




اپل دیشب رایانهی همراهی به نام مکبوک ایر عرضه کرده که نازک و سبک است، و به این بالیده که نازکترین جهان را عرضه کرده. قیمتی بالا و کاستن از امکانات (درگاهها و درایور اپتیکال) هم اصلیترین هزینههایی است که برای رسیدن به چنین فرمی شده است.
این دستگاهی نیست که به کار هر کسی بیاید، عمر باتری چندان قابل توجهی ندارد - در مقایسه با دیگر مدلها. قدرت پردازشیاش نیز نباید چندان قابل ملاحظه باشد. شاید کسانی که زیاد اهل سفر و رفت آمد هستند آن را بپسندند، در این صورت باید آماده باشند که هزار نهصد دلار خرج کنند (دستگاه+درایور اپیتیکال خارجی).
خرید آن را توصیه نمیکنم، این رایانهای آزمایشی است که هنوز اصلا تکلیفش روشن نیست. قدرتنمایی برای رقباست تا دلسوزی برای کاربران، منتظر چیزهای بهتر باید ماند. میخواهم جسارت کنم و حتی بگویم این دستگاه با این مشخصات موفقیت چندانی نخواهد داشت و فقط مقدمهای است برای تولیدات آینده.

ویژگی اصلی یک طراحی خوب چیست؟
طراحی خوب راهحلی است برای حل یک مشکل. مشکل اشکال گوناگون و متنوعی دارد: پیچیدگی رساندن یک پیام در گرافیک، آسان کردن کاربرد یک دستگاه آشپزخانه، و کاستن از آشفتگی یک پنجره در یک برنامه کامپیوتر نمونههای مختلفی از مشکلاتی هستند که طراحان در صدد حلشان برمیآیند.
تصور عامه بر این است که وظیفه طراح زیباکردن ظاهر است. اما این کار مشاطه است نه طراح. آن چیزی که عیار یک طراح را معلوم میکند موفقیت او در حل مشکل در عین توجه به چیزهایی است که معمولا دیده نمیشوند (جزییات). هر چه راهحل طراح به نظام فهم و شهود کاربر نزدیکتر باشد، طرح بدیهیتر به نظر خواهد خواهد رسید.
هیچگاه با خود فکر کردهاید که چه پدری از طراح گیرهی کاغذ درآمده است؟ شاید تصور کردهاید که خدا گیرهی کاغذ را از آسمان نازل کرده است. خوب چطور است به جایگزینهای یک گیره کاغذ فکر کنید، چه به ذهنتان میرسد؟ اینجاست که کار سخت میشود، طراحی بهتر برای گیرهی کاغذ وجود دارد، این کاملترین نیست اما جهانگیر شده، چون شاید هنوز طراحی بهتری با این موضوع مواجه نشده است.
من که هیچ دفترچه راهنمایی ندیدهام توی زندگیام که توانسته باشم ازش استفاده کنم.
منظورم این دفترچههای راهنمای مربوط به کالاهاست که با بیسلیقگی تمام نوشته میشوند و هیچ کمکی که بهت نمیکنند هیچ؛ هنوز بیشتر از وقتی سردر گمات می کنند که آن را نخوانده بودی!
رفتهای و مثلا یک سرخ کن زپرتی خریدهای که تا به حال نداشتهای و نمیدانی که باهاش چطور چیزی را سرخ کنی. طوری دفترچه راهنما برایت توضیح میدهد که با خودت فکر میکنی این چیزی که روی کابینت گذاشتهای و در حالی که دفترچه راهنمایش را گرفته ای دستات داری بهش بر و بر نگاه می کنی؛ یک رآکتور اتمی از نوع گداخت هستهای ست که کاربری خانگی دارد!
تخمجنها در باره هر چیزی توضیح میدهند مگر این که چطور نیم کیلو سیبزمینی را بریزی توی سرخکنات که چیز مطلوبی از کار دربیابد.
