توسط هادی  | 

فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق«فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق» را دوباره تماشا کردم. اولین بار حدود پانزده سال پیش بود، خاطرات گنگی از آن داشتم که البته نشان‌دهنده‌ی اهمیت و منزلت اثر بود.

به یاد نمی‌آورم که فیلمی در نوبت دوم تماشا چنین تاثیر سنگینی بر من گذاشته باشد؛ در طول نمایش چند بار به تلخی خندیدم و سپس بغض کردم. نجابت نگاه سازنده مثال‌زدنی است و با وجود نمایش صحنه‌هایی از لحظات خصوصی یک زن جذاب، فیلم اصلا چشم‌چران و مذکر پسند نمی‌شود.

در صحنه‌ای که پسر، زن را به صرف بستنی به کافه دعوت کرده، زن از صداقت و حیای او تحت تاثیر قرار می‌گیرد و می‌خواهد که پسر دستانش را بگیرد و نوازش کند. پسر پیش از آن که دست دراز کند به سوی دست عشق‌اش، در یک لحظه‌ی خیلی خیلی کوتاه، دستش را به پیراهنش می‌کشد (یعنی عرق کرده است). این همه ظرافت و باریک‌بینی تکان‌دهنده نیست؟

این بار فیلم به نظرم راجع به فرشته‌ای آمد که در گوشه‌ای از آسمان زنی که به عشق کافر شده را می‌پاید، انگار که مامور است او را دوباره مومن می‌کند، که می‌کند؛ بدون رسیدن به وصال یا پایان خوش و شاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:32  توسط هادی  |