تا جایی که ممکن باشد، به مجلس عروسی نمیروم؛ چون تقریبا از هیچ قسمت آن خوشم نمیآید و به نظرم به شدت کسالتبار و بیمعنی است. از بدترین بخشهای این مراسم، زمان شام خوردن است:
انگار مهمانها، که برای شرکت در این مراسم به اندازهی چند شام درست و حسابی هزینهکردهاند، میخواهند با حمله به میز غذا قسمتی از هزینهها را جبران کنند. پس به غذاهایی که طرفدار بیشتری دارد - مثلا آن گوسفندهای کبابشدهی مسخرهای که وسط میز برپا میشود - حمله میکنند. گاهی هم برای دریافت بعضی دیگر از خوراکها صف بسته میبندند، و برای من حتی تصور این که کسی با آن ریخت و قیافهی کذایی برای نصف سیخ جوجهکباب در صف بایستد، مضحک و زشت است.
این طور است که حتی اگر به جشن عروسی بروم، شام نمیخورم؛ اما متاسفانه نمیتوانم جلوی یک رفتار نه چندان پسندیدهام را بگیرم: گوشهای مخفی شدن، حرکات آدمها را در نظر گرفتن و تاسف خوردن.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:58  توسط هادی
|
پاکیزهگی را به دو دسته اصلی تقسیم میکنم:
۱. از نوع کلهپزی: اکثر کلهپزیها روی نظیف بودن مغازهشان تاکید خاصی دارند. درج عباراتی چون «هم تمیز، هم لذیذ» روی سر در یا شیشه نشانگر این تاکید است. اما دقت کردهام که تمیزی این مغازهها صرفا کشیدن یک دستمال (گاهی هم لنگ) به اطراف و اکناف، و همه جا را چرک مال کردن است. یک نشان مهم نظافت کلهپزی میتواند این باشد که گیرنده پول از دست مشتری گاهی با همان دستها غذا نیز سرو میکند.
۲. از نوع اتاق عمل: اتاق عمل باید تمیز باشد، و گرنه بیمار فوت میشود. علاوه بر پاکیزگی این اتاق به نظم پولادینی هم نیاز دارد، در غیر این صورت در شکم مریض باند یا قیچی جا میماند و یا گرفتاریهای دیگری پیش میآید. بنابر این نوع پاکیزگی به معنی واقعی ذاتی، حیاتی و ضروری است.
متاسفانه بین این دو دسته طیف خاکستری نداریم، اما هر دسته خود به درجات مختلفی از شدت و ضعف تقسیم میشود. دلیل نبود طیف خاکستری این است که این دو در دو سوی یک نمودار قرار نگرفتهاند، بلکه ذاتا ماهیتهای متفاوتی دارند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:14  توسط هادی
|
شما بگوییدِ؛ بدون این که در دام خلق نقنقو بودن ذاتی هر ایرانی بیافتید؛ اوضاع را چطور میبینید؟
بعضی از مشاهداتم میترساندنم: شور نمیبینم، امید نمیبینم، اشتیاق نمیبینم، خلاقیت نمیبینم، رعایت نمیبینم. از طرفی تورم اقتصادی و فشار ناشی از آن واقعا چشمگیر شده (گوشت و برنج آخرین اقلامی هستند که قیمتشان جهش داشته است). فرو غلطیدن مردم در سراشیبی نزول اخلاقی گاه
نمودهای وحشتناکی دارد، جوانها برای خود ول میگردند، سیاستمداران به جان هم میافتند، مسکن ملکی به یک رویا بدل شده است، گروهی مدام بیشتر به جیب میزنند و گروهی هر روز فقیرتر میشوند، اوضاع دارو و درمان وخیم به نظر میرسد، دانشگاهها در انجام وظیفه اصلی خود بازماندهاند و خیلی چیزهای دیگر...
و من امشب کفشهایم را تمیز کردم! چه ربطی دارد؟ در حال منفی که باشم، تمیز یا مرتب کردن چیزها بهترم میکند. فکر میکنم در میان این همه خرابی - که آباد کردن بخش اعظمش به نیرویی بسیار بیش از نیروی من نیاز دارد - حداقل یک خرابی کوچک را برطرف کنم، هر چه نباشد بهبود کوچک بالاخره بهبود است. گاهی وقتها فکر میکنم کاش که تعداد همفکران من (در این عملکرد) خیلی بیشتر از آنی بود که الان هست.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط هادی
|
زیاد مثنوی نخواندهام، و نمیخوانم. این جای دریغ دارد، چون فکر میکنم که مثنوی یکی از مهمترین کتبی است که به دست بشر نوشته شده. حقیقتا نبوده که آن را تورقی بکنم و شاهبیتی نبینم: نه از نظر ساختار زبانی و قوت شعری (جای خود دارد)، بلکه از بابت نگاهی که جهان را به گونهای میبیند که انگار پردهها را تماما در نوردیده است.