یا رفتهای یک گوشی موبایل خریدهای. دفترچه راهنمای فارسیاش را که باز میکنی (و حتما انگلیسیاش را) وحشت میکنی. و به خودت میگویی نکند اگر یکوقت این دکمه را اشتباهی فشار بده توی دستات بترکد!
بس که راهنمانویسهای محترم علاقه دارند چیزهای بسیار ساده را بسیار پیچیده کنند. طوری که به گمانم با این قصد دفترچه راهنما را می نویسند که تو را «مرعوب» کالایشان کنند.
این است که باز هم دست آخر، و با وجود اینکه نشستهای و راهنما را خواندهای؛ ناچاری دل به دریا بزنی و خودت چم وخم آن وسیله را که خریده ای در بیاوری.
هیچ چیزشان هم از روی نظم و ترتیب نیست. مثلا بنایشان این نیست که همان اول کار بهت بگویند چطور توی این هندیکم، مینی دیویدی را بگذاری و بعد شروع کنی به فیلم گرفتن و بعد که کارت تمام شد، چطور درش بیاوری.
بلکه از جایی شروع میکنند که اصلا نیاز تو نیست و تمام مدت مشغول توضیح دادن چیزهایی هستند که شاید سالی یک بار هم سروکارت به آنها نیفتد. و پر هستند از اصطلاحاتی که معلوم نیست به چه درد تو میخورند.
خب بابا بگو تا اینجای کاسهاش روغن بریز. بعد سیب زمینهایت را بریز توی تور. بعد بگذارش توی کاسه طوری که توی روغن نباشد. بعد درش را ببند و درجه گرما را روی 180 درجه تنظیم کن. هر وقت هم که چراغ مرده شور بردهاش خاموش شد، تور را بفرست پایین توی روغن. هر موقع هم که دستگاه بیب بیب کرد، برو خبر مرگت دستگاه را خاموش کن و سیب زمینی هایت را بردار و زهرمارت کن!
خب بگو شمارهات را بگیر بعد دکمه سبز را فشار بده و هر وقت مکالمهات تمام شد، دکمه قرمز را تا مکالمه قطع شود. تازه آنوقت بر سراغ پروتکل کوفت و مرگ و زهرمار که من پشیزی هم برایش اهمیت قائل نیستم و اصلا علاقهای به دانستناش ندارم!
خب بگو برو این مینی دیویدی را از عکاسی محلتان بخر و اینجوری بگذار توی دستگاه و بعد که این پیغام را روی السیدی دیدی، بفهم که باید دیویدیات را تعویض کنی اگر نخواهی رویش دوباره ضبظ کنی. و بگو اگر بخواهی دوباره رویش ضبط کنی، لازم است اول آن را فرمت کنی.
این همه غرشمال بازی ندارد که!
از شما می پرسم: انصافا یک دفترچه راهنما مربوط به یک کالا دیده اید که مثل بچهی آدم، نحوه کار با آن دستگاه را برایتان توضیح داده باشد و نخواسته باشد شما را مرعوب کالایش کند؟!
فکر کنم بد نباشد که یک عدهای در دنیا کارشان را بگذارند روی «راهنمانویسی برای کالاها به نحوی که کاربر، فکر نکند با یک رآکتور هسته ای روبروست که هر لحظه ممکن است در اثر ناشیگری او یک کاریش بشود!».
ای مرگ بر هر چه دفترچه راهنماست. ای مردهشور، هر چه «راهنمانویس» است را ببرد!
پی نوشت: حالا چرا این را فرستادم برای هادی؟!
چون دفتر طراحی دارد و بعید نیست روزی یک تولیدکننده ایرانی، بهش سفارش تهیه یک دفترچه راهنما برای کالایش بدهد. گفتم به هادی گفته باشم که حواسش باشد چطور آن را بنویسد که هر چه نابدتر است توی عالم بار او و سازنده آن کالا نکنم!
از آن گذشته؛ «گفتمگفت» جای اینجور عقده گشایی ها نیست متاسفانه. جای یکجور عقدهگشاییهای دیگر است!
