لذتبردن از غذا دو بخش دارد: لذت خوردن و لذت هضم و جذب. بسیاری از غذاها طمعی لذتبخش، اما هضمی ناگوار دارند. غذاخوریهایی موسوم به «فست فود» خوراکهایی با قیمتی نسبتا مناسب، و متشکل از هیدروکربن فراوان و چربیهای مضر، عرضه میکنند که خورندگان را به شکل روزافزونی جذب کردهاند. سرخکردنیهای روغنجوش - مثل مرغ سوخاری یا شیرینی دونات - تاثیر بدی بر سلامت دارند، اما خورندگان با علم به مضرات سرخکردنی، با ولع قطعات آن را میبلعند. این خوراکها نمونهی بسیار شناخته شدهای هستند از چیزی که گفتم و آثار نامطلوب مصرفشان دیر یا زود نمایان میشود. آیا ممکن است که خوردن غذایی مفید، لذتبخش نباشد؟ بله! اما ذائقه خیلی قابل انعطاف، نسبی و قابل پرورش است. کلهپاچه ظاهری ترسناک و بویی نادلپذیر دارد، اما به دهان بسیاری خوش میآید؛ چون خورندگانش «عادت» کردهاند که از آن لذت ببرند. پس اگر طبع یک انسان عادی از غذایی منتفر نباشد (فیالمثل خون یا اعضا و جوارحی که تصور خوردنشان چندشآور است) و همچنین ذائقهاش آمادهی چالش و ماجراجویی باشد، میتواند با تمرین از غذاهای ناشناخته و ناخورده لذت ببرد. صاحبان ذائقهی بسته فقط چند غذای بابطبع خود را بهترینهای دنیا میدانند، و به ندرت حاضر به تجربه خوراکهای جدید هستند و یک عمر در دنیای غذایی محدود و تاریکی میمانند. همچنین بعضی از ذائقهها مبتذل است و بعضی فرهیخته، همان طوری که افرادی یک عمر با افتخار موسیقی خالطور گوش میکنند و از شنیدن یک قطعه موزارت ممکن است بیمار شوند. بهترین نظام تغذیه برای آدمیزاد، سالمترین آنهاست. خوراکیهای سالمی مثل جوانه، میوه، آرد سبوسدار، غلات، دانهها، زیتون سیر و... مدتهاست که شناسایی و به همه معرفیشدهاند. اما چون ذائقه بیشتر افراد به لذتبردن از نظامغذاییای که از این مصالح تشکیل شده، عادت نکرده، آن را پس میزنند و سراغ خوراکهای «خوشمزه»ای میروند که در طول زندگی به آنها خو گرفتهاند. اعتراف: من سالها نظام غذایی افتضاحی داشتهام. نتیجه آن اضافه وزن، کاهش تحرک و مسنی زودرس بوده. این اواخر کمی به فکر تصحیح آن افتادهام و کمابیش در تلاشم.
توضیح: تصویر بالا بشقابی از پاستای فوتوچینه با خورشت سوسیس دودی و قارچ را نشان میدهد (دستپخت و عکس از هادی). این عکس برای تزیین مطلب است و محتوای آن جز غذاهای چندان سالم به شمار نمیآید!
به یک سری از واکنش ها عادت کردهایم، صرفا عادت. شاید بتوان گفت که این طور تربیت شدهایم که در برابر هر موقعیت، رفتار خاصی کنیم. فرض کنیم که فلان شخص فلان رفتار را نشان میدهد، و من خشمگین میشوم. در این موقعیت میگویم که او مرا عصبانی کرد، در صورتی که عادت کردهام که چنین واکنشی نشان دهم، به نوعی شرطی شدهام. ممکن است کسی دیگر در برابر این رفتار صرفا میخندید.
فهم این نکته خیلی مهم است، چون زمانی که بدانیم رفتارمان احتمالا فقط یک واکنش شرطی بوده، کم تر حق به جانب خودمان میدهیم. این هم راه اصلاح را باز می گذارد و هم بار سنگین تشخیص حق را از دوشمان بر می دارد؛ کسانی که مدعی دست یافتن به معنی و مصداق تام و تمام حق وحقیقت در این دنیا هستند، گاه به جانیان هولناکی تبدیل میشوند.

بعضی از کلمات و عبارات هست که به کارشان میبریم، بدون این که روی معنایشان درست فکر کرده باشیم. اندیشدین و بحث روی معنی کلمات گاه یک بحث تمام عیار فلسفی است؛ تا جایی که بعضی میگویند که فلسفه چیزی جز بازی کلامی در مورد معانی و مفاهیم نیست. بگذریم.
صحبت کلمات بود؛ بعضی از کلمهها دال بر مدلولهایی هستند که آن مدلولها در ماهیت خود پیچیدهاند: عدالت، زیبایی، آزادی، روح و... چنین مفاهیمی قرنهاست ذهن آدمها را مشغول کردهاند. متفکران در طول زمان به اشکال مختلفی این مفاهیم را تعریف یا احصاء کردهاند.
من اسیر معنای گروهی از کلمات هستم و نسبتا زیاد به آنها فکر میکنم (بدون این که الزاما مدلول پیچیدهای داشته باشند). گرچه نمیتوانم تعریف روشنی از آنها بدهم، ولی تشکیل دهندهی بخش مهمی از نظام فکریام هستند: کیفیت، بصیرت، نگاه، پیچیدگی، تعادل، صلح و گوناگونی. فیالمثال میاندیشم که کیفیت چیست؟ آیا میتوانم بدون این که مثالی بزنم یا موردی ذکر کنم مفهوم کیفیت را به روشنی مشخص کنم؟ یا چرا دنیا این قدر به نظرم متعادل میآید، چه کیفیتی در آن وجود دارد که من به تعادل تعبیرش میکنم؟ پیچیدگی جهان چه ارتباطی به پیچیدگی و گوناگونیاش دارد...
