تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

فیلم ناتینگ هیل  ماجرای آنا، ستاره‌ای هالیوودی‌ را به تصویر می‌کشد که حین برنامه‌های نمایش آخرین فیلمش در انگلستان، با کتابفروشی یک لاقبا (ویلیام) آشنا می‌شود و طی حوادث بانمکی به او دل می‌بازد. در سکانسی که آنا مهمان خواهر ویلیام است، قرار می‌گذارند که آخرین شیرینی خوشمزه نصیب کسی شود که غم‌انگیزترین زندگی را دارد. مهمانان‌ها و میزبان‌ها از تلخی‌های زندگی‌شان می‌گویند، بالاخره کسی به عنوان برنده‌ی بدبخت انتخاب می‌شود، بدون این که از آنای مشهور و خوشبخت چیزی بپرسند. ولی او اعتراض می‌کند و می‌خواهد که حکایت زندگی‌اش را بگوید:

خب؛ من از نوزده سالگی رژیم دارم، در واقع این یعنی ده ساله که گرسنگی می‌کشم. دوست‌پسرهای ناتویی داشتم - که حتی یکی‌شون کتکم می‌زد. و هر زمانی که قلبم می‌شکست (بر اثر این رابطه‌ها)، خبرش توی روزنامه‌ها برای سرگرمی مردم پخش می‌شد. تو همچی اوضاعی، میلیون میلیون خرج شد که این شکلی بشم.

و یک روزی، که خیلی هم دور نیست، شکل‌ام عوض می‌شه. متوجه می‌شن که من دیگر نمیتونم بازی کنم و می‌شم یک زن میانسال غمگین که یک ذره شبیه آدمیه که یک زمانی مشهور بوده.

(ترجمه‌ی آزاد)

دیشب که پست آخر وبلاگ خانم ترانه علیدوستی* را دیدم، بلافاصله یاد قطعه‌ی مذکور افتادم (شباهت در مصادیق نیست). جریان از این قرار است که خانم علیدوستی از نظرهای نامرتبط و گاه سخیفی که برای مطالبش می‌گذارند، به تنگ آمده و به شوخی/جدی اعلام کرده که از این پس آن‌ها را پاک خواهد کرد.

بازیگران خوب به نقشی که کسی دیگر آفریده، جان می‌دهند. اما بعضی از آن‌ها آرزوهای بزرگ‌تری دارند و به نیت آفرینش‌ها و تاثیربخشی‌های جاه‌طلبانه‌تر گام‌ برمی‌دارند. این طور می‌شود که کلینت‌ ایستوود از بهترین‌ کارگردانان زنده‌ی هالیوود می‌شود یا پل نیومن ده‌ها میلیون‌ دلار صرف فعالیت‌های خیریه می‌کند. با این تفاسیر، تصور کنید که جرج کلونی در یک نشست مطبوعاتی مشغول توضیح فعالیت‌هایش در دارفور است و یکی از حاضران بلند می‌شود و از علل مجرد بودنش سوال می‌کند. تقریبا تردیدی نیست که سخنران احساس خوبی از این موقع نشناسی و بلاهت نخواهد داشت.

ترانه جوان نیز احساس کرده که حرف‌هایی برای گفتن دارد، و خیلی سنگین، متین، فروتن و دوستانه وبلاگی برپا کرده که فعلا با شیوه‌ای ارزان و دم‌دست این حرف‌ها را عرضه کند. بعد فضولی پیدا می‌شود که مثلا می‌خواهد بداند که ماجرای بحث او با فلان شخص تا چه حد صحت دارد. طبیعی است که آدمیزاد دمغ و پکر می‌شود.

این بازیگر جوان راه درستی انتخاب کرده؛ نوعی سرمایه‌گذاری برای ده پانزده سال آینده. اگر توانستید بدون توجه به موقعیت و شهرتی دارید حرف‌های حسابی بزنید و مشتری حسابی داشته باشید، باید به خود ببالید. وگرنه تردیدی نیست که با برپا شدن فوتوبلاگ جسیکا آلبا ظرف مدت کوتاهی هزاران بیننده و خواننده هجوم خواهد آورند، و احیانا نظر خواهند گذاشت.


* ظاهرا همه می‌دانستند که خانم ترانه علیدوستی از هنرپیشه‌های نامدار سینمای ایران است، به غیر از من! اما چون نامشان آشنا بود، کنجکاو شدم و با گوگل کردن، خواندم که در چند فیلم ایرانی بازی‌های تحسین‌شده‌ای کرده‌اند (سال‌هاست سینمای ایران را تعقیب نمی‌کنم و دیده‌هایم بر حسب اتفاق است).

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط هادی  | 

زمانی که یک ملت به آمار بی‌توجه است، چه استنباطی باید بکنیم؟
منظور از بی‌توجهی این نیست که به آمار اعتنایی نداشته باشند، این است که حتی به فکر تولید آمار هم نباشند. تقریبا از هیچ چیز آمار درستی نداشته باشند و زمانی که بخواهند آمار مهمی تهیه و عرضه کنند اختلاف‌ها از حد قابل قبول و عقلانی بگذرد.
در دنیایی که کشورهای امروزی برای غریب‌ترین چیزها آمار و تحلیل آمار دارند؛ خیلی جالب نیست که شما نتوانید آمار به روز و درستی از تورم، درآمد اقشار مختلف، میزان مهاجرت به شهرهای مختلف، موفقیت و ناکامی فارغ التحصیلان دانشگاه‌، تعداد زن‌هایی که تنها زندگی می‌کنند، علل طلاق‌ها و صدها چیز مهم دیگر گیر بیاورید؟
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط هادی  | 

در شهری زندگی می‌کنم که رها کردن زباله در هر کجا، خصوصا در جوی‌ها، رفتاری کاملا طبیعی و پذیرفته شده است. گروهی از ساکنان این شهر ظاهرا سطح وسیع آن را برای تاخت و تاز کافی ندیده‌اند، بنابر این چنان بلایی بر سر تفرج‌گاه‌های عمومی شمال کشور آورده‌اند که در مبحث نابود کردن محیط زیست مثال‌زدنی است.

بخش قابل توجهی از زباله‌های زندگی شهری، برای سلامت زمین حکم زهر قتال دارند. مثلا کیسه‌ی پلاستیکی رایج - که مثل نقل و نبات برای هر منظوری استفاده می‌شود - در طبیعت قابل‌تجزیه نیست. این نکته‌ی ساده‌ای است که ظاهرا اکثر شهروندان از آن غافل هستند. شاید برای همین باشد که بقالی‌های محل ما سر درنمی‌آورند که چرا من تا حد مقدور اجناس را در کیسه‌ی پلاستیکی نمی‌گذارم.

در دنیایی که به شرکت‌های مهم و بزرگ فشار می‌آورند که تا جایی که امکان دارد از مواد بازیافتی و بازیافت‌شدنی استفاده کنند، دیدن جنگلی که با پاکت چیپس و پفک و مزخرفاتی مثل این‌ها فرش شده، بغض‌آور است.

