یکی از جذابترین قصههایی که شنیدهام، حکایت دیو حبس شده در چراغ جادو است که با تمیز کردن چراغ از آن رها میشود و به شکرانهی آزادشدنش، سه آرزوی یابندهی چراغ را برآورده میکند.
آخر کدام ذهن درخشانی چنین قصهی شگفتی را ساخته است؟*
صرف تصور حبس دیو در چراغ تخیلی حیرتآور را نمایش میدهد، گو اینکه از بس این ماجرا را شنیدهایم برایمان عادی شده که زندان دیو الزاما باید داخل چراغ باشد. و کلید این زندان - که چنان مستحکم است که دیوی را درون خود رام کرده - تمیز کردنش است. و دیو محبوس که توانایی برآورده کردن هر آرزویی را دارد، نتوانسته برای رهایی خود چارهای کند؛ پس در طول حبس با خود عهد کرده که پاداش سخاوتمندانهای به منجی خود دهد.
میخواهم از شما سوالی بپرسم: به تخیل خود اجازهی جولان دهید و تصور کنید که در سرزمین افسانهها هستید. دیو چراغ حاضر است تا سه آرزوی شما را برآورده کند. این سه آرزوها چه چیزهایی خواهند بود؟ بنویسیدشان لطفا. تصور هم نمیکنید که چقدر مشتاق خواندن پاسخهایتان هستم. اگر آرزوها خیلی شخصی و یا خصوصی است باز هم میتوانید مطرح کنیدشان، و در عوض نام خود را ذکر نکنید. من نیز سه روز دیگر به این سوال پاسخ خواهم داد.
پیشاپیش از کسانی که مشارکت میکنند، متشکرم.
* فکر میکنم باید از قصههای هزار و یک شب باشد.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط هادی
|

دیشب فیلم «خانم جیوم-جا مهربان» را دیدم (نام آمریکا: بانوی خوانخواه) که چان-ووک پارک کارگردانی کرده است. از این کارگردان قبلا «پیر پسر» را دیده بودهام، اما به به علت ارتباط برقرار نکردن با دنیای فیلم، دقت کافی نکردم و در واقع سرسری گرفتم.
با تماشای این دو فیلم دریافتم که پارک، دنیای ذهنی و دلمشغولیهای خاصی دارد؛ از جمله انتقام، زندان، عقوبت، تحول و استحالهی آدمها و خشونت، اینها مهمترین محورهای این دو اثر است. او تصویر و صوت را نیز خوب میشناسد و با کمک گرفتن از آنها قوت روایتکردنش را چند برابر میکند. حین تماشا چند بار یاد کارهای تکنیکی بدیع دیوید فینچر و ژان پیر ژونت کردم؛ به نظرم پارک به شیوهی روایت این دو فیلمساز عنایت خاصی دارد، مخصوصا در خانم جیوم-جا مهربان.
این فیلمی نیست که دیدنش فرحبخش باشد، برعکس گاهی آزارنده هم هست. اما از آن دسته آثاری است که نه نمیتوان به تماشایش توصیه نکرد، و نه نمیتوان توصیه کرد. چون معلوم نیست اوضاع مغز ببیننده بعد از تماشا به چه صورتی در میآید.
فکر میکنم که باید بنشینم و دوباره، این بار با دقت، «پیر پسر» را بازبینی کنم.
پ.ن.: عنوان برگرفته از یک گفتار فیلم است، از زبان زنی که با قاتلی سفاک و بیرحم روبهرو شده است.
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:0  توسط هادی
|
در سه سال گذشته، مدیران ارشد حداقل سه غول اقتصادی کرهی جنوبی درگیر پروندههای سنگین فساد مالی شدهاند:
- سال ۲۰۰۶: کیم وو چونگ موسس و رییس سابق گروه تجاری دوو به جرم جرائم متعدد مالی، از جمله کلاهبرداری و جعل، در هفتاد سالگی به ده سال زندان محکوم شد.
- سال ۲۰۰۷: چونگ مونگ کو رییس هیوندای موتورز به جرم اختلاس، در شصت و هشت سالگی به سه سال حبس محکوم شد.
- سال ۲۰۰۸: لی کون-هی رییس هیات مدیره گروه صنعتی و تجاری سامسونگ به اتهام خود داری از اعلام وضعیت مالیاتی و خیانت در امانت در تحت پیگرد قانونی قرار گرفت.
چه برداشتی میتوان از این وقایع داشت؛ استحکام و استقلال مراجع قضایی کرهی جنوبی؟ آمیخته به فساد مالی بودن عملکرد شرکتهای عظیم آن کشور؟ لزوم ورود به ضد و بندهای غیرقانونی برای در مسیر توسعهی کسبوکارهای بزرگ؟ عدم مهارت مدیران برجسته کرهای در پنهانکردن خلافکاریهایشان؟
نکته: هر سه شرکت نامبرده از مفاخر صنعت کره و در صنایع مهمی سردمدارهای جهانی به حساب میآمدهاند (یا میآیند).
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط هادی
|
- ما در دریایی از اوهام و دروغ غوطهوریم.
- گرچه اكثریت جمعیت ایران در شهر زندگی میكند، فرهنگ روستا بر جامعۀ شهری ایران استیلا یافته و شهری مانند تهران نتیجۀ پرشدن فضای میان تعدادی روستاست با ساختمانهایی زشت.
- استخدام يك ایرانی افتخاری است برای مدیران ناسا كه میتوانند حتی انسان آریاییـ اسلامی را تابع نظم و قاعده و قانون كنند و به او یاد بدهند طرز فكر آبا و اجدادی را دور بریزد.
اینها قطعاتی است از مقالهای به قلم آقای محمد قائد. «
انسان ابزارنساز» متنی است خواندنی که بهراحتی میتوان حتی از بخشهای معترضهاش نکته آموخت و لذت برد (این مهم البته با درک لطف تعبیرهای هوشمندانه و طنز کنایی متن میسر میشود). نویسنده را دورادور میشناسم، البته یک بار در چند سال پیش دیدار اتفاقی کوتاهی داشتیم و صحبتمان بیشتر در محور نرمافزارهای نشر چرخید، چیزی که در این مقاله نیز به آن پرداخته شده است. غیر از این یکی دو تا از کتابهایش را ورق زدهام، و بعضی از مقالاتی را که برای نشریات «لوح» یا «سفر» نوشته، خواندهام. خیلی از اینها را میتوان در
وبسایت پاکیزه و موجه ایشان بازخوانی کرد.
