فرهاد جعفری در مطلبی روان برای نخستین بار مشروح ماجرای حذفش را از فهرست انتخابشدگان مجلس شورای اسلامی از شهر مشهد (در سال۱۳۷۴)، تعریف کردهاست. این مطلب برگ مهمی را از تاریخ وقایع سیاسی سی سال اخیر بازگو میکند؛ بنابر این خواندش توصیه میشود.

حدود دوساعت پيش آزيتا فوت كرد، در ۳۲ سالگي. *** سابقه آشناييمان خيلي نبود، چيزي حول و حوش يك سال، اندكي بيش يا اندكي كم، نميدانم. اين طور شروع شد كه براي يك روز جمعه با دوستي قراري گذاشتيم، او گفت با دختر خانمي كه دستيارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روي هزل پرسيدم: «همكارتون خوشكله؟» *** هيچ شده كه سازي در اختيار داشته باشيد و به غير از صداي ناهنجار چيزي از آن نشنيده باشيد؟ تصور كنيد كه روزي نوازنده استادي ميهمان شما باشد و موسيقي آن ساز را به شما بنماياند، در اين صورت شما با حيرت به ارج آن ساز پي خواهيد برد. به نظرم آزيتا آن استاد بود و آن ساز زندگي است، من هميشه از نواختن او مبهوت بودم.
نميخواهم روضهاي بخوانم و يا نوحهاي سر دهم. روزگار نامرد نيست و دنيا هم بد جايي نيست (اگر بدش نكنيم). او رفته و من هنوز هستم، زماني هم من خواهم رفت و ديگران خواهند بود، اين اصل و رسم اساسي اين دنياست. اين نوشته اداي قولي است كه روزي به او دادم، قولي كه بعد از بسته شدن، چند بار محكم شد.
سري تكان داد و زمزمه كرد: «آره؛ سرطان داره».
سيلي محكمي بود.
آن روز اولين ملاقات من و آزيتا بود. برخوردهاي اول من خيلي سرد و ناشيانه است، اين بار بدتر هم بود. نميدانستم در چنين موقعيتهايي بايد چه رفتاري داشت، بنابر اين هيچ رفتاري نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه كارم مشغول شدم. ما معمولا افرادي با بيماريهاي مهلك و صعبالعلاج را از دنياي زندگان بيرون ميدانيم، براي همين جلوي آنها احساس خوشايندي نداريم.
اما اين بار اولين و آخرين باري بود كه نسبت به آزيتا چنين حسي داشتم. ميدانيد؟ نادر آدمها هستند كه شخصيتشان بر حالشان ميچربد و او از اين دسته بود، نمونه اسطورهاي چنين شخصيتهايي حضرت سليمان است كه ميگويند تكيه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزي كه بالاخره سليمان و عصا سرنگون شدند – اطرافيان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشناييمان مشغول مداوا و شيمي درماني بود. خبري كه از اطرافيان شنيده بودم، امكان نداشت كه او را ميديديد و چنين چيزي را حدس ميزديد. با اين همه قهرمان نبود و قهرمان بازي هم در نميآورد، بدون ادعا و شكايت زندگياش را ادامه ميداد. رنج كمرشکن شيميدرماني را هم پارهاي از زندگي ميدانست.
عجبا كه او با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد، اما سالها با تولد زيسته بود. درس مامايي خوانده و چند سالي در نقاط محروم مامايي كرده بود. روزي هم، به علتي كه درست برايم مشخص نشد، اين شغل را رها كرده بود.
مرگ انگار كافي نبود، او با زندگي هم دست و پنجه نرم ميكرد، از بدو تولد. پدري نداشت، همچنين شوهري. تهران زندگي ميكرد و خانواده كم شمارش رشت بودند. آدمي سخت عزتمدار بود. گردنش را راست نگاه ميداشت و نان دسترنجش را ميخورد. تا زماني كه اسير بستر نشد، كار كرد، حروفچيني.
