تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
آخرین مطلبی را می‌خوانید که در این نشانی منتشر می‌شود. خوب است بدانید که برای انتشار آن بیش از یک ساعت معطل ماندم!
برای احترام به خواننده‌های عزیز، گریز از مشکلات فنی سرویس‌های رایگان و ضعیف و تقدیر از این وبلاگ برای شش سال پایداری، یک خانه به نشانی زیر بنا شده (که البته هنوز ایرادهای زیاد دارد):

www.hadisabbagh.com

در این خانه، حداکثر تا بیست و چهار ساعت دیگر بر روی مهمان باز خواهد شد. باز شد، تشریف بیاورید!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط هادی 

فرهاد جعفری در مطلبی روان برای نخستین بار مشروح ماجرای حذفش را از فهرست انتخاب‌شدگان مجلس شورای اسلامی از شهر مشهد (در سال۱۳۷۴)، تعریف کرده‌است. این مطلب برگ مهمی را از تاریخ وقایع سیاسی سی سال اخیر بازگو می‌کند؛ بنابر این خواندش توصیه می‌شود.

خیلی دوست دارم که تکذیب‌کنندگان همه یا بخشی از این حکایت نیز روایت‌شان را از ماجرا عرضه کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:15  توسط هادی  | 



من فیلم نمی‌سازم که پول درآورم. پول در می‌آورم که فیلم بسازم. شاید از جمله‌ی بالا بتوان به بخش مهمی از روحیه‌ی والت دیزنی پی‌برد. مرد خانواده، آمریکایی قسم‌خورده، ضد کمونیست فعال و اخلاق‌گرایی که می‌گویند کافی بود که کسی جرات کند و جلوی او ناسزا بگوید تا بلافاصله اخراج شود.
 لقب «کارخانه‌ی رویاسازی» به تشکیلاتی که ساخت، برازنده است. این قدر در کار رویاسازی پیش رفت که رویا را اعتباری چون واقعیت بخشید. آن چنان‌که پنجاه و نه بار نامزدی اسکار - که بیست و شش بارش را برنده شد - نمی‌تواند تمام عظمت کارش را نشان دهد.
 با مرور صحنه‌های خارق‌العاده‌ای که دل بینندگان را لرزانده و جز خاطرات خوب‌شان شده مظنه‌ی منزلت کارش کمی به دست می‌آید. مرگ جانگداز مادر بامبی، موگلی حیران در اسارت میمون ابلهی که می‌خواهد با کشف راز آتش افروزی تبدیل به انسان شود، رویاهای شگفت‌آور دامبو، پرواز مری پاپینز چتر به دست، جدال جادوگران مهربان بر سر رنگ لباس زیبای خفته، دلبری تامس اومالی گربه ولگرد و داش‌مشتی، میکی‌موس سرگردان در میان سطل‌های آب و چوب‌های جارو و نمونه‌های پرشمار دیگر، در طبقه‌‌ای از ویترین تاریخ انمیشین قرار دارند که ضد ضربه، خدشه و فراموشی است. 
یادآوری این تصاویر رنگارنگ بدون آن آهنگ‌ها و آوازهای روح‌نواز چندان لطفی ندارد. کار دیزنی در موسیقی کم از تصویر نداشت، با دور از ذهن‌ترین صداها قشنگ‌ترین نغمه‌ها را درکارش می‌آورد. زمانی که در فانتزیا تمرکز کارش را بر متحرک‌سازی شاهکارهای موسیقی گذاشت، افراد مردد کاملا دریافتند که فهم عمو والتر در موسیقی اساسی و جدی است. کم‌تر اهل‌رسانه‌ای به اندازه‌ی عمو والتر دل مردم را شاد کرده، و مگر چند فضیلت مهم‌تر از شاد کردن دل مردم داریم؟ 
پ.ن. : عنوان مطلب برگرفته از نام آهنگی است که جادوگر مهربان سیندرلا هنگام کمک به او می‌خواند.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:54  توسط هادی  | 

پس از صرف غذا به میخانه باز می‌گردم و در آنجا به طور معمول با صاحب میخانه و قصاب و آسیابان و دو آجرپز به بازی نرد می‌نشینم و بازی به نزاع و هیاهو و حتی اهانتهای بی‌پایان می‌انجامد و حتی وقتی هم که موضوع دعوا یک کواترینو (یک شصتم لیره‌ی ایتالیا) بیش نیست صدای نعره‌ها و فریادهایمان تا شهرک سان کاسیانو می‌رسد. پس از تنزل بدین پایه از پستی، سر از خاک برمی‌دارم و از رذالت سرنوشتم شکوه می‌کنم و در برابر لگدهایی که از او می‌خورم سر تسلیم فرود می‌آورم تا ببینم آیا سرانجام به شرم می‌افتد یا نه؟
بخشی از نامه‌ی نیکولو ماکیاولی به فرانچسکو وتوری
نوشته شده در ۱۰دسامبر ۱۵۱۳
(ترجمه محمد حسن لطفی - با حفظ رسم الخط)
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط هادی  | 