ضمن این که به اصرار خواندن و تعمق در «انسان ابزارنساز» را توصیه میکنم؛ از آقای قائد میخواهم که هر چه سریعتر رسم ناپسند باز شدن هر لینک در پنجرهی تازه را از بنیان وبسایتشان ریشهکن کنند. باز شدن چهار پنجره مستقل مرورگر برای خواندن یک مقالهی سه صفحهای، نه توجیه فنی دارد و حکمت متنی؛ تنها سود این تمهید شلوغ کردن صفحهی رایانهی خواننده و کلافهکردنش هنگام مرور بخشهای مختلف نوشته است. بیتوجهی به این نکتهی آزارنده از شخصی به دقت و ریزبینی آقای قائد بعید به نظر میرسد.
پ.ن.: عنوان این نوشته نیز برگرفته از مقالهی موصوف است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:46  توسط هادی
|
بین ساعت دوازده تا یک شب تلفنم زنگ میزند. وقتی برمیدارم،
فرهاد جعفری پس از سلام و احوالپرسی شروع میکند به پرسیدن سوالهایی در مورد سازندههای بعضی از وسایلی که استفاده یا مصرف میکنم. دست آخر میگوید که ممکن است این تماسها تکرار شود، میگویم مانعی ندارد. بعد از دقایقی دوباره زنگ میزند و از ترجیح و سلیقهام در یکی دو مورد میپرسد. آخر سر اساماس میزند و از سازندهی ماده پس از اصلاحم میپرسد. همه را جواب میدهم.
گفت که در حال نوشتن یک قصه است که یکی از شخصیتهای فرعیاش را از من الهام گرفته (آدم قحطی!)؛ نه از موضوع پرسیدم و نه در پاسخ سوالهایش تردید کردم. بعد یکی از فصلهای کتابش را، که شخصیت مذکور در آن معرفی میشد، برایم فرستاد؛ در ضمیمه هم توضیح داد که من صرفا دستمایه هستم و مبادا از چیزی دلخور شوم. پس از خواندن پاسخ دادم که او زندگینامهنویس بنده نیست و موقعیت را میفهمم. اصلا شاید اگر توضیح نمیداد به راحتی نمیتوانستم حدس بزنم که این شخصیت از من الگو گرفته شده است.
باید نزدیک بیست سال باشد که فرهاد نویسندگی میکند، و آشنایی ما ریشه در قصه داشته. زمانی که در روزنامه قدس مشهد کار میکرد، نمیدانم چه کاری، اما باید چیزی بوده باشد مربوط به ادبیات یا قصه. تنها دفعهای که به دفتر این روزنامه رفتم برای گرفتن قصههایش بود، هفده سال قبل. قصههایش را را در جلسات قصهی خلوت و نجیب آن زمان نیز عرضه میکرد و کارهایش علاقهمندان زیادی داشت.
چند سال بعد در همان جلسات با دختری آشنا شد که اکنون همسرش است. بعد کاندیدای نمایندگی مجلس از شهر مشهد شد، رای شگفتانگیزی که آورد نشانگر این بود که چیزی میخواهد در این کشور تغییر کند. اما فرهاد به مجلس نرسید، چون صدایش کردند و محترمانه گفتند که اشتباههایی رخ داده است. بعد امتیاز هفتهنامهای گرفت که بعد از چند سال فراز و فرود بسته شد، هفت هشت شمارهی اول کمک دستش بودم. اگر درست یادم باشد ماهانه بیست و پنج هزار تومان حقوق میگرفتم (ده سال پیش). در تمام این سالها مینوشت، در قالبها و به منظورهای مختلف. مدتی تهران زندگی میکرد و بعد نمیدانم چه شد که به مشهد بازگشت.
دو-سه سال پیش برایم فایلی فرستاد و خواست که پرینت بگیرم و به دست همسرش که تهران بود، برسانم؛ در ضمن بخوانمش و نظرم را هم بگویم. فایل حاوی قصه بلندی بود با عنوان کافه پیانو. خواندم و نظرم را در قالب یک تصویر ساخته شده در رایانه برایش فرستادم، ابتدا فکر کرد که طرح جلد پیشنهاد دادهام که بهش گفتم که این به راستی نظر من است. اشتباه نکنم در فضایی کاملا سیاه نام کتابش رنگین اما کج و در هم در یک چهارگوش قاب گرفته شده بود.
با هر زحمتی که بود برای کتابش ناشر معتبری پیدا کرد، ولی اعتبار و اشتیاق ناشر باعث تسریع کار نشد. این عید که به مشهد رفتم بالاخره یک جلد از کتاب چاپ شده را در ماشینش دیدم که ظاهرا باید به رویت مقامات میرسید تا ناشر بتواند به بازار بفرستدش. عکس بالا نمای محوی از این کتاب است در کنار یک فنجان کاپوچینوی متوسطالحال که در یک نشست قهوهخانهای دوستانه برداشته شده (در کنار
امیر قادری، علی ترابی و خود فرهاد). به او گفتم که فایل کتابش را برایم بفرستد، چون در موردش چیزی خواهم نوشت. همچنین پیشنهاد دادم که در سایتش قسمتی را به کافه پیانو اختصاص دهد، چون رسم شده که امروزه کتابها سایت وب هم داشته باشند. تایید کرد و گفت فایل را میفرستد؛ ولی نفرستاد. شاید یادش رفت.
از به بازار آمدن کتابش هنوز خبری ندارم. اما همان طور که گفتم فرهاد در حال نوشتن قصه بلند دیگری است با اسمی مثل «قطار ساعت ...». اگر از من بپرسید که کتابش را توصیه میکنم یا نه، فکر کنم بگویم که به خواندش میارزد، البته خود نویسنده بهتر میداند که از جوانی خیلی کشتهی سبکی که در روایتکردن دارد، نبودهام. اما همه که مثل من فکر نمیکنند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط هادی
|
در ابتدای جوانی، علاقهی خاصی به نظریههای ادبی داشتم. صحبت سالهای اول دههی ۱۳۷۰ شمسی است که منابع فارسی در این زمینه محدود بود و اگر کسی اشتیاقش را داشت میتوانست اکثر آنها را جمعآوری و مطالعه کند.