از شما خواهش می‌کنم که به هر اندازه و با هر ابزاری که می‌توانید، پیگیر این مبحث باشید. جنبش‌های بزرگ از حرکات کوچک آغاز می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:47  توسط هادی  | 

  • ما در دریایی از اوهام و دروغ غوطه‌وریم.
  • گرچه اكثریت جمعیت ایران در شهر زندگی ‌می‌كند، فرهنگ روستا بر جامعۀ شهری ایران استیلا یافته و شهری مانند تهران نتیجۀ پرشدن فضای میان تعدادی روستاست با ساختمانهایی زشت.
  • استخدام يك ایرانی افتخاری است برای مدیران ناسا كه می‌توانند حتی انسان آریایی‌ـ اسلامی را تابع نظم و قاعده و قانون كنند و به او یاد بدهند طرز فكر آبا و اجدادی را دور بریزد.
این‌ها قطعاتی است از مقاله‌ای به قلم آقای محمد قائد. «انسان ابزارنساز» متنی است خواندنی که به‌راحتی می‌توان حتی از بخش‌های معترضه‌اش نکته آموخت و لذت برد (این مهم البته با درک لطف تعبیرهای هوشمندانه و طنز کنایی متن میسر می‌شود). نویسنده را دورادور می‌شناسم، البته یک بار در چند سال پیش دیدار اتفاقی کوتاهی داشتیم و صحبت‌مان بیشتر در محور نرم‌افزارهای نشر چرخید، چیزی که در این مقاله نیز به آن پرداخته شده است. غیر از این یکی دو تا از کتاب‌هایش را ورق زده‌ام، و بعضی از مقالاتی را که برای نشریات «لوح» یا «سفر» نوشته‌، خوانده‌ام. خیلی از این‌ها را می‌توان در وب‌سایت پاکیزه و موجه ایشان بازخوانی کرد.
ضمن این که به اصرار خواندن و تعمق در «انسان ابزارنساز» را توصیه می‌کنم؛ از آقای قائد می‌خواهم که هر چه سریع‌تر رسم ناپسند باز شدن هر لینک در پنجره‌ی تازه را از بنیان وب‌‌سایت‌شان ریشه‌کن کنند. باز شدن چهار پنجره مستقل مرورگر برای خواندن یک مقاله‌ی سه صفحه‌ای، نه توجیه فنی دارد و حکمت متنی؛ تنها سود این تمهید شلوغ کردن صفحه‌ی رایانه‌ی خواننده و کلافه‌کردنش هنگام مرور بخش‌های مختلف نوشته است. بی‌توجهی به این نکته‌ی آزارنده از شخصی به دقت و ریزبینی آقای قائد بعید به نظر می‌رسد.

پ.ن.: عنوان این نوشته نیز برگرفته از مقاله‌ی موصوف است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:46  توسط هادی  | 

وقتی که درمی‌یابم کسی پیوند این‌جا را در وب‌لاگش درج کرده، بلافاصله وارد عمل متقابل نمی‌شوم. در عوض مدتی را به خواندن اندیشه‌ها و نوشته‌هایش سر می‌کنم، شاید می‌خواهم از میان سطرها شباهتی بیابم؛ در نگاه یا احساس. البته اعتراف می‌کنم یک جنبه از این مکث حالت بررسی دارد، چون با معرفی و اشاعه‌ی شعارها و دشنام‌های مذهبی یا سیاسی و رویاپردازی‌های سطحی ج‌ن‌س‌ی میانه‌ای ندارم. در پایان کار اگر با شباهتی مواجه شوم، خوشحال خواهم شد از این که یک دوست ناشناخته‌ی دیگر دارم که ممکن است همیشه ناشناس باقی بماند. اما اگر تفاوت یا اختلاف جدی باشد از لینک‌دهنده صرفا تشکر می‌کنم. همچنین اگر موانعی که نام بردم در کار نباشد پیوند وبلاگ را با ذکر کلمه‌ی متقابل در این کنار درج می‌کنم.
خانم ترگل بهرامی آخرین کسی هستند که خیلی بی‌سر و صدا مجازی بودن را لینک کرده‌اند، منظورم این است که هیچ به روی من نیاورده‌اند. پروسه‌ی که شرح دادم در مورد نوشته‌های ایشان هم اجرا شد: با نگاه به فهرست پیوندها فقط نام زن قد بلند (از دوستان خوب) را مشترک دیدم و بعد شروع کردم به خواندن. اول خیلی متوجه نبودم که جریان چیست؛ تا رسیدم به این قطعه:

پانزده سالمه و آواره خیابون ها. با صورت رنگی و قلب زخمی. حالا فهمیدم به جز داشتن موهای طلایی چیزهای دیگه ای هم هست که آدمو قشنگ می کنه. حالا فهمیدم اونا رو هم ندارم. با این حال می چرخم تو خیابون ها.

احساس کردم که سرنخ به دستم آمد.
نمی‌دانم این اتفاق در پیام چطور می‌افتد؟ سعی می‌کنیم با چندین تمهید، شیوه و قالب  درون‌مان را عرضه کنیم، اما شاید چندان موثر نمی‌افتند. اما ناگاه در جایی که شاید به ظاهر قرار نیست این اتفاق رخ دهد، با کمال قوت پدیدار می‌شود. مثال: چندی پیش با دوستی در قنادی بودیم، شنیدم او، در حالی که با نگاهی شیفته به سینی کیک‌های کوچک و قشنگ خیره شده بود، یک لحظه زیر لب گفت: «به‌به واقعا!». این شبه جمله برای من که به سختی با نوشته‌هایش ارتباط برقرار می‌کنم، معادل یک کتاب گویا بود. از آن پس هر زمان با هم صحبت کنیم من حداقل یک بار می‌گویم به‌به واقعا! به نظرم می‌آید کشف ظریف و مهمی کرده‌ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط هادی  | 


این عبارت به چه زبانی است؟ «مال را افزون بخشیدن» یعنی چه؟ معادل‌های زیر چه اشکالی داشته‌اند؟
  • صدقه دارایی را زیاد می‌کند.
  • صدقه سبب افزایش دارایی است.
  • صدقه باعث زیاد شدن مال است.
  • و...
زمانی که یک متن را می‌خوانم و متوجه می‌شوم که یک مفهوم ساده با زبانی پیچیده بیان شده، فوری به صداقت نویسنده شک می‌کنم. البته این یک عادت شایع در میان عامه‌ی مردم است، کافی است دقایقی به مصاحبه‌های مردمی رادیو تلویزیون توجه کنید تا به وضوح این ابتلاء را تشخیص دهید. هیچ گاه به عبارت عجیب «استعمال دخانیات اکیدا ممنوع» توجه کرده‌اید؟ خیلی دلم می‌خواهد بدانم که ریشه‌ی این جمله به کی و کجا بر می‌گردد.
جای دیگری که این روش بیداد می‌کند نوشته‌های روشنفکران است، معنی واقعی و تجسم زنده‌ی گنده‌گویی در راستای یاوه‌سرایی...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:59  توسط هادی  | 


