برای همهی شما دعای خیر و آرزوهای خوب دارم، چه در شروع سال جدید و چه غیر آن. اگر عکس ماهی و سنبل میگذاشتم نشان این نبود که بیشتر حسن نیت دارم، بلکه نمایانگر قالبی بودن آرزوهایم بود، چونان این نمادهای دستمالیشده.
ما چیزها را تقسیمبندی میکنیم، میشماریم و یا نام میگذاریم، شاید مغزمان این طور بهتر با چیزها کنار میآید؛ و مغز سالم باید بتواند چیزها را از هم متمایز کند. مثلا این که در طول زندگی این دنیامان در سلوکی هستیم که نباید با سیاحت اشتباه گرفته شود. این سلوک نه میتواند به سال مشخص شود و نه به زمان. روح عمر ندارد، ما با تقسیم سالها سن جسم را معین میکنیم. این سلوک چیزی است که اصلیترین شکلدهندهی روح ماست.
محل ملاقاتهای ما مناسب تفریح و تفنن نیست. بودن و مجازی بودن از مکث، تدبر و نگاه متفاوت صحبت میکند؛ و خوانندهی دائم آن باید سنخیتی با این مفاهیم داشته باشد، و گرنه دلیل دیگری برای تلفکردن بیهوده عمرش ندارد. با توجه به این اشتراکها، احساس نوعی قرابت به خوانندگان این نوشتهها دارم.
خوشحالم که بیش از نیمی از سال تقویمی گذشته را در کنارتان بودم، چون همیشه قدردان وقت و ذهنی هستم که به پای این نوشتهها خرج میکنید، به نوبهی خودم سعی دارم نسبت به این وقت و ذهن نمکنشناس نباشم. دوستتان دارم، و برای همین از شما خواهش میکنم که با بهتر کردن خود، دنیا را بهتر کنید.
خداوند همهی ما را عاقبت بهخیر و سعادتمند گرداند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:51  توسط هادی
|
سر و صدای انفجارهای بزرگ و کوچک را میشنوم، به فکر میافتم که چطور رسم شده در مراسمی مثل چهارشنبه سوری اصوات مخوف تولیدکنند؟ دوست دارم بدانم کهریشههای این عمل از کجا آغاز شده است، شاید دههی شصت...
یادم میآید که در آن زمان دارتهای پلاستیکی قزمیتی وجود داشت که بچهها میخریدند و نوک فلزی آن را جدا، داغ و به قسمت پلاستیکی (ستون پرههای دارت) فرو میکردند، بعد مخزنی که در واقع جای پیچ شدن تهدارت بود را پر از سرکبریت میکردند و از آخر پیچ نوک تیزی که با کش به بدنه این ابزار بسته شده بود روی مخزن کبریتها میگذاشتند. زمانی که این وسیله به هوا پرتاب میشد با قسمت فلزی به طرف زمین فرود میآمد، پیچ به زمین میخورد و ضربهی آن باعث انفجار چاشنی کبریتی میشد و صدای نسبتا قابل توجهی از این انفجار تولید میشد. کم کم موارد شیمیایی منفجرهی دیگری هم کشف و به این فرمول اضافه شد که صدا را بیشتر کند.
این اختراع بسیار هوشمندانه و شگفتاور نمیدانم کار کدام نابغه بود، اما با توجه به گذراندن سالهای جنگ و تعدد متخصصین انفجار بعید نمیدانم ریشهی وطنی داشته...
***
اگر بنویسم از حماقت و توحشی که پشت چنین حرکاتی نهفته است و غیرقابل توجیه و غیر انسانی بودن چیزی که به نام چهارشنبه سوری در این کشور اجرا میشود (و هیچ ربطی به چهارشنبه سوری ندارد)، سر خودم و خواننده را بیشتر درد میآورم. وقتی نگاه میکنم به فهرست مطالب این ماه و میبینم که سه عنوان در مورد ایران و ایرانی هست که هیچ کدام هم بار چندان مثبتی ندارد، متوجه میشوم که ظاهرا زخمی عمیق در درونم، آزارم میدهد.
میخواهم تصمیم بگیرم که در سال جدید نه از ایران صحبت کنم و نه از ایرانی، چون خرابی بسیار است و هیچ کاری از دست من برنمیآید. ریشههایی که مرا متصل به این خاک میکند سست شده و حس تنهایی و تکافتادگی روحیای که دارم هر روز عمیقتر میشود. با این اوصاف دلیلی ندارد که مدام خودم را آزار دهم.
خداوند را میخوانم که این مملکت را به اهلش واگذارد و برای دنیا و آخرت نااهلانی چون من تدبیری کارساز کند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:2  توسط هادی
|
گاهی برای شاد شدن دلم به سایتهایی که موضوعهای دلخواهم را پوشش میدهند، مراجعه میکنم. یکی از علایق بزرگ من هنر آشپزی و نان و شیرینیپزی است، اما نمیدانم چطور است که بخش پیوندهای من این قدر ناقص است و چیزی در مورد آشپزی و چیزهای مربوط به آن ندارد.
به هر حال، تا رفع شدن آن نقص بد نیست چند سایت دلگشا از سازندگان گردن کلفت وسایل آشپزخانه را معرفی کنم:
۱. آشپز را بدون هر چیزی میتوان تصور کرد، بهجز کارد. اهل آشپزی میدانند که کارد خوب چه نعمت بزرگی است؛ نوع ممتاز این نعمت در طول سالها استفاده به یک دوست قدیمی تبدیل میشود. انتخاب من در دنیای سازندگان کارد
زلینگ آلمانی است. (شنیدهام که در ایران گاهی به نام «دو بچه معروف» شناخته میشود).
۲. دیگ، تابه و مانند اینها پابهپای کارد اهمیت دارند. نوع ممتازشان، مثل هر چیز ممتازی، گران است و جان سخت.