یکی از کتابهایی که بسیار نظرم را جلب کرد، «وظیفهی ادبیات» بود با ترجمهی دقیق ابوالحسن نجفی. کتابی بسیار هیجانانگیز؛ گزارشی از جمعشدن نویسندگان پیرو سبک رئالیسم سوسیالیستی و نویسندگان مدرن اروپایی در یک سمینار ادبی. متن سخنرانیهای این دو گروه شدیدا متضاد مجموعهای جدلی ساخته بود که چشم دوستداران ادبیات را خیره میکرد. خلاصه که چنین جمع عجیبی گردهمآمده بودند که منادی و مدافع شیوهی کار خود باشند.
یکی از سخنرانان، آلن ربگریه نویسندهی مدرن و خاص فرانسوی بود، او یکی از سردمداران رمان نو به حساب میآمد که با رمان پاکها به شهرت رسید. تا جایی که در یادم مانده، ربگریه دو سخنرانی در این سمینار داشت، عنوان یکیاش به روشنی روز در ذهنم نقش بسته است: «من مینویسم که بدانم چرا دارم مینویسم».
ممکن است این کلام قدرتنمایی روشنفکرانه توام با گرد خاک و کردن در خاک سرخ متعهد شوروی به نظر برسد. اما به راستی من اگر بخواهم علت نوشتنم را بیان کنم، بهتر از این جملهای پیدا نمیکنم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:41  توسط هادی
|
یکی از به یاد ماندنیترین کتابهایی که خواندهام، جلد پنجم «قصههای خوب برای بچههای خوب»، تالیف مهدی آذریزدی است. این مجموعه چند جلدی را انتشارات معزز امیرکبیر - به مدیریت تقی جعفری - درآورده بود. نثر پاکیزه، قصههای خواندنی و سلامت روایتها دست به دست هم داده بود که یکی از مثالزدنیترین مجموعه قصههای کودکان به زبان فارسی را بسازد. گفتنی است که قصههای هر جلد از این مجموعه، برگرفته از یکی از متون کلاسیک و مهم فرهنگ ایرانی بود، و جلد پنجم تعدادی از قصههای قرآن را شامل میشد. تصویرسازیهای حیرتانگیز مرحوم استاد مرتضی ممیز برای این جلد هنوز به روشنی در ذهنم مانده است. چند سال پیش در منزل یکی از اساتید خوشنویسی نسخهی اصلی یکی از تصویرسازیهای مذکور را دیدم و برای چند دقیقه مبهوت هیبتش شدم.
آذریزدی پیش از انقلاب از دستاندرکاران انتشارات امیرکبیر بوده، و بعد از آن را نمیدانم چه کرده، فقط میدانم که در اعتراض به ممیزی کتابی منتشر نکرده است. چندی پیش خواندم که تنها آرزویش این است که توصیهاش را بکنند تا در مجموعه مراقبت از سالمندان کهریزک پذیرفته شود. در همان گفتوگو آمده بود که حتی دوستان او به ملاقاتش نمیروند، مبادا که زحمت نگهداری به گردنشان بیفتند. و امروز خبری دیدم که حال آذریزدی را نامساعد توصیف میکرد. با توجه به سوابق و خاطراتش، حدس میزنم که این سالهای اخیر را دشوار گذرانده و از خدای بزرگ میخواهم پاداش این دشواریها را به بهترین نحو به او اعطاء کند.
از خدا میخواهم که باقی عمر او را در این دنیا با عزت و آسانی قرین کند؛ زیرا نویسندگانی چون آذریزدی در کتابخوان کردن مخاطبهاشان نقشی بسیار چشمگیر داشته و دارند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:29  توسط هادی
|
تربیت و ادب را نمیدانم چرا مترادف هم به کار میبرند؟
با تربیت رفتار و آداب میداند، به حد خود آگاه است و اندازه نگه میدارد. اما مودب صرفا از کلمات دلپذیر و خوبی استفاده میکند.
این تمایز اگر هم ساختگی است، باشد؛ چون چنین تفکیکی برای من یکی که خیلی به درد بخور است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:1  توسط هادی
|
گروهی از هموطنهای مقیم خارج، ظاهرا عهد کردهاند که در کمال نمکنشناسی در آنجا نیز اخلاق شاکی و متوقع خود را حفظ کنند. از چیزهایی که در اکثریت این اشخاص بهشدت آزارنده است، شکایت بیمورد از غربت، مشکلات و در برزخ بودن ناشی از زندگی در سرزمینهای غربی است.
عزیزان؛ برگردید! کسی مگر جلوی شما را گرفته است؟
اصلا نمیدانم چطور آن کشورها شما را پذیرفتهاند؟ بعد از سالها زندگی در آنجا چون دلتان برای چیزهایی در سطح کشک و بادمجان، گپزدن با باجناق و پیژامه راهراه تنگ میشود؛ و به شدت دلخورید از این که مامور مالیاتی چطور با دیدن یک تراول چک تمام قوانین مالیاتی را زیر ماتحتش نمیگذارد و این جمله مسخره ابلهانه که هیچ کدام به معنیاش درست فکر نکردید، ورد زبانتان است: «در ایران پول درآوردن خیلی راحتتر و سرشارتره». (بله همین طور است، فقط باید رانتخواری، زد و بند، ارتشا، نزول، اتحکار، فرار مالیاتی، قانونشکنی را ارکان پول به جیبزدن بدانیم).
قیافهی فکسنیتان مایه خجالت، حرفزدن اطواریتان گوشخراش، کارهایی که به آن مشغولید مایهی عبرت، و بیخاصیت بودنتان مثالزدنی است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط هادی
|
باب دیلان جایزه پولیتزر
گرفت؛ این جایزه مهمترین ادبی آمریکا است. بعضی میگویند که پس از اسکار، گلدن گلاب و گرمی، پولیتزر راه دیلان را برای کسب نوبل باز کرده است. بعضی دیگر میگویند که دیلان به پولیتزر نیازی نداشته، بلکه پولیتزر به دیلان نیاز دارد.