بسیار حکایتها، نتیجههای و سخنها در مثنوی دیدهام که مثل پتک بر روحم خورده، به حدی که مثال آوردن کم لطفی است. هر گوشه از آن در دل گنجی بیپایان و ذیقیمت دارد. بیدار کردن ابلیس معاویه را برای نماز، هتاکی همسر شیخ ابوالحسن خرقانی به مریدش، خوابنما شدن عمر در جهت کمک به پیر چنگی، آیینه آوردن دوست یوسف جهت تحفهدادن به او، متهم کردن درویش خفته در کشتی به سرقت، عاقبت مردی که از موسی (ع) خواست که زبان حیوانات بیاموزدش و... همه و همه گوهری شاهوار بوده و هست. بعضی از ابیات و حتی مصرعها در جایی از دل نشسته که زدودنی نیست:
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
در بلا هم میبرم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
گرنه صبرم میکشیدی بار زن
کی کشیدی شیر نر بیگار من؟
یادش آورد جور اخوان و حسد
گفت کان زنجیر بود و ما اسد
نیست ما را از رضا حق گله
عار ناید شیر را از سلسله
شیر اگر صد بار در زنجیر بود
بر همه زنجیرسازان میر بود
پیشهی اول کجا از دل رود
مهر اول کی ز دل بیرون شود
گفت ای نحوی همه عمرت فناست
زانکه کشتی غرق در گردابهاست
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟
از غم بیآلتی افسرده است
چون بیابد آلت فرعون او
که به امر او همی رفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی و صد هارون زند
مولوی خود در توصیف خرد پیامبر مسلمین (ص)، میگوید که امر به وی رسید:
امر قل زین گفتنش کی راستین
کم نخواهد شد بگو، دریاست این
تو پشتت به دریاست، برای همین هر چه بگویی سخنت سخیف و مزخرف نمیشود. بدون مقایسه، به گمانم پشت او نیز به دریا بوده و از نوعی وحی بهرهمند میشده. چون جمع این همه خرد و حکمت در سینهی یک انسان چیزی است بسیار شگفتآور و تصور نشدنی.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:27  توسط هادی
|
گاهی نام و نشان طراح یا سازندهی لباسهایی مثل کت و پالتو را با چند کوک ضعیف به سر آستین دست چپ میدوزند. بعد از کمی اندیشیدن به این نتیجه رسیدهام که احتمالا این عمل برای تشخص، تمایز و هویت بخشیدن به لباس در هنگام خرید ابداع شده است. توجه دارید که در فروشگاهها اکثر لباسها در کنار هم آویزان هستند و فقط قسمت عرضی آنها دیده میشود؛ و خوب این ابتکار بدی نیست که در همین فضای نسبتا کم، نام سازنده را به خریدار نشان داد یا یادآوری کرد.
اما هر چه فکر کردم متوجه نشدم که چرا بعضی از پوشندگان این گونه لباسها بعد از خرید، خود را از شر این آرم راحت نمیکنند؟ در مواردی حتی دیدهام که پوشنده در نمایش، حفظ و مراقبت از آن تلاش شایان توجهی بذل میکند!
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:19  توسط هادی
|

استفاده از انواع ابزارهای دیجیتال (تلفنهمراه، پخشکننده موسیقی یا فیلم، رایانههای گوناگون و...) با سرعت سرسامآوری شایع شدهاست. تصور آیندهی رابطهی انسان با ابزارهای دیجیتال واقعا غامض است. این ابزارها در دراز مدت چه تاثیری بر روی روان آدمیان خواهند گذاشت؟ یک پاسخ این است که ارتباطات اجتماعی رو در رو را کاهش میدهند، از طرف دیگر میگویند که این ابزارها فاصلهها را کم و دنیا را کوچک کرده است. جمعکردن این دو دشوار است.
گاهی در خبرها میخوانیم که تحلیلگران میگویند که کسانی که در چت رویخط استادند، هنگام خرید یک سطل ماست مشکل دارند. نوجوانانی که شبانهروز به بازیهای رایانهای خشن میپردازند ممکن است که شخصیتشان به خشونت عملی گرایش پیدا کند. کودکانی که بدون نظارت با اینترنت کار کنند شاید قربانی سوءاستفاده جنسی شوند...
البته اینها روی تاریک قضیه است، این فناوریهای جدید برکات فراوان هم داشته و دارد. اما سوال من سر جای خود باقی است: انس با ابزارهای دیجیتال روی انسان چه تاثیری روی میگذارد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط هادی
|
بیش از دو ماه قبل در پستی به نام «استعداد هولناک» در مورد امی واینهاوس نوشتم:
امی خواننده بسیار مستعدی است و کارش خیلی پختهتر از همکاران هم دوره و هم سنش است. اما به نظر میرسد که ظرف درونش تاب این استعداد سهمگین را ندارد...
خبر اعطای پنج جایزهی گرمی به امی و ویزا ندادن دولت آمریکا به او (به علت اعتیاد به مواد مخدر و جنجال پیرامون این اعتیاد) نشان داد که نه مورد استعدادش اشتباه کردهام و نه در مورد مشکل با کنار آمدن این استعداد.
اما در همان زمان، خوانندهای به نام ماهنگار در تنها نظری که برای آن پست ثبت شد، نوشت:
نظراتتان درباره امی هاوس بیبشتر حسی است تا فنی و تجربی. در کمال احترام نسبت به نظرات شخصیتان به عنوان کسی که چندین سال در زمینه موسیقی در همان سرزمین خانم خواننده کسب تجربه کردهام اجازه میخواهم با نظراتتان مخالف باشم. به نظرم "استعداد سهمگین" واژه بسیار احساسی است برای تعریف یا تنقید کاری و هنرمندی. میتوانم نقد کاملی از سبک کار ایشان در اختیارتان بگذارم. باز هم اضافه میکنم که ورای سلایق شخصی نظراتتان را خواندم. با شما موافق نیستم.