از بی‌مزه ترین انواع گوشت کباب‌شده‌ای که می‌توان خورد، از بره‌های بریان شده‌ی احمقانه، زشت و ترسناکی است که در بعضی مهمانی‌ها سرو می‌شود و مهمانان در صفی قابل توجه، برای دریافت قطعه‌ای از آن اشتیاق نشان می‌دهند.
نمی‌دانم حکمت این استقبال چیست؟ گرانی گوشت و نایابی بره؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی  | 

از میان فیلم‌هایی که در دهه‌ی شصت از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می‌شد، یکی خیلی خوب در خاطرم مانده است. رسم آن زمان تکرار فیلم‌های پخش‌شده بود و برای همین به ندرت امکان داشت که فیلمی را که می‌خواهید ببینید، از دست بدهید. با این اوصاف برای همه‌ی بینندگان فرصتی پیش‌آمد که فیلمی مهجور به نام «خانواده‌ی پوآسونار» را تماشا کنند.

نام اصلی این فیلم Au bon beurre است، که معنی تحت‌الفظی آن کره‌ی خوب است؛ حدس می‌زنم که این عبارت کنایه از معنی دیگری باشد که هنوز بر من مکشوف نشده است. Au bon beurre از روی رمانی به همین نام ساخته شده است، و حکایت یک بقال بی‌اخلاق، محتکر و متقلب است که با سواستفاده از شرایط جنگ به ثروت کلانی می‌رسد (آقای پوآسونار). زمانی که جنگ به پایان می‌رسد، خانواده‌ی پوآسونار به طبقه‌ی محترم‌ها و متعین‌ها پیوسته‌اند.

فکر می‌کنم لازم نیست که برای خواننده‌ی هوشمند شرح دهم چرا این فیلم چنین تاثیر جدی‌ای بر من گذاشته است؛ مخلص کلام این که من نوجوان دهه‌ی شصت و جوان دهه‌ی هفتاد هستم؛ و حالا که سال‌های میانسالی خود را در تهران دهه‌ی هشتاد می‌گذرانم، موجوداتی مثل پوآسونار زیاد می‌بینم. با این تفاوت که این‌ها حتی بقال هم نبوده‌اند، اما اکنون خدم و حشمی دارند چندین برابر پوآسونار – گرچه چون خودشان فرومایه و بی‌مقدار.

خدا نکند که سر و کارتان به یک پوآسونار وطنی بیفتد (بدتر از آن‌ها پوآسونارهای کوچک و غبطه‌خورندگان به پوآسونارهاست)، چون از ته دل به او گله‌ خواهید کرد که چرا در چنین زمانه‌ای و چنین جایی به دنیا آمده‌اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:51  توسط هادی  | 

افرادی که در خانواده‌های پر جمعیت بزرگ‌شده‌اند و/یا روحیه‌ی جمعی دارند، در نقل کارهای خود بیشتر از صورت جمع افعال استفاده می‌کنند؛ مثلا: «رفتیم دیدیم که بسته‌ و همه معطل‌ موندن». اما اشخاصی که دور و اطراف‌شان خلوت‌تر بوده یا روحیات‌شان فردی‌تر است، افعال را به شکل مفرد به کار می‌برند.

دقت به نکات ظریف گاهی روشنگر است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:25  توسط هادی  | 

سابقه ندارد که اتفاقی و از مسیر جستجویی نامرتبط به موضوع بلاگ در گوگل، به وبلاگی رسیده باشم و در یک نشست همه‌ی آن را بخوانم. اما دیشب پس از روبه‌رو شدن با یک پست وبلاگ سفالینه - شکمینه این اتفاق نادر افتاد. نویسنده‌ی این وبلاگ تمرکز خود را بر معرفی رستوران‌ها و غذاخوری‌ها گذاشته، و عجب کار ثواب و صوابی کرده است. پیش از این نوشته‌های نیما افشار نادری در مجله‌ی اینترنتی زیگ‌زاگ را درباره‌ی غذاخوری‌های تهران دیده بودم؛ اما به دلایلی خیلی جذبم نکرده بودند.
نقد، بررسی و معرفی رستوران در بعضی از نقاط دنیا کاری بسیار جدی است. منتقدین معتبر این رشته حرف‌شان برای غذادوستان حجت است و گاهی چرخش قلم‌شان باعث رونق یا کساد رستورانی است. به عنوان مثال میشلن یک سری راهنما را در زمینه‌ی رستوران (و هتل) عرضه می‌کند، و رستورانی که موفق به کسب سه ستاره میشلن بشود، نانش در روغن است. زمانی که میشلن به شهر رستوران‌های جهان بیشترین تعداد ستاره‌ها را داد، چشم جهانیان در برابر صد و شصت هزار رستوران توکیو خیره گشت. (عدد را اشتباه ننوشتم - مقایسه کنید با نیویورک بیست و پنج هزار تایی و پاریس سیزده‌هزار تایی.)
اما من در شهری زندگی می‌کنم که نه تنها راهنمای رستوران ندارد، بلکه اطلاق نام رستوران هم به غذاخوری‌های فکسنی و مسخره‌اش سخت است. در بعضی از نقاط شهر واقعا کیفیت غذاها با زباله برابری می‌کند و در نظر من غیرقابل خوردن است. نویسنده این وبلاگ سعی کرده که در میان انبوه غذاخوری‌های بد، چند تا قابل قبول را معرفی کند. الان هم که ظاهرا در دبی به سر می‌برد، غذاخوری‌ها و رستوران‌های آن‌جا را معرفی می‌کند. اجرش ماجور.
دست مریزاد می‌گویم و با خرسندی لینک می‌دهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط هادی  | 


من فقط سه روز به هند سفر کرده‌ام، یک سفر کاری به دهلی برای بازدید از یک نمایشگاه تخصصی در در دهلی نو. سه روز یعنی هیچ، به خصوص که در قسمت‌های اعیان‌نشین و تازه ساز شهر مقیم بودم و مهمان یک هتل سطح بالا. این سفر کمی چشمم را باز کرد و صدبرابر حسرت به دلم گذاشت.
پیش از آن شگفت‌انگیزی هند را از غذاهایشان کشف کرده‌بودم، از سینمای منحصر به فردشان، از مشاهده سخت‌کوشی‌شان در شهرهای امارات و از موسیقی‌شان. معمول است که بگویند که هند شلوغ است، کثیف است، پر از حقه‌باز است، پر از فقیر است و از این قبیل چیزها. هیچ کدام از دوستان هند دیده‌ام هم چندان آن را تحسین نمی‌کردند و حتی کسی که بانی این سفر شد می‌خواست نظر مرا در مورد هند عوض کند؛ اما تیرش مستقیم به سنگ خورد و من در شیفتگی‌ام بسیار راسخ‌تر شدم. این سفر مسبب برنامه‌ریزی برای سفر بلندی شد که در اولین فرصت (به خواست خدا) به این سرزمین شگفتی‌ها خواهم داشت. فکر می‌کنم که طول چنین سفری حداقل باید یک ماه باشد و چند شهر را در برگیرد، دقیق و مطالعه شده برنامه‌ریزی شود و در یک فصل مناسب صورت گیرد.
عکسی که می‌بینید مربوط به بخشی از مقبره‌ی همایون در دهلی نو است، از معدود نقاط دیدنی‌ای که فرصت دیدنش دست داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط هادی  | 


توجه: پیش از تحویل به مشتری این برچسب را بکنید.