ولی هادی میگوید که دیلان از زمین مسابقه خارج است، چون اندازهاش تعادل بازی را به هم میزند. او نیاز به جایزه ندارد، جایزه اصلی را خدا به وی داده است. اما میگویند که در سنین سالخوردگی قدردانی شدن تاثیر به سزایی در روحیه دارد، اما نمیدانم که چرا من دیلان را سالخورده نمیبینیم، البته جوان هم نمیبینم، نمیدانم چطور است که مستقل از سن و سال میدانمش.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:50  توسط هادی
|
حتما شده که آرزو یا تمنای چیزی، وضعیتی یا اتفاقی داشته باشید، و زمانی که دست روزگار آن را جلوی شما گذاشت، وحشت کنید. دهها سوال و تردید جلوی ذهنتان رژه بروند، و برای نزدیک نشدن به آن به هزار بهانهتراشی متوسل شوید؟
این چطور حالتی است؟ محافظهکاری یا ترس؟
یک حالت دیگر که در ظاهر متفاوت است و در باطن بسیار شبیه. بیشتر ما جرات دستیابی به خواستههایمان را نداریم، اما موضوع را این گونه عنوان نمیکنیم. در عوض علل ارضی و سماوی را ردیف میکنیم برای توجیه ناکامیهایمان. مشخصا چون خود را لایق آنها نمیدانیم.
خواستن جربزه میخواهد، اگر جرات و خواست واقعی باشد کمتر چیزی دستنیافتنی است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:33  توسط هادی
|
وقتی که درمییابم کسی پیوند اینجا را در وبلاگش درج کرده، بلافاصله وارد عمل متقابل نمیشوم. در عوض مدتی را به خواندن اندیشهها و نوشتههایش سر میکنم، شاید میخواهم از میان سطرها شباهتی بیابم؛ در نگاه یا احساس. البته اعتراف میکنم یک جنبه از این مکث حالت بررسی دارد، چون با معرفی و اشاعهی شعارها و دشنامهای مذهبی یا سیاسی و رویاپردازیهای سطحی جنسی میانهای ندارم. در پایان کار اگر با شباهتی مواجه شوم، خوشحال خواهم شد از این که یک دوست ناشناختهی دیگر دارم که ممکن است همیشه ناشناس باقی بماند. اما اگر تفاوت یا اختلاف جدی باشد از لینکدهنده صرفا تشکر میکنم. همچنین اگر موانعی که نام بردم در کار نباشد پیوند وبلاگ را با ذکر کلمهی متقابل در این کنار درج میکنم.
خانم
ترگل بهرامی آخرین کسی هستند که خیلی بیسر و صدا مجازی بودن را لینک کردهاند، منظورم این است که هیچ به روی من نیاوردهاند. پروسهی که شرح دادم در مورد نوشتههای ایشان هم اجرا شد: با نگاه به فهرست پیوندها فقط نام
زن قد بلند (از دوستان خوب) را مشترک دیدم و بعد شروع کردم به خواندن. اول خیلی متوجه نبودم که جریان چیست؛ تا رسیدم به
این قطعه:
پانزده سالمه و آواره خیابون ها. با صورت رنگی و قلب زخمی. حالا فهمیدم به جز داشتن موهای طلایی چیزهای دیگه ای هم هست که آدمو قشنگ می کنه. حالا فهمیدم اونا رو هم ندارم. با این حال می چرخم تو خیابون ها.
احساس کردم که سرنخ به دستم آمد.
نمیدانم این اتفاق در پیام چطور میافتد؟ سعی میکنیم با چندین تمهید، شیوه و قالب درونمان را عرضه کنیم، اما شاید چندان موثر نمیافتند. اما ناگاه در جایی که شاید به ظاهر قرار نیست این اتفاق رخ دهد، با کمال قوت پدیدار میشود. مثال: چندی پیش با دوستی در قنادی بودیم، شنیدم او، در حالی که با نگاهی شیفته به سینی کیکهای کوچک و قشنگ خیره شده بود، یک لحظه زیر لب گفت: «بهبه واقعا!». این شبه جمله برای من که به سختی با نوشتههایش ارتباط برقرار میکنم، معادل یک کتاب گویا بود. از آن پس هر زمان با هم صحبت کنیم من حداقل یک بار میگویم بهبه واقعا! به نظرم میآید کشف ظریف و مهمی کردهام.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط هادی
|
در محاوره لحنی نسبتا عامیانه اما آکنده از کلمات کتابی دارم، گاه جملات طعنآمیز و ناسزا (شرمندهام) نیز به آن اضافه میشوند. در نوشتن اما تو در تو، کمی خشک و حتی شاید فاضل مآب هستم! نمیدانم این فاصله را چگونه باید پر کرد؟
نوشتنم چندان نمایندهی خودم نیست - اما نوشتههایم هستند؛ دوست دارم روانتر و راحتتر بنویسم. یک بار به یکی گفتم که نثر باب طبع من به سادگی، اختصار و شفافیت نوشتههای پشت شیشهی بقالیها است: «برنج خوب ایرانی موجود است».
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط هادی
|
از خودمان تصویری داریم، این تصویر صفاتی دارد و ما در این صفات حبس میشویم. اگر صفات خوبی باشند، زندان قابل تحملی است، ولی اگر بد باشند، یک عمر باید زجر بکشیم. نمونههایش را هم حس کردهایم و هم بارها دیدهایم.
زندان شکستن آسان نیست، اما ممکن است. باور نمیکنم اگر بگویید از همه چیزهایی که دربارهی خودتان میاندیشید، راضی هستید. پس چرا عوضش نکنیم؟ من میخواهم سعیام را بکنم، میخواهم در حضور شما قولی بدهم که محتوای آن را نخواهید دانست (بعضی چیزها ارزش گفتن ندارد و بعضی دیگر گفتنش خجالتآور است)، اما من میدانم و قول میدهم؛ و هر زمان قولم را شکستم، در همین جا اعتراف خواهم کرد. ممکن است ناکام شوم، بارها شدهام. اما دلیلی ندارد که یک بار دیگر سعی در سعی کردن نکنم.