و دست آخر میاندیشم که ما در این دنیا بدون مکث زندگی میکنیم، گاهی به نظر میآید یا باید مکث کرد و یا زندگی.
همه گاهی اشتباه میکنند، کم و بیش دارد اما استثناء ندارد. اما توجیه اشتباه به مراتب بدتر از آن است. زمانی که کسی بعد از اشتباهش میگوید: «آخر...». به شدت خشمگین و ناراحت میشوم.
میدانم که ممکن است که خودم هم به بیماری مبتلا باشم، لااقل گاهی. اما معتقدم که آدم تا مسوولیت کارهایش را به عهده نگیرد آدم کاملی نیست. همیشه میتوان مسوولیت قبول کرد، این طور ممکن است که نقاب مظلومیت نداشت - و طبیعتا از مزایای این نقاب بهرهمند نبرد - اما کم کم چیزهایی کسب میشود که از دستاوردهای ذیقیمت است: عرضه و جربزه.
آخرین باری که توانستید از صمیم قلب کسی را به این صفات مفتخر کنید، کی بوده است؟
مهترین تعلیمات یک معلم خوب
دو هفتهی قبل پرسیدم که مهترین تعلیمات یک معلم خوب چیست؟ مصطفی، مون، امیر، علی، زن قدبلند، شروین، فرهاد، سیاوش و سعید لطف کردند و به سوالم پاسخ دادند. (جالب توجه نیست که تقریبا همهی خوانندههای مجازی بودن اسم راه و رسمی دارند؟). پاسخدهندگان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
ضمن تشکر از مطالعه و پاسخ، احساس میکنم که شاید نتوانستم منظورم را آنطور که باید روشن منتقل کنم. بیشتر دوستان به خصال یک معلم خوب اشاره کرده بودند، اما من فرض را بر خوب بودن یک آموزگار گرفته بودم و از مهمترین آموزشهایش جویا شده بودم.
اما من بعد از مدتی مکث بر روی موضوع و نظرات شما چه فکر میکنم؟ یک معلم خوب، چند چیز خیلی مهم به دانشآموز میآموزد و میفهماند:
۱. هر چه داناتر باشید به قلمرو نادانیتان بیشتر تسلط دارید.
۲. ترسیم مرز مشخصی میان به خاطر سپردنی و آموختنی و روشن کردن تفاوتهای این دو.
۳. یاد بگیرید چون دوست دارید، هیچ گاه از یادگیری توقع پاداش نداشته باشید.
۴. تلاش از چیزهایی است که مقدار زیاد برای آن معنی ندارد. همچنین برای یاس هم مقدار کم وجود ندارد.
۵. قدرت طرح سوال خوب؛ چون طرح سوال خوب از پاسخ خوب مهمتر است.
۶. چگونه به موضوع درس فکر کنید.
۷. من شما را وارد دنیایی میکنم و ساز و برگ و نقشهای به دستتان میدهم، اما سیاحت و اکتشاف با خودتان است.
۸. مستقل فکر کنید.
۹. و بدانید که اگر یک عمر به تمام توصیههای من عمل کردید، دست آخر به اندازهی ذرهای هم از جهانی که در آن زندگی میکنید، نمیدانید. مبادا برای دانستههایتان شان بیشتری از دانستههای دیگران قائل شوید.

دو تا از پیوندهایی که در کنار این صفحه درج شده است، نشانی وبسایت سازندگان کفش است. امبیتی و نیوبالانس را هر کدام به علتی دوست دارم: امبیتی نوآوری بکری در ساختار کفش کرده و کفشهایش در بلند مدت سبب بهبود و سلامت بیشتر پشت و پا هستند، نیوبالانس نیز با سابقه و تجربه در امر کفش طبی، سازنده کفشورزشی (و البته دیگر اقلام ورزشی) است که محصولاتش طرحهایی بسیار منحصر به فرد و بی زرق و برق دارد. اما چرا کفش؟
کفش مهمترین لباس انسان است. هیچ گاه تصوری از تجربهی کفش خوب نخواهید، مگر این که صاحب یک جفت باشید. پا از اعضایی که بیشترین فشار بدن را تحمل میکند و نا سلامتیش باعث زمینگیر شدن است. کفش بد بلایی سر پاها میآورد که جبرانش ممکن است ممکن نباشد، و عوارض کفشهای بد در خانمها (که معمولا بیشتر به مد روز توجه دارند) بیشتر دیده میشود. کفش در دنیای امروز محل جمعشدن فناوری، طراحی و دانشهای طبی است؛ طراحی و ساخت نوع خوب آن کار هر کسی نیست و تقریبا گران است (به نظر میآید که حداقل قیمت یک کفش خوب نباید کمتر از هشتاد تا صد دلار باشد).
راجع به کفش خیلی میتوان صحبت کرد. من در آیندهی نزدیک به پیوندهای کفش کنار صفحه خواهم افزود. چون هم کفش خوب را خیلی دوست دارم و هم امیدوارم که خوانندگانم موضوع کفش را بیشتر جدی بگیرند.
از دو تا از دوستان خوبم سوال کردم که چطور است ارتباط مرد و زن معمولا هنگام آشنایی خیلی قشنگتر از زمانی است که رابطهی جنسی وارد رابطهشان میشود. یکی از آنها در پاسخم سکوتی طولانیای کرد و فقط گفت «آره» و دیگری پرسید که آیا رابطهی جنسی در مورد همجنسگراها نیز همین اثر را دارد یا خیر؟ (فکر میکنم بتوانید جنسیت هر کدام را حدس بزنید).