چیزها و آدم‌ها را نکاویم، چون ممکن است با نکاتی روبه‌رو شویم که آشفته‌مان کند. انگیزه فضولی و تجسس برایم مشخص نیست، در حدی که گاه باور نمی‌کنم که افراد ممکن است چنین حسی داشته باشند. اما هر از گاهی، به صحنه‌هایی بر می‌خورم که می‌شود گفت تکان دهنده‌ هستند؛ مثل بنده خدایی که می‌خواست در دفتر سه اتاقه و سه نفره‌اش دوربین کار بگذارد! و همیشه فکر می‌کرد که همه مراقب و متوجه زندگی پیش‌پا افتاده‌اش هستند و همه چیز خود را «سکرت» می‌نامید و شاید می‌دانست.
نمی‌خواهم جانماز آب بکشم: در طول عمرم دو یا سه دفعه دفترچه خاطرات افراد را بی‌اجازه ورق‌زده‌ام (اتفاقی و بدون این که برنامه‌ای برای این کار داشته باشم) و یک بار از هم روی حسد نامه‌های مربوط به شخص دیگری را مرور کردم. تجربه‌های بدی هستند، چون هنوز از یادآوری‌شان معذب و خجالت‌زده می‌شوم. با این همه شانس آوردم که چیزی محرمانه، سری و یا منقلب کننده‌ در آن‌ها نبود. این اعتراف را نیز برای این کردم که بیشتر از کاری که کرده‌ام خجالت بکشمَ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط هادی  | 

انا لله و انا اليه راجعون

حدود دوساعت پيش آزيتا فوت كرد، در ۳۲ سالگي.
نمي‌خواهم روضه‌اي بخوانم و يا نوحه‌اي سر دهم. روزگار نامرد نيست و دنيا هم بد جايي نيست (اگر بدش نكنيم). او رفته و من هنوز هستم، زماني هم من خواهم رفت و ديگران خواهند بود، اين اصل و رسم اساسي اين دنياست. اين نوشته اداي قولي است كه روزي به او دادم، قولي كه بعد از بسته شدن، چند بار محكم شد. 