با این که از ایشان خواستم حتما نقد کامل را در اختیارم بگذارند، به عهد وفا نشد؛ شاید دوباره به انگلستان (سرزمین خانم خواننده) بازگشتهاند و فرصت این کار دست نداده است.
به هر حال، این پست را نوشتم تا بگویم گاهی اوقات برای اثبات حقانیت عمل و گفتهتان باید صبر کنید، ممکن است که دیر به نتیجه برسید - حتی در حد چندین دهه - اما به شیرینی ثمرهاش میارزد. از پدرم تشکر میکنم که در یکی از بحرانیترین دوران زندگی کاریام مرا به صبر توصیه کرد، بدون هیچ شماتتی.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط هادی
|
در دشواریهاست که میتوانید پایبندی خود به را به اصول و ارزشهایتان محک بزنید. در مواقع دیگر صبحت از اینها فقط حرف است، آن هم از نوع مفت.
ارتباطهاتان با آدمها را با ویترین و نقابی شروع نکنید که حفظش برایتان سخت باشد. گرچه در اکثر موارد افراد چنین میکنند، اما واقعا چه دلایل خوبی دارید که همیشه جز اکثریت باشید؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:30  توسط هادی
|
... وقت داریم،
... توانایی داریم،
... جهان پهناور است،
... غنی هستیم،
... فرصتهای ریز و درشت داریم،
... میتوانیم موثر باشیم،
... دوستداشتنی هستیم،
... چیزهایی وجود دارد که ممکن است در یک لحظه مواجهه با آنها عمیقا دگرگون شویم،
... ابزار و امکانات داریم،
اما خیلی کمتر از آنچه فکر میکنیم انگیزههای قوی داریم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط هادی
|
فرهاد جعفری برای پست «ای کسی که شنیدنی او را باز ندارد از شنیدن دیگر» پاسخی آماده کرد که در این وبلاگ نیز منتشر شد. در پایان نوشتهی او توضیح دادم که باید پست مرا با چشم دیگری دید. اگر کمی دقت نظر داشته باشیم، چند نکتهی آشکار واضح به نظر میرسد:
۱. عنوان آن فرازی از دعای جوشن کبیر است. چنین مدخلی نشان میدهد که فضا، چه گونه فضایی است.
۲. با جملهی «لا حول و لا قوه...» پایان مییابد. چنین پایانی گویای این است که نویسنده جایگاه، اندیشه و عملکرد خود در این دنیا را چگونه ارزیابی میکند.
۳. دست آخر این که اگر توجه اندکی به متن دعاها، مناجاتها، نقلهای مذهبی و امثال آن کنیم، درمییابیم که کوچک و خوار دیدن خود در برابر ذات هستیبخش، قسمت مهمی از این متون را تشکیل میدهد. همان طور که قسمتهای دیگری از آنها سعی در توصیف گوشهای از عظمت لایتناهی پروردگار دارد.
اما گمان میکنم فرهاد در پاسخ بلندش به این نکات توجه نداشته، شاید هم داشته اما نظرش اینچنین بوده است.
روز بعد از انتشار پاسخ او، با حالی دیگر و اندیشهای دیگر، پست «تو نمیتوانی مرا تربیت کنی» را نوشتم. متاسفانه به این نکته توجه نداشتم که توالی این دو پست ممکن است در بعضی از اذهان متبادر کند که یکی پاسخ به دیگری است. ذهن فرهاد و یکی دیگر خوانندگان این چنین پنداشتند و من برای رفع سوتفاهم با فرهاد تماس گرفتم و گفتم که چنین پنداری مطابق با قصد من نیست. او گفت که در حال آمادهکردن متنی در پاسخ نوشتهی من است. از او خواستم که نوشتهاش را تمام کند و زحمتش را نیمه نگذارد. او متن را کامل و برای من نیز ارسال کرد، اما چون ظاهرا شامل دو نسخه است که یکی از آنها به دست من نرسیده، و همچنین پرهیز از دوبارهکاری و کش نیاوردن موضوع، از شما دعوت میکنم که اگر مایل هستید، این پاسخ را در وبسایت شخصی فرهاد بخوانید (فقط یک کلید زحمت دارد).
«تو نمیتوانی مرا تربیت کنی» هیچ ربطی به پاسخ اولیهی فرهاد ندارد. اگر بخواهم زمانی به کسی پاسخ بدهم به شکل مستقیم این کار را میکنم. این وبلاگ را محل نزاع نمیدانم، البته از نظرات خوانندگان و دوستانم سود میبرم و قدردانشان هستم. اما پاسخدادن به نظرات را چندان نمیپسندم، مگر این که احساس کنم سوءتفاهمی در برداشت بوده که رفع آن اساسی است.
از دراز نفسیام عذر میخواهم و از فرهاد برای وقتهایی که برای این وبلاگ میگذارد، تشکر میکنم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:5  توسط هادی
|
پدر (با بغضی پنهان): ببین. هیچ وقت نگذار کسی، حتی من، بهت بگه که نمیتونی از پس کاری بر بیای، باشه؟
پسر بچه: باشه.
پدر: وقتی که رویایی داری، ازش محافظت کن. آدمهایی که خودشون نمیتونن کاری بکنن، میخوان به تو هم القا کنن که نمیتونی. (مکث) وقتی که چیزی رو میخوای، برو و به دستش بیار؛ همین.