شما چطور؟ چیزی نیست که بخواهید تغییرش دهید؟ مطمئنم ما لایق خیلی بهتر از اینی هستیم که الان هستیم.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط هادی
|
شعور غذا داشتن، از بهترین انواع شکر خداوند است در عوض برکات بیشماری که در کفمان گذاشته. بارها گفتهام که از یک شخص بافرهنگ توقع دارم کمی آشپزی بداند و غذا بفهمد. کسی که به ندانستن آشپزی فخر کند را انصافا نمیتوان فهیم دانست. دانستن آشپزی حداقل مثل نواختن ساز لذتبخش و با اجر و قرب است.
گاه به غلط فکر میشود که غذا و آشپزی خوب باید الزاما گرانقیمت باشد. این تصوری غلط است، با سادهترین مواد و مصالح میتوان لذتبخشترین غذاها را پخت. عکس بالا از املتی است که نیمشبی ساختم و از ترکیب و طعم آن چندان ناراضی نبودم، خرج گزافی هم برای تهیهاش نشد. در عوض بارها نیز دیدهام که بهترین مواد در دست آدمناشی بدل به خوراک سطل زباله شده است. مساله علاقه، قریحه و قدردانی است، اگر این دو باشند هر کسی میتواند آشپزی کند.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:36  توسط هادی
|
از معماری چندان چیزی نمیدانم، اما واضح است که اوضاع معماری محل کار و زندگی ما معمولا اصلا خوب نیست. شاید برای همین است که علاقهی عجیبی به بناهای قدیمی دارم. نمیدانم این بناها را چطور باید تعریف کنم تا مشخص شوند، چون از طبقهبندی و گرایشهای معماری معاصر ایران بیاطلاعم ندارم.
خانههایی که دوست دارم آجری هستند، در و پنجرهشان چوبی است، گاه شیروانی دارند و گاه ندارند اما معمولا ایوان دارند، نمایشان بسیار بیتکلف و غیر متظاهرانه است و با وجود اعیانی بودن، ظاهر اعیانی ندارند. عکسی که میبینید را از خانهای گرفتهام که در خیابان ولیعصر، نسبتا نزدیک سرپل تجریش واقع است و اکنون بدل به یکی از ادارات شهرداری منطقهی یک تهران شدهاست. از سابقه و سازندهاش چیزی نمیدانم، اما همان طور که پیداست از آن خوب نگهداری نمیشود. احتمال میدهم که با گرفتن بودجه و اعتبار، در هم کوبیده شود و جایش را به بنایی زشت و بیهویت دهد.
همیشه دوست داشتم که یکی از این خانهها داشته باشم و بدون دستزدن به ترکیبش، نوسازی و بازسازیاش برای سکونت امروزی. شنیدهام که کسانی مشابه این کار را کردهاند، اما از نزدیک ندیدهام.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط هادی
|
افغانیها مردم رنجکشیدهای هستند که به آنها احترام میگذارم. آنان سالها بسیار سختی گذراندهاند و هنوز هم از سختیها فارغ نشدهاند. جمعیت مهاجر افغانی به ایران همیشه منشاء اثر بودند و در هر رشتهای که وارد شدند، سرآمدیشان زبانزد بود. سختکوشی، قناعت، نجابت و قابل اطمینان بودن از صفاتی است که در افغانی کم ندیدم. متاسفانه به نظر میآید که ما خیلی قدر خدماتی که افغانیها به ایران کردند را نمیدانیم و گاه حتی با لحن شایستهای از آنها یاد نمیکنیم. تصور شخصی من این است که افغانیهای مقیم ایران، من حیث المجموع مهمانانی بودند که خیلی بیش از خرجشان برای ما دخل داشتند.
محمد کاظم کاظمی، شاعر افغانیای که سالهاست از او ردی ندارم، زمانی اشعار موثری در وصف حال قوم میسرود. حتما حالا هم بیکار ننشسته، اما همانطور که گفتم من کاملا بیخبرم. سالها پیش از این،
یکی از شعرهایش خیلی بر من کارگر افتاد (حتما بخوانید) و هنوزهم دوستش دارم؛ امشب بعد از دیدن فیلم «
بادبادک باز» به ناگاه یاد آن شعر افتادم.
خدا کاظمی و کشورش را عاقبت به خیر کند.
***
اما بادبادک باز؛ فیلم پاکیزهای است که از روی یک رمان بسیار پرفروش ساخته شده. ابتدا تصور کردم که سازندهی فیلم، خود افغانی است، اما بعد متوجه شدم که فیلم را
مایکل فاستر کارگردانی کرده است. پیش از این یکی دو کار از او دیده بودم که آبرومند بود، اما از این آخری بیشتر خوشم آمد. فیلم با لحن محترمانهای قصهاش را نقل میکند و صحنههای عاطفی تاثیرگذار زیاد دارد. البته حدس میزنم افغانیها نظرات خردهگیرانه و اصلاحی زیادی نسبت به آن داشته باشند، کما اینکه نمایشش در افغانستان ممنوع است.
دیدن آن را توصیه میکنم، گرچه خودم بعد از یکی دو ماه تعلل تماشایش کردم.
پ.ن.: عنوان این مطلب برگرفته از گفتگوهای فیلم است.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
دار و دستههای نیویورک مارتین اسکورسیزی فیلم قابل قبولی است، اما شاید با حذف یک عامل به فیلم متوسطی بدل میشود که خوب ساخته شده. این عامل روحبخش چیزی نیست به غیر از نقشآفرینی حیرتانگیز
دانیل دی لوییس در نقش «بیل سلاخ». گاهی یک اثر این قدر خوب است که به اغراق میگویم: «حتی اگر آفریننده فقط همین یک کار را در زندگیاش کرده، زکات تمام عمرش را داده است». بازی دی لوییس مطمئنا جز مثالهای خوب این جملهی من است.
دی لوییس از سال نود و هشت میلادی به فلورانس ایتالیا رفت تا کفاشی (!؟) بیاموزد، و رسانههای گفتند که او خود را نیمه بازنشسته کرده است؛ بعد از این نزدیک به پنج سال خبری از دیلوییس نبود. تا زمانی که رضایت داد که در دار و دستههای نیویورکی بازی کند، و نتیجه این قدر خوب بود که بی اختیار به انتخاب نبوغآسای کارگردان آفرین گفتند.