***

سابقه آشناييمان خيلي نبود، چيزي حول و حوش يك سال، اندكي بيش يا اندكي كم، نمي‌دانم. اين طور شروع شد كه براي يك روز جمعه با دوستي قراري گذاشتيم، او گفت با دختر خانمي كه دستيارش است در دفتر حضور خواهد داشت، از روي هزل پرسيدم: «همكارتون خوشكله؟»
سري تكان داد و زمزمه كرد: «آره؛ سرطان داره». 
سيلي محكمي بود.
آن روز اولين ملاقات من و آزيتا بود. برخوردهاي اول من خيلي سرد و ناشيانه است، اين بار بدتر هم بود. نمي‌دانستم در چنين موقعيت‌هايي بايد چه رفتاري داشت، بنابر اين هيچ رفتاري نداشتم؛ فقط سلام، و به ادامه كارم مشغول شدم. ما معمولا افرادي با بيماري‌هاي مهلك و صعب‌العلاج را از دنياي زندگان بيرون مي‌دانيم، براي همين جلوي آن‌ها احساس خوشايندي نداريم.
اما اين بار اولين و آخرين باري بود كه نسبت به آزيتا چنين حسي داشتم. مي‌دانيد؟ نادر آدم‌ها هستند كه شخصيت‌شان بر حالشان مي‌چربد و او از اين دسته بود، نمونه اسطوره‌اي چنين شخصيت‌هايي حضرت سليمان است كه مي‌گويند تكيه زده بر عصا مرد و تا چهل روز پس از مرگ – روزي كه بالاخره سليمان و عصا سرنگون شدند – اطرافيان متوجه مردن او نشدند.
اوائل آشنايي‌مان مشغول مداوا و شيمي درماني بود. خبري كه از اطرافيان شنيده بودم، امكان نداشت كه او را مي‌ديديد و چنين چيزي را حدس مي‌زديد. با اين همه قهرمان نبود و قهرمان بازي هم در نمي‌آورد، بدون ادعا و شكايت زندگي‌اش را ادامه مي‌داد. رنج كمرشکن شيمي‌درماني را هم پاره‌اي از زندگي مي‌دانست.
عجبا كه او با مرگ دست و پنجه نرم‌ مي‌كرد، اما سال‌ها با تولد زيسته بود. درس مامايي خوانده و چند سالي در نقاط محروم مامايي كرده بود. روزي هم، به علتي كه درست برايم مشخص نشد، اين شغل را رها كرده بود.
مرگ انگار كافي نبود، او با زندگي هم دست‌ و پنجه نرم مي‌كرد، از بدو تولد. پدري نداشت، همچنين شوهري. تهران زندگي مي‌كرد و خانواده كم شمارش رشت بودند. آدمي سخت عزت‌مدار بود. گردنش را راست نگاه مي‌داشت و نان دست‌رنجش را مي‌خورد. تا زماني كه اسير بستر نشد، كار كرد، حروفچيني.
عمل جراحي و دوره شيمي درماني كه خاتمه يافت نوبت انتظار رسيد، انتظار مرگ يا زندگي. اما هيچ كدام از ما فكر نمي‌كرديم آزيتا رفتني باشد. آخر چطور ممكن بود؟ اگر از نزديك ديده بوديدش، درمي‌يافتيد كه چه مي‌گويم. حضوري بسيار قوي داشت، به علاوه جنب و جوش و انرژي عجيبي در اطرافش مي‌پراكند. آدم گرفته‌اي چون مرا به زبان مي‌آورد، طوري كه هميشه با هم سر و كله مي‌زديم.
نرم‌نرمك موهايش كه ريخته بود مجددا روييد و ورم بيمارگونه بدن خوابيد. گاهي به زنگ مي‌زد، در چنين اوقاتي مي‌فهميدم حالش خوش نيست و مي‌خواهد درددلي كند، گوش مي‌كردم و سر به سرش مي‌گذاشتم. گاهي هم نصيحتم مي‌كرد، مي‌گفت كه تو زندگي نمي‌كني و خودت را هم دوست نداري. اي بسا درست مي‌گفت. دوستي‌اش قيمت داشت.
كم‌كمَك از حال و روز بيماري در آمد و شروع كرد به كاشانه‌اي ساختن. درست به زيبايي و ظرافت يك پرنده، ذره به ذره و طبق غريزه‌اي كه در نهادش بود. خانه‌اي گرفت و به كهنه بودنش اعتنايي نكرد، با سليقه‌ و آب‌دستي زنانه آن را آراست و در آن حيات دميد. هنر و نويسندگي را دوست داشت، دستي به قلم داشت و دستي به قلم مو. حتي يك‌بار عزم كرده بود كه در كنكور هنر شركت كند. شروع به ورزش كرد، استخر مي‌رفت. رايانه‌اي به اقساط خريد و با هوشي كه داشت پيشرفت خوبي كرد، و چون مي‌دانست كه گاهي از تماس‌هاي اطرافيانم براي رفع مشكلات رايانه‌اي‌شان كلافه مي‌شوم، هيچ گاه سر اين موضوع با من تماس نمي‌گرفت. گفتم كه، عزت نفسش عجيب بود.
با دوستي كه ذكرش را كردم، تصميم به هم دفتري گرفتيم. شروع كرديم به بازسازي دفتر، كه اوضاعي نامطلوب داشت. گاهي سر و كله آزيتا پيدا مي‌شد و مقداري به من مي‌خنديد و پيشنهاد مي‌داد، در عين درگيري من با كارگرهاي ساختمان شروع به طنز و نكته‌گيري مي‌كرد، پديده‌اي بود. 
در همين اثنا روزي به زنگ زد؛ «هادي! رفتم دكتر، بيماري‌ام برگشته». يكي از سخت‌ترين مكث‌هاي زندگي‌ام را كردم، بعد گفتم: «حالا كي ‌مي‌ميري؟» لهجه مشهدي‌‌ام و نوع برخوردم، خنداندش. يك ربعي سر به سر هم گذاشتيم. گاه سخت است كه مسير دلتان را يك طرفه و واكنشي عاطفي را مهار كنيد، اما نشدني نيست. در اين دنيا هيچ چيز نشدني نيست، جز گريز از مرگ.
نمي‌خواست دوباره گرفتار شيمي درماني و بيمارستان و طبيب شود. مي‌گفت دوست دارد به روستايي در زادگاهش برود و در آرامش و صفا بميرد. سرطان به ريه و كبد حمله كرده بود، و نشانه‌اش سرفه‌هاي خشك و دردناكي بود كه رفته رفته رمق را از او گرفت. اما باورتان شود كه اجازه نمي‌داد هيچ كس به حال او ترحمي كند، قواره‌اش فراتر از اين‌ها بود. 
چند روز بعد به او پيشنهاد كردم كه وبلاگ بنويسد. «زن‌رشتي» اين طور متولد شد، وبلاگي كه آخرين لحظات زندگي آفريننده‌اش را منعكس مي‌كرد. نام گزنده وبلاگ را باهم گزيديم، آخر او رشتي بود. بدون اين‌كه بداند به سه چهار تا از حضرات ايميل زدم و خبر افتتاح اين وبلاگ را دادم، به غير از يكي ديگران اعتنايي نكردند و حتي پاسخ نامه‌ام را هم ندادند، ظاهرا برايشان مهم نبود. اين وبلاگ مدتي مشغولش كرد و دوستان جديدي يافت. يكي از آن‌ها، بدون اين‌كه كسي از او بخواهد، مبلغ قابل توجهي براي درمانش كمك هزينه فرستاد، روزي كه آزيتا از اين امر مطلع شد كلي گريست و مانده بود چه بكند. 
با پزشك آشنايي مشورت كردم، و دانستم كه آزيتا رفتني است، مگر اين‌كه معجزه‌اي در كار باشد. چند روزي را سخت گذراندم؛ ساعت‌ها جلوي رايانه مي‌نشستم و در حالي كه آهنگ “Why does it hurt so bad” ويتني هيوستون پخش مي‌شد، Solitaire بازي مي‌كردم. مي‌دانستم كه هيچ كاري از دست من برنمي‌آيد. چند كتاب مهم در باب «تجربه‌هاي نزديك به مرگ-NDE» به او دادم كه بخواند. او با فراست دريافت كه مرگ يك امر طبي نيست، راز و رمز بسيار دارد. از من قول گرفت كه پس از مرگش آخرين قسمت «زن رشتي» را بنويسم، در واقع وصيت كرد.
حالش به وخامت ‌گراييد، اما از تك و تا نيافتاد. به او گفتم كه اگر بستري شود به ملاقاتش نخواهم رفت، گمان مي‌كردم كه طاقتش را ندارم. پاسخ داد كه اشكالي ندارد، اما اگر بروم خيلي خوشحال مي‌شود. چند روزي به رشت رفت، و دوباره بازگشت كه خانه‌اش را پس دهد. برايم از رشت يك ماهي دودي ممتاز آورد كه هنوز نخوردمش، اين تنها يادگاري‌اي است كه از او دارم و نمي‌دانم كه تا كي دوام مي‌آورد. رفته رفته تمام چيزهايي كه با زحمت ساخته بود را از دست داد، خانه و زندگي و استقلال، آن هم چه استقلال سالم و معصومانه‌اي. سرگذشتش به اسطوره‌هاي اسكانديناوي پهلو مي‌زد.
پس از آن كم ديدمش، درگير دوا و درمان بود، ناچار به آن شد. درد امانش را بريده بود. بستري شد، و به اصرار دوست سابق الذكر به ديدارش رفتم، اولين چيزي كه گفت اين بود: «تو كه قرار نبود بيايي!». فرانك، همسرم، كه با او آشنايي داشت در بيمارستان بسيار گريست، اما نه طوري كه آزيتا بفهمد. آن روز نتوانستم كه هيچ چيزي بگويم، يا هيچ كاري بكنم، فقط در راهروي بيمارستان قدم زدم.
آخرين باري كه ديدمش به دفتر آمد، نحيف، ضعيف و رنجور، اما آزيتا. برايم گفت كه خوشحال است با وجودي كه درد وحشتناكي كشيده اعتقادش را از كف نداده است. به من گفت كه آدم‌هاي نمي‌دانند كه هر لحظه‌اي در سلامت مي‌گذرانند چقدر بزرگ و مهم است. آخرين باري شد كه ديدمش.
پس از آن دورادور احوال پرسش بودم و فقط يكبار تلفني با هم صحبت كرديم.