این را بالای آیینه‌ی جلوی خودروی یکی از دوستان دیدم، بله ساخت وطن بود. بله خود او هم نکنده بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط هادی  | 

تا جایی که ممکن باشد، به مجلس عروسی نمی‌روم؛ چون تقریبا از هیچ قسمت آن خوشم نمی‌آید و به نظرم به شدت کسالت‌بار و بی‌معنی است. از بدترین بخش‌های این مراسم، زمان شام خوردن است:
انگار مهمان‌ها، که برای شرکت در این مراسم به اندازه‌ی چند شام درست و حسابی هزینه‌کرده‌اند، می‌خواهند با حمله به میز غذا قسمتی از هزینه‌ها را جبران کنند. پس به غذاهایی که طرفدار بیشتری دارد - مثلا آن گوسفندهای کباب‌شده‌ی مسخره‌ای که وسط میز برپا می‌شود - حمله می‌کنند. گاهی هم برای دریافت بعضی دیگر از خوراک‌ها صف بسته می‌بندند، و برای من حتی تصور این که کسی با آن ریخت و قیافه‌ی کذایی برای نصف سیخ جوجه‌کباب در صف بایستد، مضحک و زشت است.
این طور است که حتی اگر به جشن عروسی بروم، شام نمی‌خورم؛ اما متاسفانه نمی‌توانم جلوی یک رفتار نه چندان پسندیده‌ام را بگیرم: گوشه‌ای مخفی شدن، حرکات آدم‌ها را در نظر گرفتن و تاسف خوردن.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

گاهی نام و نشان طراح یا سازنده‌ی لباس‌هایی مثل کت و پالتو را با چند کوک ضعیف به سر آستین دست چپ می‌دوزند. بعد از کمی اندیشیدن به این نتیجه رسیده‌ام که احتمالا این عمل برای تشخص، تمایز و هویت بخشیدن به لباس در هنگام خرید ابداع شده است. توجه دارید که در فروشگاه‌ها اکثر لباس‌ها در کنار هم آویزان هستند و فقط قسمت عرضی آن‌ها دیده می‌شود؛ و خوب این ابتکار بدی نیست که در همین فضای نسبتا کم، نام سازنده را به خریدار نشان داد یا یادآوری کرد.
اما هر چه فکر کردم متوجه نشدم که چرا بعضی از پوشندگان این گونه لباس‌ها بعد از خرید، خود را از شر این آرم راحت نمی‌کنند؟ در مواردی حتی دیده‌ام که پوشنده در نمایش، حفظ و مراقبت از آن تلاش شایان توجهی بذل می‌کند!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:19  توسط هادی  | 

عکس از هادی. متروی تهران مسیر شمال به جنوب.

استفاده از انواع ابزارهای دیجیتال (تلفن‌همراه، پخش‌کننده موسیقی یا فیلم، رایانه‌های گوناگون و...) با سرعت سرسام‌آوری شایع شده‌است. تصور آینده‌ی رابطه‌ی انسان با ابزارهای دیجیتال واقعا غامض است. این ابزارها در دراز مدت چه تاثیری بر روی روان آدمیان خواهند گذاشت؟ یک پاسخ این است که ارتباطات اجتماعی رو در رو را کاهش می‌دهند، از طرف دیگر می‌گویند که این ابزارها فاصله‌ها را کم و دنیا را کوچک کرده است. جمع‌کردن این دو دشوار است.

گاهی در خبرها می‌خوانیم که تحلیل‌گران می‌گویند که کسانی که در چت روی‌خط استادند، هنگام خرید یک سطل ماست مشکل دارند. نوجوانانی که شبانه‌روز به بازی‌های رایانه‌ای خشن می‌پردازند ممکن است که شخصیت‌شان به خشونت عملی گرایش پیدا کند. کودکانی که بدون نظارت با اینترنت کار کنند شاید قربانی سوءاستفاده ج‌ن‌س‌ی شوند...

البته این‌ها روی تاریک قضیه است، این فناوری‌های جدید برکات فراوان هم داشته و دارد. اما سوال من سر جای خود باقی است: انس با ابزارهای دیجیتال روی انسان چه تاثیری روی می‌گذارد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط هادی  | 

عکس از هادی.

وانت توزیع مواد غذایی
خیابان شریعتی. دی‌ماه ۸۶.

عکس از هادی.

تحویل و نگهداری مواد اولیه در یکی از فست‌فودهای مشهور شهر.
خیابان عباس‌آباد. پاییز ۸۶.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:49  توسط هادی  | 

جفری دامر در دادگاه. عکاس مشخص نیست.نوجوان که بودم، خبر دستگیری جفری دامر را در مطبوعات خواندم. دامر جوانی بود بسیار با هوش، بسیار باشخصیت، با بهره هوشی بسیار بالا، و دارای چهره و ظاهری قابل قبول و موجه. قبل از دستگیری‌اش نیروهای پلیس یکی دوبار به او مشکوک شده، اما تحت تاثیر وقار و متانتش عذرخواسته و رفته بودند. اما دامر یک مشکل بزرگ داشت: او حداقل جان پانزده انسان را گرفته بود. این همه‌ی قضیه نیست، خوردن اعضا و جوارح آن‌ها، تجاوز قبل و بعد از مرگ و حل‌کردنشان در اسید بخشی دیگر از کارهای این بیمار جنایتکار بود. او در سال ۹۴ به دست یک زندانی به قتل رسید.
دیشب که فیلم The Flock را دیدم، یاد ماجرای دامر افتادم. این فیلم در مورد بیماران خطرناک ج‌ ن‌ س‌ ی بود و تاثیرات‌شان بر کسانی که با آن‌ها سر و کار دارند. شباهت‌های زیادی به هفت دیوید فینچر دارد، حتی گاهی کار به تقلید محض کشیده. از طرفی هم کمی یادآور هشت میلی‌متری جوئل شوماخر است. خلاصه کنم، اثر متوسطی بود از یک کارگردان هنگ‌کنگی، اما بی‌آبرو نبود. با وجود ناراحت‌کننده بودن موضوع، نکات قابل مکثی داشت، خصوصا نگاه شخصیت اصلی فیلم به جزییات رفتارهای ریز آدم‌ها برایم خیلی ملموس و آشنا بود. 
در سال‌های ابتدای جوانی مدتی به جرم‌شناسی و حقوق علاقه داشتم، تا حدی که به فکر افتاده بودم تحصیلات عالیه آن را طی کنم. شاید مشاهداتم در دوره سربازی باعث شد که در این تصمیم تجدید نظر کنم (سرباز نیروی انتظامی بودم). زمانی که خبر جنایت‌های خفاش‌شب، بیجه و سعید حنایی در مطبوعات پیچید، با خود فکر کردم کاش که جرم‌شناس‌های زبده مطالعات و پژوهش‌های کافی روی این بیماران خطرناک کرده‌باشند. این گونه شاید از بعضی آسیب‌های اجتماعی و زمینه‌های جرم سرنخ‌هایی پیدا می‌شد.
گاه با خود فکر می‌کنم که واقعا نمی‌توان با اطمینان از پشت نقاب‌ها آگاه شد، همان طور که پلیس ماهر آمریکایی ذره‌ای به دامر شک نکرده بود. می‌گویند که در قیامت نزدیکان از هم فرار می‌کنند، آن‌ها شاید از هم فرار نمی‌کنند، از آشکار شدن اعمال و حقیقت شخصیت‌شان فرار می‌کنند. 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:3  توسط هادی  | 