پ.ن. : قبلا در مورد این فیلم
پست دیگری هم نوشتهام.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:28  توسط هادی
|
ببین؛ قصهی قسمتی از یک زندگی را میگویم تا شاید روشن بشی: هشتنه ساله که بودم، به ایران آمدیم. پدرم پزشک از اروپا آمده و مادرم زنی جوان و قشنگ بود، یکی به سینما و فرهنگ علاقه و آن یکی نقاشی کردن را دوست داشت، از خارج هم که آمده بودیم. اینها در دههی شصت در نظر بسیاری از عامه نکتههای منفوری محسوب میشد. شاید به همین علل زندگیمان کمکم منزوی شد، چون نه به آن ور بام گرایش داشتیم و نه به این ور. اما من تربیت نشدم.
نمیتوانستم درست فارسی صحبت کنم. برایم معلم گرفتند (آقای فتوت که رحمت خدا بر او باد)، در بیست روز خواندن و نوشتن را به من آموخت. بردندم که کلاس اول امتحان بدهم، قبول شدم. در عالم بچگی نمیتوانستم ارتباطی بین فضای آموزشی فرنگ و اینجا برقرار کنم. مسخرهام میکردند، دستم در نوشتن کند بود، معلمها - که اکثرشان پزشک بودن پدرم را معادل ازدواج مجدد مادر خود میدانستند - برای تربیت من به شیوهی خودشان هیچ کوتاهیای نمیکردند؛ پس شاگرد درخشان مدرسه فرنگی شد شاگرد یاغی مدرسه اینجایی. پسر بزرگ و نوهی بزرگ خانوادهی پدری بودم و این یاغی شدن با انتظارات آنها مناسبتی نداشت. اعضای خانواده هم - از روی شفقت - خیلی سعی کردند مرا تربیت کنند ولی من تربیت نشدم.
یادم نمیآید که در طول تحصیل درس خوانده باشم، در عوض تقریبا همیشه با عمال نظام آموزشی درگیر بودم. بالاخره در سالهای دبیرستان دو سال رفوزه شدم و نمرهی انظباطم به منهای ۱۷.۲۵ رسید، و خانوادهام متوجه شدند که امیدی به عاقبت تحصیلی من در این دیار نیست و بالطبع غصه خوردند. اما باز هم من تربیت نشدم.
نظام آموزشی رایج را تحقیر میکردم و فکری برای دانشگاه رفتن نداشتم. چند بار در کنکور شرکت کردم، نامنظم و دیمی، نتیجهی یکی دوبارش نسبتا موفقیتآمیز بود؛ اما اصلا پیاش را نگرفتم. دفترچهی خدمت نظام وظیفه گرفتم و به سربازی رفتم. شاید بتوان گفت که در طول دو سال سربازی در دشوارترین شرایط غیر جنگی بودم (نقاط مرکزی، پاسگاههایی در مناطق حساس و زندان). با وضعیت موجود آن محیط درگیر میشدم و تاوانش را هم میدادم. عاقبت سر دو سال بدون اضافه خدمت ترخیص شدم اما باز هم تربیت نشدم.
بعد از دوران نوجوانی، چند رابطهی بالغانه با جنس مونث داشتم که نتیجه آن لااقل در یک مورد افتضاح بود و تاثیرش بر روانم سایهانداخت. نمیدانم اشتباهم در کدام قسمتها بود، اما بسیار متاسف بوده و هستم که روابط باعث تیرهگی روان دو انسان میشد. حتی به قیمت ضربهی عاطفی هم نمیتوانستم از بعضی چیزها کوتاه بیایم، و بنابر این باز هم تربیت نشدم.
در یک سفر کاری به تهران ماندن در این شهر را انتخاب کردم. مشتی اثاثیه مستعمل که به درد سمسار هم نمیخورد، از مشهد آوردم و در آپارتمان کوچکی ساکن شدم. هیچ تجربهای از زندگی در آپارتمان و اجارهنشینی نداشتم. برای همین خودکشی یک همسایه، فریادهای آن دیگری برسر پسران کوچکش (که روی صندلی چرخدار زجه میزد و همزمان به شوهرش که ترکش کرده بود نفرین میکرد)، خانمهایی که انگار در زندگی شخصی چندان متعارف نبودند و منتهای نسبی صاحبخانه برایم تازگی داشت. اما طاقت آوردم و کوتاه نیامدم، و من تربیت نشدم.
تهران را بلبشوی عظیم الجثهای میدیدم که طمع، آشفتگی، دهاتیبودن و تازهبهدوران رسیدگی پابهپای هم در آن میتاخت. نه تغییری در لهجهام دادم، نه پی خرید خانه با وام مسکن در حوالی کرج افتادم، نه توانستم با مناسبات پوشالی رایجش کنار بیایم. بعد تجربهی کار در دو جا، با یکی از دوستان نزدیکم برآن شدیم که دفتری کوچکی برپا و مستقلا برای خودمان کار کنیم. خواستم همه چیز اصولی و قانونی باشد، از حسابسازی و تقلب خبری نباشد، حق بیمهها پرداخت شود، رشوه و باج سبیل پرداخت نشود، پول نزول و ربا نجس باشد... یک سال و نیم این طور طاقت آوردیم و عاقبت جدا شدیم. هنوز بار مالیاتی که برایمان بریده بودند (آن هم از روشهایی مثل رد کردن قبض تلفن) بر دوشم است. ساعتها در راهروهای دارایی دویدم و تقریبا هیچ کسی را پیدا نکردم که بتوانم متقاعدش کنم، حتی به دفتر رییس جمهور نامهزدم، اما فایده نکرد. و من تربیت نشدم.
