تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
مثلی هست که می‌گوید: «زمانی که با کسی دشمن می‌شوید، آن قدر پیش بروید که صورتش همچنان مشخص و آشنا باشد».
این سخن تامل‌برانگیزی است؛ حتی برای خودم. بارها زمانی که نسبت به کسی در موضع خشم بودم، با نهایت بی‌انصافی در مورد تمام خصوصیاتش قضاوت کرده‌ام. اگر حتی رفتار مثبتی از طرف سراغ داشته‌ام، منفی تعبیر و تفسیرش کرده‌ام. بدتر از همه این که چیزهای ناخوشایند در رابطه‌ را بارها و بارها در ذهنم تکرار و بازسازی کرده‌ام که این کار مرا بیشتر و بیشتر در حالت خشم و میل به انتقام نگه‌ داشته است.
با این همه هیچ گاه در موضع کینه باقی نمانده‌ام و این افکار و احساسات مخرب فقط در ذهنم باقی مانده است. و زمانی بعدتر که به کل ماجرا فکر کرده‌ام، نتیجه گرفته‌ام که چقدر مسخره بوده همه‌ی جریان. 
کاش می‌شد این نتیجه را در همان زمان شدت می‌گرفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  توسط هادی  | 


لذت‌بردن از غذا دو بخش دارد: لذت خوردن و لذت هضم و جذب.

بسیاری از غذاها طمعی لذت‌بخش، اما هضمی ناگوار دارند. غذاخوری‌هایی موسوم به «فست فود» خوراک‌هایی با قیمتی نسبتا مناسب، و متشکل از هیدروکربن فراوان و چربی‌های مضر، عرضه می‌کنند که خورندگان را به شکل روزافزونی جذب کرده‌اند. سرخ‌کردنی‌های روغن‌جوش - مثل مرغ سوخاری یا شیرینی دونات - تاثیر بدی بر سلامت دارند، اما خورندگان با علم به مضرات سرخ‌کردنی، با ولع قطعات آن را می‌بلعند. این‌ خوراک‌ها نمونه‌ی بسیار شناخته‌ شده‌ای هستند از چیزی که گفتم و آثار نامطلوب‌ مصرف‌‌شان دیر یا زود نمایان می‌شود. 

آیا ممکن است که خوردن غذایی مفید، لذت‌بخش نباشد؟ بله!

اما ذائقه خیلی قابل انعطاف، نسبی و قابل پرورش است. کله‌پاچه ظاهری ترسناک و بویی نادلپذیر دارد، اما به دهان بسیاری خوش می‌آید؛ چون خورندگانش «عادت» کرده‌اند که از آن لذت ببرند. پس اگر طبع یک انسان عادی از غذایی منتفر نباشد (فی‌المثل خون یا اعضا و جوارحی که تصور خوردن‌شان چندش‌آور است) و همچنین ذائقه‌اش آماده‌ی چالش و ماجراجویی باشد، می‌تواند با تمرین از غذاهای ناشناخته و ناخورده لذت‌ ببرد. صاحبان ذائقه‌‌ی بسته فقط چند غذای باب‌طبع خود را بهترین‌های دنیا می‌دانند، و به ندرت حاضر به تجربه خوراک‌های جدید هستند و یک عمر در دنیای غذایی محدود و تاریکی می‌مانند. همچنین بعضی از ذائقه‌ها مبتذل است و بعضی فرهیخته، همان طوری که افرادی یک عمر با افتخار موسیقی خالطور گوش می‌کنند و از شنیدن یک قطعه موزارت ممکن است بیمار شوند.

بهترین نظام تغذیه برای آدمیزاد، سالم‌ترین آن‌هاست. خوراکی‌های سالمی مثل جوانه، میوه، آرد سبوس‌دار، غلات، دانه‌ها، زیتون سیر و... مدت‌هاست که شناسایی و به همه معرفی‌شده‌اند. اما چون ذائقه بیشتر افراد به لذت‌بردن از نظام‌غذایی‌ای که از این مصالح تشکیل شده، عادت نکرده‌، آن را پس می‌زنند و سراغ خوراک‌های «خوشمزه»‌ای می‌روند که در طول زندگی به آن‌ها خو گرفته‌اند.

اعتراف: من سال‌ها نظام غذایی افتضاحی داشته‌ام. نتیجه آن اضافه وزن، کاهش تحرک و مسنی زودرس بوده. این اواخر کمی به فکر تصحیح آن افتاده‌ام و کمابیش در تلاشم.
توضیح: تصویر بالا بشقابی از پاستای فوتوچینه‌ با خورشت سوسیس دودی و قارچ را نشان می‌دهد (دستپخت و عکس از هادی). این عکس برای تزیین مطلب است و محتوای آن جز غذاهای چندان سالم به شمار نمی‌آید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط هادی  | 

تربیت و ادب را نمی‌دانم چرا مترادف هم به کار می‌برند؟
با تربیت رفتار و آداب می‌داند، به حد خود آگاه است و اندازه نگه می‌دارد. اما مودب صرفا از کلمات دلپذیر و خوبی استفاده می‌کند.
این تمایز اگر هم ساختگی است، باشد؛ چون چنین تفکیکی برای من یکی که خیلی به درد بخور است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:1  توسط هادی  | 

حتما شده که آرزو یا تمنای چیزی، وضعیتی یا اتفاقی داشته باشید، و زمانی که دست روزگار آن را جلوی شما گذاشت، وحشت کنید. ده‌ها سوال و تردید جلوی ذهن‌تان رژه بروند، و برای نزدیک نشدن به آن به هزار بهانه‌تراشی متوسل شوید؟
این چطور حالتی است؟ محافظه‌کاری یا ترس؟
یک حالت دیگر که در ظاهر متفاوت است و در باطن بسیار شبیه. بیشتر ما جرات دستیابی به خواسته‌های‌مان را نداریم، اما موضوع را این گونه عنوان نمی‌کنیم. در عوض علل ارضی و سماوی را ردیف می‌کنیم برای توجیه ناکامی‌های‌مان. مشخصا چون خود را لایق آن‌ها نمی‌دانیم.
خواستن جربزه می‌خواهد، اگر جرات و خواست واقعی باشد کمتر چیزی دست‌نیافتنی است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:33  توسط هادی  | 

از شیخ حسن‌علی نخودکی نقل شده که پس از شفای بعضی از دردهای می‌گفته‌اند: «دردهایی هست که با فراموشی مرتفع می‌شود». این حرف عمیقی است که نمی‌توانم درست توضیح دهم که چرا این قدر بر من موثر افتاده است.
می‌توان گفت فراموشی بنیان داغ شدن تنور زندگی در این دنیاست، اگر انسان این قدر غافل نبود، شاید کار این دنیا، زمین می‌ماند. تلخی‌هایی مانند از دست‌دادن‌ها، خطاها، ضعف‌ها و مرگ به کمک فراموشی است که کم‌اثر می‌شوند. غافل نبودن ممکن است که سبب نوعی وارستگی شود، اما مطمئنا شیرینی همراه خود نخواهد آورد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط هادی  | 

به یک سری از واکنش ها عادت کرده‌ایم، صرفا عادت. شاید بتوان گفت که این طور تربیت شده‌ایم که در برابر هر موقعیت، رفتار خاصی کنیم. فرض کنیم که فلان شخص فلان رفتار را نشان می‌دهد، و من خشمگین می‌شوم. در این موقعیت می‌گویم که او مرا عصبانی کرد، در صورتی که عادت کرده‌ام که چنین واکنشی نشان دهم، به نوعی شرطی شده‌ام. ممکن است کسی دیگر در برابر این رفتار صرفا می‌خندید.

فهم این نکته خیلی مهم است، چون زمانی که بدانیم رفتارمان احتمالا فقط یک واکنش شرطی بوده، کم تر حق به جانب خودمان می‌دهیم. این هم راه اصلاح را باز می گذارد و هم بار سنگین تشخیص حق را از دوش‌مان بر می دارد؛ کسانی که مدعی دست یافتن به معنی و مصداق تام و تمام حق وحقیقت در این دنیا هستند، گاه به جانیان هولناکی تبدیل می‌شوند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:34  توسط هادی  | 

به نظر می‌رسد که بسیاری از ما قابلیت عجیبی در گرفتاری گرداندن همه چیز داریم؛ نمونه‌اش عید نوروز: ماه اسفندی پر از دردسر، شلوغی ناخوشایند، پیچیدگی‌های مالی و ضرب‌العجل‌های استرس‌زا. از ده روز مانده به عید هم همه چیز را نیمه‌تعطیل می‌کنیم به بهانه‌ی این که «شب عید است!».
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