آلکلد یکی از بهترین انتخابهایی است که یک آشپز وسواسی میتواند بکند.
۳. مخلوطکنهای هر کارهی حرفهای بار گرانی از دوش آشپز برمیدارند، برنده این قسمت محصولات زیبا و استادانهی
کیچن اید است. البته این شرکت گاز، یخچال، ظرفشوی و چیزهای مانند اینها نیز تولید میکند که تماشایی هستند.
۴.
میله آلمان استاد ساختن ماشین لباسشویی و خشککن است، از آنجایی که لباس زیاد میشویم علاقهی زیادی به محصولاتش دارم که انگار چکیدهی آموزههای صنعت آلمان هستند. اما صحبت از آشپزخانه است و من میخواهم از قهوهسازها، یخچالها، فرها و اجاقهای میله به نیکی و تحسین یاد کنم.
۵. ظروف منحصر به فرد
پیرکس در نوع خود بیرقیباند، داشتن حداقل یکی دو تکه آنها بر هر علاقهمند آشپزی واجب است (خصوصا پیمانهی اندازهگیریاش).
هادی در پایان دریغش میآید که یک دیپلم افتخار جانانه به
ویاماف اهدا نکند، به دلیل ساخت اصولی و تاکید روی طراحی.
اینها بهترینهایی هستند که من میشناسم، خیلی ممنون میشوم اگر کسی در این زمینهها سازندگان معتبر دیگری را نیز معرفی کند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط هادی
|
بیشترین لذتی که من از پول میبرم به دستآوردن سالم آن و سپس پرداخت تعهدات و صورتحسابهاست. آسودگی و سبکباری پس از این فرآیند را خیلی دوست دارم.
با این وجود هنوز متوجه امنیتی که میگویند ذخیرهکردن پول با خود میآورد، نشدهام...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط هادی
|
به نظر میرسد که بسیاری از ما قابلیت عجیبی در گرفتاری گرداندن همه چیز داریم؛ نمونهاش عید نوروز: ماه اسفندی پر از دردسر، شلوغی ناخوشایند، پیچیدگیهای مالی و ضربالعجلهای استرسزا. از ده روز مانده به عید هم همه چیز را نیمهتعطیل میکنیم به بهانهی این که «شب عید است!».
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|

اولین باری که متوجه موسیقی یک فیلم شدم، گمان میکنم که هنگام تماشای فیلم «
پیام» (نام ایرانی: محمد رسول الله) بوده است. موریس ژار فرانسوی با حضور مستقیم در میان جوامع عرب و گوش کردن به انواع صداها، آوازها و نواها، موسیقی جانداری برای این فیلم آفرید که در خاطر بعضی از بینندگان انگار در زمان پیامبر (ص) در کوچههای مدینه پخش میشده است. ژار پرکار البته پیش از آن و بعد از آن آهنگهای خیلی خوب دیگری برای فیلمهای مطرحی چون لورنس عربستان، دکتر ژیواگو، شب ژنرالها، مردی که میخواست سلطان باشد، عیسی ناصری، روح و دهها فیلم دیگر ساخته است و جز فهرست محبوبهای من است.
گرچه نامهای بزرگی چون
المر برنشتاین،
نینو روتا،
دانیل الفمن،
جری گلد اسمیت،
انیو موریکونه،
میکلوش رژا،
جان ویلیامز،
هنری منچینی و... هر کدام حداقل دو سه کار به یادماندنی در ذهنم دارند اما اگر بخواهم فقط یک آهنگساز فیلم را به عنوان گل سرسبدم برگزینم، به نظرم
برنارد هرمن بزرگ را انتخاب خواهم کرد. از همشهری کین اورسون ولز تا راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی، هرمن یکی پس از دیگری شاهکار آفریده است. کارهایی که برای فیلمهای آلفرد هیچکاک ساخته تاریخ موسیقی فیلم را وارد مرحلهی جدیدی کردهاند و به جرات میتوان گفت که فیلمهای هیچکاک بدون موسیقی هرمن مقدار قابل توجهی از تاثیر خود را از دست میدهند - اگر شک دارید فیلم «روانی» را بدون موسیقی میخکوب کنندهی هرمن تصور کنید.
حیفم میآید که این مطلب را تمام کنم بدون یادآوری از دو کارگردان که در انتخاب موسیقی بسیار عالی عملکردهاند: استنلی کوبریک و کوئنتین تارانتینو همیشه با سلیقهی فرهیخته و مذاق پخته خود در موسیقی مرا حیران کردهاند. منظورم این نیست که الزاما همه قطعات را برای تمام فیلمها خودشان انتخاب کردهاند، دلیلی هم نداشته که این کار را بکنند، اما نتیجه کارشان در این زمینه همیشه خوب و گاهی درخشان است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط هادی
|
نزدیک به ده نفر از دوستان و خوانندگان به شکل کتبی و شفاهی نظرات جالب توجهشان در مورد مطلب دیروز را به من منتقل کردند. تصور میکنم پاسخ به نظرات محترم آنها سبب میشود که این موضوع مهم در ذهن من بیشتر ورز داده شود. بنابر این:
۱. عدهای گفتهاند که جای بعضی از درسها مثل ریاضیات خالی است. خوب است دقت کنید که خواندن و نوشتن هم در مواد پیشنهادی دیده نمیشود! چون نظرم این نبود که صرفا باید اینها که ذکر شده آموزش داده شوند، بلکه مواد ذکر شده پیشنهادهایم برای جایگزینهای «درسهای قالبی و احمقانه» بود. بنابر این حتما در مدرسه آرمانی من حتما ریاضیات و علم (نه علوم) جایگاه شایستهای خواهد داشت.