دی لوییس محجوب و خجول امسال در فیلم مهم پل توماس آندرسن (کارگردان کمکار، جوان و باقریحهی آمریکایی - سازندهی فیلم ماگنولیا) بازی کرد و در نتیجه دومین اسکارش را نیز به دست آورد. «خون به پا میشود» اثری دیدنی است که دو تا از محبوبترینهای سینمایی مرا جمع کرده، ولی متاسفانه هنوز نسخهی خوبی از آن به بازار نیامدهاست. پس از تماشای قطعاتی از بازی دیلوییس حدس زدم که کارش در این فیلم باید چیزی باشد در قوارهی بهترین هنرنماییهایی که در سالهای اخیر روی پرده دیدهایم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:17  توسط هادی
|
از خواب بلند میشوی، با خود میگویی چقدر چیزهای خوب زیاد است و حواست باید فقط به آنها باشد. مهم نیست که بعضی از آدمها چه کرده و میکنند، بندگان خدا شاید نیتشان بد نیست. اگر هر روز آب حین دستشویی و استحمام مدام قطع میشود، اشکالی ندارد خیلی از مردم دنیا اصلا سرپناهی ندارند. وقتی برای صبحانه نیست، ولی چه اشکالی دارد؟ یک سیب در ظرف مانده که بهترین صبحانه است. برای این که شریک زندگیات هم روز خوبی شروع کند، چند جمله امیدوار کننده به او میگویی که در خواب و بیداری جوابی میدهد.
یک آهنگ امیدوارکننده و انرژیبخش گوش میکنی و پلهها را با اشتیاق پایین میآیی که قدم به خیابان بگذاری برای شروع زندگی کاری امروز که حتما عالی و پر ثمر است.
بله؛ این چیزی است که جلوی در خانه با آن مواجه میشوی.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط هادی
|
در چند سال اخیر حواس و حافظهام حالتهای عجیب و غریبی دارد. ابتدا این حالتها برایم نگرانکننده بود، اما بعد از مدتی نگرانیام کمکم رفع شد. برای تفریح و خودافشاگری (!) بد نیست چند تا از این حالات مضحک را تعریف کنم:
۱. از من که مشغول یا نیمه مشغول انجام کاری هستم، سوالی میکنید. بین پنج تا پانزده ثانیه مات به صورتتان نگاه میکنم، بعد پاسخ گنگی میدهم که احتمالا خودم هم درست از آن سر درنمیآورم.
۲. ناگهان و بیمقدمه نظر یا پرسشم را در مورد بحث و نظری که دوساعت پیش در جریان بوده، عنوان میکنم.
۳. گاه میان صحبتم مکث نسبتا بلندی دارم؛ به این علت ساده که موضوع صحبت موقتا از یادم میرود.
۴. گاهی به سرعت چندین بار یک کلمه را پشت سر هم تکرار میکنم، بدون این که هیچ سابقهی از لکنت زبان در سراسر عمرم داشته باشم.
۵. این یکی واقعا معرکه است: خیلی اوقات صحبتهایم را از نیمه شروع میکنم، بدون مقدمه و آمادگی ذهنی طرف مقابل.
در خانوادههایی که بچه کوچک دارند، یکی مترجم اصواتی است که کودک در حال زبان بازکردن برای رساندن منظورش ادا میکند. اطرافیان کودک بهتر زبان او را میفهمند و البته یکی از آن ها کارشناستر است. اطرافیان بیچارهی من هم بس که با موقعیتهای مذکور روبهرو شدهاند، با هر بدبختیای که هست سر از زبان الکن من در میآورند؛ و تصور میکنم همسرم در میان آنها کارشناستر است. از شمایی که این سطرها را میخوانید و درعین حال از نزدیکانم هستید، خواهش میکنم حالات مضحک دیگر را نیز ضمیمه کنید...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط هادی
|
این عبارت به چه زبانی است؟ «مال را افزون بخشیدن» یعنی چه؟ معادلهای زیر چه اشکالی داشتهاند؟
- صدقه دارایی را زیاد میکند.
- صدقه سبب افزایش دارایی است.
- صدقه باعث زیاد شدن مال است.
- و...
زمانی که یک متن را میخوانم و متوجه میشوم که یک مفهوم ساده با زبانی پیچیده بیان شده، فوری به صداقت نویسنده شک میکنم. البته این یک عادت شایع در میان عامهی مردم است، کافی است دقایقی به مصاحبههای مردمی رادیو تلویزیون توجه کنید تا به وضوح این ابتلاء را تشخیص دهید. هیچ گاه به عبارت عجیب «استعمال دخانیات اکیدا ممنوع» توجه کردهاید؟ خیلی دلم میخواهد بدانم که ریشهی این جمله به کی و کجا بر میگردد.
جای دیگری که این روش بیداد میکند نوشتههای روشنفکران است، معنی واقعی و تجسم زندهی گندهگویی در راستای یاوهسرایی...
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:59  توسط هادی
|
امیر قادری عزیزم به تازگی - و برای چندمین بار - به من گفت که چقدر مجازی بودن جالب است و اینکه هر روز آن را پیگیرانه میخواند؛ بعد هم گزارهی جدیدی اضافه کرد: «البته پیام وبلاگ یک چیز است: این مملکت خیلی بد است و من دارم در آن حیف میشوم».
پرسیدم که در کجا چنین چیزی نوشتهام؟ پاسخ داد که «مستقیم که نمیگی اما خوب معلوم است». اگر میخواستم جوابی دوستانه و طنزآمیز به او بدهم میگفتم که چون خودش در مورد من این طور فکر میکند، ترجیح میدهد نظرش را به نوشتههایم نسبت دهد که پر رو نشوم!
***
اما موضوع امروز:
یکی از وحشتهای بزرگ من، رسیدن به روزی است که در آن دریابم به اندازه احمقها، احمقم و به اندازه سفلهها، سفله. بیشترین آزارها را از زندگی در میان این دو گروه دیدم، خصوصا با مشاهده حرکات، رفتار و زندگی سفلهها خیلی به حال روانی بد و سیاهی میغلتم. چون میدانم که سفله فقط در یک صورت بنای آزار و اذیت را نخواهد گذاشت؛ در صورتی که شبیه او باشید. در جامعهی سفلهگان با حساسیت خیلی زیادی به دنبال اشخاصی میگردند که شبیه آنها نباشند، و در نابود کردن این اشخاص هیچ رحمی از خود نشان نمیدهند. عاقبت زیستن در چنین جامعهای مانند سرنوشت منتقدان و ناراضیان در روسیهی زمان استالین است.