پرحرفی کردم و سرت را درد آوردم. میدانی که معمولا زیاد از خودم صحبت نمیکنم، بدان که یک متر قبر در این دنیا ندارم و تنها مرکبم، یک دوچرخهی نازنین است که باید بیشتر با آن اخت شوم. من و همسرم بچهدار نشدیم چون احساس کردیم که چیزی برای عرضه به بچه نداریم؛ اگر زمانی داشتیم، بچهی بیسرپرست نازنین فراوان است. بسیار بسیار راضی و شاکر هستم از چیزهایی که خداوند از روی لطف به ما داده است. تصور میکنم که با تلاشی که همسرم در راه کار مورد علاقهاش میکند، روزی حتما کامیاب خواهد شد، و امیدوارم که به لطف خدا چنین شود.
من تربیت نمیشوم، خصوصا توسط جنابعالی. تعرضی به کسی ندارم، سرم به کار و زندگی خودم گرم است و به دنیاهایی که خیلی دوستشان دارم، توصیه میکنم که تو نیز چنین باشی. هم فکر و هم شان تو فراوان است، اما در این معرکه که بازارش هر روز داغتر میشود، حاضر به شرکت نیستم. به کار خودت برس و سعی نکن مرا تربیت کنی.
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط هادی
|
نوشتهی فرهاد جعفری
من و او «دوستان قدیم» محسوب می شویم. از وقتی که نخستین بار دیدمش [نزدیک به 18 سال پیش و در سینما آریای مشهد و در یکی از جلسه های نقد فیلم کانون فیلم مشهد] که وقتی میخواست برود پای تریبون و به نقدی که دکتر صباغ (پدرش/ منتقد فیلم وسینما) از فیلمی ارائه کرده بود ایرادی وارد کند و نظرش را بگوید [و به جای اینکه از فاصله ی بین صندلی ها عبور کند و خودش را به تریبون برساند ترجیح داد که راه را کوتاهتر کند، یعنی قدم بردارد و از روی صندلی ها بگذرد و البته با احتیاط این که مبادا پایش را روی خود صندلی ها بگذارد] ازش خوشم آمد و پیش خودم گفتم:
«از آن دست آدمهائیست که هنجارهای اجتماعی، فقط وقتی برایش ارزش دارند که مانع پیشروی سریعتر آدمها به سمت مقصدشان نباشند. اما اگر چنین باشند، از اینکه آنها را دور بزند هراسی ندارد»!
طوری که کمی بعدتر، باهم آشنا شدیم و دوستی مان تقریبآ گل انداخت و بعدها کشید به همکاری مان در «یک هفتم».
از «هادی صباغ» حرف میزنم که لینک وبلاگاش یعنی «بودن و مجازی بودن»، در ستون زنجیرکهای گفتمگفت هست و من مشتری پابه جفت وبلاگش و پستهای اغلب خواندنیاش محسوب می شوم. در آخرین نوشتهی خیلی کوتاهش، هادی پرسش مختصری مطرح کرده که لازم دیدم بروم و برایش پاسخی برایش گذاشتم. اما بهتر دیدم که شما هم در گفتمگفت، خواننده ی پرسش او و کامنت من باشید.
پرسش او این است:
میتوان بندهی خوبی نبود اما خدا را دوست داشت، شکرگزاری ناچیزی کرد، دلخوشیای جز او نداشت، استمداد خواست، و در برابر حکمت او اظهار عجز و نادانی کرد؟
و کامنت من (که البته سیستم کامنتگذاری وبلاگش آن را از من نپذیرفت چون میگفت از هزار کلمه بیشتر است و در نتیجه به نشانی ایمیلاش فرستادم) این:
تا «بنده ی خوب» چی باشد!
میخواهم بگویم جواب این پرسش تو، بسته به این که چه کسی «بندهی خوب» را تعریف کند فرق می کند. و اساسآ اغلب مشکلات بندگان خدا از همین جا ناشی می شود. از اینجا که هر کدامشان «ملاکهای خودشان» را برای «بندهی خوب» دارند و فکر میکنند آن ملاکها ، نسبت به ملاکهای دیگران بهتر است و قاطع تر و «بندهی خوب» را بهتر تعریف میکند!
مضحک است که برخی مومنین ما؛ برای خدا تعیین تکلیف میکنند و برای خدا روشن میکنند که چه کسی بندهی خوبی ست برای او و چه کسی نه!
خدا را به حال خودش وابگذار استاد و بگذار خودش تشخیص بدهد که چه کسی «بندهی خوب» اوست و چه کسی «بندهی خوب» او نیست (لابد از هر دوی ما بهتر میفهمد!).
این است که معتقدم این سوال تو؛ خودش «منشاء خطا»ست. چرا که هیچ تضمینی نیست که شخصی، حتی با ملاک هایی که خودش در اختیار دارد، بتواند با قاطعیت بگوید و ادعا کند که «بنده ی خوب خدا»ست. چون محتمل است که اصلا با ملاک های خود خدا نخواند!.
(می خواهم بگویم حتی اگر قصدت این باشد که "هر کس که سوالت را خواند این پرسش را از خودش بپرسد و به درک و دریافتی از خوب یا بد بودن خودش برسد و در کار خودش دقیق شود و خودش را اصلاح کند"؛ باز هم کارت بیهوده است اگر خطا نباشد. چون هیچ معلوم نیست ملاک هایی که شخص مزبور دارد، ملاک های درستی باشد!)