نزدیک به ده نفر از دوستان و خوانندگان به شکل کتبی و شفاهی نظرات جالب توجه‌شان در مورد مطلب دیروز را به من منتقل کردند. تصور می‌کنم پاسخ به نظرات محترم آن‌ها سبب می‌شود که این موضوع مهم در ذهن من بیشتر ورز داده شود. بنابر این:
۱. عده‌ای گفته‌اند که جای بعضی از درس‌ها مثل ریاضیات خالی است. خوب است دقت کنید که خواندن و نوشتن هم در مواد پیشنهادی دیده نمی‌شود! چون نظرم این نبود که صرفا باید این‌ها که ذکر شده آموزش داده شوند، بلکه مواد ذکر شده پیشنهادهایم برای جایگزین‌های «درس‌های قالبی و احمقانه‌» بود. بنابر این حتما در مدرسه آرمانی من حتما ریاضیات و علم (نه علوم) جایگاه شایسته‌ای خواهد داشت.
۲. زهره نوشته که «به نظر من این ها همه زمینه های مورد علاقه شماست...»، اما اشاره نکرده که من چون این مواد را دوست دارم پیشنهاد تدریس‌شان را داده‌ام، یا چون فکر می‌کنم از فرط اهمیت باید آموزش داده شوند (حتی به خود من)، دوست‌شان دارم. او در جای دیگری از نظرش آورده: «مثلا خلاقیت به عنوان یک درس مجزا برای یک کودک 7-8 ساله چه کاربردی دارد؟»؛ عرض می‌کنم که خلاقیت باید آموزش داده شود، و این سخن من یک نکته‌ی کلیدی در دل دارد. با آموزش خلاقیت بر گزاره‌ی افسانه‌ای و نادرست «خلاقیت یک صفت ذاتی است» خط بطلان کشیده می‌شود و دانش‌آموز در می‌یابد که می‌تواند به اندازه هر خلاقی در کار و زندگی خود خلاق باشد. گمان می‌کنم که تصور زهره این بوده که من توصیه می‌کنم که به کودک بازیگوش نظریه‌های خلاقیت آموزش داده شود.
۳. همان طور که آورده بودم، مواد ذکر شده صرفا «فهرست پیشنهادی اولیه‌ی من» است. ممکن است در اندیشیدن و مشورت بیشتر، تغییرات زیادی در آن پدید آید. مثلا الان فکر می‌کنم که ماده دو و سه را می‌توان ترکیب کرد و به ماده جدید «تفکر، خلاقیت و تفکر خلاق» رسید. همچین هنوز نمی‌دانم که چه تدبیری باید برای اطلاعات، ارتباطات، اجتماع و نوشتن بکنم.
۴. مدرسه آرمانی من شاید با تفاوت‌هایی در دنیا وجود داشته باشد، یا به وجود بیاید؛ نمی‌دانم. بسیار دوست دارم که زمانی بانی یا یکی از بانیان تشکیل چنین جایی باشم. تفاوت این مدرسه فقط در موارد درسی نیست، نوع آموزش، فضای آموزش، نظام اداره و... تفاوت‌های اساسی با نمونه‌های رایج خواهد داشت.
۵. و دست آخر به خوانندگانی که تصور می‌کنند که موضوع را خیلی جدی گرفته‌ام (!) می‌گویم که از کجا می‌دانید که رویابافی‌ها باعث یک سری از مهم‌ترین تحولات زندگی بشر نبوده‌اند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:25  توسط هادی  | 

به عنوان کسی که از آموزش و پرورش زمان خودش دل و خاطره‌ی خوشی ندارد، اکر بخواهم به جای درس‌های قالبی و احمقانه‌ای که به ظاهر تدریس می‌شود، موادی جایگزین کنم انتخاب‌هایم چه خواهند بود؟
این فهرست پیشنهادی اولیه‌ی من است که باید از سال‌های ابتدایی آغاز شوند و تا سال‌های انتهایی دبیرستان کامل شوند:
  • بدن و سلامت
  • خلاقیت
  • تفکر
  • زمین و حفظ آن
  • موسیقی
  • زبان خارجی (به شکل کارآمد)
  • فهم غذا و آشپزی
  • شناخت ملل
  • اقتصاد
  • درک اثر هنری
  • معنویت و ادیان
خیلی مسخره است؟ من این طور فکر نمی‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط هادی  | 

یکی از اتهاماتی که گاه و بی‌گاه به من زده می‌شود، وسواسی‌بودن است.
اما جواب من این است: «شما شخصیت را قضاوت نکنید؛ بگویید که حرفم درست است یا نادرست؟». همیشه - دقیقا همیشه - پاسخ می‌شنوم: «نه درست می‌گویید اما این جا این ایران و است و فلان و فلان...». بعد طرف پیشنهاد یا نصیحت می‌کند که سخت نگیریم، یا از ایران بروم چون به درد این‌جا نمی‌خورم. این توصیه‌ها تقریبا از بعد بلوغم آغاز شده و همچنان ادامه دارد.
از نظر شخصی، من فقط دقتی در کارهایم اعمال می‌کنم جهت رعایت حداقل‌هایی، تا در نتیجه این دقت‌ها کار قابل قبول انجام شود. شاهکار نمی‌خواهم، شاهکار در این‌جا خلق نمی‌شود، زیرا این زمین شور، خشک و لم‌یزرع است. خوشمان بیاید یا نیاید، ما در هیچ زمینه‌ی کوچک یا بزرگی شاهکار نکرده‌ایم. حتی سعی هم نکرده‌ایم (گرچه شاهکار با سعی مستقیم ساخته نمی‌شود). 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:29  توسط هادی  | 

دانشجوهایی که خود را وقف یا غرق «فعالیت سیاسی» می‌کنند را نمی‌فهمم. چیزهایی که به چشم می‌بینم این‌هاست: دانشجو معمولا شخصی است در سال‌های اولیه‌ی جوانی که تازه از آِغوش خانواده جدا شده و می‌خواهد تاتی تاتی کنان زندگی اجتماعی خود را شروع کند و آینده‌ی حرفه‌ای خود را رقم بزند. اما این انسان گاه ناگهان هوا برش می‌دارد و تصور می‌کند که می‌تواند تاثیرات بسیار مهمی بر چیزهای بسیار مهم بگذارد. 
از طرف دیگر، همیشه کسانی هستند که نیاز مبرم به چنین نیروهای مفت و مسلمی که سرشان مقادیری بوی بعضی از خورش‌های ایرانی را می‌دهد، دارند. پس این کسان حرف‌هایی در دهان این جوان‌های نازنین می‌گذارند و شیرشان می‌کنند، فشار هورمونی و غرور جوانی هم مزید به علت می‌شود و جوان نگون بخت بالکل یادش می‌رود که کجاست و برای چه این جاست.
کاری به نقش مبارزات سیاسی دانشجویی در بهبود اوضاع جهان ندارم، گرچه این کارنامه در حد اطلاع من چندان درخشان نیست، فقط یک سوال ساده مطرح می‌کنم: ایران امروز متخصص تحصیل‌کرده درجه یک بیشتر نیاز دارد یا فعال سیاسی خام درجه سه؟
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط هادی  | 

سوال رایج «علم بهتر است یا ثروت؟» به یک جوک تبدیل شده، این پرسش ظاهرا زمانی یکی از موضوع‌های رایج انشاء در مدرسه‌ها بوده است. اما من یک سوال نسبتا جدید مطرح می‌کنم: شباهت شادی و ثروت چیست؟
تا به حال به این فکر کرده بودید؟ تصور عامه این است که ثروت، صاحب آن را شاد می‌کند. شخصا با این برداشت ساده‌لوحانه موافق نیستم و هر زمان که ثروت در خور اعتنایی دیده‌ام، دردسرهای متعددی در کنار آن موجود بوده، پیدا یا پنهان. البته منظورم مذموم شمردن ثروت‌آفرینی سالم و شریف نیست، این کاری است مثبت و دارای مزایای اجتماعی. با این همه این گزاره رابطه‌ای از شادی و ثروت به دست می‌دهد، نه شباهتی.
ثروت و شادی در یک چیز مشترک هستند؛ هر دو یک حس و باور درونی هستند. تصور همگانی این است که این دو بر اثر عوامل بیرونی به وجود می‌آیند: مثلا کسی که بیش از ده میلیارد تومان پول دارد ثروتمند است، یا زمانی که دلدار پاسخ مثبت داد شادی در پی می‌آید. این طور نیست، ما چنین شروطی را برای خودمان تعریف کرده‌ایم و در طول زمان شرط‌های بسیار قوی‌ای پدید آورده‌ایم. همان‌طور که عده‌ای باور دارند که با خوردن غذاهای پر هیدروکربن چرب احساس لذت و سلامت زیادی به آن‌ها دست می‌دهد (در صورتی که افراط در این شیوه‌ی تغذیه در بلند مدت کشنده است).
ندیده‌اید که شخصی با داشتن میلیاردها ثروت، بسیار ممسک باشد و پرداخت هر وجه به حقی را به بهانه‌های مختلف عقب بیندازد و در جمع کردن سکه سکه از هر راه ممکن نهایت تقلا را بکند؟ یا شخصی که با وجود برخورداری از انواع نعمات و برکاتی که شادی‌آور به نظر می‌رسد، در قعر بدبختی به سر ببرد و عاقبت بمیرد؟ 
این طور است که کسانی می‌بینیم که با جیب خالی، از ثروتمندترین‌های دنیا هستند و به گزارش مجله‌ی «نیوساینتیست» خوشبخت‌ترین مردمان دنیا، اهالی نیجریه هستند.
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط هادی  | 

لازم نیست که برای بار چندم، موقعیت اسف‌بار اخلاقی جامعه‌مان را یادآور شوم؛ همگی در طول روز نمونه‌های خیلی زیادی می‌بینیم. اما ضعیف النفس بودن و انحطاط اخلاقی یک ماجرا است، و توجیه افعالی که آدم‌هایی با این چنینی انجام می‌دهند یک صفت مذموم دیگر.
اگر کسی بد رانندگی می‌کند، دروغ می‌گوید، بخل می‌ورزد، آزمند است، و یا رفتارهای کذایی - و کثیر المشاهده (!) - دیگر دارد، تکلیفش روشن است. اما معمولا یک آفت دیگر در کنار این کج‌رفتاری‌ها رشد می‌کند و بر آن‌ها سایه می‌اندازد. این آفت، توانایی حیرت‌آور و نفرت‌انگیز «توجیه بدکاری» است؛ وقتی همه این طور رانندگی می‌کنند خوب چه باید کرد؟ حوصله‌اش را ندارم آدم پیله‌ای است، زحمت را من بکشم بقیه بخورند؟ من از حقم نمی‌گذرم... 
چنین موجوداتی متوجه نیستند که یک چالش عمده‌ی مساله درست عمل کردن، در تعارض قرار گرفتن با دیگران است. «همه می‌کنند پس من هم می‌کنم» از خطرناک‌ترین و فاسدترین روش‌هایی است که می‌تواند بنیان اخلاقی و رفتاری یک انسان قرار گیرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:1  توسط هادی  | 