۲. زهره نوشته که «به نظر من این ها همه زمینه های مورد علاقه شماست...»، اما اشاره نکرده که من چون این مواد را دوست دارم پیشنهاد تدریسشان را دادهام، یا چون فکر میکنم از فرط اهمیت باید آموزش داده شوند (حتی به خود من)، دوستشان دارم. او در جای دیگری از نظرش آورده: «مثلا خلاقیت به عنوان یک درس مجزا برای یک کودک 7-8 ساله چه کاربردی دارد؟»؛ عرض میکنم که خلاقیت باید آموزش داده شود، و این سخن من یک نکتهی کلیدی در دل دارد. با آموزش خلاقیت بر گزارهی افسانهای و نادرست «خلاقیت یک صفت ذاتی است» خط بطلان کشیده میشود و دانشآموز در مییابد که میتواند به اندازه هر خلاقی در کار و زندگی خود خلاق باشد. گمان میکنم که تصور زهره این بوده که من توصیه میکنم که به کودک بازیگوش نظریههای خلاقیت آموزش داده شود.
۳. همان طور که آورده بودم، مواد ذکر شده صرفا «فهرست پیشنهادی اولیهی من» است. ممکن است در اندیشیدن و مشورت بیشتر، تغییرات زیادی در آن پدید آید. مثلا الان فکر میکنم که ماده دو و سه را میتوان ترکیب کرد و به ماده جدید «تفکر، خلاقیت و تفکر خلاق» رسید. همچین هنوز نمیدانم که چه تدبیری باید برای اطلاعات، ارتباطات، اجتماع و نوشتن بکنم.
۴. مدرسه آرمانی من شاید با تفاوتهایی در دنیا وجود داشته باشد، یا به وجود بیاید؛ نمیدانم. بسیار دوست دارم که زمانی بانی یا یکی از بانیان تشکیل چنین جایی باشم. تفاوت این مدرسه فقط در موارد درسی نیست، نوع آموزش، فضای آموزش، نظام اداره و... تفاوتهای اساسی با نمونههای رایج خواهد داشت.
۵. و دست آخر به خوانندگانی که تصور میکنند که موضوع را خیلی جدی گرفتهام (!) میگویم که از کجا میدانید که رویابافیها باعث یک سری از مهمترین تحولات زندگی بشر نبودهاند؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:25  توسط هادی
|
به عنوان کسی که از آموزش و پرورش زمان خودش دل و خاطرهی خوشی ندارد، اکر بخواهم به جای درسهای قالبی و احمقانهای که به ظاهر تدریس میشود، موادی جایگزین کنم انتخابهایم چه خواهند بود؟
این فهرست پیشنهادی اولیهی من است که باید از سالهای ابتدایی آغاز شوند و تا سالهای انتهایی دبیرستان کامل شوند:
- بدن و سلامت
- خلاقیت
- تفکر
- زمین و حفظ آن
- موسیقی
- زبان خارجی (به شکل کارآمد)
- فهم غذا و آشپزی
- شناخت ملل
- اقتصاد
- درک اثر هنری
- معنویت و ادیان
خیلی مسخره است؟ من این طور فکر نمیکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط هادی
|
از میان فیلمهایی که در دههی شصت از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش میشد، یکی خیلی خوب در خاطرم مانده است. رسم آن زمان تکرار فیلمهای پخششده بود و برای همین به ندرت امکان داشت که فیلمی را که میخواهید ببینید، از دست بدهید. با این اوصاف برای همهی بینندگان فرصتی پیشآمد که فیلمی مهجور به نام «خانوادهی پوآسونار» را تماشا کنند.
نام اصلی این فیلم Au bon beurre است، که معنی تحتالفظی آن کرهی خوب است؛ حدس میزنم که این عبارت کنایه از معنی دیگری باشد که هنوز بر من مکشوف نشده است. Au bon beurre از روی رمانی به همین نام ساخته شده است، و حکایت یک بقال بیاخلاق، محتکر و متقلب است که با سواستفاده از شرایط جنگ به ثروت کلانی میرسد (آقای پوآسونار). زمانی که جنگ به پایان میرسد، خانوادهی پوآسونار به طبقهی محترمها و متعینها پیوستهاند.
فکر میکنم لازم نیست که برای خوانندهی هوشمند شرح دهم چرا این فیلم چنین تاثیر جدیای بر من گذاشته است؛ مخلص کلام این که من نوجوان دههی شصت و جوان دههی هفتاد هستم؛ و حالا که سالهای میانسالی خود را در تهران دههی هشتاد میگذرانم، موجوداتی مثل پوآسونار زیاد میبینم. با این تفاوت که اینها حتی بقال هم نبودهاند، اما اکنون خدم و حشمی دارند چندین برابر پوآسونار – گرچه چون خودشان فرومایه و بیمقدار.
خدا نکند که سر و کارتان به یک پوآسونار وطنی بیفتد (بدتر از آنها پوآسونارهای کوچک و غبطهخورندگان به پوآسونارهاست)، چون از ته دل به او گله خواهید کرد که چرا در چنین زمانهای و چنین جایی به دنیا آمدهاید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:51  توسط هادی
|
در سریال تلویزیونی دایی جان ناپلئون (ساختهی ناصر تقوایی)، صحنهای وجود دارد که آقاجان دلش برای بازی تخته و رجزخوانی همراه آن تنگشده است، و به تنهایی پشت نرد مینشیند و تاس میریزد. آهنگی که تقوایی برای این صحنه انتخاب کرده بسیار به جا و شنیدنی است؛ «یک پوله خروس» اثر جواد بدیعزاده.
گوش من از بچگی به موسیقی ایرانی عادت نکرده، برای همین به ندرت به آن گوش میکنم. البته چند استثنا شنیدنی در موسیقی ایران کشف کردهام. یکی از این استثناها جواد بدیعزاده است. آهنگهای ماشین مشتی ممدلی، شد خزان، یکپوله خروس و... همیشه برایم شنیدنی و گاهی شاید حزنانگیز بودهاند.