فی الواقع:
به محض این که می گوئی «بنده ی خوب خدا ....»؛ یعنی نشسته ای به «دسته بندی کردن آدم ها بر حسب اعتقادات یا رفتارهای شان». که تو هرگز چنین شأنی نداری.
نه که تو؛ هیچکس ندارد. هیچکس در مقامی نیست که در رابطه ی خدا و بنده اش مداخله کند و او را به سمت مطابقت رفتارش با ملاک هایی سوق بدهد یا تشویق کند که یا آن ملاک ها درست است یا غلط.
چرا که اگر آن ملاک ها(یی که در ذهن و در اختیار دارد) درست باشد؛ که نیازی به توصیه ی تو ندارد!
و اگر آن ملاک ها(یی که در ذهن و در اختیار دارد) خطا باشد؛ که او را بیشتر به خطا می اندازی!
تو (و اصولا هرکسی) فقط مجاز است بر اساس اعتقاداتی که دارد؛ روشن کند که «ملاک های بنده ی خوب و بنده ی بد بودن؛ از نظر گوینده کدام اند». همین. نه بیشتر.
(مثلا بگوید به نظر و اعتقاد من: دروغ گفتن بد است. خیانت کردن بد است. غیبت کردن بد است. چشم به ناموس دیگران داشتن بد است. بخل ورزیدن و حسادت کردن بد است و ....).
اما همین که مستقیمآ یا تلویحآ درباره ی کلیت اش سخن براند؛ در حقیقت «داوری» و در کار خدا مداخله کرده است.
روی این پرسش است که یا "بیهوده" است یا "خطا"؛ خط بکش دوست من و چیزی را رواج نده که هیچ فایده ای بر آن مترتب نیست.
فایدهای که بر آن مترتب نیست هیچ؛ به نظر من شرکآمیز هم هست.
قربانت: فرهاد
هادی: فرهاد جعفری تمام توضیحات لازم را خودش داده است. فقط بگویم
آن پست بیان یک حدیث نفس بوده، فرهاد جملهی آخر عمو ویگلی در کانکتیکت (قصهی کوتاه نوشته جروم دیوید سالینجر) را به یاد دارد؛ و چون دارد پست مذکور را با آن حس بخواند. به هر ترتیب ازش ممونم که وقت گذاشته و مطلبی چنین بلند نوشته و ارسال کرده است. طبیعی است که زمانی که دوستان سالها از یکدیگر دور میافتند، گاهی زبان هم را (که در طی سالها تغییراتی میکند) کمتر متوجه شوند. خصوصا این که یکی از آنها مثل من الکن باشد.
اضافه شده: فرهاد
نسخهی دیگری از این نوشته را در سایت خودش نیز گذاشته است. این نسخه تفاوتهای کوچکی دارد که ظاهرا در جهت روشن شدن مطلب، اعمال شدهاند.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هادی
|
در یکی از خیابانهای مرکز شهر در ماشین نشسته بودیم. متنظر یکی از همراهان از پنجره به بیرون مینگریستم و فکر میکردم. در باغچهی کنار پیادهرو و جوی پر از آشغال بود، از هر نوع که تصور کنید.
به کنار دستیام گفتم: مگر ممکن است روح کسی تمیز باشد ولی اطرافش انباشته از زباله و آشفتگی؟ باور نمیکنم که چنین رفتاری با محیط شهری یک استثناء در زندگی مردم ما باشد.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط هادی
|
هیچ گاه فکر نکنیم که خیلی یگانه و منحصر به فرد هستیم، چون دنیای آدمها به شکل عجیبی شگفتآور و تو در تو است. امکان دارد که پس از شفافشدن دیوار اتاق ما و همسایه به مدت ده دقیقه، متوجه شویم که هیچ چیز خاصی نیستیم.
هر گاه احساس اعجوبه بودن کردید، یادتان باشد که انسان قائم به غفلت است.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:18  توسط هادی
|
میتوان بندهی خوبی نبود اما خدا را دوست داشت، شکرگزاری ناچیزی کرد، دلخوشیای جز او نداشت، استمداد خواست، و در برابر حکمت او اظهار عجز و نادانی کرد؟
لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:20  توسط هادی
|
دوست و کارفرمایم امیر، که ناشر مجلهای تخصصی است، از تورم میگفت و شرایط اقتصادیای که برای مردم پدید آمده. میپرسید که چطور امثال ما - منظورش به سابقهی کار و تنوع مهارتهای نسبیای است که داریم - مدام درگیر مساله معاش هستند، اما یک پیک موتوری در تهران ماهانه نزدیک به یک میلیون تومان درآمد دارد. عاقبت به این نتیجه رسید که شاید ما باید جلای وطن کنیم و بخت خود را در سرزمین دیگری بجوییم.
به او گفتم که بر عقیدهی همیشگی خودم هستم که خدا خیلی بیشتر از چیزی که لایقش بوده و هستم به من اعطاء کرده است؛ اما:
نظام رایج کسب درآمد و توقع معیشتی در فرهنگ فعلی ما به شدت بیمار مینماید. به گفتهی مسوولان امر فساد اداری شایع است، طماعی -درعین بیکارگی- غوغا میکند، شور به انجام دادن درست کار بسیار نادر دیده میشود، مقدار اختلاسهای رایج و اعلام شده از دوازده رقم گذشته و عاقبت این که تمنای سبک زندگی نوکیسههای تازه به دوران رسیده را داشتن، بیداد میکند.