***

هيچ شده كه سازي در اختيار داشته باشيد و به غير از صداي ناهنجار چيزي از آن نشنيده باشيد؟ تصور كنيد كه روزي نوازنده استادي ميهمان شما باشد و موسيقي آن ساز را به شما بنماياند، در اين صورت شما با حيرت به ارج آن ساز پي خواهيد برد. به نظرم آزيتا آن استاد بود و آن ساز زندگي است، من هميشه از نواختن او مبهوت بودم.



خدايش بيامزد. آمين.
هادی
۶:۴۸ دقيقه صبح



این مطلب در تاریخ یازدهم اردی‌بهشت سال ۱۳۸۱ نوشته شد؛ پنج سال پیش. چیزی ندارم که به آن اضافه کنم. فقط خواهش می‌کنم که اگر معتقد و مایلید برای آزیتا طلب آمرزش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3  توسط هادی  | 

مثلی هست که می‌گوید: «زمانی که با کسی دشمن می‌شوید، آن قدر پیش بروید که صورتش همچنان مشخص و آشنا باشد».
این سخن تامل‌برانگیزی است؛ حتی برای خودم. بارها زمانی که نسبت به کسی در موضع خشم بودم، با نهایت بی‌انصافی در مورد تمام خصوصیاتش قضاوت کرده‌ام. اگر حتی رفتار مثبتی از طرف سراغ داشته‌ام، منفی تعبیر و تفسیرش کرده‌ام. بدتر از همه این که چیزهای ناخوشایند در رابطه‌ را بارها و بارها در ذهنم تکرار و بازسازی کرده‌ام که این کار مرا بیشتر و بیشتر در حالت خشم و میل به انتقام نگه‌ داشته است.
با این همه هیچ گاه در موضع کینه باقی نمانده‌ام و این افکار و احساسات مخرب فقط در ذهنم باقی مانده است. و زمانی بعدتر که به کل ماجرا فکر کرده‌ام، نتیجه گرفته‌ام که چقدر مسخره بوده همه‌ی جریان. 
کاش می‌شد این نتیجه را در همان زمان شدت می‌گرفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  توسط هادی  | 