بدیعزاده فرزند بدیعالمتکلمین، یکی از روحانیون روشناندیش و مشروطهخواه، بود. در محضر پدر و داییاش به هنر آواز ایرانی و استفاده از آن در منبر آشنا میشود. ظاهرا در جوانی زندگی سختی داشته؛ چون فعالیتهای سیاسی پدر موجب فراز و فرودهایی در زندگی خانواده میشده. در جوانی کارمند مجلس شورا میشود و گاه در مجلسهای دوستانه برای انبساط خاطر دوستان، آواز میخواندهاست.
بعدها به پیشنهاد بنگاه هیز مسترویس و پلیفون به خارج میرود و کارهایش را روی صفحه ضبط میشود. بیشتر تصنیفهایش را خودش مینوشته و به این ترتیب در کنار استادانی چون صبا، تهرانی و نیداوود چندین اثر فوقالعاده آبرومند از خودش به جا میگذارد. عاقبت هم نزدیک یک سال بعد از انقلاب سکته میکند و فوت میشود - خدایش رحمت کند.
جالبترین چیز برای من، جسارت بدیعزاده در انتخاب موضوع تصنیفهایش است. وصف ماشینکرایهای و سر و صدای بساطی خردهپای کنار خیابان در موسیقی ایرانی کاری است که جسارت میخواهد، آن هم در هفتاد هشتاد سال پیش. توجه کنید که او از خانوادهی محترم و مذهبی بلند شده و همانطور که گفتم کارمند مجلس بوده، با این وجود مضمون هنرش را از کوچه و بازار الهام میگرفته.
دلم میگیرد که امثال جواد بدیعزاده این قدر کمیاب هستند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:11  توسط هادی
|
ظاهرا در بعضی از آسایشگاههای روانی، هر چند وقت یکبار رفتار و اخلاق بیماران بررسی میشود. اگر مدیران و پزشکان آسایشگاه تشخیص بدهند که حال کسی مساعد است، اجازه زندگی در جامعه را به او میدهند. (خودمانیم؛ معلوم نیست که زندگی در کدام سوی دیوار بهتر است، اما شاید بعضی از بیماران دوست دارند از اقلیت درآیند و «مثل همه» بشوند.)
بر این اساس لطیفهی تلخی ساخته شده است؛ بیماری در یکی از جلسات کذایی به دکترش میگوید که حالش بهتر شده، نشان به این نشان که توانسته نگارش کتاب حجیمی را به پایان برساند و اشاره میکند به دستنویس کتاب قطوری که همراهش داشته. پزشک با تعجب میخواهد که کتاب را ببیند، و بیمار با رضایت و خرسندی سند آزادیاش را تحویل میدهد. کتابی بوده به نام شیوهی راه رفتن اسب، زمانی که پزشک با کنجکاوی ورق میزندش، میبیند که در تمام صفحات آن به خط ریز نوشته شده: «ترررق تررق ترررق ترررق ...».
به نظرم میآید که این وبلاگ هم حکایت آن کتاب است، اما نمیدانم که به قصد رهایی از کجا و عرضه به کدام پزشک نوشته میشود.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:51  توسط هادی
|
افرادی که در خانوادههای پر جمعیت بزرگشدهاند و/یا روحیهی جمعی دارند، در نقل کارهای خود بیشتر از صورت جمع افعال استفاده میکنند؛ مثلا: «رفتیم دیدیم که بسته و همه معطل موندن». اما اشخاصی که دور و اطرافشان خلوتتر بوده یا روحیاتشان فردیتر است، افعال را به شکل مفرد به کار میبرند.
دقت به نکات ظریف گاهی روشنگر است.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:25  توسط هادی
|
برای نخریدن آیفون اپل سه دلیل داشتم:
۱. امکان نوشتن برنامه برای آن وجود ندارد، بنابر این کاربر به برنامههایی که اپل عرضه میکند، محدود است.
۲. حافظهی آن کم است. به نظرم چنین دستگاهی حداقل باید سی و دو گیگا حافظه داشته باشد.
۳. یک گوشی تحت قرارداد است و برای استفادهی آزاد از آن باید قفلش را شکست؛ این کار عوارض و محدویتهایی دارد.
دیروز پس از مدتها انتظار، اپل محیط و کتابخانههایی برای برنامهنویسان
عرضه کرد تا با استفاده از آنها بتوان برای آیفون برنامه نوشت. این خبر خوبی است و از این پس شاهد اجرا شدن برنامههای متنوع روی قویترین سیستمعامل دستگاههای موبایل خواهیم بود (اواس تن موبایل). مطمئن هستم که به زودی نسخههای کوچک برنامههای اداری سر و کلهشان پیدا میشود، برنامههایی که بتوانند فایلهای آفیس را بخوانند و ویرایش کنند. سپس نوبت روشن شدن تکلیف گونههای فایلی استاندارد مثل پیدیاف و فلش خواهد رسید و بعد برنامههای مدیریت زمان و تنظیم کارهای شخصی. با توجه به رابط کاربری خلاق آیفون (رابط لمسی) و سنسورهایی که در آن به کار رفته، این دستگاه برای بازی هم خیلی مناسب و هیجان انگیز است؛ بنابر بازیهای جذابی هم روی آن خواهیم دید. اینها البته پیشبینیهای خام من است، تردید ندارم که برنامهسازان باهوش و خلاق چیزهایی برای آیفون خواهند ساخت که لبخند بر همه بنشاند.