پاکیزه‌گی را به دو دسته اصلی تقسیم می‌کنم:
۱. از نوع کله‌پزی: اکثر کله‌پزی‌ها روی نظیف بودن مغازه‌شان تاکید خاصی دارند. درج عباراتی چون «هم تمیز، هم لذیذ» روی سر در یا شیشه نشان‌گر این تاکید است. اما دقت کرده‌ام که تمیزی این مغازه‌ها صرفا کشیدن یک دستمال (گاهی هم لنگ) به اطراف و اکناف، و همه جا را چرک مال کردن است. یک نشان مهم نظافت کله‌پزی می‌تواند این باشد که گیرنده پول از دست مشتری گاهی با همان دست‌ها غذا نیز سرو می‌کند.
۲. از نوع اتاق عمل: اتاق عمل باید تمیز باشد، و گرنه بیمار فوت می‌شود. علاوه بر پاکیزگی این اتاق به نظم پولادینی هم نیاز دارد، در غیر این صورت در شکم مریض باند یا قیچی جا می‌ماند و یا گرفتاری‌های دیگری پیش می‌آید. بنابر این نوع پاکیزگی به معنی واقعی ذاتی، حیاتی و ضروری است.
متاسفانه بین این دو دسته طیف خاکستری نداریم، اما هر دسته خود به درجات مختلفی از شدت و ضعف تقسیم می‌شود. دلیل نبود طیف خاکستری این است که این دو در دو سوی یک نمودار قرار نگرفته‌اند، بلکه ذاتا ماهیت‌های متفاوتی دارند. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:14  توسط هادی  | 

چند سالی گذشته از لحظه‌ای که متوجه شدم که در عوض سنگ آزادی به سینه زدن، باید پی برپایی عدالت - در حد مقدور و ممکن - بود. بعد از آن کم‌کم به این نتیجه رسیدم که اگر انتخاب خیالی «آزادی یا عدالت؟» به من واگذاشته شود، عدالت را می‌گزینم. 
فلسفیدن در مفهوم و تعریف عدالت از عهده من برنمی‌آید. فقط به این رسیده‌ام که عدالت، سعی مصلحان اجتماعی و سیاسی در بازسازی نظم و تعادلی است که در جهان موج می‌زند؛ همچنان که بعضی از هنرمندان به شکل آشکار یا نهان، پیچیدگی‌ها و زیبایی‌های طبیعت را در کارشان بازسازی می‌کنند. هر دو گروه از مشاهدات خود بسیار متاثر شده‌اند، آگاه یا ناخودآگاه.
طبیعی است که اشخاصی که در این دنیا نظم و تعادلی نمی‌بینند، علاقه‌ و اعتقادی به مفهوم و پیاده‌سازی عدالت نداشته باشند.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط هادی  | 

در دنیای جدید عناوین مختلفی جعل و تعریف شده است که با طی کردن دوره‌ها و گذراندن موقعیت‌‌های خاص می‌توان آن‌ها را کسب کرد. پروفسور، دکتر، مهندس، آیت‌الله، کارشناس، گروهبان و... از این جمله‌اند.
از آن‌جایی که هیچ عنوانی ندارم، و هیچ دوره‌ای برای کسب تاییدیه طی نکرده‌ام، نظرم را در مورد این نظام ارزشگذاری و طبقه‌بندی بیان نمی‌کنم. اذعان دارم باید بگویم که تا به حال کمتر کسی دیده‌ام که از دانشگاه، حوزه یا دوره چیزی یاد گرفته باشد، به نظر می‌آید که در کشور ما چنین نهادهایی با کشتن شوق آموختن - و نابود کردن منزلت آن - یک رتبه‌ی اجتماعی و یک گواهی گذراندن بعضی دروس می‌دهد. از دانشگاهایی مثل استانفورد و ام‌آی‌تی چیز زیادی نمی‌دانم، برای همین قید می‌کنم که نظرم ناظر به مشاهداتم در ایران است.
دوست دارم یک حکایت بامزه در این ارتباط تعریف کنم:
در یک محیط کاری کسی از من پرسید که در دانشگاه چه رشته‌ای خوانده‌ام؟ گفتم هیچ. فکر کرد سوالش را متوجه نشده‌ام، به سادگی پاسخ دادم که برای تحصیل به دانشگاه نرفته‌ام. نمی‌دانم چرا دوباره سوال کرد که کلاس زبان کجا رفته‌ام. پاسخ دادم هیچ کجا. طاقتش ظاهرا طاق شد: آقای صباغ شما دبستان و دبیرستان را که گذرانده‌اید!؟ و قهقه هر دومان بعد از این سوال آخر بلند شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط هادی  | 



در تاریخ هست که حسین‌ (ع) جلوی خیمه‌ها راه می‌رفت و با شنیدن اخبار از دست‌دادن یاران و کسانش ذکر لاحول و لا قوه الی بالله علی العظیم می‌گفت.
این همان مردی است که زمانی که یک نیازمند از او کمک خواست، کیسه حاوی پول را از میان در به دست او رساند که مبادا چشم نیازمند به او بیافتد و شرمگین شود. صدای گریه نیازمند را که شنید از علت جویا شد؛ عرب نادار به او گفت: مانده‌ام که این دست چگونه می‌خواهد زیر خاک برود.
و دیدیم که چگونه رفت.

و من نمی‌دانم که چرا هر چه بیشتر در احوال گروه کثیری از حسین گویان دقت می‌کنم، کم‌تر یاد چنین رفتارهایی می‌افتم. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

می‌دانید که یکی از ظلم‌های بزرگی که آدم‌ها در حق خودشان می‌کنند، چیست؟
هنگامی که به کسی بر می‌خورند که در کاری مهارت خیره‌کننده‌ دارد، با یک جمله سر و ته کار را به هم می‌آورند: طرف ژنی است! ظاهرا منظور از این جمله این است که استعداد آن مهارت در ژن ماهر موجود بوده. به عبارتی این موهبت خدادادی است. این تعبیر عامیانه در نظر اول کم لطفی به زحماتی است که فرد موصوف در راه کارکشتگی متحمل شده.
اما من نگاهی دیگر دارم: فردی که این سخن را می‌گوید، درها را روی خود می‌بندد. او در چیزی ماهر و استاد نیست، چون ژنش واجد این خصیصه نبوده است، بنابر این باید همین که هست، بماند. دنیای او به شدت حقیر و محدود می‌شود، اجازه هیچ رویاپردازی و بلندپروازی ندارد، زود پیر می‌شود و تا آخر عمر جمود می‌ماند.
حال از کجا می‌توان ژن‌سنج یافت و گفت که چه کسی در ژن خود چه قابلیتی دارد؟ این طور شاید بشود کسانی را از باتلاق شدن نجات داد.

پ.ن: باید بگویم به نظر می‌رسد که خلقت بعضی از انسان‌ها واقعا متفاوت است، نمونه بازر آن موتزارت موسیقی‌دان است که در پنج سالگی اولین سمفونی خود را نگاشت. اما جمعیت چنین خلايقی به قدری کم است به قدری کم است به قدری کم است... که فقط در پایه و مایه موتزارت را می‌توان جزءشان دانست. و ما مگر چند موتزارت داریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:37  توسط هادی  | 

بعضی از کلمات و عبارات هست که به کارشان می‌بریم، بدون این که روی معنای‌شان درست فکر کرده باشیم. اندیشدین و بحث روی معنی کلمات گاه یک بحث تمام عیار فلسفی است؛ تا جایی که بعضی می‌گویند که فلسفه چیزی جز بازی کلامی در مورد معانی و مفاهیم نیست. بگذریم.

صحبت کلمات بود؛ بعضی از کلمه‌ها دال بر مدلول‌هایی هستند که آن مدلول‌ها در ماهیت خود پیچیده‌اند: عدالت، زیبایی، آزادی، روح و... چنین مفاهیمی قرن‌هاست ذهن آدم‌ها را مشغول کرده‌اند. متفکران در طول زمان به اشکال مختلفی این مفاهیم را تعریف یا احصاء کرده‌اند.

من اسیر معنای گروهی از کلمات هستم و نسبتا زیاد به آن‌ها فکر می‌کنم (بدون این که الزاما مدلول پیچیده‌ای داشته باشند). گرچه نمی‌توانم تعریف روشنی از آن‌ها بدهم، ولی تشکیل دهنده‌ی بخش مهمی از نظام فکری‌ام هستند: کیفیت، بصیرت، نگاه، پیچیدگی، تعادل، صلح و گوناگونی. فی‌المثال می‌اندیشم که کیفیت چیست؟ آیا می‌توانم بدون این که مثالی بزنم یا موردی ذکر کنم مفهوم کیفیت را به روشنی مشخص کنم؟ یا چرا دنیا این قدر به نظرم متعادل می‌آید، چه کیفیتی در آن وجود دارد که من به تعادل تعبیرش می‌کنم؟ پیچیدگی جهان چه ارتباطی به پیچیدگی و گوناگونی‌اش دارد...

و دست آخر می‌اندیشم که ما در این دنیا بدون مکث زندگی می‌کنیم، گاهی به نظر می‌آید یا باید مکث کرد و یا زندگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:34  توسط هادی  | 

همه گاهی اشتباه می‌کنند، کم و بیش دارد اما استثناء ندارد. اما توجیه اشتباه به مراتب بدتر از آن است. زمانی که کسی بعد از اشتباهش می‌گوید: «آخر...». به شدت خشمگین و ناراحت می‌شوم.