در پاسخ دومی، بعد از اندکی مکث، گفتم که همجنسگراها جز اقلیت هستند، و به نظر میرسد که هر جا صحبت اقلیت است، باید مناسبات خاص اقلیتها را در نظر گرفت و بدون احتیاط آن را تعمیم نداد.
اما بعد از تامل بیشتر، به ذهنم رسید که زن و مرد هر کدام از رابطه گرفتن هدفی دارند. اگر بخواهیم به شکل کلی بگوییم، زنها خواهان تصاحب روح یک مرد هستند و مردها خواهان تصاحب جسم یک زن. برای رسیدن به همین هدف، قشنگترین لحظهها را میآفرینند تا به نیت خود برسند، اما تضمینی ندارد که بعد از رسیدن، هنوز به فکر بازآفرینی آن لحظات رویایی باشند، بلکه معمولا دچار روزمرگی میشوند.
دیگر این که به شخصه کمتر کسی را دیدهام که مراقبت حفظ قشنگی یک رابطه باشد، و خوب قشنگی از چیزهایی است که برای حفظش خیلی باید تلاش کرد.
این توصیف من البته استثناهایی دارد، اما میدانید که استثناء قاعده نیست.

یکی از اتهاماتی که گاه به گاه به من زده میشود، گرایش به خرید چیزهای گران و یا مارکدار است. این داوری کاملا غیر منصفانه است، چون:
اولا. گران یعنی چه؟ به نظر من گران یعنی قیمتی گزاف و بالا برای جنسی که مستحق آن نیست. تصور کنید که میخواهید کفشی از مفیستو بخرید و باید چند برابر کفشهای عادی هزینه کنید. آیا مفیستو گران است؟ در واقع خیر! مگر چند سازنده با کیفیت مفیستو کفش میسازند؟ در این موارد حداکثر میتوانم بگوییم که پول خریدنش را نداریم.
میل به استفاده از ممتازها هزینه دارد؛ چون طراحی و تولید یک محصول ممتاز چند برابر یک محصول عادی وقت و هزینه میبرد. البته افراد مختارند که از چیزهای خوب بهره نبرند، ولی محکوم کردن کسی که در مورد بعضی اقلام، چنین میلی دارد بیانصافی است.
دوم. من به کلمه مارکدار کمی حساسیت دارم، چون رسانندهی این مفهوم است که صرف یک نام به یک محصول امتیازی خاص میبخشد. این نظر واقعا سخیف است، و بیشتر توسط کسانی اشاعه میشود که برای رضایت درونی و جلوهی بیرونی، خود را پشت نامها پنهان میکنند.
چندی پیش شنیدم که کسی برای خرید یک عینک بولگاری هفتصد هزار تومان پرداخته، و واقعا حیران شدم. آخر بولگاری چه سابقهی درخشانی در صنعت عینک دارد که بتوان دل را راضی به پرداخت این مقدار پول برای خرید آن کرد؟ این عینک آیا سال دیگر قابل استفاده است؟ احتمالا نه، چون چنین سازندههایی فقط گرایشهای شکلی فصل و سال عرضه را در محصولاتشان در نظر میگیرند و به اصطلاح محصولات مد روز میسازند. حالا اگر فرد مورد نظر میرفت و سیصد هزار تومان برای خرید یک عینک ژولیت اوکلی میپرداخت (آن هم چون چشمانی حساس به نور دارد)، کارش برای من توجیه داشت. چون اوکلی از بهترین سازندگان عینک در جهان است و در این رشته از پیشتازها ست.
اما میدانم که اتهامزنندگان عزیز، همچنان بر نظر خودشان پافشاری خواهند کرد.
من نیز به این مناسبت به گلی تبریک گفتم و متن زیر را برایش فرستادم:
گلی جان سلام.
به نوبهی خودم به تو تبریک میگویم، کاش که من هم مشهد بودم و به جشن تولدی که فرهاد شرح دادهاش، دعوت داشتم.گلی عزیزم، زمان باز نمیگردد. این غصه ندارد چون همهی ابنای بشر با این وضع کنار آمدهاند. بنابر این از گذشتهها فقط استفادهای کن که از آیینهی بغل ماشین خواهی کرد. اگر حین راندن خودرو مدتی سرت را بچرخانی و به عقب نگاه کنی، عواقب خوبی در انتظارت نخواهد بود.
گلی عزیزم، در زندگی مسوول باش؛ مسوول همه چیز. همیشه ورد زبانت این باشد که خودم درستش میکنم. منتظر معجزه برای پیشبردن و راهافتادن چیزها نباش. این چیزها معجزهبردار نیست.
گلی عزیزم، دنیا رو به خوبی است. کسانی که مدام حسرت گذشتههای دور و خوب را میخورند تو را افسرده و بیچاره خواهند کرد. سعی کن در بهتر کردن دنیا گامهایی برداری، مهم نیست چقدر کوچک، اما بردار.
گلی عزیزم، منتظر فرصت نباش. هر آن زندگیات فرصت است. با چنین نگاهی قدر همهی لحظات زندگیات را خواهی دانست.
گلی عزیزم، هر لحظهای که در آن هستی را بهترین لحظه عمرت بدان. فکر نکن کاش پنج ساله بودی یا پنجاه ساله، آینده - اگر در کار باشد - خودش میآید. گذشته هم با تو چیزی کرده که الان هستی (که چیز خوبی است!) بنابر این ببین چه لحظه باشکوهی داری؛ همین الان را میگویم.
دوستت دارم و امیدوارم سعادتمند شوی.