سه دلیل من به دو دلیل تقلیل یافت. فکر میکنم برای حذف دو دلیل دیگر باید حداقل یک سال صبر کرد.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:1  توسط هادی
|

غذا درست کردن آخر هفتهای پرتنش در دفتر کار؛ مزه میدهد و روابط را صیقلی میکند.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط هادی
|
سابقه ندارد که اتفاقی و از مسیر جستجویی نامرتبط به موضوع بلاگ در گوگل، به وبلاگی رسیده باشم و در یک نشست همهی آن را بخوانم. اما دیشب پس از روبهرو شدن با یک پست وبلاگ
سفالینه - شکمینه این اتفاق نادر افتاد. نویسندهی این وبلاگ تمرکز خود را بر معرفی رستورانها و غذاخوریها گذاشته، و عجب کار ثواب و صوابی کرده است. پیش از این نوشتههای نیما افشار نادری در مجلهی اینترنتی
زیگزاگ را دربارهی غذاخوریهای تهران دیده بودم؛ اما به دلایلی خیلی جذبم نکرده بودند.
نقد، بررسی و معرفی رستوران در بعضی از نقاط دنیا کاری بسیار جدی است. منتقدین معتبر این رشته حرفشان برای غذادوستان حجت است و گاهی چرخش قلمشان باعث رونق یا کساد رستورانی است. به عنوان مثال
میشلن یک سری راهنما را در زمینهی رستوران (و هتل) عرضه میکند، و رستورانی که موفق به کسب سه ستاره میشلن بشود، نانش در روغن است. زمانی که میشلن به شهر رستورانهای جهان بیشترین تعداد ستارهها را داد، چشم جهانیان در برابر صد و شصت هزار رستوران توکیو
خیره گشت. (عدد را اشتباه ننوشتم - مقایسه کنید با نیویورک بیست و پنج هزار تایی و پاریس سیزدههزار تایی.)
اما من در شهری زندگی میکنم که نه تنها راهنمای رستوران ندارد، بلکه اطلاق نام رستوران هم به غذاخوریهای فکسنی و مسخرهاش سخت است. در بعضی از نقاط شهر واقعا کیفیت غذاها با زباله برابری میکند و در نظر من غیرقابل خوردن است. نویسنده این وبلاگ سعی کرده که در میان انبوه غذاخوریهای بد، چند تا قابل قبول را معرفی کند. الان هم که ظاهرا در دبی به سر میبرد، غذاخوریها و رستورانهای آنجا را معرفی میکند. اجرش ماجور.
دست مریزاد میگویم و با خرسندی لینک میدهم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط هادی
|
زن قد بلند از کسانی - از جمله من - پرسیده که چه کتابهایی را ناتمام گذاشتهاند؛ ظاهرا کس دیگری هم این سوال را از او کرده است.
نمیدانم جوابم به کار چه کسی میآید، اما خلاصهاش این است که اکثر کتابهای مهمی که در زندگیام دیدهام، تمام نکرده کنار گذاشتهام. کتابهایی که تمام کردهام معمولا مجموعه قصه یا قصهبلند (مهم یا مبتذل) بوده است؛ و الان سالهاست که قصه نمیخوانم.
ظاهرا بعد از ظهور وب و تغییر شیوهی عرضهی اطلاعات، مطالعه به سبک سابق کمرنگ و کمرنگتر شده است. نزول آمار قرائت کتاب ظاهرا پدیدهای است که در بسیاری از نقاط دنیا دیده میشود. یک ضربهی دیگر به قدر و منزلت کتاب، شکل دیجیتال و رایگان آن است (به صورت دزدی یا رسمی). به عنوان مثال من حدود ده کتاب چاپی و پنجاه کتاب دیجیتالی در مورد نرمافزار
فوتوشاپ دارم که همگی مفید و بعضی عالی هستند. اما هیچ کدام را کامل نخواندهام، بعضیها را حتی مرور نکردهام. چرا قدر آنها را نمیدانم؟ چون مفت و ارزان به چنگ آوردمشان.
صنعت کتاب ایران در نظرم بسیار نحیف و نزار است و تقریبا در عمرم هیچ کتاب ایرانیای ندیدهام که هوش از سرم برباید، اما نمونههای خارجی این چنینی فراوان بوده و هست. کثرت کتابهای کمک درسی و کنکور نسبت به بقیه عناوین به نظرم در جهان مثالزدنی است. پس طبیعی است که خریدن کتب ایرانی را به شدت کاهش داده باشم، مگر از عنوانی خبردار شوم که خیلی برایم مهم باشد. در این صورت کتاب خریداری شده را به سرعت میخوانم، در واقع تمام میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:39  توسط هادی
|
یکی از اتهاماتی که گاه و بیگاه به من زده میشود، وسواسیبودن است.
اما جواب من این است: «شما شخصیت را قضاوت نکنید؛ بگویید که حرفم درست است یا نادرست؟». همیشه - دقیقا همیشه - پاسخ میشنوم: «نه درست میگویید اما این جا این ایران و است و فلان و فلان...». بعد طرف پیشنهاد یا نصیحت میکند که سخت نگیریم، یا از ایران بروم چون به درد اینجا نمیخورم. این توصیهها تقریبا از بعد بلوغم آغاز شده و همچنان ادامه دارد.
از نظر شخصی، من فقط دقتی در کارهایم اعمال میکنم جهت رعایت حداقلهایی، تا در نتیجه این دقتها کار قابل قبول انجام شود. شاهکار نمیخواهم، شاهکار در اینجا خلق نمیشود، زیرا این زمین شور، خشک و لمیزرع است. خوشمان بیاید یا نیاید، ما در هیچ زمینهی کوچک یا بزرگی شاهکار نکردهایم. حتی سعی هم نکردهایم (گرچه شاهکار با سعی مستقیم ساخته نمیشود).