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط هادی
|
من مشهدی هستم. فکر کنم حداقل تا سه پشت در مشهد سابقه داریم، نام خانوادگی صباغ هم به این مناسبت به ما اعطاء شده که پدر پدربزرگ پدریام رنگرز و متخصص در رنگهای قالی بوده است.
فکر کنم بیش از نیمی از عمر خود را در زادگاهم به سر نبردهام، در حال حاضر مقیم تهران هستم و معمولا سالی یکبار به مشهد مسافرت میکنم. گرچه مشهد شهر بسیار با پتانسیلی است و به نظرم جای این را دارد که نقشی بسیار پررنگتر و مهمتری از امروز ایفاء کند، اما در حال حاضر به نظر میآید که از بعد شهری، توسعه نیافته است.
به شما نصیحت میکنم در برخورد با کسانی که خود را مشهدی مینامند، به راست یا دروغ، بسیار محتاط باشید. چون در این شهر آدم بد کم نیست، و شاید بتوان گفت که مشهدی بد واقعا بد است. گرچه اگر خوبش را بیابید، چیز خوبی گیرتان آمده است!
در سفرهایم به مشهد احساس آرامش عجیبی دارم، نمیدانم علت این آرامش چیست. شاید حس تعلقم بیشتر است، هیچ گاه نتوانستم به تهران کوچکترین حس تعلقی داشته باشم. به غیر از چند دوست خوب، در تهران تقریبا بیکس و کار هستم و برای پریشان شدنم کافی است که چند دقیقه در بعضی از خیابانهای شهر قدم بزنم. گرچه در مشهد هم صحنههای پریشانکننده کم نیست، اما تقسیمبندی شهری مشهد کمی قاطعتر است، حرم، اطراف و متعلقات، و مشهد برای مشهدیها. گرچه شاید در این سالهایی که من دیگر نبودهام اوضاع عوض شده باشد.
یک اعتراف: هر زمان در تهران فشار زندگی زیاد میشود، همسرم را شماتت میکنم که بانی ماندن ما در این شهر است. البته این اتهامی بیش نیست، اما چون او به اندازهی من تهرانگریز نیست، در مظان اتهام من قرار میگیرد!
یک واقعیت: عکس بالا از خانهای است که زمانی متعلق به پدربزرگ پدریام بود، نزدیک چهارده سال در این خانه زندگی کردیم. با توجه به این که تغییرات در مشهد چندان زیاد نیست، این خانه که اکنون مالک دیگری دارد، تقریبا دستنخورده باقی مانده است. من هم با وجودی که خاطرهی چندان درخشانی از آن ندارم، در هر سفرم سعی میکنم سری به آن و همسایگیاش بزنم. این بار در عکس ثبتش کردم، چون نمیدانم تا چند سال دیگر پابرجا خواهد بود.
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
شاندیز نام شهری ده نما در نزدیکی مشهد است که در سراسر کشور به کیفیت ششلیکهای مشهور است. ششلیک چند قطعه گوشت متصل به دنده به سیخ کشیده است که روی آتش کباب میشود.
به روایت مادرم از کودکی چندان به گوشت قرمز علاقمند نبودهام، و همسرم که بخشی از تهران را زیر پا گذاشته برای یافتن گوشتی که به مذاق من بسازد، احتمالا این روایت را با آغوش باز میپذیرد. تصور میکنم که به علت نبودن امکانات لازم و انگیزهی قوی، هنوز گیاهخوار و ماهیخوار نشدهام. اما تا کنون مشکل حادی با خوردن گوشت نداشتهام، مگر این که به فرآیند و منشاء تهیه چیزی که میخورم، خیلی فکر کنم.
عکس بالا امروز گرفتهام از یکی از بهترین ششلیکهای شاندیز در کنار جوجهکباب (جوجهکباب به معنی امروزی آن). نظر شخصی من در مورد ششلیک این است که حتی بهترین نوعش غذایی بدوی و کم مزه است. مگر این که شیفته گوشت چرب و ظریف گوسفند باشید که بیات شده باشد. ششلیکهایی که در شاندیز سرو میشود تقریبا همگی سر و ته یک کرباس هستند و البته عرضهکنندگان موفق آن پول بسیار خوبی از فروش زیادشان درمیآوردند. کنار این غذا هم معمولا با نهایت بیسلیقهگی اقلامی چون زیتون پروده، سیر ترشی، نوعی شوری، دوِغ، ماست موسیر غیر کارخانهای و نان تازهی محلی میگذارند (حتی گاهی پرت میکنند!)، اعتراف میکنم من دو گزینه آخر را به هر چه ششلیک در دنیاست ترجیح میدهم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
از شیخ
حسنعلی نخودکی نقل شده که پس از شفای بعضی از دردهای میگفتهاند: «دردهایی هست که با فراموشی مرتفع میشود». این حرف عمیقی است که نمیتوانم درست توضیح دهم که چرا این قدر بر من موثر افتاده است.
میتوان گفت فراموشی بنیان داغ شدن تنور زندگی در این دنیاست، اگر انسان این قدر غافل نبود، شاید کار این دنیا، زمین میماند. تلخیهایی مانند از دستدادنها، خطاها، ضعفها و مرگ به کمک فراموشی است که کماثر میشوند. غافل نبودن ممکن است که سبب نوعی وارستگی شود، اما مطمئنا شیرینی همراه خود نخواهد آورد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط هادی
|
من به اعتقادات معنوی احترام میگذارم. خود، مسلمانم و ازبیان این در هیچ کجا، شرمی ندارم (اعتراف میکنم که شاید مسلمان خوبی نیستم). اما نظرم بر این نیست که سعادت فقط حق من و همعقیدههایم است؛ چون به خدایی معتقدم که عالم، عادل، مهربان و... هادی است. از آنجایی که هدایتکنندگی را صفت خدای خود میدانم، به هیچ وجه نمیتوانم که اکثر مردم را کژ راه، منحرف و مغضوب بدانم.