پ.ن: خوب است بدانید که همه به من ایراد میگیرند که با بچهها زیادی جدی هستم، و نمیدانم زیادی جدی یعنی چه؟ در ضمن گلی دیگر بچه نیست!
نمیدانم که ارسالکنندههای هرزنامهها، نشانی پستالکترونیکی کاری من را از کجا یافتهاند. البته من تنها قربانی نامههای یاوه این جماعت نیستم. سختی کار این است هر چند روز یک بار باید صدها نامه چرند هرز را مرور کرد تا مبادا یک نامه به اشتباه میان آنها رفته باشد.
موضوع این نامهها یا شانس به جیب زدن پول مفت است، یا تبلیغ زنانی که آمادهاند کاملا در «خدمت» باشند، یا آگهی فروش اجناس لوکس به قیمت مفت، و از همه پرشمارتر نامههایی است که داروهای تقویت نیروی و رموز بزرگ شدن «عضو» مردانه را تبلیغ میکنند. مورد آخر برای من کمی تعجبآور و درعین حال مضحک بود، فکر میکردم کدام احمقی گرفتار این چرندها میشود. اما بعد از کمی تامل به نتایج تازهای رسیدم:
مسابقاتی که مردان بین خودشان برگزار میکنند در نظرم رقتآور است، بازیگر خوبی هم برای این مسابقات نیستم. کلا از مسابقههای برد و باختدار خوشم نمیآید (فکر نمیکنم کسی مرا در حال تماشای مسابقهی فوتبال به یاد بیاورد). رو کم کنی، فکزدن، پوز زدن صفاتی نیستند که به دارا بودنشان ببالم. (و در ضمن میدانم که این اعترافها تصویر مرا «غیر مردانه» میکند، باکی نیست!).
خندهدار ترین عناصر و برگ برنده بازیهای مردانه «اندازه» است، در بسیاری از چیزها اندازه بزرگ مایه غرور و افتخار است (مثل خانه، ماشین، ارقام حساب بانکی، القابی که در پس و پیش نام میآید، تودههای عضلانی و بعضی دیگر از اعضای بدن) ولی اندازههای کوچک هم جایگاه خود را دارند (مثلا در قطعات و وسیلههای الکترونیکی و یا دور کمر معشوقه).
این طور است که نتیجه گرفتم فرستندگان هرزنامهها حتما میتوانند برخی از کالاهای خود را به بسیاری از «مردها» بفروشند.
نیما در آخرین پست وبلاگش به مساله غذا و آشپزی پرداخته و به دو پستی که در مجازی بودن نوشته بودم ارجاع داده است؛ ضمن این دعوت کرده که افراد از غذاهای باب طبع خود بنویسند.
آشپزی ترکیبی است از کارهایی که بسیار دوست دارم، صرف آشپزی را در نظر بگیرید بدون محصولاتی که میدهد. بحث آشپزی بدون غذا شاید عجیب باشد، اما ناممکن نیست. آشپزی خوب گونهای هنر است که مهارت دست، تیزی شامه، بصیرت ذائقه و پختگی نگاه در حین انجام آن نقش اساسی دارند. آشپزی گاهی شباهت به مراقبه ذهنی دارد، برای همین گاهی به من آرامش خاصی میدهد.
محصولات این فرآیند شکم آدمها را سیر میکند، و چند کار مهمتر از این فعل در دنیا داریم؟ دعای معتبری از پیامبر اسلام (ص) دیدهام در اهمیت جدا نشدن آدمی از نان (پروردگارا به نان ما برکت ده و میان ما و آن جدایی مینداز که اگر نان نبود نه میتوانستیم روزه بگیریم، نه نماز بخوانیم، نه دیگر واجبات خدای خود را بهجا آوریم/ کافی). متونی از بوداییها خواندهام در اهمیت درجه اول نان. سفرهانداختن برای سیر کردن شکم مستحق از فضائلی است که تقریبا در همه فرهنگها ستوده شده.
سفره غذا از مکانهایی است که مهمترین اتفاقات در آن میافتد، خانوادهها دور آن جمع میشوند، عشاق با استفاده از آن به هم نزدیک میشوند، گرسنگان در پای آن سیر میشوند و گاه نیز اعلام کننده جشن و یا واقعهای مهم است. خرج و ولیمهدادن از توصیههای مهم مذهبی است.
آشپزی دانستن و غذاشناسی بیتردید فضیلتی مهم است، بدا به حال آنکه به آشپزی ندانستن خود ببالد. کسی که میگوید غذا برایش اهمیت ندارد به احتمال زیاد یا سوءهاضمه دارد، یا ناشکر و ناسپاس است و یا – با عرض معذرت – شعور درستی ندارد.
و حالا غذاهایی که دوست دارم:
الف. برنج خوب ایرانی از نعمات بزرگ خداست. اشکال مختلفی از برنج را دوست دارم (یکی از دلایل کلیدی اضافه وزنم در این میان افشا شد!). برنج چلوکباب آمیخته با کره آب کباب و زرده تخم مرغ، برنجهایی که به شکل مخلوط درست میکنند (مثل لوبیا پلو، ماش پلو، عدس پلو...)، برنج ممتازی که در دیگ بماند و کمی خنک شود، خصوصا اگر برنج زعفرانی هم همراه داشته باشد.
ب. انواع ترید یا قطعات نان آغشته به آبگوشت یا سوپ. آبگوشت خوب از غذاهای بسیار مطبوع است.
ج. طاسکباب، که ترکیبات متنوعی دارد و اگر خوب و با حوصله درست شود خوردنش در زمستان و کنار دوستان از خاطرات به یاد ماندنی خواهد بود.