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:29  توسط هادی
|
من فقط سه روز به هند سفر کردهام، یک سفر کاری به دهلی برای بازدید از یک نمایشگاه تخصصی در در دهلی نو. سه روز یعنی هیچ، به خصوص که در قسمتهای اعیاننشین و تازه ساز شهر مقیم بودم و مهمان یک هتل سطح بالا. این سفر کمی چشمم را باز کرد و صدبرابر حسرت به دلم گذاشت.
پیش از آن شگفتانگیزی هند را از غذاهایشان کشف کردهبودم، از سینمای منحصر به فردشان، از مشاهده سختکوشیشان در شهرهای امارات و از موسیقیشان. معمول است که بگویند که هند شلوغ است، کثیف است، پر از حقهباز است، پر از فقیر است و از این قبیل چیزها. هیچ کدام از دوستان هند دیدهام هم چندان آن را تحسین نمیکردند و حتی کسی که بانی این سفر شد میخواست نظر مرا در مورد هند عوض کند؛ اما تیرش مستقیم به سنگ خورد و من در شیفتگیام بسیار راسختر شدم. این سفر مسبب برنامهریزی برای سفر بلندی شد که در اولین فرصت (به خواست خدا) به این سرزمین شگفتیها خواهم داشت. فکر میکنم که طول چنین سفری حداقل باید یک ماه باشد و چند شهر را در برگیرد، دقیق و مطالعه شده برنامهریزی شود و در یک فصل مناسب صورت گیرد.
عکسی که میبینید مربوط به بخشی از مقبرهی همایون در دهلی نو است، از معدود نقاط دیدنیای که فرصت دیدنش دست داد.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط هادی
|
دانشجوهایی که خود را وقف یا غرق «فعالیت سیاسی» میکنند را نمیفهمم. چیزهایی که به چشم میبینم اینهاست: دانشجو معمولا شخصی است در سالهای اولیهی جوانی که تازه از آِغوش خانواده جدا شده و میخواهد تاتی تاتی کنان زندگی اجتماعی خود را شروع کند و آیندهی حرفهای خود را رقم بزند. اما این انسان گاه ناگهان هوا برش میدارد و تصور میکند که میتواند تاثیرات بسیار مهمی بر چیزهای بسیار مهم بگذارد.
از طرف دیگر، همیشه کسانی هستند که نیاز مبرم به چنین نیروهای مفت و مسلمی که سرشان مقادیری بوی بعضی از خورشهای ایرانی را میدهد، دارند. پس این کسان حرفهایی در دهان این جوانهای نازنین میگذارند و شیرشان میکنند، فشار هورمونی و غرور جوانی هم مزید به علت میشود و جوان نگون بخت بالکل یادش میرود که کجاست و برای چه این جاست.
کاری به نقش مبارزات سیاسی دانشجویی در بهبود اوضاع جهان ندارم، گرچه این کارنامه در حد اطلاع من چندان درخشان نیست، فقط یک سوال ساده مطرح میکنم: ایران امروز متخصص تحصیلکرده درجه یک بیشتر نیاز دارد یا فعال سیاسی خام درجه سه؟
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط هادی
|
نهضت دیجیتال خیلی چیزها را زیر و رو کرد، از جمله هنر و صنعت عکاسی. اولین دوربین دیجیتالیای که با آن کار کردم یک سونی ماویکا از سری افدی بود که فلاپی دیسک میخورد و عکسهایی در اندازه ۶۴۰ در ۴۸۰ پیکسل میگرفت. البته این دوربین از گونهی «ببین و بینداز» بود، یعنی لنز قابل تعویض و تنظیمات متنوع دستی نداشت و برای کاربران مبتدی طراحی شده بود. با این همه خریدارش نزدیک ششصد هزار تومان برای خرید آن پرداخت کرده بود. صحبت سال ۱۹۹۹ میلادی نه عهد دقیانوس. (در دنیای دیجیتال البته هر پنج سال زمین و زمان دگرگون میشود، خصوصا از نگاه سختافزاری).
در حال حاضر با پیوستن سازندگان با سابقه و طراز اولی مثل
هسلبلاد و
لایکا به نهضت دیجیتال، دوربینهای بسیار خوبی ساخته میشود. اما رهبران فعلی بازار شرکتهای
کانن و
نیکون ژاپنی هستند؛ و هر دو پایگاههای محکمی میان طرفداران متعصبشان دارند. نظر شخصی من این است که نیکون در عهد غیر دیجیتال در میان عکاسان حرفهای بیشتر رواج داشت و به همین علت میتوان گفت که دوربینهای عکاسپسندتری میسازد. اما کانن در عصر دیجیتال خوشتر درخشید و با ارائهی مدلهایی بسیار موفق، لنزهایی ممتاز، لوازم جانبی گسترده و تنوع در گروههای مختلف بازار را قبضه کرد؛ ولی به طور کلی شاید بشود گفت که دوربینهای کانن مهندسیساز است.شخصا بیشتر گرایش به محصولات کانن دارم، ولی طراحی بدنه نیکون را بیشتر میستایم. در ارتباط با دوربینها و تجهیزات جانبی کانن سایت خوبی یافتهام که اگر علاقهمند هستید حتما به آن
سربزنید.
اعتراف: دلم برای طراحی عالی بدنهی لایکا و آن لنزهای خیرهکنندهاش غش میرود!
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
- همانطور که امروزه همه ازدواج نمیکنند، خوب است که همهی زوجها هم الزاما در پی بچهدار شدن نباشند.
- خیلی در حسرت پیبردن به فکر و حسی هستم که آخرین بازماندهی یک گروه در حال انقراض دارد.
- یادت باشد که بعضی از سقوطها چند ده سال، و شاید حتی چند سده، به طول میانجامد.
- پیچیدهترین چیزی که با آن روبهرو هستم کائنات، زیبایی یا فضیلت نیست؛ وسوسه است.
- اکثر آدمها به خدا معتقدند، بدبختی این جاست که کمتر کسی به شیطان اعتقاد دارد.