می‌دانم که ممکن است که خودم هم به بیماری مبتلا باشم، لااقل گاهی. اما معتقدم که آدم تا مسوولیت کارهایش را به عهده نگیرد آدم کاملی نیست. همیشه می‌توان مسوولیت قبول کرد، این طور ممکن است که نقاب مظلومیت نداشت - و طبیعتا از مزایای این نقاب بهره‌مند نبرد - اما کم کم چیزهایی کسب می‌شود که از دستاوردهای ذی‌قیمت است: عرضه و جربزه.

آخرین باری که توانستید از صمیم قلب کسی را به این صفات مفتخر کنید، کی بوده است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط هادی  | 

مهترین تعلیمات یک معلم خوب

دو هفته‌ی قبل پرسیدم که مهترین تعلیمات یک معلم خوب چیست؟ مصطفی، مون، امیر، علی، زن قدبلند، شروین، فرهاد، سیاوش و سعید لطف کردند و به سوالم پاسخ دادند. (جالب توجه نیست که تقریبا همه‌ی خواننده‌های مجازی بودن اسم راه و رسمی دارند؟). پاسخ‌دهندگان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

  • آموزش یاد گرفتن، تحمل شکست، پشتکار،
  • کشف توانایی‌های بالقوه شاگردان،
  • رفتار مناسب با نوآموز و عشق به آموزش و موضوع آموزش،
  • ایجاد شور یادگیری و اشاره به ماخذ مناسب کسب اطلاعات.

ضمن تشکر از مطالعه و پاسخ، احساس می‌کنم که شاید نتوانستم منظورم را آن‌طور که باید روشن منتقل کنم. بیشتر دوستان به خصال یک معلم خوب اشاره کرده بودند، اما من فرض را بر خوب بودن یک آموزگار گرفته بودم و از مهم‌ترین آموزش‌هایش جویا شده بودم.

اما من بعد از مدتی مکث بر روی موضوع و نظرات شما چه فکر می‌کنم؟ یک معلم خوب، چند چیز خیلی مهم به دانش‌آموز می‌آموزد و می‌فهماند:

۱. هر چه داناتر باشید به قلمرو نادانی‌تان بیشتر تسلط دارید.
۲. ترسیم مرز مشخصی میان به خاطر سپردنی و آموختنی و روشن کردن تفاوت‌های این دو.
۳. یاد بگیرید چون دوست دارید، هیچ گاه از یادگیری توقع پاداش نداشته باشید.
۴. تلاش از چیزهایی است که مقدار زیاد برای آن معنی ندارد. همچنین برای یاس هم مقدار کم وجود ندارد.
۵. قدرت طرح سوال خوب؛ چون طرح سوال خوب از پاسخ خوب مهم‌تر است.
۶. چگونه به موضوع درس فکر کنید.
۷. من شما را وارد دنیایی می‌کنم و ساز و برگ و نقشه‌ای به دستتان می‌دهم، اما سیاحت و اکتشاف با خودتان است.
۸. مستقل فکر کنید.
۹. و بدانید که اگر یک عمر به تمام توصیه‌های من عمل کردید، دست آخر به اندازه‌ی ذره‌ای هم از جهانی که در آن زندگی می‌کنید، نمی‌دانید. مبادا برای دانسته‌هایتان شان بیشتری از دانسته‌های دیگران قائل شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:25  توسط هادی  | 

بعد از این که آدمی فوت می‌شود، چیزی که از او می‌ماند بدنش است که اگر از آن سودی برده نشود (مثل استفاده از اعضاء و...) صرفا یک توده به هم پیوسته زباله است که برای اذیت نشدن افراد باید زیر خاک دفن شود.
برای همین من از درک کسانی که خود را روی  جنازه می‌اندازند و یا در غسالخانه آخرین بازدید را می‌کنند، کمی مشکل دارم. ما بدن نیستیم، بدن نمادی از ماست برای دیگران، ارتباط بدن و روح مشخص نیست، ارتباط روح و روان یا روان با مغز هم شاید چندان روشن نباشد، بدن روی روح ما تاثیرات بسیار آب‌زیرکاهی دارد و در ضمن بشر عاشق نمادها و نشانه‌هاست...
حکایت پیچیده‌تر از اینی است که ابتدا به نظر می‌آید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

نیوبالانس کلاسیک ام 990 از برگزیده‌های من. عکس از زاپوس.

دو تا از پیوندهایی که در کنار این صفحه درج شده است، نشانی وب‌سایت‌ سازندگان کفش است. ام‌بی‌تی و نیوبالانس را هر کدام به علتی دوست دارم: ام‌بی‌تی نوآوری بکری در ساختار کفش کرده و کفش‌هایش در بلند مدت سبب بهبود و سلامت بیشتر پشت و پا هستند، نیوبالانس نیز با سابقه و تجربه در امر کفش طبی، سازنده کفش‌ورزشی (و البته دیگر اقلام ورزشی) است که محصولاتش طرح‌هایی بسیار منحصر به فرد و بی زرق و برق دارد. اما چرا کفش؟

کفش مهم‌ترین لباس انسان است. هیچ گاه تصوری از تجربه‌ی کفش خوب نخواهید، مگر این که صاحب یک جفت باشید. پا از اعضایی که بیشترین فشار بدن را تحمل می‌کند و نا سلامتیش باعث زمین‌گیر شدن است. کفش بد بلایی سر پاها می‌آورد که جبرانش ممکن است ممکن نباشد، و عوارض کفش‌های بد در خانم‌ها (که معمولا بیشتر به مد روز توجه دارند) بیشتر دیده می‌شود. کفش در دنیای امروز محل جمع‌شدن فناوری، طراحی و دانش‌های طبی است؛ طراحی و ساخت نوع خوب آن کار هر کسی نیست و تقریبا گران است (به نظر می‌آید که حداقل قیمت یک کفش خوب نباید کمتر از هشتاد تا صد دلار باشد).

راجع به کفش خیلی می‌توان صحبت کرد. من در آینده‌ی نزدیک به پیوندهای کفش کنار صفحه خواهم افزود. چون هم کفش خوب را خیلی دوست دارم و هم امیدوارم که خوانندگانم موضوع کفش را بیشتر  جدی بگیرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:16  توسط هادی  | 

از دو تا از دوستان خوبم سوال کردم که چطور است ارتباط مرد و زن معمولا هنگام آشنایی خیلی قشنگ‌تر از زمانی است که رابطه‌ی جنسی وارد رابطه‌شان می‌شود. یکی از آن‌ها در پاسخم سکوتی طولانی‌ای کرد و فقط گفت‌ «آره» و دیگری پرسید که آیا رابطه‌ی جنسی در مورد هم‌جنس‌گراها نیز همین اثر را دارد یا خیر؟ (فکر می‌کنم بتوانید جنسیت هر کدام را حدس بزنید).

در پاسخ دومی، بعد از اندکی مکث، گفتم که هم‌جنس‌گراها جز اقلیت هستند، و به نظر می‌رسد که هر جا صحبت اقلیت است، باید مناسبات خاص اقلیت‌ها را در نظر گرفت و بدون احتیاط آن را تعمیم نداد.

اما بعد از تامل بیشتر، به ذهنم رسید که زن و مرد هر کدام از رابطه گرفتن هدفی دارند. اگر بخواهیم به شکل کلی بگوییم، زن‌ها خواهان تصاحب روح یک مرد هستند و مردها خواهان تصاحب جسم یک زن. برای رسیدن به همین هدف، قشنگ‌ترین لحظه‌ها را می‌آفرینند تا به نیت خود برسند، اما تضمینی ندارد که بعد از رسیدن، هنوز به فکر بازآفرینی آن لحظات رویایی باشند، بلکه معمولا دچار روزمرگی می‌شوند.

دیگر این که به شخصه کم‌تر کسی را دیده‌ام که مراقبت حفظ قشنگی یک رابطه باشد، و خوب قشنگی از چیزهایی است که برای حفظش خیلی باید تلاش کرد.

این توصیف من البته استثناهایی دارد، اما می‌دانید که استثناء قاعده نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:55  توسط هادی  | 

بعضی از افرادی که کتاب‌های مرا می‌بینند، می‌پرسند: واقعا همه‌ی این‌ها را خوانده‌اید؟ بلافاصله پاسخ می‌دهم: نه! اگر خوانده بودم، حتما اوضاعم بهتر از این بود. (شوخی)
نقل روستایی‌هایی شنیده‌ام که دوست دارند شب، پیش از خواب چشمشان به رمه‌شان بیفتد و دلشان شاد شود. در مثل مناقشه نیست، اما من نیز زمانی که چشمم به کتاب‌ها می‌افتد، دلم به نوعی گرم می‌شود. با خود فکر می‌کنم که چه همسایه‌های خوبی دارم. چطور است بعضی از مردم سر و دست می‌شکنند که به فلان محله اعیان‌نشین نقل مکان کنند تا با از ما بهتران همسایه شوند؛ حالا نمی‌شود کسی نسبت به هم‌خانه شدن با صاحبان اندیشه چنین تلاشی داشته باشد؟
این نویسندگان عظیم الشان از راه‌های بسیار گوناگونی سازنده دنیایی هستند که من در آن زندگی می‌کنم، کاری که من کرده‌ام این است که چند جلد از فرزندانشان را جلوی چشمم گذاشته‌ام. فقط همین.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:45  توسط هادی  | 

هر زمانی دیدید ;i فرزندی ادعای استقلال کامل، عدم برخورداری از پشتیبانی خانواده و روی پاهای خود ایستادن می‌کند، بدانید از حمایت‌های بیشتری برخوردار بوده و هست. این مساله خصوصا در مورد پدرها و پسرها صدق می‌کند، مطمئن باشید که پسرهایی که با اصرار تاکید دارند که کمکی از ابوی خود نگرفته‌اند (به اصطلاح «خودم کرده‌ام») یک جای کارشان می‌لنگند. البته اگر بنده خدا یتیم بزرگ شده باشد و از ثروت یا حسن شهرت پدر خدابیامرز هیچ چیزی بهش نرسیده باشد، قضیه کمی فرق می‌کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:45  توسط هادی  | 

اوکلی ژولیت. عکس از اوکلی.