عمل جراحي و دوره شيمي درماني كه خاتمه يافت نوبت انتظار رسيد، انتظار مرگ يا زندگي. اما هيچ كدام از ما فكر نميكرديم آزيتا رفتني باشد. آخر چطور ممكن بود؟ اگر از نزديك ديده بوديدش، درمييافتيد كه چه ميگويم. حضوري بسيار قوي داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژي عجيبي در اطرافش ميپراكند. آدم گرفتهاي چون مرا به زبان ميآورد، طوري كه هميشه با هم سر و كله ميزديم.
نرمنرمك موهايش كه ريخته بود مجددا روييد و ورم بيمارگونه بدن خوابيد. گاهي به زنگ ميزد، در چنين اوقاتي ميفهميدم حالش خوش نيست و ميخواهد درددلي كند، گوش ميكردم و سر به سرش ميگذاشتم. گاهي هم نصيحتم ميكرد، ميگفت كه تو زندگي نميكني و خودت را هم دوست نداري. اي بسا درست ميگفت. دوستياش قيمت داشت.
كمكمَك از حال و روز بيماري در آمد و شروع كرد به كاشانهاي ساختن. درست به زيبايي و ظرافت يك پرنده، ذره به ذره و طبق غريزهاي كه در نهادش بود. خانهاي گرفت و به كهنه بودنش اعتنايي نكرد، با سليقه و آبدستي زنانه آن را آراست و در آن حيات دميد. هنر و نويسندگي را دوست داشت، دستي به قلم داشت و دستي به قلم مو. حتي يكبار عزم كرده بود كه در كنكور هنر شركت كند. شروع به ورزش كرد، استخر ميرفت. رايانهاي به اقساط خريد و با هوشي كه داشت پيشرفت خوبي كرد، و چون ميدانست كه گاهي از تماسهاي اطرافيانم براي رفع مشكلات رايانهايشان كلافه ميشوم، هيچ گاه سر اين موضوع با من تماس نميگرفت. گفتم كه، عزت نفسش عجيب بود.
با دوستي كه ذكرش را كردم، تصميم به هم دفتري گرفتيم. شروع كرديم به بازسازي دفتر، كه اوضاعي نامطلوب داشت. گاهي سر و كله آزيتا پيدا ميشد و مقداري به من ميخنديد و پيشنهاد ميداد، در عين درگيري من با كارگرهاي ساختمان شروع به طنز و نكتهگيري ميكرد، پديدهاي بود.
در همين اثنا روزي به زنگ زد؛ «هادي! رفتم دكتر، بيماريام برگشته». يكي از سختترين مكثهاي زندگيام را كردم، بعد گفتم: «حالا كي ميميري؟» لهجه مشهديام و نوع برخوردم، خنداندش. يك ربعي سر به سر هم گذاشتيم. گاه سخت است كه مسير دلتان را يك طرفه و واكنشي عاطفي را مهار كنيد، اما نشدني نيست. در اين دنيا هيچ چيز نشدني نيست، جز گريز از مرگ.
نميخواست دوباره گرفتار شيمي درماني و بيمارستان و طبيب شود. ميگفت دوست دارد به روستايي در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بميرد. سرطان به ريه و كبد حمله كرده بود، و نشانهاش سرفههاي خشك و دردناكي بود كه رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود كه اجازه نميداد هيچ كس به حال او ترحمي كند، قوارهاش فراتر از اينها بود.
چند روز بعد به او پيشنهاد كردم كه وبلاگ بنويسد. «زنرشتي» اين طور متولد شد، وبلاگي كه آخرين لحظات زندگي آفرينندهاش را منعكس ميكرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزيديم، آخر او رشتي بود. بدون اينكه بداند به سه چهار تا از حضرات ايميل زدم و خبر افتتاح اين وبلاگ را دادم، به غير از يكي ديگران اعتنايي نكردند و حتي پاسخ نامهام را هم ندادند، ظاهرا برايشان مهم نبود. اين وبلاگ مدتي مشغولش كرد و دوستان جديدي يافت. يكي از آنها، بدون اينكه كسي از او بخواهد، مبلغ قابل توجهي براي درمانش كمك هزينه فرستاد، روزي كه آزيتا از اين امر مطلع شد كلي گريست و مانده بود چه بكند.