- نان خیلی مهم است، برای همین باید در دست همه دیده شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:43  توسط هادی
|
تا به حال دو مطلب دربارهی ضعفهای خدماتی شرکت داتک نوشتهام (
۱ و
۲). خوشبختانه بخش حمایت از مشتریان همیشه حواساش جمع بوده و سعی در حل مشکلات داشته است. امروز حین کار با من تماس گرفتند و بستهای برایم فرستادند شامل: یک سالنامه تر و تمیز، یک ماگ و یک کارت تبریک امضاء شده.
پیداست که داتک از این هدیهی نوروزی قصد باج دادن ندارد، احتمالا منظور رفع کدورتها و تبریک سال نو به یک مشتری قدیمی است. من درهمین جا تشکر میکنم از هدایا و ضمن تبریک پیشاپیش سال نو چند خط توصیه به گردانندگان این شرکت یادآوری میکنم:
همیشه فکر میکردم که شرکت شما دولتی است. علت شاید به همریختگیای باشد که هر از چند گاهی در خدمات و پاسخگوییتان پدیدار میشود. اگر این طور هست که حرفی ندارم، اما اگر این طور نیست:
الف- برای پرسنلی که در ارتباط مستقیم با مشتریان هستند، دورههای توجیهی بگذارید - گاهی برخوردها خیلی بد و نامطلوب است. به مشتری هیچ ارتباطی ندارد که فلان وقت ماه ترافیک کاری بالاست؛ میتوانید با برنامهریزی درست به اندازه توان و ظرفیت شرکت قبول تعهد کنید. اگر لازم است از روانشناسهای متخصص در این فن یا مشاورهای زبده برای پیادهسازی این دورهها استفاده کنید، حتما این کار را انجام دهید.
ب- قیمت شما رقابتی است، اما قیمت رقابتی کمفروشی را توجیه نمیکند. چرا تورنتها را تقریبا مسدود کردهاید؟ مگر شما وعده دانلود نامحدود ندادهاید؟ اگر میخواهید محدودیتهایی قائل شوید چرا به اطلاع مشتری نمیرسانید؟ چرا انتخابهای متعددی در اختیار مشتری نمیگذارید؟ (مثال: تورنت باز ماهی پنج هزار تومان).
ج- مدیرفروش شما هر کسی که هست - من ایشان را نمیشناسم - عملکردش را فقط در پول بیشتری به خزانه شرکت واریز کردن خلاصه دیده است. بدانید که گاهی در مقابل پولی که میگیرید آبرویتان را میفروشید؛ و این پولها در برابر آبروی یک شرکت با این وسعت عملکرد خیلی ناچیز است.
د- تحقیر و تبختری که در برخورد بعضی از کارمندان بخش پشتیبانی فنی شما وجود دارد، توهینآمیز است. اگر مشتری عالم، رایانهدان و شبکهشناس بود بیشتر کارمندان بخش پشتیبانی داتک از کار بیکار میشدند. توصیه میکنم فروتنی و برخورد دوستانه و به قصد کمک به مشتری را حتما به آنها آموزش دهید.
امیدوارم سال جدید برای شما با جاهطلبیهای منطقی، خدمات رقابتی، مشتریان راضی و گسترش به قاعده خدمات گوناگون همراه باشد. موفق باشید (خصوصا شما خانم طاعتی!).
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:36  توسط هادی
|
یکی از دوستان میگفت در دورههایی که فشار زمانه خیلی زیاد میشود، به بیابان میرود و برای مدتی فریاد میزند. البته او عادت دارد کارهایش را به شکل سینمایی و جذاب تعریف کند، قسمتی از رفتارش است؛ کلا تزیین و قشنگ عرضهکردن افعال و نظراتش را خوب بلد است.
اما من دوست داشتم که قادر بودم که کار دیگری کنم: زمان سختی به ساحلی خلوت و تمیز میرفتم و میخندیدم...
این قدر میخندیدم، این قدر میخندیدم که ماهیچههای شکمم درد میگرفت و از چشمانم اشک میآمد.
پ.ن.: عنوان این پست از یک مجموعهی قصه نوشته خانم سیمین دانشور گرفته شده؛ در نوع خود از بهترینهایی است که خواندهام.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:39  توسط هادی
|
مراسم اسکار یک کارناوال مسخره، گرانقیمت، اسرافکارانه، پوشالی، متظاهرانه، توی بوقشده، آمریکاییزده و کسلکننده است.
تقریبا کسی را ندیدهام با من موافق باشد، همه به بهانههای مختلف مینشینند و آن را نگاه میکنند، هر کدام هم توجیهات خودشان را دارند. خصوصا خانمها از بخش قالیقرمز آن خوششان میآید و آرایشها و البسه را با شوق عجیبی تماشا و تفسیر میکنند.
اما اینجا گوشه کوچک من است و میتوانم در آن جولان دهم. نه؟
پ.ن.: در حال نوشتن این سطرها مراسم مذکور هم در حال پخش است (از یکی از کانالهای عربی).
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:38  توسط هادی
|

پرسپولیس مرجانه ساتراپی را دیدم. چون کسانی خیلی از آن خوششان آمده بود و به اشتراک خاطرتشان با بخشهایی از داستان فیلم اشاره میکردند. از طرف دیگر منتقدان این فیلم را مخالفت و مایهی تحقیر ایران و ایرانی میدانند. با کاندید شدن پرسپولیس برای کسب جایزهی اسکار و احتمال برد این جایزه (البته آن هم از اغراض سیاسی خالی نخواهد بود) بیتردید بحثها و صحبتها بالا خواهد گرفت.