می‌گویند اعتقاد و ایمان عوام را نباید جریحه‌دار کرد؛ این حرف از جهاتی درست است. بعضی بحث‌های خاص دینی، کلامی و مذهبی را باید تا مدتی در محافل خاصی نگه‌داشت و گرنه افشای زود هنگام ممکن است که باعث خفه‌شدن گوینده و اندیشه‌اش شود.
این روزها که روال زندگی را اکثر عامه مردم را معطوف به به‌چنگ‌آوردن غذای نذری در ظروف یک بار مصرف و گشتن در خیابان با البسه سیاه می‌بینم، به هیچ وجه و هیچ قیمت نمی‌توانم نمی‌توانم ارتباطی بین این حرکات و پایمردی بزرگ‌مرد تنهایی که مردم زمانش تنهایش گذاشتند تا در کنار یارانش سلاخی شود، ارتباطی برقرار کنم.

سلام بر حسین بزرگ، بنده‌ی خداوند و نوه پیامبر (ص).
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

چندی پیش که به یک شلوار نیاز پیدا کردم، ترجیح دادم از جایی خرید کنم که شناخته شده باشد و به این ترتیب بتوانم از خریدم مطمئن باشم. با توجه به این که فروشگاه‌های بنتون و سیسیلی در میدان ونک، نزدیک به دفتر کارم هستند، فکر کردم یک بار تولیدات این برندها را آزمایش کنم. یک شلوار سیسیلی خریدم که قیمت کمی هم نداشت؛ اما بعد از چند روز متوجه شدم که پارچه بیش از حد انتظار ساییده می‌شود. در تماس تلفنی از نحوه خدمات بعد از فروش و گارانتی جویا شدم که در کمال تعجب شنیدم که محصولات این نمایندگی‌ها هیچ نوع ضمانتی ندارند.
جالب نیست؟ بنتون به ایران می‌آید با خدم و حشم، آمدنش سر و صدای زیادی برپا می‌کند. جنجال‌های مطبوعاتی بر سر گرایش‌های سیاسی مالک اصلی بنتون در می‌گیرد. اما هیچ کس اعتراض نمی‌کند که یک شرکت خارجی به چه حقی به مشتری ایرانی جنسی می‌فروشد که حاضر نیست پشت آن بایستد!؟
به نظر من مجلس شورای اسلامی ایران باید قوانین روشن و محکمی در حمایت از حقوق مشتری تصویب کند و در آن به نمایندگی‌ها و فروشندگان محصولات برندهای خارجی سخت‌ بگیرد. این نهایت گستاخی به مشتری ایرانی است که اجناس بنجلی به آن‌ها عرضه شود که حتی نمایندگی رسمی از آن‌ها سلب مسوولیت می‌کند. 
از بنتون و سیسیلی خرید نکنید، و اگر می‌دانید که چطور می‌توان آن‌ها - و نظایرشان را - به خاطر رفتار غیر متعهد در فروش، تحت فشار قانونی گذاشت، حتما نظر بگذارید. مشتری ایرانی عزت دارد، و نمایندگی‌ها و واردکننده‌های برندهای خارجی باید این را خوب بفهمند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:45  توسط هادی  | 


آخرین کار مایکل مور را دیدم، مستند قدرتمندی در باره‌ی نظام درمانی آمریکا و روش‌های نادرست شرکت‌های پولساز بیمه درمانی. گمان می‌کنم که نام این فیلم از ترکیب دو کلمه بیمار و روانی ساخته شده که معادلی برایش سراغ ندارم (sick+Psycho)، پس فعلا به آن سیکو می‌گویم.
من آثار مور را با دقت و علاقه تعقیب می‌کنم و برای آن‌ها احترام قائلم. می‌دانم که عده‌ای به او اتهامات گوناگونی می‌زنند، و توقعی هم غیر از این نیست. از کسی که درباره‌ی بحران اخراج کارگر، اسلحه، یازده سپتامبر، جورج بوش، جنگ عراق و درمان فیلم انتقادی ساخته باشد با قالی قرمز استقبال نمی‌شود. به نظرم مور مرد مسوولی است که کارش را هم خیلی خوب بلد است و فیلم‌هایی بسیار جذاب و موفق می‌سازد.
توصیه می‌کنم که این فیلم را حتما ببینید، البته دانستن کمی زبان انگلیسی برای درک آن لازم است. برای اطلاعات بیشتر در مورد فیلم و حواشی آن هم می‌توانید به ویکی‌پدیای عزیز مراجعه کنید.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:33  توسط هادی  | 

در نگاه آدم‌ها چیست؟
چطور است که با دقت به نگاه کسی می‌توانیم حالت او را بفهمیم، به گوشه‌های مهمی از شخصیتش پی ببریم، ارتباط برقرار کنیم، پیام برسانیم، و...
نگاه ابله او را افشا می‌کند، نگاه خردمند عمق غریبی دارد، نگاه کودکان پر از کنجکاوی است و نگاه پیرها پر از یک اندوه غریب. واقعا در نگاه چیست که گویای این همه نکته‌ی نگفتنی است؟ من هیچ گاه نفهمیدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:17  توسط هادی  | 

آقای عزیز، اگر مسافرکشی می‌خوای بکنی صندلی خواباندت چیست؟ اصلا صندلی را می‌خوابی که چی بشه؟ در حالت خوابیده رانندگی کنی؟ این طور به نظرت با شکوه و عظمت جلوه می‌کنی؟

راستی به انداز‌ه‌ی چند وقت کار به اون مجموعه بلندگویی که عقب نصب کردی، پول دادی؟ هیچ وقت فکرش کردی که حق نداری به خورد آدم‌ها موسیقی سطح پایین با صدای ناهنجار بدی؟ از آن آینه پانوراما بگو. ترسیدی چه صحنه‌هایی از نظرت پنهان بمونه که متوسل به این آینه چهل سانتی شدی؟ فکر نمی‌کنی که ماشین تو در واقع باید محل آسایش مشتریانت باشه نه محل آزارشان.