د. ترکیبات شگفتانگیزی غذاییای که میتوان با تخممرغ به آن رسید نشانی از قدرت خدا در خلقت است. اما نیمروی ته دیگ بسته در تابه غیر تلفونی در کنار نان تازه سلطان همهی انواع تخممرغ پخته شده است.
ه. ترکیهایها در تنوع غذا و خوش خوراکی ضربالمثل هستند. اگر به ترکیه بروید و به غذاهای امروزی (انواع فست فود) بسنده کنید واقعا کم لطفی کردهاید. غذای آنها به مذاق ما بسیار خوش میآید.
و. همه چیز هند جادویی است، از جمله غذای آن. میدانم زمانی یک سفر بلند به هند خواهم داشت (انشالله) و غذا خوردن در سراسر هند از برنامههای اصلیام در این سفر خواهد بود.
ز. میگویند روحیه ایتالیایی و ایرانی به هم نزدیک است، اما نمیدانم آیا ایتالیاییها هم غذاهای ممتاز ایرانی را کشف کردهاند یا نه؟ من شانس خوردن غذا و قهوهی ایتالیایی در خاک ایتالیا را نداشتهام اما از فرصتهایی است که برایش سر و دست میشکنم.
آخر از همه بهترین غذا، غذایی است که با پول حلال تهیه شود و با دل خوش در کنار دوستان خورده شود. در ضمن ممنون از نیما که به دلالتش یکی از مهمترین و طولانیترین پستهایم نوشته شد.
یکی از اصولی که برای خودم گذاشتهام، مشورتدادن بیطرف و صادقانه به هر کسی است. هر کسی که از من مشورت بخواهد، حتی اگر مخالف یا دشمن باشد. در این زمانه اکثر آدمها خودشان را از نظر قوای عقلی و خوشفکری قبول دارند و بنابر این در موضوعات عام کمتر مشورت میکنند، اما در مسائل خاص و حرفهای معمولا زیاد پیش میآید و باید بدون بخل و بینظر مشورت داد.
در مواردی طرف دوست دارد در قالب مشورت درد دل کند (خصوصا خانمها)، و خوب باید سعی کرد که شنوندهی خوبی بود. این برای آدم راهحل گرایی مثل من کمی سخت است!
اعتراف میکنم که از عمل به این اصل ضرر نکردهام.
ببین اینو متوجه شو؛ بیشتر کسایی که یک کار مهم کردن، حالا هر چه میخواد باشه، باشه، با قصد انجام یک کار خاص و مهم اون کار رو شروع نکردن. معمولا همیشه نتیجه و بازخورد مخاطبها برای خودشون هم شگفتآور بوده. کسایی که از اول میگن بشینم یک شاهکار بسازم یا من باید یک کار خاص دربیارم به نظرم عاقبت هیچ غلطی نخواهند کرد. این آدمها یا تنبل هستن یا نادون.
از میان یک گفتگو با همسرم فرانک
من اتومبیلی برای تودههای مردم می سازم. قیمت این اتومبیل چنان پایین خواهد بود كه هركس كه درآمد مناسبی داشته باشد بتواند آن را بخرد و همراه با خانواده خود از اوقات فراغت خود در این فضای بازی كه خداوند به ما ارزانی داشته است استفاده كند. وقتی برنامه من كامل شد هر كس میتواند یك اتومبیل بخرد و همه خواهند خرید. اسب و ارابه از جادههای ما محو خواهد شد و اتومبیل جزو واقعیات زمان خواهد شد ... و ما خواهیم توانست برای تعداد قابل توجهی از مزدم ایجاد اشتغال با درآمد مناسب كنیم.
هنری فورد
زمانی فکر میکردم که عامل اصلی پیشرفت بشر چه بوده؟ معمولا افراد تصور میکنند که علم و دانش دو بالی هستند که آدمی با آنها اوج گرفته است. اما من به نتیجه دیگری رسیدم؛ تخیل موتور اصلی جلو راندن ماست. هر خلاقیتی، هر ابتکاری، هر محصول راهگشایی، هر اثر هنری تکاندهندهای از دل تخیلات وحشی و بیکران سرچشمه گرفته است. حتی بسیاری از اکتشافات علمی مهم از خیالپردازیهای دانشمندان شروع شدهاست. تخیل بیکران و مشتاقانه به رویا پهلو میزند و برای همین عباراتی مثل «رویاپردازی کردن» مصطلح شده است.
رویاها و تخیلات خود و دیگران را دست کم نگیرید، به آنها پر و بال بدهید و گامهای اساسی در جهت به وقوع پیوستنشان بردارید. شاید رویاهای محقق شده شما ارمغانی برای همهی آدمها شود.
دوباره: رویاهاتان را دست کم نگیرید!
یک سری رفتارها و سخنها هست که به محض صادرشدنشان از یک فرد ناگهان گوشم تیز میشود و نظرم به شدت جلب میشود. این حرکات و سکنات محلی در ذهن من را تحریک میکنند که بسیار حساس است، مثل یک جور شاخک شناخت (شاخک شناخت را از خودم ساختم، احتمالا در دنیای آدمهای عاقل چنین چیزی نداریم).
عبارت بار خود را بستن، شاخکهای شناخت مرا تقریبا از جا میکند. زمانی که فردی آن را به کار میبرد میفهمم که دنیای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی متفاوتی با من دارد. فهمیدهام که گویندگان و تحسینکنندگان فعل بار خودش را بست، دنیا را جنگلی میدانند که اعضای زرنگ آن لقمهی چربی (که معمولا پس مانده غذای دیگران است) را به هر ترتیبی به نیش کشیده و بساط حقیرش را برای مدتی رنگین کرده است.