یکی از اتهاماتی که گاه به گاه به من زده می‌شود، گرایش به خرید چیزهای گران و یا مارک‌دار است. این داوری کاملا غیر منصفانه است، چون:

اولا. گران یعنی چه؟ به نظر من گران یعنی قیمتی گزاف و بالا برای جنسی که مستحق آن نیست. تصور کنید که می‌خواهید کفشی از مفیستو بخرید و باید چند برابر کفش‌های عادی هزینه کنید. آیا مفیستو گران است؟ در واقع  خیر! مگر چند سازنده با کیفیت مفیستو کفش می‌سازند؟ در این موارد حداکثر می‌توانم بگوییم که پول خریدنش را نداریم.

میل به استفاده از ممتازها هزینه دارد؛ چون طراحی و تولید یک محصول ممتاز چند برابر یک محصول عادی وقت و هزینه می‌برد. البته افراد مختارند که از چیزهای خوب بهره نبرند، ولی محکوم کردن کسی که در مورد بعضی اقلام، چنین میلی دارد بی‌انصافی است.

دوم. من به کلمه مارک‌دار کمی حساسیت دارم، چون رساننده‌ی این مفهوم است که صرف یک نام به یک محصول امتیازی خاص می‌بخشد. این نظر واقعا سخیف است، و بیشتر توسط کسانی اشاعه می‌شود که برای رضایت درونی و جلوه‌ی بیرونی، خود را پشت نام‌ها پنهان می‌کنند.

چندی پیش شنیدم که کسی برای خرید یک عینک بولگاری هفتصد هزار تومان پرداخته، و واقعا حیران شدم. آخر بولگاری چه سابقه‌ی درخشانی در صنعت عینک دارد که بتوان دل را راضی به پرداخت این مقدار پول برای خرید آن کرد؟ این عینک آیا سال دیگر قابل استفاده است؟ احتمالا نه، چون چنین سازنده‌هایی فقط گرایش‌های شکلی فصل و سال عرضه را در محصولاتشان در نظر می‌گیرند و به اصطلاح محصولات مد روز می‌سازند. حالا اگر فرد مورد نظر می‌رفت و سیصد هزار تومان برای خرید یک عینک ژولیت اوکلی می‌پرداخت (آن هم چون چشمانی حساس به نور دارد)، کارش برای من توجیه داشت. چون اوکلی از بهترین سازندگان عینک در جهان است و در این رشته از پیشتازها ست.

اما می‌دانم که اتهام‌زنندگان عزیز، همچنان بر نظر خودشان پافشاری خواهند کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:56  توسط هادی  | 

گل‌گیسو، دختر فرهاد، ده ساله شده است. فرهاد به این مناسب نامه‌ای نوشته و در شب تولدش به او داده‌است. تفضیلات بیشتر را می‌توانید در وب‌سایت فرهاد بخوانید.

من نیز به این مناسبت به گلی تبریک گفتم و متن زیر را برایش فرستادم:

گلی جان سلام.
به نوبه‌ی خودم به تو تبریک می‌گویم، کاش که من هم مشهد بودم و به جشن تولدی که فرهاد شرح داده‌اش، دعوت داشتم.

گلی عزیزم، زمان باز نمی‌گردد. این غصه ندارد چون همه‌ی ابنای بشر با این وضع کنار آمده‌اند. بنابر این از گذشته‌ها فقط استفاده‌ای کن که از آیینه‌ی بغل ماشین خواهی کرد. اگر حین راندن خودرو مدتی سرت را بچرخانی و به عقب نگاه کنی، عواقب خوبی در انتظارت نخواهد بود.

گلی عزیزم، در زندگی مسوول باش؛ مسوول همه چیز. همیشه ورد زبانت این باشد که خودم درستش می‌کنم. منتظر معجزه برای پیش‌بردن و راه‌افتادن چیزها نباش. این چیزها معجزه‌بردار نیست.

گلی عزیزم، دنیا رو به خوبی است. کسانی که مدام حسرت گذشته‌های دور و خوب را می‌خورند تو را افسرده و بی‌چاره خواهند کرد. سعی کن در بهتر کردن دنیا گام‌هایی برداری، مهم نیست چقدر کوچک، اما بردار.

گلی عزیزم، منتظر فرصت نباش. هر آن زندگی‌ات فرصت است. با چنین نگاهی قدر همه‌ی لحظات زندگی‌ات را خواهی دانست.

گلی عزیزم، هر لحظه‌ای که در آن هستی را بهترین لحظه عمرت بدان. فکر نکن کاش پنج ساله بودی یا پنجاه ساله، آینده - اگر در کار باشد - خودش می‌آید. گذشته هم با تو چیزی کرده که الان هستی (که چیز خوبی است!) بنابر این ببین چه لحظه باشکوهی داری؛ همین الان را می‌گویم.

دوستت دارم و امیدوارم سعادتمند شوی.

پ.ن: خوب است بدانید که همه به من ایراد می‌گیرند که با بچه‌ها زیادی جدی هستم، و نمی‌دانم زیادی جدی یعنی چه؟ در ضمن گلی دیگر بچه نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:44  توسط هادی  | 

نمی‌دانم که ارسال‌کننده‌های هرزنامه‌ها، نشانی پست‌الکترونیکی کاری من را از کجا یافته‌اند. البته من تنها قربانی نامه‌های یاوه‌ این جماعت نیستم. سختی کار این است هر چند روز یک بار باید صدها نامه چرند هرز را مرور کرد تا مبادا یک نامه به اشتباه میان آن‌ها رفته باشد.

موضوع این نامه‌ها یا شانس به جیب زدن پول مفت است، یا تبلیغ زنانی که آماده‌اند کاملا در «خدمت» باشند، یا آگهی فروش اجناس لوکس به قیمت مفت، و از همه پرشمارتر نامه‌هایی است که داروهای تقویت نیروی و رموز بزرگ شدن «عضو» مردانه را تبلیغ می‌کنند. مورد آخر برای من کمی تعجب‌آور و درعین حال مضحک بود، فکر می‌کردم کدام احمقی گرفتار این چرندها می‌شود. اما بعد از کمی تامل به نتایج تازه‌ای رسیدم:

مسابقاتی که مردان بین خودشان برگزار می‌کنند در نظرم رقت‌آور است، بازیگر خوبی هم برای این مسابقات نیستم. کلا از مسابقه‌های برد و باخت‌دار خوشم نمی‌آید (فکر نمی‌کنم کسی مرا در حال تماشای مسابقه‌ی فوتبال به یاد بیاورد). رو کم کنی، فک‌زدن، پوز زدن صفاتی نیستند که به دارا بودنشان ببالم. (و در ضمن می‌دانم که این اعتراف‌ها تصویر مرا «غیر مردانه» می‌کند، باکی نیست!).

خنده‌دار ترین عناصر و برگ برنده بازی‌های مردانه «اندازه» است، در بسیاری از چیزها اندازه بزرگ مایه غرور و افتخار است (مثل خانه، ماشین، ارقام حساب بانکی، القابی که در پس و پیش نام می‌آید، توده‌های عضلانی و بعضی دیگر از اعضای بدن) ولی اندازه‌های کوچک هم جایگاه خود را دارند (مثلا در قطعات و وسیله‌های الکترونیکی و یا دور کمر معشوقه).

این طور است که نتیجه گرفتم فرستندگان هرزنامه‌ها حتما می‌توانند برخی از کالاهای خود را به بسیاری از «مردها» بفروشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:32  توسط هادی  | 

 

نان سنگک، از محبوب‌ترین‌هایم. عکس از تبیان.نیما در آخرین پست وبلاگش به مساله غذا و آشپزی پرداخته و  به دو پستی که در مجازی بودن نوشته بودم ارجاع داده است؛ ضمن این دعوت کرده که افراد از غذاهای باب طبع خود بنویسند.

آشپزی ترکیبی است از کارهایی که بسیار دوست دارم، صرف آشپزی را در نظر بگیرید بدون محصولاتی که می‌دهد. بحث آشپزی بدون غذا شاید عجیب باشد، اما ناممکن نیست. آشپزی خوب گونه‌ای هنر است که مهارت دست، تیزی شامه، بصیرت ذائقه و پختگی نگاه در حین انجام آن نقش اساسی دارند. آشپزی گاهی شباهت به مراقبه ذهنی دارد، برای همین گاهی به من آرامش خاصی می‌دهد.

محصولات این فرآیند شکم آدم‌ها را سیر می‌کند، و چند کار مهم‌تر از این فعل در دنیا داریم؟ دعای معتبری از پیامبر اسلام (ص) دیده‌ام در اهمیت جدا نشدن آدمی از نان (پروردگارا به نان ما برکت ده و میان ما و آن جدایی مینداز که اگر نان نبود نه می‌توانستیم روزه بگیریم، نه نماز بخوانیم، نه دیگر واجبات خدای خود را به‌جا آوریم/ کافی). متونی از بودایی‌ها خوانده‌ام در اهمیت درجه اول نان. سفره‌انداختن برای سیر کردن شکم مستحق از فضائلی است که تقریبا در همه فرهنگ‌ها ستوده شده.