با پزشك آشنايي مشورت كردم، و دانستم كه آزيتا رفتني است، مگر اينكه معجزهاي در كار باشد. چند روزي را سخت گذراندم؛ ساعتها جلوي رايانه مينشستم و در حالي كه آهنگ “Why does it hurt so bad” ويتني هيوستون پخش ميشد، Solitaire بازي ميكردم. ميدانستم كه هيچ كاري از دست من برنميآيد. چند كتاب مهم در باب «تجربههاي نزديك به مرگ-NDE» به او دادم كه بخواند. او با فراست دريافت كه مرگ يك امر طبي نيست، راز و رمز بسيار دارد. از من قول گرفت كه پس از مرگش آخرين قسمت «زن رشتي» را بنويسم، در واقع وصيت كرد.
حالش به وخامت گراييد، اما از تك و تا نيافتاد. به او گفتم كه اگر بستري شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان ميكردم كه طاقتش را ندارم. پاسخ داد كه اشكالي ندارد، اما اگر بروم خيلي خوشحال ميشود. چند روزي به رشت رفت، و دوباره بازگشت كه خانهاش را پس دهد. برايم از رشت يك ماهي دودي ممتاز آورد كه هنوز نخوردمش، اين تنها يادگارياي است كه از او دارم و نميدانم كه تا كي دوام ميآورد. رفته رفته تمام چيزهايي كه با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگي و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانهاي. سرگذشتش به اسطورههاي اسكانديناوي پهلو ميزد.
پس از آن كم ديدمش، درگير دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بريده بود. بستري شد، و به اصرار دوست سابق الذكر به ديدارش رفتم، اولين چيزي كه گفت اين بود: «تو كه قرار نبود بيايي!». فرانك، همسرم، كه با او آشنايي داشت در بيمارستان بسيار گريست، اما نه طوري كه آزيتا بفهمد. آن روز نتوانستم كه هيچ چيزي بگويم، يا هيچ كاري بكنم، فقط در راهروي بيمارستان قدم زدم.
آخرين باري كه ديدمش به دفتر آمد، نحيف، ضعيف و رنجور، اما آزيتا. برايم گفت كه خوشحال است با وجودي كه درد وحشتناكي كشيده اعتقادش را از كف نداده است. به من گفت كه آدمهاي نميدانند كه هر لحظهاي در سلامت ميگذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرين باري شد كه ديدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط يكبار تلفني با هم صحبت كرديم.
خدايش بيامزد. آمين.