این یک پست نیست، اعتراف است:
از دست خودم به شدت ناراحتم چون احساس سستی، تنبلی، بی‌اراده‌گی می‌کنم. ضمن این که قولی را به خود داده‌ بودم، شکسته‌ام. این را می‌نویسم که شماتت شوم و پیش خواننده‌هایم خجالت بکشم. مرا شماتت کنید لطفا.
دوست دارم به اندازه این راننده تاکسی صادق و معترف به نقصم باشم... هستم؟
اما همچنان اصرار می‌کنم که: «از پا نباید افتاد، چون بدترین حالت آن است».
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط هادی  | 

عاشق غذاهایی هستم که در دیگ سنگی طبخ شده؛ حقیقتا بعضی از غذاهای ایرانی در این نوع دیگ طعم لذیذ خاصی پیدا می‌کنند.
افرادی می‌گویند که دیگ‌سنگی فقط به درد پخت آبگوشت می‌خورد، و این گمان اشتباه احتمالا از آن‌جا ناشی‌ می‌شود که دیزی‌فروش‌ها آبگوشت را در ظرف‌های سنگی عرضه می‌کنند. اما باید یک بار خورشت یا خوراکی را در دیگ سنگی بپزید تا با تفاوت طعم معجزه‌آسایی که معلوم نیست دقیقا از چه ناشی می‌شود، آشنا شوید. 
سنگ حرارت را دیر جذب می‌کند اما در عوض زیاد در خود نگاه می‌دارد. برای همین باید هنگام پخت و پز حوصله داشت و گرنه ممکن است غذا یا دیگ‌ خراب شود. همچنین همه چیز را نمی‌توان در این نوع ظرف پخت، مثلا طبخ برنج در آن‌ها کار مضحک و بعیدی است. برای پختن این گونه خوراک‌ها معمولا مس جان می‌دهد؛ و ظرف آشپزخانه‌ی سنتی مسی ظاهرا دارد به تاریخ می‌پیوندد. انگار نه انگار که تا دو سه دهه پیش، مس جز ملزومات جهیزیه عروس بوده است. همان ظرف‌هایی که با ترکیبات قلع جلا می‌دادندشان و درهایی داشتند که کیپ می‌شد.

تردید ندارم که با فراموش کردن این سنت‌ها، آشپزی ایرانی رفته‌رفته به چیزی تبدیل می‌شود شبیه معماری فعلی ایرانی.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط هادی  | 

فیلم ناتینگ هیل  ماجرای آنا، ستاره‌ای هالیوودی‌ را به تصویر می‌کشد که حین برنامه‌های نمایش آخرین فیلمش در انگلستان، با کتابفروشی یک لاقبا (ویلیام) آشنا می‌شود و طی حوادث بانمکی به او دل می‌بازد. در سکانسی که آنا مهمان خواهر ویلیام است، قرار می‌گذارند که آخرین شیرینی خوشمزه نصیب کسی شود که غم‌انگیزترین زندگی را دارد. مهمانان‌ها و میزبان‌ها از تلخی‌های زندگی‌شان می‌گویند، بالاخره کسی به عنوان برنده‌ی بدبخت انتخاب می‌شود، بدون این که از آنای مشهور و خوشبخت چیزی بپرسند. ولی او اعتراض می‌کند و می‌خواهد که حکایت زندگی‌اش را بگوید:

خب؛ من از نوزده سالگی رژیم دارم، در واقع این یعنی ده ساله که گرسنگی می‌کشم. دوست‌پسرهای ناتویی داشتم - که حتی یکی‌شون کتکم می‌زد. و هر زمانی که قلبم می‌شکست (بر اثر این رابطه‌ها)، خبرش توی روزنامه‌ها برای سرگرمی مردم پخش می‌شد. تو همچی اوضاعی، میلیون میلیون خرج شد که این شکلی بشم.

و یک روزی، که خیلی هم دور نیست، شکل‌ام عوض می‌شه. متوجه می‌شن که من دیگر نمیتونم بازی کنم و می‌شم یک زن میانسال غمگین که یک ذره شبیه آدمیه که یک زمانی مشهور بوده.

(ترجمه‌ی آزاد)

دیشب که پست آخر وبلاگ خانم ترانه علیدوستی* را دیدم، بلافاصله یاد قطعه‌ی مذکور افتادم (شباهت در مصادیق نیست). جریان از این قرار است که خانم علیدوستی از نظرهای نامرتبط و گاه سخیفی که برای مطالبش می‌گذارند، به تنگ آمده و به شوخی/جدی اعلام کرده که از این پس آن‌ها را پاک خواهد کرد.