بارش را بست واقعا یعنی چه؟ مگر ما در این دنیا هستیم که بار ببندیم، آن هم از این نوع؟ مگر ما زندگی میکنیم که بارمان بسته شود؟ این چه طور تصور احمقانهای است؟ زمانی که بار کسی بسته میشود، باقی عمرش را چه میکند؟ آخر این چه نوع فکر کردن به جهان است؟
با دوستم پدرام صحبت ميكرديم. حرف به اينجا كشيده شد كه ما فقط پيروزيها را ميبينيم بدون این که به شكستهاي كنار آنها توجه كنيم. همچنين به فرآيند پيچيده و دشواري كه براي حصول يك پيروزي لازم است، كلا بيتوجه هستيم.
چقدر به شبانه روزهايي كه جيمي هندريكس مدام مينواخت بدون اين لحظهاي از سازش جدا شود، فكر كردهايم؟ تعداد ناكاميهايي كه اديسون در راه دستيافتن به لامپ برق داشت را ميدانيد؟ سرهنگ ساندرس در بازاريابي براي دستور سرخ كردن مرغ كنتاكي بارها و بارها جواب رد شنيد. استيو جابز و استيو وزنياك پيش از آن كه شركت اپل را تاسيس كنند به شركت اچپي رفتند كه ابداع خود را معرفي كنند اما عذر آنها به صورت نه چندان محترمانهاي خواسته شد. و نمونههاي ديگري كه خودتان حتما ميدانيد.
مسالهي مهمتر ايناست كه به نظر ميرسد كه براي اديسون شدن اديسون به قربانيهاي زيادي نياز است. حتما كسان بسياري سعي كردهاند كه در پا گرفتن انقلاب رايانههاي شخصي، نقش مهمي ايفاء كنند اما يك بيل گيتس پديد آمده. ما از ديگران خبر نداريم، چون شنيدن قصهي ناكامي چندان جذاب نيست.
بريتانيكا ميگويد كه از هر دويست و پنجاه نفر، يكي استعداد نابغه شدن دارد اما ما اين تعداد نابغه نميبينيم. چطور؟ چون ابر و ماه و خورشيد و فلك در موارد خاصي دست به دست هم ميدهند كه اين استعداد شكوفا شود. نوابغ احتمالي ديگر مشغول به كارهايي چون چوپاني و كارگري پمپ بنزين هستند...
عقلگرايی يك امر غير عقلانی است، چون نمیتوان چيزی را اصل گرفت و بعد صحت آن را توسط خودش اثبات كرد. تعريف و تبيين عقل و عقلانيت يك بحث فلسفی پر دامنه است كه من صلاحيت ورود به آن را ندارم. اما يك چيز میدانم: عقل كليد تمام درها و رونده تمام راههای اين دنيا نيست.
بعضی درها هست كه بايد پشتاش توقف كرد. بعضی از سوالها هست كه نبايد مصرانه پی جوابش بود، چون تمام جوابها در عقل ما نميگنجد. اين محدودیت محل اعتراض ندارد چون عقل، همه چيز ما در اين دنيا نيست، عقل مهمترين ابزار ما البته هست.
يك تعريف بسيار معتبر از عاقل، كسي است كه میداند پشت كدام در بايد ايستاد. به همين ترتيب سفيه به نظرم كسی است كه میخواهد عقلش را كليد همه قفلهای ناگشوده جهان كند. بيان محدوديتهای عقل الزاما خضوع به جهل نيست. مولوی ميفرمايد:
عقل دشنامم دهد من راضیام
زانكه فيضی برده از فياضیام
احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم
اين ابيات از كسی است كه در جاي ديگر ميگويد:
همچون كنعان سر زكشتی وانكش
كه غرورش داد نفس زيركش
كه برآيم بر سر كوه مشيد
منت نوحم چرا بايد كشيد؟
كاش او آشنا ناموختي
تا طمع در نوح و كشتی دوختی
در مدتی که از فعالیت دورهی جدید این وبلاگ میگذرد، انواع نظرات خصوصی و عمومی گذاشته شده، و روشن است که نگارنده الزاما با همهی آنها موافق نبوده است. اما بندهایی از قوانین نانوشتهی این وبلاگ، پاسخ ندادن به و اصرار داشتن بر انتشار نظرات مخالف است، مگر اینکه سوء برداشت یا دشنامگویی در میان باشد (دشنام، فقط حذف خواهد شد). با این همه احساس میکنم نظری که توسط آقای جواد در پست قبلی گذاشته شده از مواردی است که نیاز به بسط دارد.
ضمن تشکر از ایشان، خواهش میکنم در مورد عبارات «از درک آدمها خارج شدن» و «جاهای قضاوت خیز» توضیح بیشتری دهند تا توصیهشان بر من روشن شود. از طرفی اجازه میخواهم که بپرسم: آیا ما موظف هستیم که همهی آدمها را «درک» کنیم؟ حتی اگر چنین چیزی ممکن باشد، هزینهی کلانی که صرف این شناخت میشود را از کدام منبع باید پرداخت؟
نوشتهی پیشین صرفا یک تیپشناسی طنزآمیز بود. به گمانم آدمهایی با مشخصات گفته شده در جامعهی امروز زیاد به چشم میخورند. من حکم نداده بودم که آنها اعدام شوند، یا بلای دیگری برسرشان بیاورند. صرفا به خودم اجازه دادم که اشارهی کوچکی به این تیپ بکنم.
همین.