سفره غذا از مکان‌هایی است که مهم‌ترین اتفاقات در آن می‌افتد، خانواده‌ها دور آن جمع می‌شوند، عشاق با استفاده از آن به هم نزدیک می‌شوند، گرسنگان در پای آن سیر می‌شوند و گاه نیز اعلام کننده جشن و یا واقعه‌ای مهم است. خرج و ولیمه‌دادن از توصیه‌های مهم مذهبی است.

آشپزی دانستن و غذاشناسی بی‌تردید فضیلتی مهم است، بدا به حال آن‌که به آشپزی ندانستن خود ببالد. کسی که می‌گوید غذا برایش اهمیت ندارد به احتمال زیاد یا سوءهاضمه دارد، یا ناشکر و ناسپاس است و یا – با عرض معذرت – شعور درستی ندارد.

و حالا غذاهایی که دوست دارم:

الف. برنج خوب ایرانی از نعمات بزرگ خداست. اشکال مختلفی از برنج را دوست دارم (یکی از دلایل کلیدی اضافه وزنم در این میان افشا شد!). برنج چلوکباب آمیخته با کره آب کباب و زرده تخم مرغ، برنج‌هایی که به شکل مخلوط درست می‌کنند (مثل لوبیا پلو، ماش پلو، عدس پلو...)، برنج ممتازی که در دیگ بماند و کمی خنک شود، خصوصا اگر برنج زعفرانی هم همراه داشته باشد.

ب. انواع ترید یا قطعات نان آغشته به آبگوشت یا سوپ. آبگوشت خوب از غذاهای بسیار مطبوع است.

ج. طاس‌کباب، که ترکیبات متنوعی دارد و اگر خوب و با حوصله درست شود خوردنش در زمستان و کنار دوستان از خاطرات به یاد ماندنی خواهد بود.

د. ترکیبات شگفت‌انگیزی غذایی‌ای که می‌توان با تخم‌مرغ به آن رسید نشانی از قدرت خدا در خلقت است. اما نیمروی ته دیگ بسته در تابه غیر تلفونی در کنار نان تازه سلطان همه‌ی انواع تخم‌مرغ پخته شده است.

ه. ترکیه‌ای‌ها در تنوع غذا و خوش خوراکی ضرب‌المثل هستند. اگر به ترکیه بروید و به غذاهای امروزی (انواع فست فود) بسنده کنید واقعا کم لطفی کرده‌اید. غذای آن‌ها به مذاق ما بسیار خوش می‌آید.

و. همه چیز هند جادویی است، از جمله غذای آن. می‌دانم زمانی یک سفر بلند به هند خواهم داشت (انشالله) و غذا خوردن در سراسر هند از برنامه‌های اصلی‌ام در این سفر خواهد بود.

ز. می‌گویند روحیه ایتالیایی و ایرانی به هم نزدیک است، اما نمی‌دانم آیا ایتالیایی‌ها هم غذاهای ممتاز ایرانی را کشف کرده‌اند یا نه؟ من شانس خوردن غذا و قهوه‌ی ایتالیایی در خاک ایتالیا را نداشته‌ام اما از فرصت‌‌هایی است که برایش سر و دست می‌شکنم.

آخر از همه بهترین غذا، غذایی است که با پول حلال تهیه شود و با دل خوش در کنار دوستان خورده شود. در ضمن ممنون از نیما که به دلالتش یکی از مهم‌ترین و طولانی‌ترین پست‌هایم نوشته شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:10  توسط هادی  | 

یکی از اصولی که برای خودم گذاشته‌ام، مشورت‌دادن بی‌طرف و صادقانه به هر کسی است. هر کسی که از من مشورت بخواهد، حتی اگر مخالف یا دشمن باشد. در این زمانه اکثر آدم‌ها خودشان را از نظر قوای عقلی و خوش‌فکری قبول دارند و بنابر این در موضوعات عام کمتر مشورت می‌کنند، اما در مسائل خاص و حرفه‌ای معمولا زیاد پیش می‌آید و باید بدون بخل و بی‌نظر مشورت داد.

در مواردی طرف دوست دارد در قالب مشورت درد دل کند (خصوصا خانم‌ها)، و خوب باید سعی کرد که شنونده‌ی خوبی بود. این برای آدم‌ راه‌حل گرایی مثل من کمی سخت است!

اعتراف می‌کنم که از عمل به این اصل ضرر نکرده‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:52  توسط هادی  | 

ببین اینو متوجه شو؛ بیشتر کسایی که یک کار مهم کردن، حالا هر چه می‌خواد باشه، باشه، با قصد انجام یک کار خاص و مهم اون کار رو شروع نکردن. معمولا همیشه نتیجه و بازخورد مخاطب‌ها برای خودشون هم شگفت‌آور بوده. کسایی که از اول می‌گن بشینم یک شاهکار بسازم یا من باید یک کار خاص دربیارم به نظرم عاقبت هیچ غلطی نخواهند کرد. این آدم‌ها یا تنبل هستن یا نادون.

از میان یک گفتگو با همسرم فرانک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:34  توسط هادی  | 

من اتومبیلی برای توده‌های مردم می سازم. قیمت این اتومبیل چنان پایین خواهد بود كه هركس كه درآمد مناسبی داشته باشد بتواند آن را بخرد و همراه با خانواده خود از اوقات فراغت خود در این فضای بازی كه خداوند به ما ارزانی داشته است استفاده كند. وقتی برنامه من كامل شد هر كس می‌تواند یك اتومبیل بخرد و همه خواهند خرید. اسب و ارابه از جاده‌های ما محو خواهد شد و اتومبیل جزو واقعیات زمان خواهد شد ... و ما خواهیم توانست برای تعداد قابل توجهی از مزدم ایجاد اشتغال با درآمد مناسب كنیم.
هنری فورد

زمانی فکر می‌کردم که عامل اصلی پیش‌رفت بشر چه بوده؟ معمولا افراد تصور می‌کنند که علم و دانش دو بالی هستند که آدمی با آن‌ها اوج گرفته است. اما من به نتیجه دیگری رسیدم؛ تخیل موتور اصلی جلو راندن ماست. هر خلاقیتی، هر ابتکاری، هر محصول راه‌گشایی، هر اثر هنری تکان‌دهنده‌ای از دل تخیلات وحشی و بی‌کران سرچشمه گرفته است. حتی بسیاری از اکتشافات علمی مهم از خیال‌پردازی‌های دانشمندان شروع شده‌‌است. تخیل بی‌کران و مشتاقانه به رویا پهلو می‌زند و برای همین عباراتی مثل «رویاپردازی کردن» مصطلح شده است.

رویاها و تخیلات خود و دیگران را دست کم نگیرید، به آن‌ها پر و بال بدهید و گام‌های اساسی در جهت به وقوع پیوست‌نشان بردارید. شاید رویاهای محقق شده شما ارمغانی برای همه‌ی آدم‌ها شود.

دوباره: رویاهاتان را دست کم نگیرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:24  توسط هادی  | 

یک سری رفتارها و سخن‌ها هست که به محض صادرشدنشان از یک فرد ناگهان گوشم تیز می‌شود و نظرم به شدت جلب می‌شود. این حرکات و سکنات محلی در ذهن من را تحریک می‌کنند که بسیار حساس است، مثل یک جور شاخک شناخت (شاخک شناخت را از خودم ساختم، احتمالا در دنیای آدم‌های عاقل چنین چیزی نداریم).

عبارت بار خود را بستن، شاخک‌های شناخت مرا تقریبا از جا می‌کند. زمانی که فردی آن را به کار می‌برد می‌فهمم که دنیای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی متفاوتی با من دارد. فهمیده‌ام که گویندگان و تحسین‌کنندگان فعل بار خودش را بست، دنیا را جنگلی می‌دانند که اعضای زرنگ آن لقمه‌ی چربی (که معمولا پس مانده غذای دیگران است) را به هر ترتیبی به نیش کشیده و بساط حقیرش را برای مدتی رنگین کرده است.

بارش را بست واقعا یعنی چه؟ مگر ما در این دنیا هستیم که بار ببندیم، آن هم از این نوع؟ مگر ما زندگی می‌کنیم که بارمان بسته شود؟ این چه طور تصور احمقانه‌ای است؟ زمانی که بار کسی بسته می‌شود، باقی عمرش را چه می‌کند؟ آخر این چه نوع فکر کردن به جهان است؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:59  توسط هادی  | 

با دوستم پدرام صحبت مي‌كرديم. حرف به اين‌جا كشيده شد كه ما فقط پيروزي‌ها را مي‌بينيم بدون این که به شكست‌هاي كنار آن‌ها توجه كنيم. همچنين به فرآيند پيچيده و دشواري كه براي حصول يك پيروزي لازم است، كلا بي‌توجه هستيم.

چقدر به شبانه روزهايي كه جيمي هندريكس مدام مي‌نواخت بدون اين لحظه‌اي از سازش جدا شود، فكر كرده‌ايم؟ تعداد ناكامي‌هايي كه اديسون در راه دست‌يافتن به لامپ برق داشت را مي‌دانيد؟ سرهنگ ساندرس در بازاريابي براي دستور سرخ كردن مرغ كنتاكي بارها و بارها جواب رد شنيد. استيو جابز و استيو وزنياك پيش از آن كه شركت اپل را تاسيس كنند به شركت اچ‌پي رفتند كه ابداع خود را معرفي كنند اما عذر آن‌ها به صورت نه چندان محترمانه‌اي خواسته شد. و نمونه‌هاي ديگري كه خودتان حتما مي‌دانيد.