بازیگران خوب به نقشی که کسی دیگر آفریده، جان می‌دهند. اما بعضی از آن‌ها آرزوهای بزرگ‌تری دارند و به نیت آفرینش‌ها و تاثیربخشی‌های جاه‌طلبانه‌تر گام‌ برمی‌دارند. این طور می‌شود که کلینت‌ ایستوود از بهترین‌ کارگردانان زنده‌ی هالیوود می‌شود یا پل نیومن ده‌ها میلیون‌ دلار صرف فعالیت‌های خیریه می‌کند. با این تفاسیر، تصور کنید که جرج کلونی در یک نشست مطبوعاتی مشغول توضیح فعالیت‌هایش در دارفور است و یکی از حاضران بلند می‌شود و از علل مجرد بودنش سوال می‌کند. تقریبا تردیدی نیست که سخنران احساس خوبی از این موقع نشناسی و بلاهت نخواهد داشت.

ترانه جوان نیز احساس کرده که حرف‌هایی برای گفتن دارد، و خیلی سنگین، متین، فروتن و دوستانه وبلاگی برپا کرده که فعلا با شیوه‌ای ارزان و دم‌دست این حرف‌ها را عرضه کند. بعد فضولی پیدا می‌شود که مثلا می‌خواهد بداند که ماجرای بحث او با فلان شخص تا چه حد صحت دارد. طبیعی است که آدمیزاد دمغ و پکر می‌شود.

این بازیگر جوان راه درستی انتخاب کرده؛ نوعی سرمایه‌گذاری برای ده پانزده سال آینده. اگر توانستید بدون توجه به موقعیت و شهرتی دارید حرف‌های حسابی بزنید و مشتری حسابی داشته باشید، باید به خود ببالید. وگرنه تردیدی نیست که با برپا شدن فوتوبلاگ جسیکا آلبا ظرف مدت کوتاهی هزاران بیننده و خواننده هجوم خواهد آورند، و احیانا نظر خواهند گذاشت.


* ظاهرا همه می‌دانستند که خانم ترانه علیدوستی از هنرپیشه‌های نامدار سینمای ایران است، به غیر از من! اما چون نامشان آشنا بود، کنجکاو شدم و با گوگل کردن، خواندم که در چند فیلم ایرانی بازی‌های تحسین‌شده‌ای کرده‌اند (سال‌هاست سینمای ایران را تعقیب نمی‌کنم و دیده‌هایم بر حسب اتفاق است).

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط هادی  | 

زمانی که یک ملت به آمار بی‌توجه است، چه استنباطی باید بکنیم؟
منظور از بی‌توجهی این نیست که به آمار اعتنایی نداشته باشند، این است که حتی به فکر تولید آمار هم نباشند. تقریبا از هیچ چیز آمار درستی نداشته باشند و زمانی که بخواهند آمار مهمی تهیه و عرضه کنند اختلاف‌ها از حد قابل قبول و عقلانی بگذرد.
در دنیایی که کشورهای امروزی برای غریب‌ترین چیزها آمار و تحلیل آمار دارند؛ خیلی جالب نیست که شما نتوانید آمار به روز و درستی از تورم، درآمد اقشار مختلف، میزان مهاجرت به شهرهای مختلف، موفقیت و ناکامی فارغ التحصیلان دانشگاه‌، تعداد زن‌هایی که تنها زندگی می‌کنند، علل طلاق‌ها و صدها چیز مهم دیگر گیر بیاورید؟
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط هادی  | 


جونو را به تازگی دیدم. ساختن فیلم درباره‌ی دختر نوجوانی که در اولین‌ تجربه‌ی بالغانه‌اش باردار می‌شود، کار سهلی نیست. این سر بام یک داستان نوجوانانه‌ی سبک، بی‌مایه و کم رمق است و آن سر بام روایت دنیای سیاهی پر از اتفاقات تلخ و ناگوار. اما جونو به هیچ کدام از این ورطه‌ها نمی‌افتد.
فیلم‌نامه در ساخت شخصیت‌ها ۰ خصوصا شخصیت اصلی . حسابی موفق است. جمله‌هایی که در دهان آدم‌ها گذاشته شده، هوشمندانه، به یادماندنی و جذاب است. شخصیت‌ها جاندار و قابل باورند، هیچ کدامشان نه بد بد هستند و نه خوب خوب. با تماشای دقیق فیلم معلوم می‌شود که اسکار بهترین فیلم‌نامه غیراقتباسی بیخودی به نویسنده‌ی جونو اهدا نشده؛ نویسنده‌ی لایقی که قبلا رقاصه‌ی استریپ‌تیز بوده و جونو اولین کار حرفه‌ای‌اش در زمینه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی است.
از کارگردان جوان جونو، جیسون ریت‌من، کار دیگری ندیده‌ام؛ اما از به بعد نامش را جدی می‌گیرم. چون از جسارت کارگردانی که فیلمش را با دختری نوجوان، گالنی آب پرتقال و ابزار آزمایش حامله‌گی شروع می‌کند، خوشم می‌آید.
الن پیج، بازیگر نقش جونو، بیش از نیمی از عمر بیست ساله‌اش را در سینما گذرانده است. هنرپیشه‌ای بسیار جدی‌ که باید به آینده‌ی حرفه‌ای‌اش امیدوار بود. هیچ هم نباید ناراحت باشد که چرا برای بازی در جونو جونو نامزد بهترین هنرپیشه‌ی زن شد اما جایزه را نگرفت، چون اگر همین طور پیش‌ رود، احتمالا  روزی همه‌ی جوایز معتبر بازیگری را خواهد گرفت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط هادی  | 