راستش من در عمرم خواستههای چرت و پرت زیادی داشتهام، اما اصلا یادم نمیآید که میلی به هنرپیشهشدن یا مشهور شدن داشته باشم. در چهار پنج سال اخیر با عطشی زیاد به فکر یک نوع زندگی آرام افتادم، اوایل فکر میکردم که فرار به جایی خلوت و دنج و گوشهگزینی چارهی کارم است (این هم یک آرزوی ابلهانه دیگر!). بعد دیدم که چیزی که من میخواهم آرامش است، زمان که گذشت رضایت را مقدمه آرامش دیدم؛ و این بحثها پست دیگری میطلبند!
یکی از نزدیکان من در سالهای پنجاه سالگی زندگی خانوادگیاش را بههم زد، چون فکر میکرد شاعر مشهوری خواهد شد. مدام از ملاقاتهایش و کسانی که مجیزش را گفتهاند، داستان میگفت. این تنها مورد نیست؛ هزاران نمونه اینچنینی را میتوان سراغ گرفت.
اما واقعا، شهرت چه سودی دارد؟ این چه سودایی است که در سر بعضی میافتد؟ فرض کنید هوس کردهاید که در غذافروشی محبوبی چیزی بخورید. به محض رفتن به آنجا کارکنان، خدمه و چند مشتری شما میشناسند، کسی که پرروتر است جلو میآید و از هویت شما میپرسد. شاید دیگری امضاء بخواهد، اگر خانم باشید که وامصیبتا، باید مدام حواستان جمع باشد که مبادا در حالت ناجوری از شما عکس و فیلم نگیرند...
این که آدمها با انگشت کسی را به هم نشان دهند، بیشتر شبیه یک کابوس است. به نظر من کسی که از خود رضایت باطنی دارد، برای خوشحالی و سعادت نیاز به چنین چیزهایی ندارد. البته گرچه من در باطن چندان از خود رضایت ندارم، اما با این اوصاف خیلی حالم گرفته میشود اگر زمانی برسد که به کسی بگویم: اصلا تو میدانی که من چه کسی هستم!؟ چاره حالم انگشتنما شدن در اجتماع نیست.
(جمله آخر به دلالت نظر فرهاد جعفری تصحیح شد)
چیزهایی هست که دنیا را قشنگ و زندگی را آسوده میکند و بودنشان باعث آرامش خیال است. اعتماد از نگاه من یکی از مهمترین آنها است. با خودم فکر میکنم که دنیای خیالیای که در آن قفل نباشد، چه دنیای قشنگی است. قفل به این علت زده میشود که اعتماد نیست. پس اگر اعتماد باشد، قفل نخواهد بود.
در رابطه با آدمها، موضوع اعتماد برایم خیلی مهم است، اگر از جنبهای قابل اعتماد نباشم، سعی میکنم طرف را به شوخی یا جدی از آن آگاه کنم. رابطهی خالی از اعتماد، برایم نادلپذیر و ادامهناپذیر است. جالب اینجاست که زمانی که کسی به من اعتماد دارد، احساس مسوولیت میکنم! پس یک جوری سعی میکنم به طرف بفهمانم که ممکن است خوشبینیاش زیادی باشد.
از بدترین مخلوقات خدا، کسانی هستند که میخواهند با جلب اطمینان آدمها و خیانت به آنها، به اهداف دوریالی حقیرشان برسند. ناامن کردن دنیای بیرونی و درونی بشر از بدترین کارهایی است که میتوان کرد، شاید برای همین است که در دین اسلام چنین مجازات سختی برای محارب پیشبینی شده است.
یک قصه در این ارتباط خواندهام که حسن ختامی عالی برای این پست است: روزی کسی در بیابان فرد نیمهجانی یافت. آب و غذایش داد تا قوتی بگیرد، به سایهاش کشاند و منتظر ماند که حال او کاملا سرجا بیاید. انتظار که تمام شد طرف به او حمله کرد و کتکش زد و دست و پایش را بست. بعد مرکب و مالش را برداشت و راه افتاد؛ مرد افتاده گفت: آهای فلانی! همهی این کارهایی که کردی چندان مهم نیست، اما ماجرا را برای کسی تعریف نکن چون میترسم که مردانگی در دنیا کم شود.
توضیح: من سی و چهار ساله هستم و اینجا تهران است، مرکز ایران.
دوست ندیدهی خوبم، خانم مون، با نظر قابل تاملی که برای پست قبلی گذاشتهاند ذهنم را فعال کردند. خواندن پست آخر دوست دیگرم، زن قدبلند عزیز نیز مزید به علت شد که چند خط در بارهی موضوع تربیت کودکان بنویسم. من به تربیت کودکان به معنی رایج به هیچ وجه اعتقادی ندارم. چون این تربیت را شامل چند قسمت میبینم که همگی باطل است:
در یکی دو سه سال اول نوزادان را به چشم عروسک و مایه تفریح نگاه میکنیم، ارتباط برقرار کردن ما با کودکان این سن به حقیقت مسخره است.
بعد از آن شروع میکنیم به بکن و نکن کردن؛ و نام این کارمان را تربیت میگذاریم. کودک بیچاره خیلی اوقات حیران و سرگردان این بکن و نکنهاست، چون معمولا او را از کارهایی نهی میکنیم که خود انجام میدهیم و برای چیزهایی بازخواست میکنیم که از خودمان یاد گرفته است (دروغ، متجاوز بودن و بینظمی از اصلیترینهاست). مرحلهی بکن و نکن، تا زمانی که زورمان برسد ادامه خواهد داشت، اما همینطور که سن فرزند بالا میرود، زور والدین کم میشود.
زندگی اجتماعی جدی فرزند که آغاز شد، بند بسیار مهمی را به صراحت به او یادآوری میکنیم و زیر کارنامهاش مهر میزنیم؛ این بند چیزی نیست جز زرنگی حقیرانه آغشته به بیمسوولیتی و توام با گندهپرانی و پرتوقعی.