ببین یک عمر با این اندیشه و طرز عمل زندگی کردی و عاقب اینی هستی که مظاهرش را داری می‌بینی و می‌بینم. فکر نمی‌کنی لایق بهتر از اینی؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:31  توسط هادی  | 

یکی از صحنه‌هایی که در قطارهای مترو حرصم می‌داد و حالا می‌خنداندم بعضی زن‌ها  و مردهایی است که با هم سفر می‌کنند و مرد قصد دارد که در مدت سفر، از زن حراست کند.

شیوه‌ی حراست هم معمولا به این صورت است که زن معمولا در کنجی جا می‌گیرد و مرد روبه‌روی او قرار می‌گیرد. گاهی که میزان حراست بالا می‌رود مرد دستانش را در دو طرف زن می‌گذارد که از هر گونه گزند نامحرمان و بدطینتان دور بماند. خاصیت دیگر این شیوه این است که فاصله نزدیک مرد به زن را تضمین می‌کند که در موارد خاص احتمالا پاداش حراست خود را نیز بگیرد.

زمانی که حرص می‌خوردم با خود فکر می‌کردم که خوب چه اصراری است که با هم باشید؟ زن در قسمت زنانه سوار شود، مرد در قسمت مردانه. یا اصلا مترو سوار نشوید یا ... . الان اما با خودم فکر می‌کنم این هم قسمتی از این دنیای معوج و جامعه ناموزون ماست.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:42  توسط هادی  | 

راكي بالبوا - قسمت ششم مجموعه‌ي راكي

هيچ خجالتي نمي‌كشم از اعلام اين كه قسمت اولي مجموعه فيلم‌هاي راكي را مي‌پسندم. فيلم‌نامه‌ي محكم و دوست داشتني‌اش را خصوصاً ستايش مي‌كنم.

سال گذشته آخرين (ششمين) قسمت اين مجموعه فيلم‌ها با نام راكي بالبوا روي پرده رفت. به نظرم آمد كه بيشتر از همه‌ي قسمت‌ها به قسمت اول وفادار است. گفتگو‌هاي فيلم را خصوصا دوست داشتم. قسمتي كه در پايين مي‌آيد را شايد محبوب‌ترينم باشد. (راستش نمي‌دانم بايد ترجمه‌اش مي‌كردم يا نه؟). با مكث بخوانيدش لطفا:

Let me tell you something you already know. The world ain't all sunshine and rainbows. It's a very mean and nasty place and I don't care how tough you are it will beat you to your knees and keep you there permanently if you let it. You, me, or nobody is gonna hit as hard as life. But it ain't about how hard ya hit. It's about how hard you can get it and keep moving forward. How much you can take and keep moving forward. That's how winning is done!

اضافه شده - به خاطر دوستی یک ترجمه سردستی و غیر دقیق اضافه کردم:
بذار چیزی بهت بگم که خودتم می‌دونی. این دنیا همش آفتاب و رنگین‌کمون نیست، یک جای خیلی پست و نامطبوعه. اصلا کاری ندارم که چقدر سرسخت هستی، دنیا به زانو درمی‌آردت و اگر نجنبی تا ابد به همین حالت نگهت می‌داره. من، تو یا هرکس دیگه‌ای نمی‌تونه به محکمی زندگی ضربه بزنه. قضیه این نیست که چقدر بتونی محکم ضربه بزنی، قضیه اینه که به چه محکمی‌ می‌تونی ضربه بخوری و ادامه بدی. چقدر می‌تونی ضربه تحمل کنی و پیش بری. این طوری می‌شه برنده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:27  توسط هادی  | 

سال‌هاست كه از حسن كريمي هيچ خبري ندارم. دوست خوب، سالم و صادقي بود كه به من فيزيك درس مي‌داد. دوسه سالي از من كم‌سن بود، اما يكي دو نكته اساسي به من آموخت كه فكر نمي‌كنم هيچ گاه از يادم برود. بازگويي يكي از آن‌ها خالي از لطف و فايده نيست:

بعد از يكي از جلسات درس، يك بازي رايانه‌اي با موضوع موتورسواري بيابان را نشانش دادم. بازي پرهيجان و جذابي بود، اما ما هنوز بازيگران بلدي نبوديم. زمين مي‌خورديم، راه گم مي‌كرديم و عاقبت مي‌سوختيم. بعد از چند دقيقه سكان به دست گرفتم و با تسلط بيشتري راه افتادم، زير لب گفتم آخر بقيه (رقباي بازي) كجا هستند؟ حسن حرفي زد كه فورا در مغزم حك شد: داري خوب مي‌ري، به بقيه كاري نداشته باش.

توضيح بيشتري هم لازم است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:30  توسط هادی  | 

اکثر خانم‌ها در - خصوصا در یک رابطه نزدیک عاطفی - تاکید زیادی دارند بر این که همان‌طور که هستند دوست داشته شوند؛ البته این نوع دوست داشتن و دوست‌داشته شدن بسیار خوب است. اما متوجه نمی‌شوم که چرا بعضی از آن‌ها انواع کارهای عجیب و غریب را می‌کنند که قسمتی از «همان‌طوری که هستند» را تغییراتی دهند یا اصلاحاتی کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:57  توسط هادی  | 

اگر گفتید که در کدام شهر جهان می‌توان کنار خیابان از دستفروش دی‌وی‌دی فیلمی از پازولینی خرید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:18  توسط هادی  | 

روبه‌روی من، دست راست به کنج در غیر متحرک تکیه کرده بودند. دخترک باریک بود و کم سن؛ کمی هم بلند صحبت می‌کرد. پسر اما پشتش به من بود؛ با وجودی که کمی زیاد نزدیک هم ایستاده‌ بودند، رفتاری نجیبانه و با حیا داشت.

ایستگاه آخر، مثل همه و  در میان همه پیاده شدند، آخرین نگاه را که انداختم متوجه شدم هر دو کور هستند؛ بدون عصا و با آسمانی‌ترین لبخند بر لب. فقط نفهمیدم که چطوری مسیرها را بدون هیچ مشکلی تشخیص می‌دادند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:26  توسط هادی  | 

از روی کنجکاوی، سی‌ صفحه‌ی اول فهرست وبلاگ‌های شخصی بلاگ‌فا را نگاهی انداختم. توضیحات وبلاگ‌ها اکثرا تعجب‌آور بود؛ برای مثال:

من ندانم که کیم من فقط دانم که توئی شاه بیت غزل زندگیم

شعر و ادبيات و نكات مهم زندگي

عکسهایی در مورد شکست در عشق

در وسعت چشمهای تو خورشید را ستاره ای حقیر می بینم

تا که بودیم کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه میفهمیدی ...

اي افكار پريشان و عصيان زده به چه مي نگريد ؟ به روزهاي خوشِ گذشته يا به غروب قـلـب بيمارم ؟!

اگه عشق منی چرا با دیگرونی میخوای بری برو چرا دل میسوزونی

کوتاه اما بلند

آن زمان که بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنی دارد.