این بحث البته دراز دامن است، چون کسی ممکن است سوال کند «چطور خدای تو عادل است ولی کودکان گرسنهی بیمار در آفریقا به دنیا میآیند؟ به همین قیاس ممکن است هدایت خدای تو چونان عدالتش باشد». پاسخ مختصرم این است که شاید عدالت معنیای بسیار مناقشه برانگیزتر از هدایت دارد، ممکن است که اوضاع این جهان با بعضی از تعاریف عدالت چندان سازگار نباشد، اما تعریف من از عدالت طوری است که جهان را عادلانه میبینم. همچنان که مقدار خوبی در جهان را بسی بیشتر از بدی ارزیابی میکنم، شر چون نمود زیادی دارد به نظر زیاد میآید و گرنه مقدارش با خیر قابل قیاس نیست. بنابر این خللی به هدایت خدای بزرگ من وارد نیست.
پدرم تا کنون دو وصیت مهم را شفاها به من گفته است: «سهم الارث مادرت به اندازه دخترهاست» و دیگری را حدس بزنید چه بوده: «پس از من روز تولد پیامبر مسلمین (ص) را با اطعام گرامی بدار، به اندازه وسع مالیای که خواهی داشت». امروز روز تولد محمد خاتم پیامبران و رسول خدا بود، من هنوز به وصیت پدرم عمل نکردهام، شاید چون ایشان خوشبختانه زنده هستند، اما این وصیتی است که باید از سال آینده اجرایش کنم. چون وجود هیچ موجودی چون مثل حضرت رسول مرا تحت تاثیر قرار ندانده، هیچ گاه در دلم چنین عشق خاضعانهای نسبت به بشری در دلم احساس نکردهام و از خواندن حالات و رفتار هیچ کسی این قدر دلم نلرزیده است.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
گمشدگان بهترین سریال تلویزیونیای است که دیدهام. در حال حاضر فصل چهارم این سریال در حال پخش است، و با استفاده از اوقات فراغت این روزهای تعطیل،تازهترین قسمتهایش را دیدم. این سریال به نظرم از زاویههای گوناگونی میتواند نقد و بررسی شود و در آینده حتما باید حداقل یک مطلب به آن اختصاص دهم.
اما فعلا میخواهم به یک نکتهی عجیب اشاره کنم: در چند قسمت از این مجموعه یک دستگاه ارتباطی به چشم میخورد که عکسش را میبینید. این دستگاه شباهت بسیار نزدیکی به
آیفون اپل دارد، و با توجه به این که اولین باری که این دستگاه در سریال ظاهر شده خبر و اثر عمومی از آیفون نبوده (پروژههای شرکت اپل معمولا بسیار مخفیانه طراحی و تولید میشوند)، به هیچ وجه نتوانستم از این معما پرده بردارم.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 22:34  توسط هادی
|
آدم کاریای نیستم، اما در روزهای تعطیل معمولا استرسی احساس میکنم که باعث دلشورهام میشود. نمیتوانم فهم درستی از روز تعطیل و تعطیلی داشته باشم و مدام کارهای ماندهام جلوی چشمم میآید و احساس بیکفایتی میکنم.
هنگامی که جایی که به عنوان میهمان دعوت میشوم، به سرعت حوصلهام سر میرود و فکر میکنم باید کاری انجام بدهم.
پنج دقیقه بعد از رسیدن به خانه پشت رایانه هستم، و به نوعی میخواهم سر خودم را مشغول کنم.
با این که بازدهی بالایی در زندگی ندارم، از این که عمرم به بطالت بگذرد، یا میگذرد، وحشت عمیقی دارم.
تجربهای مشابه با من دارید؟ به نظرتان علت این استرس و وحشت چیست؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط هادی
|
از بیمزه ترین انواع گوشت کبابشدهای که میتوان خورد، از برههای بریان شدهی احمقانه، زشت و ترسناکی است که در بعضی مهمانیها سرو میشود و مهمانان در صفی قابل توجه، برای دریافت قطعهای از آن اشتیاق نشان میدهند.
نمیدانم حکمت این استقبال چیست؟ گرانی گوشت و نایابی بره؟
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط هادی
|
به یک سری از واکنش ها عادت کردهایم، صرفا عادت. شاید بتوان گفت که این طور تربیت شدهایم که در برابر هر موقعیت، رفتار خاصی کنیم. فرض کنیم که فلان شخص فلان رفتار را نشان میدهد، و من خشمگین میشوم. در این موقعیت میگویم که او مرا عصبانی کرد، در صورتی که عادت کردهام که چنین واکنشی نشان دهم، به نوعی شرطی شدهام. ممکن است کسی دیگر در برابر این رفتار صرفا میخندید.
فهم این نکته خیلی مهم است، چون زمانی که بدانیم رفتارمان احتمالا فقط یک واکنش شرطی بوده، کم تر حق به جانب خودمان میدهیم. این هم راه اصلاح را باز می گذارد و هم بار سنگین تشخیص حق را از دوشمان بر می دارد؛ کسانی که مدعی دست یافتن به معنی و مصداق تام و تمام حق وحقیقت در این دنیا هستند، گاه به جانیان هولناکی تبدیل میشوند.
+
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:34  توسط هادی
|
بعضی از صاحبان وبلاگ و وبسایت با تاسف یا مزاح از کلمهها و ترکیبهای خاصی یاد میکنند که باعث شده موتور جستجوی وب، جستجوکننده را به صفحهی وب آنها رهنمون شود. مثلا کسی به دنبال فلان روشهای غیر عادی رابطهی جنسی میگشته اما ناگهان رسیده به وبلاگ تخصصی یک دانشجوی ذوب فلزات.
برای این وبلاگ به ندرت چنین مواردی پیش آمدهاست (این طور که آمار نشان میدهند رویهم پنج مورد هم نشده است). اما امروز چیزی دیدم که دلم گرفت: کسی در گوگل به دنبال مطالب مرتبط با کلمهی «افسردگی»، در صفحهی چهل و نهم نتیجهها به عنوان یکی از مطالب من
رسیده و در نتیجه به مجازی بودن مراجعه کرده است.
کسی که روز اول فروردین به این سفت و سختی دنبال افسردگی میگردد، به چند مطلب مراجعه کرده، چقدر خوانده و چه حس و حالی داشته است؟
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط هادی
|