و این نهضت ادامه دارد. متاسفانه.
اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم میشد: یادگرفتن و محبتورزیدن.
سالها جسته و گریخته فکر کردهام دربارهی چیزی که در کنار این دو قرار بگیرد، یا اهمیت بیشتری داشته از اینها داشته باشد...
اما تاکنون به نتیجهی جدیدی نرسیدهام.
دوست قدیمیام فرهاد جعفری، در وبسایتش قسمتی دارد با عنوان «خطاب به گلگیسو». خانم گلگیسو دختری بسیار دوستداشتنی و خوشبختانه فرزند فرهاد و همسرش است. هدف فرهاد از گنجاندن این بخش، انتقال تجربههای قابل اعتنای دیگران به گلگیسو است برای جلوگیری از دوباره کاری یا آماده مواجه شدن با بعضی از موقعیتها. این حرکت ابتکاری و جالب، تاکنون خیلی مورد استقبال قرار نگرفته است.
علل عدم استقبال از این بخش شاید اینها باشد: مخاطبان انتقال تجربه به بچهها را جدی نمیگیرند، مخاطبان تجربه چندان بدیعی و جالب توجهی برای انتقال ندارند (جساراتاً)، ولی ظن قوی من این است که مخاطبان محترم کارهای بسیار مهمتری در زندگی برای انجام دادن و حرفهای بسیار شنیدنیتری برای گفتن دارند...
به هر حال. من چند ماه پیش چیزهایی که به نظرم قابل عرض میآمد را برای گلگیسو نوشتم. نمیدانم فرهاد آیا آنها را به او منتقل کرد یا نه؟ در هر حال فکر میکنم که بد نیست که نکتههای مذکور را در اینجا بازگو کنم:
«زن قد بلند» لطف کرده و در وبلاگش به این صفحه لینک داده است. علاوه بر این مرا به بازی توصیف وطن دعوت کرده است. راستش وطن از آن کلمههایی است که احساسات لایه ضخیمی دور آن تنیدهاست. اما من حکایت را چطور میبینم؟
به علل و دلایلی که چندان روشن نیست، ابنا بشر خاک زمین را تا جایی که زورشان رسیده قطعه قطعه کردهاند، روی هر قطعه نامی گذاشتهاند و گروه گروه داخل این قطعات زندگی میکنند. زمانی که نوزادی پا به جهان میگذارد، بدون هیچ انتخابی معمولا در یکی از این قطعات است. میگویم معمولا چون ممکن است نوزادی روی دریا به دنیا بیاید مثلا، یا در هواپیما (بعید نبودن فرض بعید).
نوزاد با آداب و سنن، دین و مذهب، زبان و فرهنگ آن قطعه مسن میشود، اگر بشود، چون گاهی نوزادان به سن بالا نمیرسند. زمانی که بزرگ شود، نسبت به چیزهایی که با آنها بزرگ شده غیرت پیدا میکند و به نوعی مدافع آن میشود (بازهم معمولا)، و با آنها زندگی میکند. زمانی که تعرضی نسبت به اینچیزها و یا قطعه خاک بشود معمولا کار به جاهای باریک میکشد و گاهی ممکن است قطعات و یا باورها دستخوش دگرگونهایی شود (به کوچک شدن خاک ایران در طول تاریخ دقت کنید).
این نظام را ما تعریف نکردهایم، صرفا مجبور به پذیرفتنش هستیم.
اما به دوست عزیزم میگویم که اگر من بخواهم پاسخ سر راست سوالت را بدهم، میگویم: زمانی که میشنوم وطن، فکر میکنم چقدر چیزها خراب است که باید درست کنیمشان، چه چیزهایی که قدرشان را نمیدانیم و چه فرصتسوزیها که نمیکنیم. من کسی را به این بازی دعوت نمیکنم، اما از همه کسانی که این متن را میخوانند میپرسم: کی میخواهیم شروع کنیم؟
کسانی که مدام اعلام میکنند «کار دارم»؛ منظورشان از تکرار این حرف چیست؟ در این دنیایی که همه چیز در حال حرکت و تغییر است این چه حرفی است برای زدن؟
بیکارهترین آدمی که میشناسید و یا تصور میکنید،او هم کارهایی برای انجام دارد: مثل نیازهای روزمره و چیزهایی مثل آن. «کار دارم» یک جمله خودنمایانه است، خصوصاً زمانی که زیاد تکرار شود، آنگاه بدل میشود به یک جمله خودنمایانه غیرقابل تحمل. البته منظور من «فعلا مشغول هستم» و جملاتی با این معنا نیست.
مدیرعاملهای شرکتهای عظیم، دانشمندانی که شبانه روز در آزمایشگاه سرمیکنند، سیاستمردان کشورهای مهم و... در روزهای ۲۴ ساعته زندگی میکنند. با این تفاوت که ترجیح میدهند به جای اعلام مکرر مشغولیتهایشان، واقعا به کارشان برسند.
امروز به کتابی نگاه میکردم با عنوان «صد راز مردمان سعادتمند». برایم خیلی جالب بود که یکی از این رازها «تلویزیون را خاموش کنید»، بود.
حرف درستی است، تلویزیون رسانهی مهاجمی است که برنامههایی را به انتخاب گردانندگانش به خورد مخاطب میدهد. تلویزیون با بیرحمی عمر را میگیرد و در عوض معمولا چیز قابل توجهی نمیدهد. آمارهایی که ساعات هدر شده در تماشای تلویزیون را در نقاط مختلف زمین را نشان میدهد، گاهی واق