تا زمانی که برای هنرمندان داخل مقدور نباشد که آثاری بیافرینند شامل مشاهداتشان از یکی از مهمترین مقاطع تاریخ ایران، باید شاهد آثاری مثل پرسپولیس باشیم که در خارج از مرزها ساخته میشوند. روشن است که مردم ما سالهای پر حادثهای گذراندهاند: انقلاب، جنگ، سازندگی، اصلاحات و... ؛ و هر کدام آنها در برخورد با این وقایع تفسیرها و تجربههایی یگانه داشتهاند که ممکن است الزاما با دیدگاه رسمی و پذیرفته شده، چندان همخوان نباشد. از میان آنها تعدادی هم هنرمند هستند، و هنرمند دوست دارد حرفهایش را با هنرش بزند، همین طور که بقیه در کوچه و خیابان و تاکسی میزنند. بدیهی است که مردم از این کار قصد براندازی و آشوب ندارند، فقط میخواهند که مشاهدات خود را منعکس کنند، آن هم در خانهی خودشان؛ همین طور است حالت و وضعیت هنرمندان.
پ. ن.: عنوان مطلب برگرفته از گفتگوهای فیلم است.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:23  توسط هادی
|

توجه: پیش از تحویل به مشتری این برچسب را بکنید.
این را بالای آیینهی جلوی خودروی یکی از دوستان دیدم، بله ساخت وطن بود. بله خود او هم نکنده بود.
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط هادی
|
سوال رایج «علم بهتر است یا ثروت؟» به یک جوک تبدیل شده، این پرسش ظاهرا زمانی یکی از موضوعهای رایج انشاء در مدرسهها بوده است. اما من یک سوال نسبتا جدید مطرح میکنم: شباهت شادی و ثروت چیست؟
تا به حال به این فکر کرده بودید؟ تصور عامه این است که ثروت، صاحب آن را شاد میکند. شخصا با این برداشت سادهلوحانه موافق نیستم و هر زمان که ثروت در خور اعتنایی دیدهام، دردسرهای متعددی در کنار آن موجود بوده، پیدا یا پنهان. البته منظورم مذموم شمردن ثروتآفرینی سالم و شریف نیست، این کاری است مثبت و دارای مزایای اجتماعی. با این همه این گزاره رابطهای از شادی و ثروت به دست میدهد، نه شباهتی.
ثروت و شادی در یک چیز مشترک هستند؛ هر دو یک حس و باور درونی هستند. تصور همگانی این است که این دو بر اثر عوامل بیرونی به وجود میآیند: مثلا کسی که بیش از ده میلیارد تومان پول دارد ثروتمند است، یا زمانی که دلدار پاسخ مثبت داد شادی در پی میآید. این طور نیست، ما چنین شروطی را برای خودمان تعریف کردهایم و در طول زمان شرطهای بسیار قویای پدید آوردهایم. همانطور که عدهای باور دارند که با خوردن غذاهای پر هیدروکربن چرب احساس لذت و سلامت زیادی به آنها دست میدهد (در صورتی که افراط در این شیوهی تغذیه در بلند مدت کشنده است).
ندیدهاید که شخصی با داشتن میلیاردها ثروت، بسیار ممسک باشد و پرداخت هر وجه به حقی را به بهانههای مختلف عقب بیندازد و در جمع کردن سکه سکه از هر راه ممکن نهایت تقلا را بکند؟ یا شخصی که با وجود برخورداری از انواع نعمات و برکاتی که شادیآور به نظر میرسد، در قعر بدبختی به سر ببرد و عاقبت بمیرد؟
این طور است که کسانی میبینیم که با جیب خالی، از ثروتمندترینهای دنیا هستند و به گزارش مجلهی «نیوساینتیست» خوشبختترین مردمان دنیا، اهالی نیجریه هستند.
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط هادی
|
لازم نیست که برای بار چندم، موقعیت اسفبار اخلاقی جامعهمان را یادآور شوم؛ همگی در طول روز نمونههای خیلی زیادی میبینیم. اما ضعیف النفس بودن و انحطاط اخلاقی یک ماجرا است، و توجیه افعالی که آدمهایی با این چنینی انجام میدهند یک صفت مذموم دیگر.
اگر کسی بد رانندگی میکند، دروغ میگوید، بخل میورزد، آزمند است، و یا رفتارهای کذایی - و کثیر المشاهده (!) - دیگر دارد، تکلیفش روشن است. اما معمولا یک آفت دیگر در کنار این کجرفتاریها رشد میکند و بر آنها سایه میاندازد. این آفت، توانایی حیرتآور و نفرتانگیز «توجیه بدکاری» است؛ وقتی همه این طور رانندگی میکنند خوب چه باید کرد؟ حوصلهاش را ندارم آدم پیلهای است، زحمت را من بکشم بقیه بخورند؟ من از حقم نمیگذرم...
چنین موجوداتی متوجه نیستند که یک چالش عمدهی مساله درست عمل کردن، در تعارض قرار گرفتن با دیگران است. «همه میکنند پس من هم میکنم» از خطرناکترین و فاسدترین روشهایی است که میتواند بنیان اخلاقی و رفتاری یک انسان قرار گیرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:1  توسط هادی
|
لحظههایی که آدمها را آشکار میکند کم نیست، اما بسیار زودگذر است. تجسس در احوال اشخاص را دوست ندارم اما این لحظات را به نحو عجیبی پاس میدارم. چون در خلاصهترین صورت بیشترین اطلاعات را میدهند، البته اگر چشمانت را باز نگهداری: یک نگاه، یک باز دم، یک آن سکوت، یک خنده...
شاید برای همین است که عکسهای پرتره را این قدر دوست دارم، خصوصا اگر موضوع آن آدمهای عادی و عکاس کارش را بلد باشد. و شاید برای همین بود که زمانی از عکسگرفتن فراری بودم و حالا با آن خیلی راحت نیستم؛ بیشتر دوست دارم عکس بگیرم تا عکسم را بگیرند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط هادی
|