فیلم ناتینگ هیل ماجرای آنا، ستارهای هالیوودی را به تصویر میکشد که حین برنامههای نمایش آخرین فیلمش در انگلستان، با کتابفروشی یک لاقبا (ویلیام) آشنا میشود و طی حوادث بانمکی به او دل میبازد. در سکانسی که آنا مهمان خواهر ویلیام است، قرار میگذارند که آخرین شیرینی خوشمزه نصیب کسی شود که غمانگیزترین زندگی را دارد. مهمانانها و میزبانها از تلخیهای زندگیشان میگویند، بالاخره کسی به عنوان برندهی بدبخت انتخاب میشود، بدون این که از آنای مشهور و خوشبخت چیزی بپرسند. ولی او اعتراض میکند و میخواهد که حکایت زندگیاش را بگوید: خب؛ من از نوزده سالگی رژیم دارم، در واقع این یعنی ده ساله که گرسنگی میکشم. دوستپسرهای ناتویی داشتم - که حتی یکیشون کتکم میزد. و هر زمانی که قلبم میشکست (بر اثر این رابطهها)، خبرش توی روزنامهها برای سرگرمی مردم پخش میشد. تو همچی اوضاعی، میلیون میلیون خرج شد که این شکلی بشم. و یک روزی، که خیلی هم دور نیست، شکلام عوض میشه. متوجه میشن که من دیگر نمیتونم بازی کنم و میشم یک زن میانسال غمگین که یک ذره شبیه آدمیه که یک زمانی مشهور بوده. (ترجمهی آزاد) دیشب که پست آخر وبلاگ خانم ترانه علیدوستی* را دیدم، بلافاصله یاد قطعهی مذکور افتادم (شباهت در مصادیق نیست). جریان از این قرار است که خانم علیدوستی از نظرهای نامرتبط و گاه سخیفی که برای مطالبش میگذارند، به تنگ آمده و به شوخی/جدی اعلام کرده که از این پس آنها را پاک خواهد کرد. بازیگران خوب به نقشی که کسی دیگر آفریده، جان میدهند. اما بعضی از آنها آرزوهای بزرگتری دارند و به نیت آفرینشها و تاثیربخشیهای جاهطلبانهتر گام برمیدارند. این طور میشود که کلینت ایستوود از بهترین کارگردانان زندهی هالیوود میشود یا پل نیومن دهها میلیون دلار صرف فعالیتهای خیریه میکند. با این تفاسیر، تصور کنید که جرج کلونی در یک نشست مطبوعاتی مشغول توضیح فعالیتهایش در دارفور است و یکی از حاضران بلند میشود و از علل مجرد بودنش سوال میکند. تقریبا تردیدی نیست که سخنران احساس خوبی از این موقع نشناسی و بلاهت نخواهد داشت. ترانه جوان نیز احساس کرده که حرفهایی برای گفتن دارد، و خیلی سنگین، متین، فروتن و دوستانه وبلاگی برپا کرده که فعلا با شیوهای ارزان و دمدست این حرفها را عرضه کند. بعد فضولی پیدا میشود که مثلا میخواهد بداند که ماجرای بحث او با فلان شخص تا چه حد صحت دارد. طبیعی است که آدمیزاد دمغ و پکر میشود. این بازیگر جوان راه درستی انتخاب کرده؛ نوعی سرمایهگذاری برای ده پانزده سال آینده. اگر توانستید بدون توجه به موقعیت و شهرتی دارید حرفهای حسابی بزنید و مشتری حسابی داشته باشید، باید به خود ببالید. وگرنه تردیدی نیست که با برپا شدن فوتوبلاگ جسیکا آلبا ظرف مدت کوتاهی هزاران بیننده و خواننده هجوم خواهد آورند، و احیانا نظر خواهند گذاشت. * ظاهرا همه میدانستند که خانم ترانه علیدوستی از هنرپیشههای نامدار سینمای ایران است، به غیر از من! اما چون نامشان آشنا بود، کنجکاو شدم و با گوگل کردن، خواندم که در چند فیلم ایرانی بازیهای تحسینشدهای کردهاند (سالهاست سینمای ایران را تعقیب نمیکنم و دیدههایم بر حسب اتفاق است).

در شهری زندگی میکنم که رها کردن زباله در هر کجا، خصوصا در جویها، رفتاری کاملا طبیعی و پذیرفته شده است. گروهی از ساکنان این شهر ظاهرا سطح وسیع آن را برای تاخت و تاز کافی ندیدهاند، بنابر این چنان بلایی بر سر تفرجگاههای عمومی شمال کشور آوردهاند که در مبحث نابود کردن محیط زیست مثالزدنی است.
بخش قابل توجهی از زبالههای زندگی شهری، برای سلامت زمین حکم زهر قتال دارند. مثلا کیسهی پلاستیکی رایج - که مثل نقل و نبات برای هر منظوری استفاده میشود - در طبیعت قابلتجزیه نیست. این نکتهی سادهای است که ظاهرا اکثر شهروندان از آن غافل هستند. شاید برای همین باشد که بقالیهای محل ما سر درنمیآورند که چرا من تا حد مقدور اجناس را در کیسهی پلاستیکی نمیگذارم.