خاطرات فری،جری،شری ( خاطرات مهم شری بلوف )

اومدیم بهتون فاز بدیم تریپ لاو رو بهتون یاد بدیم

زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند يقين دارم که مي آيي

گیتار , هنر سوم من

زندگي‌ام را پيرامون تو نخواهم ساخت، بلكه تو را در بطن زندگي‌ام خواهم كاشت

یادآوری‌ها: نویسنده‌های این مطالب و امثال آن از قشر متوسط به بالای اجتماع هستند، سواد دارند، اینترنت می‌دانند، در شهر زندگی می‌کنند و قرار است در آینده اداره‌ی بخشی از امور کشور را برعهده گیرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:18  توسط هادی  | 

اواخر دهه‌ی شصت و آغاز دهه‌ی هفتاد شمسی، شاید مهم‌ترین سال‌هایی است که در عمرم گذرانده‌ام: زمانی که دولت وقت، سازندگی را شعار عمل خود کرده بود. مرزهای کشور کم‌کم روی محصولات خارجی باز می‌شد. کرباسچی جوان داشت چهره مرکز را عوض می‌کرد. کمیته با شهربانی و ژاندارمری ادغام شد و نیروی انتظامی به وجود آمد. فضای اجتماعی و سیاسی نسبت به دوران جنگ کمی بازتر شده بود. کسانی مثل محسن مخملباف در سینما و عبدالکریم سروش در اندیشه‌ی دینی، حرف‌های نشنیده‌ای به زبان می‌آوردند. در دنیای سیاست داخلی ناظران، شاهد تحولات بسیار چشمگیری بودند. اختلاف نظرها بین نیروهای انقلابی بالا گرفته بود.

گیرنده‌های شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای وارد کشور شد و بحث تهاجم فرهنگی زبانه کشید. کسانی که قبل از آن نوارهای بتاماکس بد کیفیت را به چشم می‌کشیدند، در بهشت را روی خود باز شده می‌دیدند؛ بتاماکس رونقش را از دست داده بود و حرفه‌ای‌ها دنبال نوار وی‌اچ‌اس با فرمت ان‌تی‌اس‌سی بودند. روی‌هم رفته در مورد ویدئو و فیلم ویدئو مثل سابق سخت‌گیری نمی‌شد.

کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور ۶۴ و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالی‌اش میزان بود، آمیگا می‌خرید که به جای نوار کاست، فلاپی می‌خورد. دوسه نشریه فارسی‌زبان در زمینه‌ی رایانه منتشر می‌شد.

روزنامه‌های جدید در حال راه‌اندازی بود، همشهری تعریف رایج از روزنامه را عوض کرد. گل‌آقا بار طنز سیاسی مصور را بعد سال‌ها احیاء کرد. مجله‌ی گزارش فیلم در اقدامی بی‌سابقه پرونده‌ای برای فیلم دیوار آلن پارکر منتشر کرد. اولین شماره‌های ایران فردا، پیام امروز و کیان در همین سال‌ها منتشر شد.

شلوارها و لباس‌های گشاد با رنگ‌های روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شده‌تر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان می‌رفت نایکی می‌پوشیدند. مانتو‌های دختران جوان رنگی و مدل‌دار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمه‌های بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدل‌های دو یقه با پارچه‌های براق).

پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطه‌ی تلفنی داشتند و شرح رابطه‌شان را برای دوستان نزدیک تعریف می‌کردند. مدارک دانشگاه‌ آزاد دیگر نیاز به تایید آموزش عالی نداشت و این دانشگاه به سرعت در حال گسترش بود.

در واقع حکایتی است که گوشه‌های فراوان دارد. به نظرم بعدها تاریخ‌نویسان روی این‌ سال‌های ایران زیاد انگشت‌ خواهند گذاشت. سال‌هایی که بالاخره به سال ۱۳۷۶ و انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ختم شد. فکر می‌کنم آیندگان در مورد ما بگویند: آن‌ها در چه دوره‌‌ی حیرت‌آوری زندگی می‌کرده‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:1  توسط هادی  | 

آره...، عکس‌هاشونو دیدم، همه‌ی لباس‌ها دهاتی و استوکی ۲۰۰۶، من اصلا حوصله‌شون رو نداشتم. من هفته قبل مهمونی سفارت رو نرفتم حالا پاشم برم اون‌جا؟ رو اعصابم هستم همشون. بنتون؟ دوزاری است. من که فقط از دوبی لباس می‌خرم. این جا خر رنگ کنی است همش.

راست می‌گی، اعصاب ندارم. از وقتی کار بنزینم گم شد این طور شدم. حالم بهم می‌خوره از این‌که دم پمپ بنزین جلوی هر عمله‌ای التماس کنم برای چهار لیتر بنزین. کثافت‌ها همشون چشم و چارشون به سر و سینه‌ آدمه. سر بابا جیغ زدم که یک وانت اضافه بخره بگذاره کنار، آره دیگر واسه بنزین.

هنوز درد می‌کنه، نتونستم Gym برم دیگر، اون‌جا همه بهم می‌گن با این هیکلت چرا تو می‌آی این‌جا آخه؟ خندت می‌گیره بگم که زری کشف کرده اندازه‌های من با پاریس هیلتون یکیه، بخدا، مو نمی‌زنه. نه بابا؛ بختت بلند باشه.

حوصله‌شو ندارم پسره عوضی الدنگو. (یواش) اون بار فهمیدم که دوربین موبایلش روشن بوده، بلند شدم گوشی نوشو چنان کوبیدم به دیوار که هزار تیکه شد. کثافت عوضی. تو اون وضعیت بلند شده تیکه‌هاشو جمع می‌کنه می‌گه یک تومان پول داده بودم. گفتم در ... تو بگیر. نه فکر نکنم، جربزه این غلطا رو نداره.

قربونت برم عزیزم. می‌بینمت، آره برای پنجشنبه. نه خیلی تاپ نیست، سرویسش خوبه. سالاد سزارش هم حرف نداره. می‌بوسمت خوشکله. خداحافظ. آره عالی شده بودی. خداحافظ. بای.

بعد از قطع کردن (زیر لب): دختره خپل، خروس بی‌محل، حالمو گرفت با زرزرهاش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:24  توسط هادی  | 

وب سایت بهرام رادان هنرپیشه سینما را دیده‌اید؟

ترکیبی از یک عالم جلوه صوتی، رنگ‌های تیره‌ی سنگین و حرکت‌های بی‌دلیل معجونی ساخته که در چشم من بیشتر شبیه وب سایت یکی از طرفداران جادوی سیاه یا رهبران مسلک ابلیس است. البته از نزدیک با آقای رادان و کارهایشان آشنا نیستم، اما مطمئنم که شخصیت ایشان اصلا به چنین مقولاتی ربط ندارد.