مساله‌ي مهم‌تر اين‌است كه به نظر مي‌رسد كه براي اديسون شدن اديسون به قرباني‌هاي زيادي نياز است. حتما كسان بسياري سعي كرده‌اند كه در پا گرفتن انقلاب رايانه‌هاي شخصي، نقش مهمي ايفاء كنند اما يك بيل گيتس پديد آمده. ما از ديگران خبر نداريم، چون شنيدن قصه‌ي ناكامي چندان جذاب نيست.

بريتانيكا مي‌گويد كه از هر دويست و پنجاه نفر، يكي استعداد نابغه شدن دارد اما ما اين تعداد نابغه نمي‌بينيم. چطور؟ چون ابر و ماه و خورشيد و فلك در موارد خاصي دست به دست هم مي‌دهند كه اين استعداد شكوفا شود. نوابغ احتمالي ديگر مشغول به كارهايي چون چوپاني و كارگري پمپ بنزين هستند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:14  توسط هادی  | 

عقل‌گرايی يك امر غير عقلانی است، چون نمی‌توان چيزی را اصل گرفت و بعد صحت آن را توسط خودش اثبات كرد. تعريف و تبيين عقل و عقلانيت يك بحث فلسفی پر دامنه است كه من صلاحيت ورود به آن را ندارم. اما يك چيز می‌دانم: عقل كليد تمام درها و رونده تمام راه‌های اين دنيا نيست.

بعضی درها هست كه بايد پشت‌اش توقف كرد. بعضی از سوال‌ها هست كه نبايد مصرانه پی جوابش بود، چون‌ تمام جواب‌ها در عقل ما نمي‌گنجد. اين محدودیت محل اعتراض ندارد چون عقل، همه چيز ما در اين دنيا نيست، عقل مهم‌ترين ابزار ما البته هست.

يك تعريف بسيار معتبر از عاقل، كسي است كه می‌داند پشت كدام در بايد ايستاد. به همين ترتيب سفيه به نظرم كسی است كه می‌خواهد عقلش را كليد همه قفل‌های ناگشوده جهان كند. بيان محدوديت‌های عقل الزاما خضوع به جهل نيست. مولوی مي‌فرمايد:

عقل دشنامم دهد من راضی‌ام
زان‌كه فيضی برده از فياضی‌ام

احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم

اين ابيات از كسی است كه در جاي ديگر مي‌گويد:

همچون كنعان سر زكشتی وانكش
كه غرورش داد نفس زيركش

كه برآيم بر سر كوه مشيد
منت نوحم چرا بايد كشيد؟

كاش او آشنا ناموختي
تا طمع در نوح و كشتی دوختی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:30  توسط هادی  | 

 

در مدتی که از فعالیت دوره‌ی جدید این وبلاگ می‌گذرد، انواع نظرات خصوصی و عمومی گذاشته شده، و روشن است که نگارنده الزاما با همه‌ی آن‌ها موافق نبوده‌ است. اما بندهایی از قوانین نا‌نوشته‌ی این وبلاگ، پاسخ ندادن به و اصرار داشتن بر انتشار نظرات مخالف است، مگر این‌که سوء برداشت یا دشنام‌گویی در میان باشد (دشنام، فقط حذف خواهد شد). با این همه احساس می‌کنم نظری که توسط آقای جواد در پست قبلی گذاشته شده از مواردی است که نیاز به بسط دارد.

ضمن تشکر از ایشان، خواهش می‌کنم در مورد عبارات «از درک آدم‌ها خارج شدن» و «جاهای قضاوت خیز» توضیح بیشتری دهند تا توصیه‌شان بر من روشن شود. از طرفی اجازه می‌خواهم که بپرسم: آیا ما موظف هستیم که همه‌ی آدم‌ها را «درک» کنیم؟ حتی اگر چنین چیزی ممکن باشد، هزینه‌ی کلانی که صرف این شناخت می‌شود را از کدام منبع باید پرداخت؟

نوشته‌ی پیشین صرفا یک تیپ‌شناسی طنزآمیز بود. به گمانم آدم‌هایی با مشخصات گفته شده در جامعه‌ی امروز زیاد به چشم می‌خورند. من حکم نداده بودم که آن‌ها اعدام شوند، یا بلای دیگری برسرشان بیاورند. صرفا به خودم اجازه دادم که اشاره‌ی کوچکی به این تیپ بکنم.

همین.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:40  توسط هادی  | 

پاریس هیلتون، در در روزگار دادگاهی و زندانی شدن.

راستش من در عمرم خواسته‌های چرت و پرت زیادی داشته‌ام، اما اصلا یادم نمی‌آید که میلی به هنرپیشه‌شدن یا مشهور شدن داشته باشم. در چهار پنج سال اخیر با عطشی زیاد به فکر یک نوع زندگی آرام افتادم، اوایل فکر می‌کردم که فرار به جایی خلوت و دنج و گوشه‌گزینی چاره‌ی کارم است (این هم یک آرزوی ابلهانه دیگر!). بعد دیدم که چیزی که من می‌خواهم آرامش است، زمان که گذشت رضایت را مقدمه آرامش دیدم؛ و این بحث‌ها پست دیگری می‌طلبند!

یکی از نزدیکان من در سال‌های پنجاه سالگی زندگی خانوادگی‌اش را به‌هم زد، چون فکر می‌کرد شاعر مشهوری خواهد شد. مدام از ملاقات‌هایش و کسانی که مجیزش را گفته‌اند، داستان می‌گفت. این تنها مورد نیست؛ هزاران نمونه این‌چنینی را می‌توان سراغ گرفت.

 اما واقعا، شهرت چه سودی دارد؟ این چه سودایی است که در سر بعضی می‌افتد؟ فرض کنید هوس کرده‌اید که در غذافروشی محبوبی چیزی بخورید. به محض رفتن به آن‌جا کارکنان، خدمه و چند مشتری شما می‌شناسند، کسی که پرروتر است جلو می‌آید و از هویت شما می‌پرسد. شاید دیگری امضاء بخواهد، اگر خانم باشید که وامصیبتا، باید مدام حواستان جمع باشد که مبادا در حالت ناجوری از شما عکس و فیلم نگیرند...

این که آدم‌ها با انگشت کسی را به هم نشان دهند، بیشتر شبیه یک کابوس است. به نظر من کسی که از خود رضایت باطنی دارد، برای خوشحالی و سعادت نیاز به چنین چیزهایی ندارد. البته گرچه من در باطن چندان از خود رضایت ندارم، اما با این اوصاف خیلی حالم گرفته می‌شود اگر زمانی برسد که به کسی بگویم: اصلا تو می‌دانی که من چه کسی هستم!؟ چاره حالم انگشت‌نما شدن در اجتماع نیست.

(جمله آخر به دلالت نظر فرهاد جعفری تصحیح شد)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

چیزهایی هست که دنیا را قشنگ و زندگی را آسوده می‌کند و بودنشان باعث آرامش خیال است. اعتماد از نگاه من یکی از مهم‌ترین آن‌ها است. با خودم فکر می‌کنم که دنیای خیالی‌ای که در آن قفل نباشد، چه دنیای قشنگی است. قفل به این علت زده می‌شود که اعتماد نیست. پس اگر اعتماد باشد، قفل نخواهد بود.

در رابطه‌ با آدم‌ها، موضوع اعتماد برایم خیلی مهم است، اگر از جنبه‌ای قابل اعتماد نباشم، سعی می‌کنم طرف را به شوخی یا جدی از آن آگاه کنم. رابطه‌‌ی خالی از اعتماد، برایم نادلپذیر و ادامه‌ناپذیر است. جالب این‌جاست که زمانی که کسی به من اعتماد دارد، احساس مسوولیت می‌کنم! پس یک جوری سعی می‌کنم به طرف بفهمانم که ممکن است خوش‌بینی‌اش زیادی باشد.

از بدترین مخلوقات خدا، کسانی هستند که می‌خواهند با جلب اطمینان آدم‌ها و خیانت به آن‌ها، به اهداف دوریالی حقیرشان برسند. ناامن کردن دنیای بیرونی و درونی بشر از بدترین کارهایی است که می‌توان کرد، شاید برای همین است که در دین اسلام چنین مجازات سختی برای محارب پیش‌بینی شده است.

یک قصه در این ارتباط خوانده‌ام که حسن ختامی عالی برای این پست است:‌ روزی کسی در بیابان فرد نیمه‌جانی یافت. آب و غذایش داد تا قوتی بگیرد، به سایه‌اش کشاند و منتظر ماند که حال او کاملا سرجا بیاید. انتظار که تمام شد طرف به او حمله کرد و کتکش زد و دست و پایش را بست. بعد مرکب و مالش را برداشت و راه افتاد؛ مرد افتاده گفت: آهای فلانی! همه‌ی این کارهایی که کردی چندان مهم نیست، اما ماجرا را برای کسی تعریف نکن چون می‌ترسم که مردانگی در دنیا کم شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:15  توسط هادی  | 

خدا به ما همه نوع نعمتی داده، به جز یکی: فهم نعمت.

توضیح: من سی و چهار ساله هستم و این‌جا تهران است، مرکز ایران. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:3  توسط هادی  | 

دوست ندیده‌ی خوبم، خانم مون،‌ با نظر قابل تاملی که برای پست قبلی گذاشته‌اند ذهنم را فعال کردند. خواندن پست آخر دوست دیگرم، زن قدبلند عزیز نیز مزید به علت شد که چند خط در باره‌ی موضوع تربیت کودکان بنویسم. من به تربیت کودکان به معنی رایج به هیچ وجه اعتقادی ندارم. چون این تربیت را شامل چند قسمت می‌بینم که همگی باطل است:

در یکی دو سه سال اول نوزادان را به چشم عروسک و مایه تفریح نگاه می‌کنیم، ارتباط برقرار کردن ما با کودکان این سن به حقیقت مسخره است.