پول درآوردن شرافتمندانه کاری است شایان ستایش، هزار حسن و فایدهی اجتماعی دارد که بیانش از حوصله این پست خارج است. اما به نظر میرسد که در قوانین بازی پول درآوردن در این دیار بسیار میتوان شک کرد. پیش از ورود به این میدان ابتدا باید به روحیه و هیات لاشخور درآمد. رقابت درآن بیشتر به بازی شطرنجی میماند که در حین آن میتوان از دشنه نیز در راه مغلوب کردن حریف سود جست.
اگر احساس میکنید که گزاف میگویم بنویسید که شخصا چند نفر را میشناسید که از راهی شرافتمندانه و خلاق، همراه با رعایت قوانین و مقررات و سلامت حرفهای، به ثروت قابل اعتنایی دستیافتهاند.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط هادی
|

۱. نزدیک به ده سال قبل، گروهی از نمایندگان مجلس که سوالاتی و تردیدهایی در مورد عملکرد معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد اولین دورهی اول ریاست جمهوری سید محمد خاتمی داشتهاند، برآن میشوند که معاونت مذکور را فراخوانند. یکی از آنها پیش از جلسه به همفکران هشدار میدهد که مبادا شیفتهی بیان گرم بورقانی شوند. اما بورقانی میآید و با پاسخهایش اکثریت را متقاعد میکند. در پایان کسی از او میپرسد که آیا پدرش روحانی بوده که چنین میتواند سخن بگوید و استدلال کند؟ بورقانی به سادگی پاسخ میدهد: نه پدر من بنا است.
۲. بعدها از
فرهاد شنیدم که روزی در حوالی میدان ولیعصر تهران رهگذری را دیده که تسبیح در دست و با چهرهای گشاده قدم میزده و بسیار شباهت داشته به احمد بورقانی. او نتوانسته جلوی کنجکاویاش را بگیرد، پس جلو میرود و از او سوال میکند که آیا ایشان احمد بورقانی،نماینده فعلی مجلس است؟ و با تعجب پاسخ مثبت میشنود. شاید تعجب از این بوده که یکی از نمایندگان تهران در مجلس شورای اسلامی این چنین بیتکلف در میان عموم ظاهر میشود و در واقع خود را جزئی از مردم میداند.
۳. نقل است زمانی که از خبرگزاری جمهوری اسلامی دنبال او فرستادند برای همکاری، خبردار شدند که سرساختمان است؛ به ساختمان که رسیدند، دیدند که آستین بالا زده و به پدر یاری میرساند.
۴. زمانی که خبر فوت شدن بورقانی را شنیدم، چند لحظه مکث کردم و بر او غبطه خوردم که چنین با حیثیت از این دنیا رفت. میدانم که دورهی معاونت مطبوعاتی او در ارشاد را دورهی طلایی مطبوعات میخوانند، و چه رونقی پیدا کرد مطبوعات در آن دوره.
شنیدهام که زمانی که کسی از این دنیا میرود، اگر بیش از چهل فرد در تشیع پیکرش او معترف به نیکی او شوند، خداوند رحمتش را شامل حال مرده خواهد کرد. اگر این شنیده صحیح باشد، بورقانی مسلما مشمول رحمت ایزد متعال خواهد بود. خدا رحمتش کند.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:46  توسط هادی
|
با دوستی صحبت میکردم که برایم عزیز است (خودش هم این را خوب میداند)، اما از دستش عصبانی شده بودم. اعتراف میکنم بیشتر عصبانیتم به خودم بازمیگشت تا او، و در حین عصبانیت مدام فکر میکردم که چرا عصبانی هستی؟ جدی نگیر موضوع را. عصبانیت ندارد که...
معمولا بعد از خشم سعی در دلجویی میکنم. اما به هر حال در عالم دوستی - با اجازههایی که این عالم میدهد - به عملکردش انتقاد داشتم. بهش گفتم که خودش را میخواهد ارزان بفروشد و پناههایی که دنبالش است، اصلا پناه نیست. ناگهان یاد ابیاتی از عرفی افتادم که سالها پیش در دلم نشسته بود و برایش خواندم:
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار
و دیدم چقدر این ابیات به توصیف حال خودم شبیه است...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:36  توسط هادی
|
کولهپشتیای دارم که در راهنمای مصرفش نوشته که نباید شسته شود. چند ماهی است که از آن استفاده میکنم و احساس کردم که وقت شستنش رسیده، به همسرم گفتم که نمیدانم با این دستور مسخره تکلیفم چیست. نگاهی کرد و گفت: «کسی این چیزها را نمیشوید که؛ تویی که دوست داری همه چیز را بشویی!»
راست میگوید؟ شاید. اما چرا؟
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط هادی
|
چند سالی گذشته از لحظهای که متوجه شدم که در عوض سنگ آزادی به سینه زدن، باید پی برپایی عدالت - در حد مقدور و ممکن - بود. بعد از آن کمکم به این نتیجه رسیدم که اگر انتخاب خیالی «آزادی یا عدالت؟» به من واگذاشته شود، عدالت را میگزینم.