نمی‌دانم که ایشان برای راه‌اندازی چنین سایتی پولی داده‌اند یا خیر؟ اما درست این است که باید مبلغی گرفته باشند؛ چون از تصویرها و نام‌شان برای هنر نمایی عده‌ای که خوب بلد هستند با برنامه فلش و نظایر آن کارکنند، استفاده شده است.  جالب این جاست که در پای هر صفحه‌ای، نام مجموعه‌ی این عده و یک شماره‌ی تلفن همراه (!؟) مشاهده می‌شود.

مراجعه به این وب‌سایت به غیر از هدر دادن وقت و پهنای باند چه نتیجه‌ی دیگری برای بازدیدکنند‌گان و علاقه‌مندان دارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:42  توسط هادی  | 

عادت ندارم بیشتر از یک پست در روز بگذارم، اما این مورد ارزش استثناء شدن را دارد:

حدود ساعت یک بعد از نیمه شب، مشغول بررسی یک وبلاگ خواستی و خواندنی بودم. در ضمن نسخه کاملی از آلبوم موسیقی فیلم «بلید رانر»، اثر ارجمند ونجلیس، را گوش می‌دادم. در این میان متوجه شدم که یکی از بازدیدکنندگان این وبلاگ نظر گذاشته‌اند و به وبلاگ خودشان دعوت کرده‌اند، در این گونه موارد سر می‌زنم و تشکر می‌کنم از بازدید و پیام، بنابر این کلید کردم که  آداب‌دانی کرده باشم؛ و به ادامه‌ی کارم مشغول شدم.

ناگهان متوجه شدم بین اصوات و نت‌های رازآلود ونجلیس، صداهای عجیبی می‌آید: تو خودت نمره‌ی بیستی، تو مثل هیچ کسی نیستی...! حیران شدم، در دل گفتم این آهنگ ایرانی چیست که در این وسط به کار برده شده، اصلا به چه مناسبت؟ چطور است که من تا به حال نمی‌دانسته‌ام قضیه را؟ قطعه‌هایی مثل Tales of the Future در این آلبوم البته ترانه‌هایی به زبانی غیر انگلیسی دارند، اما آخر تفاوت زیادی با «تو خودت نمره‌ی بیستی» در کار بود.

عاقبت متوجه شدم: نویسنده‌ی وبلاگ مذکور به مناسبت جشن تولید دوستشان آهنگی را گذاشته بودند که شنیدن آن برای بازدیدکنندگان اجباری بود، و در نتیجه آمیختن آن با بلید رانر ونجلیس، روی سر من مقداری اسفناج سبز شده بود!

توضیح: بله درست حدس زده‌اید؛ من در مورد موسیقی ایرانی خیلی زیاد بی‌اطلاع هستم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:27  توسط هادی  | 

Bob Dylan, early 1960s. (Michael Ochs Archives, Venice, California)دوستم مصطفی از من پرسید که آیا خبر دارم که روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز در عنوان مطلبی محسن نامجو را با باب دیلان مقایسه کرده‌است!؟ گفتم که دارم. بعد ضمن ابراز خشم از کوته‌نظری نویسنده و خبط تحریریه روزنامه مذکور به شوخی گفتم که باید منتظر بود نویسنده‌ی مطلب به ایران بیاید تا خدمتش رسید.

کمی که جدی‌تر شدیم، صحبت به این‌جا رسید که باید نامه‌ای به نیویورک‌تایمز نوشت و بدین وسیله نظر مخالف را نیز عرضه کرد. من پی این فکر را نگرفتم، ضعف در نوشتن انگلیسی شاید علت اصلی بود، اما امشب هنگام خواندن نامه‌های الکترونیکی‌ام، متوجه شدم که مصطفی قضیه را جدی گرفته و نامه‌ای به شرح زیر برای تحریریه‌ی روزنامه مذکور نوشته است:

سردبیر عزیز،
شما چند هفته پیش مقاله‌ای درباره‌ی محسن نامجو منتشر کردید، و من با دیدن عنوانش واقعاً از نیویورک تایمز ناامید شدم: «دیلن ایران در عود: با ترانه‌های معترض هوشمندانه» (Iran’s Dylan on the Lute: with Songs of Sly Protest، نوشته‌ی نازنین فتحی، یک سپتامبر).
من انتظار دارم نیویورک تایمز بیش از این‌ها در مورد محتویاتش حساسیت داشته باشد، و وقتی دیدم همچین حرف‌های پرتی را منتشر کرده تعجب کردم. برای من مهم نیست که شما هر روز در صفحه‌ی اولتان نامجو را ستایش کنید، اما مقایسه‌ی آن با باب دیلن بسیار بسیار بسیار عجیب است!
دیلن یکی از معدود هنرمندان واقعا اصیل موسیقی مدرن است. او نوع موسیقی مخصوص خودش را آفریده. او «مث یک خونه‌به‌دوش» و «دمیدن تو باد» را نوشته. او چهار دهه است که در خاطره‌ی مردم نشسته و هنرمندان را تحت تأثیر قرار داده.
اما تا پنج یا ده سال دیگر چند نفر محسن نامجو را به یاد خواهند آورد؟ او چه کرده؟ موسیقی‌اش چی است؟ ترکیب شعرهای مولوی و موسیقی The Doors؟
شاید شما محسن نامجو را نمی‌شناسید. شاید هم ایران را آن طور که باید نمی‌شناسید. در مورد شناختتان از باب دیلن جسارتی نمی‌کنم.
با احترام
مصطفی حاجی‌زاده

اگر پاسخی از نیویورک‌تایمز رسید، با اجازه مصطفی آن را هم منتشر خواهم کرد.

توضیح: علاقه‌مندان پر و پا قرص آقای نامجو مختارند که ایشان را بپرستند، و با هر کسی که می‌خواهند مقایسه کنند؛ هیچ شکی در این نیست. اما ما نیز حق داریم که نظر مخالف خود را در جایی که صلاح می‌دانیم، محترمانه عنوان کنیم. این را گفتم که خوانندگان عزیز، خواسته یا ناخواسته به میدان جنگ حیدری-نعمتی موسیقی محسن نامجو پا نگذارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:21  توسط هادی  | 

خانه‌های قدیمی متروک، خودروهای رها شده در کنار خیابان، پیرهایی که با نگاهی غمگین روی یک نیمکت نشسته‌اند، لوازم و اسبابی که دور ریخته شده‌اند...

این‌ها برایم نمادهایی غصه‌آفرین هستند. با خودم فکر می‌کنم به روز رونق‌شان، زمانی که خواهان داشته‌اند و در واقع زمانی که اینی نبوده‌اند که الان هستند. بعد یادم می‌آید که چیزهایی که ما عمری به دنبالش می‌دویم، در حسرتش می‌سوزیم و به دست‌آوردنش را موفقیتی بزرگ می‌دانیم، عاقبت به چنین روزی می‌افتند. بسیاری از ما عمرمان را خرج می‌کنیم به قیمت به کف‌آوردن سراب، بعد افسوس زمان از دست‌رفته را می‌خوریم.

رقت بار نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:14  توسط هادی  |