بعد از آن شروع می‌کنیم به بکن و نکن کردن؛ و نام این کارمان را تربیت می‌گذاریم. کودک بی‌چاره خیلی اوقات حیران و سرگردان این بکن و نکن‌هاست، چون معمولا او را از کارهایی نهی می‌کنیم که خود انجام می‌دهیم و برای چیزهایی بازخواست می‌کنیم که از خودمان یاد گرفته است (دروغ، متجاوز بودن و بی‌نظمی از اصلی‌ترین‌هاست). مرحله‌ی بکن و نکن، تا زمانی که زورمان برسد ادامه خواهد داشت، اما همین‌طور که سن فرزند بالا می‌رود، زور والدین کم می‌شود.

زندگی اجتماعی جدی فرزند که آغاز شد، بند بسیار مهمی را به صراحت به او یادآوری می‌کنیم و زیر کارنامه‌اش مهر می‌زنیم؛ این بند چیزی نیست جز زرنگی حقیرانه آغشته به بی‌مسوولیتی و توام با گنده‌پرانی و پرتوقعی.

و این نهضت ادامه دارد. متاسفانه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:26  توسط هادی  | 

اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم می‌شد: یادگرفتن و محبت‌ورزیدن.

سال‌ها جسته و گریخته فکر کرده‌ام درباره‌ی چیزی که در کنار این دو قرار بگیرد، یا اهمیت بیشتری داشته از این‌ها داشته باشد...
اما تاکنون به نتیجه‌ی جدیدی نرسیده‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:34  توسط هادی  | 

گل‌گیسودوست قدیمی‌ام فرهاد جعفری، در وب‌سایتش قسمتی دارد با عنوان «خطاب به گل‌گیسو». خانم گل‌گیسو دختری بسیار دوست‌داشتنی‌ و خوشبختانه فرزند فرهاد و همسرش است. هدف فرهاد از گنجاندن این بخش، انتقال تجربه‌های قابل اعتنای دیگران به گل‌گیسو است برای جلوگیری از دوباره کاری یا آماده مواجه شدن با بعضی از موقعیت‌ها. این حرکت ابتکاری و جالب، تاکنون خیلی مورد استقبال قرار نگرفته است.

علل عدم استقبال از این بخش شاید این‌ها باشد: مخاطبان انتقال تجربه به بچه‌ها را جدی نمی‌گیرند، مخاطبان تجربه چندان بدیعی و جالب توجهی برای انتقال ندارند (جساراتاً)، ولی ظن قوی من این است که مخاطبان محترم کارهای بسیار مهم‌تری در زندگی برای انجام دادن و حرف‌های بسیار شنیدنی‌تری برای گفتن دارند...

به هر حال. من چند ماه پیش چیزهایی که به نظرم قابل عرض می‌آمد را برای گل‌گیسو نوشتم. نمی‌دانم فرهاد آیا آن‌ها را به او منتقل کرد یا نه؟ در هر حال فکر می‌کنم که بد نیست که نکته‌های مذکور را در این‌جا بازگو کنم:

  • فکر کردن یک مهارت است، مثل نوشتن یا آشپزی. اما متاسفانه در درسهای (معمولا به درد نخوری) که در مدرسه به تو ارائه میشود، خبری از شیوه های فکر کردن نیست. بنابر این سعی کن که حتما منابعی پیدا کنی و آن را بیاموزی.
  • در طول زندگی در این دنیا، فقط یک بدن و یک پدر و یک مادر خواهی داشت. این سه چیز را با هزاران میلیارد هم به دست نخواهی آورد، فکر می کنم همین قدر کافی است و نیاز به توصیه خاصی در مورد چیزهای نایاب نیست.
  • در دوره‌ای از عمرت، به این نتیجه می‌رسی که اطرافیان (خصوصا والدینت) اشتباهات خیلی زیادی کرده و می‌کنند، آن‌ها همچنین به اندازه‌ای که تو فکر می‌کردی دانا نیستند و وجودشان خیلی اوقات باعث دردسر است. اما چندین سال بعد کم کم متوجه می‌شوی خیلی بیش از آن چه فکر می‌کردی شبیه آن‌ها هستی. با هر دو حالت عادی برخورد کن.
  • بار دیگری که هواپیما سوار شدی، هنگام اوج و هنگام فرود به قطعات کوچکی که مجموعا شهر را تشکیل می‌دهند توجه کن، و به این فکر کن که چیزهایی که آدم‌ها برای به دست آوردنشان شکم هم را می‌درند چقدر کوچک است.
  • با خودت مهربان باش، این تنها راهی است که با دیگران حقیقتا مهربان باشی.
  • تنهایی در ذات بشر تنیده است، هیچ عشق و دلبستگی‌ای در زندگی باعث نمی‌شود از این تنهایی ذاتی خلاص شوی. یادت باشد که مشکل در عشق یا دلبستگی تو نیست، تنهایی سرنوشت آدمی در این دنیاست.
  • به نظر دیگران توهین نکن، اما گرفتار آن‌ها نشو.
  • دنیا خیلی سخت‌تر از آنی است که بتوان ناگهان تغییرش داد یا متحولش کرد.
  • گوش کردن به حرف دیگران را بیاموز، از ساده‌ترین و سخت‌ترین مهارت‌هایی است که خواهی آموخت.
  • اگر خواستی غیر عرفی رفتار کنی، بدان که این عمل تاوان‌های سختی دارد. عرف برای دفاع از خودش بازوهای فراوانی دارد. حتی بیشتر از هزار هشت‌پای به هم پیوسته...
  • مواظب استخوان‌هایت، خصوصا دندان‌هایت باش.
  • حرف‌های ما را بشنو، به آن‌ها فکر کن و سپس همه‌اش را فراموش کن.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط هادی  | 

«زن قد بلند» لطف کرده و در وبلاگش به این صفحه لینک داده است. علاوه بر این مرا به بازی توصیف وطن دعوت کرده است. راستش وطن از آن کلمه‌هایی است که احساسات لایه ضخیمی دور آن تنیده‌است. اما من حکایت را چطور می‌بینم؟

 به علل و دلایلی که چندان روشن نیست، ابنا بشر خاک زمین را تا جایی که زورشان رسیده قطعه قطعه کرده‌اند، روی هر قطعه نامی گذاشته‌اند و گروه گروه داخل این قطعات زندگی می‌کنند. زمانی که نوزادی پا به جهان می‌گذارد، بدون هیچ انتخابی معمولا در یکی از این قطعات است. می‌گویم معمولا چون ممکن است نوزادی روی دریا به دنیا بیاید مثلا، یا در هواپیما (بعید نبودن فرض بعید).

نوزاد با آداب و سنن، دین و مذهب، زبان و فرهنگ آن قطعه مسن می‌شود، اگر بشود، چون گاهی نوزادان به سن بالا نمی‌رسند.  زمانی که بزرگ شود، نسبت به چیزهایی که با آن‌ها بزرگ شده غیرت پیدا می‌کند و به نوعی مدافع آن می‌شود (بازهم معمولا)، و با آن‌ها زندگی می‌کند. زمانی که تعرضی نسبت به این‌چیزها و یا  قطعه خاک بشود معمولا کار به جاهای باریک می‌کشد و گاهی ممکن است قطعات و یا باورها دستخوش دگرگون‌هایی شود (به کوچک شدن خاک ایران در طول تاریخ دقت کنید).

این نظام را ما تعریف نکرده‌ایم، صرفا مجبور به پذیرفتنش هستیم.

اما به دوست عزیزم می‌گویم که اگر من بخواهم پاسخ سر راست سوالت را بدهم، می‌گویم: زمانی که می‌شنوم وطن، فکر می‌کنم چقدر چیزها خراب است که باید درست کنیم‌شان، چه چیزهایی که قدرشان را نمی‌دانیم و چه فرصت‌سوزی‌ها که نمی‌کنیم.  من کسی را به این بازی دعوت نمی‌کنم، اما از همه کسانی که این متن را می‌خوانند می‌پرسم: کی‌ می‌خواهیم شروع کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:10  توسط هادی  | 

کسانی که مدام اعلام می‌کنند «کار دارم»؛ منظورشان از تکرار این حرف چیست؟ در این دنیایی که همه چیز در حال حرکت و تغییر است این چه حرفی است برای زدن؟

بی‌کاره‌ترین آدمی که می‌شناسید و یا تصور می‌کنید،او هم کارهایی برای انجام دارد: مثل نیازهای روزمره و چیزهایی مثل آن. «کار دارم» یک جمله خودنمایانه است، خصوصاً زمانی که زیاد تکرار شود، آن‌گاه بدل می‌شود به یک جمله خودنمایانه غیرقابل تحمل. البته منظور من «فعلا مشغول هستم» و جملاتی با این معنا نیست.

مدیرعامل‌های شرکت‌های عظیم، دانشمندانی که شبانه روز در آزمایشگاه سرمی‌کنند، سیاست‌مردان کشورهای مهم و... در روزهای ۲۴ ساعته زندگی می‌کنند. با این تفاوت که ترجیح می‌دهند به جای اعلام مکرر مشغولیت‌هایشان، واقعا به کارشان برسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:47  توسط هادی  | 

امروز به کتابی نگاه می‌کردم با عنوان «صد راز مردمان سعادتمند». برایم خیلی جالب بود که یکی از این رازها «تلویزیون را خاموش کنید»، بود.
حرف درستی است، تلویزیون رسانه‌ی مهاجمی است که برنامه‌هایی را به انتخاب گردانندگانش به خورد مخاطب می‌دهد. تلویزیون با بی‌رحمی عمر را می‌گیرد و در عوض معمولا چیز قابل توجهی نمی‌دهد. آمارهایی که ساعات هدر شده در تماشای تلویزیون را در نقاط مختلف زمین را نشان می‌دهد، گاهی واق