یادداشت هادی: نوشته بالا را فرهاد جعفری صاحب و مدیر وب سایت گفتمگفت برای درج در این وبلاگ نوشته و ارسال کردهاست. من فقط برای دو سه کلمه عصبانی جایگزین گذاشتم و فاصله کلمات را کمی مرتب کردم. رسمالخط و تمامچیزهای دیگر سلیقهی اوست.
ضمن تشکر از او که در نوشتهای طنز آمیز، یکی از معضلات مهمی که گریبانگیر بسیاری از مصرفکنندگان فناوریهای نوست را بازگو کرده؛ یادآوری میکنم که قدم دوستانی که میخواهند زحمت نوشتن پستی از پستهای این وبلاگ را بکشند، روی چشم است.
تلفنهای نوکیا در میان گروهی از خواص موبایلباز ایرانی جایگاه چندان خوبی نداشتند، و این جایگاه ربطی به قابلیتها و کیفیت احتمالی آنها نداشت. آنها صرفا گوشیهای نوکیا را سطح پایین (به اصطلاح جوانان «جواد») میدانستند.
اخیرا تبلیغات بسیار هوشمندانهای از نوکیا – در سطح شهر تهران - دیدم که ظاهرا قصد دارد که فرهنگ نوکیا را بالا بنشاند و جا بیندازد. این تبلیغات به شکل بیلبوردهای کم آرایشی طراحی شده که از یک توصیه و یک بخش ثابت تشکیل شده است، مثل: با دادن شاخه گلی میتوان محبت خود را ابراز کرد. مهربان باشید. نوکیایی باشید (در بعضی جاها دیدم که آمده «با نوکیا باشید»).
تغییر ذهنیت مشتری انرژی و ممارست خاصی میطلبد، اما این گامی است که درست برداشته شده است؛ و باید مشاورین تبلیغاتی نوکیا بابت انتخاب و توسعهی آن تحسین شوند.

سریناتا - تلفن همراه و پخشکننده موسیقی دیجیتال
محصول بنگ و اولافسن + سامسونگ
طراح دیوید لوییس
دیوید لوییس، طراح بریتانیایی مستقر در دانمارک، از مهمترین طراحانی است که میشناسم. او ذائقهی بسیار مختصر، بسیار منحصر به فرد و بسیار فاخر در طراحی دارد. کارهایش شبیه به کسی نیست و خودش در مورد کارش میگوید: «مهم نیست اگر افراد کارهای مرا دوست نداشته نباشند، آنچه اهمیت دارد مکث افراد روی کار است، هر چه بیشتر، بهتر».
لوییس سالهاست که طراح شرکت بنگ و اولافسن دانمارکی است، بدون این که کارمند آن باشد. اهمیت طراحی در فرهنگ بنگ و اولافسن به معنی واقعی حیاتی است؛ جالب است بدانید که یک پروژه در این شرکت را دو نفر میتوانند ملغی کنند: مدیرعامل یا طراح! محصولات بنگ و اولافسن به قدری در طراحی ممتاز هستند که تعدادی از آنها را در موزههای هنر نمایش میدهند یا در کتابهای مرجع طراحی شاهد مثال و الگو میآورند.

یکی از آخرین کارهای لوییس، ریموت کنترل جدید بنگ و اولافسن موسوم به بیو۵ است. این طرح استثنایی تمام خصوصیات سبک لوییس را در خود دارد: یگانگی، نگاه متفاوت به موضوع و وسواس در جزییات. لوییس در این طرح بر تصورات مصرف کننده از ریموت یک خط قرمز میکشد و بعد از کلاه شعبده، خرگوش حیرت را در میآورد و میگوید: ببین این چطوره؟
دیوید لوییس هفتاد ساله به راستی از وزنههای طراحی صنعتی معاصر است. امیدوارم صد و بیست سال عمر کند و همچنان خلاق و الهام بخش باشد. او از کسانی که قدرتمندانه به من نشان داده که قالی کرمان و بلندشدن دود از کنده چه معنایی میدهند.