در شهری زندگی می‌کنم که رها کردن زباله در هر کجا، خصوصا در جوی‌ها، رفتاری کاملا طبیعی و پذیرفته شده است. گروهی از ساکنان این شهر ظاهرا سطح وسیع آن را برای تاخت و تاز کافی ندیده‌اند، بنابر این چنان بلایی بر سر تفرج‌گاه‌های عمومی شمال کشور آورده‌اند که در مبحث نابود کردن محیط زیست مثال‌زدنی است.

بخش قابل توجهی از زباله‌های زندگی شهری، برای سلامت زمین حکم زهر قتال دارند. مثلا کیسه‌ی پلاستیکی رایج - که مثل نقل و نبات برای هر منظوری استفاده می‌شود - در طبیعت قابل‌تجزیه نیست. این نکته‌ی ساده‌ای است که ظاهرا اکثر شهروندان از آن غافل هستند. شاید برای همین باشد که بقالی‌های محل ما سر درنمی‌آورند که چرا من تا حد مقدور اجناس را در کیسه‌ی پلاستیکی نمی‌گذارم.

در دنیایی که به شرکت‌های مهم و بزرگ فشار می‌آورند که تا جایی که امکان دارد از مواد بازیافتی و بازیافت‌شدنی استفاده کنند، دیدن جنگلی که با پاکت چیپس و پفک و مزخرفاتی مثل این‌ها فرش شده، بغض‌آور است.

از شما خواهش می‌کنم که به هر اندازه و با هر ابزاری که می‌توانید، پیگیر این مبحث باشید. جنبش‌های بزرگ از حرکات کوچک آغاز می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:47  توسط هادی  | 

در پست سه روز پیش از خوانندگان این وبلاگ پرسیدم که اگر غول چراغ جادو حاضر بود سه آرزوی آن‌ها را برآورده کند، کدام آرزوهای‌شان را مطرح می‌کردند؟ همچنین وعده دادم که پس از سه روز خودم نیز به این سوال پاسخ خواهم داد:
پیش از عنوان‌کردن آرزوهایم این قدر غول را در مورد حیطه‌ی اختیارات و توانایی‌اش سوال پیچ می‌کردم که عاجز می‌شد. چون می‌خواستم بدانم حدو مرز آرزوهایم چقدر باید باشد. حدس می‌زنم که چنین غولی احتمالا باهوش‌تر از این است که آرزوهایی مثل «به امکان سه آرزو، سیصد هزار آرزوی دیگر اضافه شود» را برآورده کند. بنابر این خودم را با زرنگی‌های این چنینی سبک نمی‌کردم. 
همچنین از مطرح کردن آرزوهایی مثل «بیماری از جهان رخت بربندد» یا «فقر نابود شود» خود داری می‌کردم. چون این غول اگر چنین قدرتی داشت صدها سال در چراغ محبوس نمی‌ماند. از سویی دیگر اصلا نمی‌دانم که با برآورده شدن چنین آرزوهایی اوضاع جهان چگونه خواهد شد. این دنیا نظم و تعادل حیرت‌انگیزی دارد که فقر و بیماری هم جز آن هستند. پس حد خود و غول را حفظ می‌کردم و چنین چیزهایی نیز نمی‌خواستم.
فکر می‌کنم در انتها به غول می‌گفتم: «دو زن خیلی از دست من رنج کشیده‌اند و در عوض این رنج‌ هیچ نصیبی نبرده‌اند؛ مادرم و همسرم. سراغ آن‌ها برو و یک آرزوشان را برآورده کن. آرزوی سوم هم این است که این خاطره را از ذهنم کاملا پاک کن؛ مبادا روزی با یادآوری‌اش پشیمان شوم یا منتی بگذارم. درضمن، از این بعد هم مراقبت باش تا کاری نکنی که در چراغ حبس شوی».
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط هادی  | 