در دنیایی که به شرکتهای مهم و بزرگ فشار میآورند که تا جایی که امکان دارد از مواد بازیافتی و بازیافتشدنی استفاده کنند، دیدن جنگلی که با پاکت چیپس و پفک و مزخرفاتی مثل اینها فرش شده، بغضآور است.
از شما خواهش میکنم که به هر اندازه و با هر ابزاری که میتوانید، پیگیر این مبحث باشید. جنبشهای بزرگ از حرکات کوچک آغاز میشود.
لذتبردن از غذا دو بخش دارد: لذت خوردن و لذت هضم و جذب. بسیاری از غذاها طمعی لذتبخش، اما هضمی ناگوار دارند. غذاخوریهایی موسوم به «فست فود» خوراکهایی با قیمتی نسبتا مناسب، و متشکل از هیدروکربن فراوان و چربیهای مضر، عرضه میکنند که خورندگان را به شکل روزافزونی جذب کردهاند. سرخکردنیهای روغنجوش - مثل مرغ سوخاری یا شیرینی دونات - تاثیر بدی بر سلامت دارند، اما خورندگان با علم به مضرات سرخکردنی، با ولع قطعات آن را میبلعند. این خوراکها نمونهی بسیار شناخته شدهای هستند از چیزی که گفتم و آثار نامطلوب مصرفشان دیر یا زود نمایان میشود. آیا ممکن است که خوردن غذایی مفید، لذتبخش نباشد؟ بله! اما ذائقه خیلی قابل انعطاف، نسبی و قابل پرورش است. کلهپاچه ظاهری ترسناک و بویی نادلپذیر دارد، اما به دهان بسیاری خوش میآید؛ چون خورندگانش «عادت» کردهاند که از آن لذت ببرند. پس اگر طبع یک انسان عادی از غذایی منتفر نباشد (فیالمثل خون یا اعضا و جوارحی که تصور خوردنشان چندشآور است) و همچنین ذائقهاش آمادهی چالش و ماجراجویی باشد، میتواند با تمرین از غذاهای ناشناخته و ناخورده لذت ببرد. صاحبان ذائقهی بسته فقط چند غذای بابطبع خود را بهترینهای دنیا میدانند، و به ندرت حاضر به تجربه خوراکهای جدید هستند و یک عمر در دنیای غذایی محدود و تاریکی میمانند. همچنین بعضی از ذائقهها مبتذل است و بعضی فرهیخته، همان طوری که افرادی یک عمر با افتخار موسیقی خالطور گوش میکنند و از شنیدن یک قطعه موزارت ممکن است بیمار شوند. بهترین نظام تغذیه برای آدمیزاد، سالمترین آنهاست. خوراکیهای سالمی مثل جوانه، میوه، آرد سبوسدار، غلات، دانهها، زیتون سیر و... مدتهاست که شناسایی و به همه معرفیشدهاند. اما چون ذائقه بیشتر افراد به لذتبردن از نظامغذاییای که از این مصالح تشکیل شده، عادت نکرده، آن را پس میزنند و سراغ خوراکهای «خوشمزه»ای میروند که در طول زندگی به آنها خو گرفتهاند. اعتراف: من سالها نظام غذایی افتضاحی داشتهام. نتیجه آن اضافه وزن، کاهش تحرک و مسنی زودرس بوده. این اواخر کمی به فکر تصحیح آن افتادهام و کمابیش در تلاشم.
توضیح: تصویر بالا بشقابی از پاستای فوتوچینه با خورشت سوسیس دودی و قارچ را نشان میدهد (دستپخت و عکس از هادی). این عکس برای تزیین مطلب است و محتوای آن جز غذاهای چندان سالم به شمار نمیآید!