۱. این حکایت آموزنده را شنیده‌اید؟
برادر حاتم طائی در چاه زم‌زم ادرار کرد. او را با پس گردنی، کشان کشان نزد حاکم وقت بردند؛ حاکم از علت کارش جویا شد. پاسخ داد که با تمام وجود می‌خواسته حرکتی کند تا به آوازه و شهرت برادرش برسد، و پس از مدت‌ها تامل، فکر بکر ادرار در زم‌زم را اجرا کرده است.
۲. بین کسانی که:
  • در تاریکی عربده می‌زنند، 
  • بر دیوارها کلمات و تصاویر وقیح و مشمئز کننده بر جا می‌گذارند، 
  • به اموال عمومی خسارت وارد می‌کنند، 
  • و یا با نام مستعار (و بدون نشانی) نظرهای تابناک توام با هتاکی و فحاشی می‌گذارند؛ 
چه چیزی مشترک است؟
۳. زمانی یک مجله‌ی فکاهی بسیار موفق، خطشکنی کرد و با جسارت تمام در مطلبی نخست وزیر را به مضحکه گرفت. افراد با ترس و لرز نظر نخست‌وزیر را جویا شدند، با لبخند گفت: «بعد از دیدن این مطلب فهمیدم که چه داغی به دل مخالفانم گذاشته‌ام».
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط هادی  | 


لذت‌بردن از غذا دو بخش دارد: لذت خوردن و لذت هضم و جذب.

بسیاری از غذاها طمعی لذت‌بخش، اما هضمی ناگوار دارند. غذاخوری‌هایی موسوم به «فست فود» خوراک‌هایی با قیمتی نسبتا مناسب، و متشکل از هیدروکربن فراوان و چربی‌های مضر، عرضه می‌کنند که خورندگان را به شکل روزافزونی جذب کرده‌اند. سرخ‌کردنی‌های روغن‌جوش - مثل مرغ سوخاری یا شیرینی دونات - تاثیر بدی بر سلامت دارند، اما خورندگان با علم به مضرات سرخ‌کردنی، با ولع قطعات آن را می‌بلعند. این‌ خوراک‌ها نمونه‌ی بسیار شناخته‌ شده‌ای هستند از چیزی که گفتم و آثار نامطلوب‌ مصرف‌‌شان دیر یا زود نمایان می‌شود. 

آیا ممکن است که خوردن غذایی مفید، لذت‌بخش نباشد؟ بله!

اما ذائقه خیلی قابل انعطاف، نسبی و قابل پرورش است. کله‌پاچه ظاهری ترسناک و بویی نادلپذیر دارد، اما به دهان بسیاری خوش می‌آید؛ چون خورندگانش «عادت» کرده‌اند که از آن لذت ببرند. پس اگر طبع یک انسان عادی از غذایی منتفر نباشد (فی‌المثل خون یا اعضا و جوارحی که تصور خوردن‌شان چندش‌آور است) و همچنین ذائقه‌اش آماده‌ی چالش و ماجراجویی باشد، می‌تواند با تمرین از غذاهای ناشناخته و ناخورده لذت‌ ببرد. صاحبان ذائقه‌‌ی بسته فقط چند غذای باب‌طبع خود را بهترین‌های دنیا می‌دانند، و به ندرت حاضر به تجربه خوراک‌های جدید هستند و یک عمر در دنیای غذایی محدود و تاریکی می‌مانند. همچنین بعضی از ذائقه‌ها مبتذل است و بعضی فرهیخته، همان طوری که افرادی یک عمر با افتخار موسیقی خالطور گوش می‌کنند و از شنیدن یک قطعه موزارت ممکن است بیمار شوند.

بهترین نظام تغذیه برای آدمیزاد، سالم‌ترین آن‌هاست. خوراکی‌های سالمی مثل جوانه، میوه، آرد سبوس‌دار، غلات، دانه‌ها، زیتون سیر و... مدت‌هاست که شناسایی و به همه معرفی‌شده‌اند. اما چون ذائقه بیشتر افراد به لذت‌بردن از نظام‌غذایی‌ای که از این مصالح تشکیل شده، عادت نکرده‌، آن را پس می‌زنند و سراغ خوراک‌های «خوشمزه»‌ای می‌روند که در طول زندگی به آن‌ها خو گرفته‌اند.

اعتراف: من سال‌ها نظام غذایی افتضاحی داشته‌ام. نتیجه آن اضافه وزن، کاهش تحرک و مسنی زودرس بوده. این اواخر کمی به فکر تصحیح آن افتاده‌ام و کمابیش در تلاشم.
توضیح: تصویر بالا بشقابی از پاستای فوتوچینه‌ با خورشت سوسیس دودی و قارچ را نشان می‌دهد (دستپخت و عکس از هادی). این عکس برای تزیین مطلب است و محتوای آن جز غذاهای چندان سالم به شمار نمی‌آید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط هادی  |