فلسفیدن در مفهوم و تعریف عدالت از عهده من برنمیآید. فقط به این رسیدهام که عدالت، سعی مصلحان اجتماعی و سیاسی در بازسازی نظم و تعادلی است که در جهان موج میزند؛ همچنان که بعضی از هنرمندان به شکل آشکار یا نهان، پیچیدگیها و زیباییهای طبیعت را در کارشان بازسازی میکنند. هر دو گروه از مشاهدات خود بسیار متاثر شدهاند، آگاه یا ناخودآگاه.
طبیعی است که اشخاصی که در این دنیا نظم و تعادلی نمیبینند، علاقه و اعتقادی به مفهوم و پیادهسازی عدالت نداشته باشند.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط هادی
|

وانت توزیع مواد غذایی
خیابان شریعتی. دیماه ۸۶.

تحویل و نگهداری مواد اولیه در یکی از فستفودهای مشهور شهر.
خیابان عباسآباد. پاییز ۸۶.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:49  توسط هادی
|
از پا ننشینیم، از پا ننشینیم، از پا...
در در زمانه و جغرافیایی که گاه به نظر میرسد چندان بر وفق مراد نیست، چه کار دیگری میتوان کرد؟ همیشه این مثال را میزنم: ما در راهی ظلمانی هستیم، قرار است آنقدر برویم که به دروازهای برسیم. معلوم نیست که دروازه به فاصلهی یک گام دیگر است یا هزاران گام؛ چه میتوان کرد جز گام برداشتن؟ گاه لرزان و گاه استوار، اما موضوع این است که باید برداشت. باید.
پ. ن. : ماهیت این دروازه برای هر کس ممکن است با لفظ خاصی معین شود. ولی به نظر میرسد که همان سعادتی است که بشر در طول هستی خود در پیاش بوده.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط هادی
|
پیش از این در مورد شعر ایکور - سرودهی گوین بنتاک - پستی نوشته بودم. این شعر بلند یکی از محبوبترین آثار ادبی من است. چند شب پیش به سرم زد که از شخص بنتاک بخواهم که این شعر را با صدای خود بخواند و ضبط کند، فوری به مصطفی، که همیشه در مکاتبات انگلیسی به من کمک میکند و علاقمند جدی ادبیات است، نامه زدم و موضوع را مطرح کردم.
صبح، متوجه شدم که مصطفی سرضرب نامه درخواست را فرستاده و بنتاک بلافاصله جواب مساعد داده، همچین پرسیده که به چه فرمتی صدا را پر کند که برای ما راحتتر باشد. از این استقبال دوستانه هر دو مبهوت شدیم؛ پاسخ دادیم که نیازی به پست سیدی و یا رسانهی فیزیکی نیست، فرمت دیجیتال کفایت میکند. بنتاک در مورد کم و کیف فرمت دیجیتال سوالهایی مطرح کرد و باز تاکید کرد که آیا مایل هستیم که برایمان فایل را پست کند؟ راه به اشتراک گذاشتن فایل را توضیح دادیم و او با نهایت لطف شعر را خواند، ضبط و تبدیل کرد و به اشتراک گذاشت. همچنین در پاسخ درخواست ما موافقت کرد که این فایل صوتی جز اموال عمومی باشد، یعنی همگان در بارگذاری، شنیدن و استفاده غیر تجاری از آن آزاد هستند. دست آخر این که بهتر است بدانید تمام این اتفاقات ظرف کمتر از سی ساعت رخ داد و بنتاک نزدیک هفتاد سال سن دارد و استاد ادبیات انگلیسی است و سالهاست که در ژاپن زندگی میکند.
در حال حاضر فایل صوتی شعر ایکور با صدای گوین بنتاک در سرورهای رپید شیر به اشتراک گذاشته شده، با وجود سعی بنتاک در کوچک کردن اندازه، حجم فایل تقریبا بزرگ است (۴۴ مگابایت)؛ اما کیفیت آن بسیار خوب و زنده است. گرفتن آن را به اهلش با قوت توصیه میکنم.
از رویداد این امر خیلی خرسند شدم و فوری فایل مذکور را به آیپادم منتقل کردم. همچنین رفتار بنتاک را عمیقا ستودم و برای مرحوم احمد میرعلایی - مترجم فارسی این شعر - رحمت خواستم.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:17  توسط هادی
|

نوجوان که بودم، خبر دستگیری
جفری دامر را در مطبوعات خواندم. دامر جوانی بود بسیار با هوش، بسیار باشخصیت، با بهره هوشی بسیار بالا، و دارای چهره و ظاهری قابل قبول و موجه. قبل از دستگیریاش نیروهای پلیس یکی دوبار به او مشکوک شده، اما تحت تاثیر وقار و متانتش عذرخواسته و رفته بودند. اما دامر یک مشکل بزرگ داشت: او حداقل جان پانزده انسان را گرفته بود. این همهی قضیه نیست، خوردن اعضا و جوارح آنها، تجاوز قبل و بعد از مرگ و حلکردنشان در اسید بخشی دیگر از کارهای این بیمار جنایتکار بود. او در سال ۹۴ به دست یک زندانی به قتل رسید.
دیشب که فیلم
The Flock را دیدم، یاد ماجرای دامر افتادم. این فیلم در مورد بیماران خطرناک ج ن س ی بود و تاثیراتشان بر کسانی که با آنها سر و کار دارند. شباهتهای زیادی به
هفت دیوید فینچر دارد، حتی گاهی کار به تقلید محض کشیده. از طرفی هم کمی یادآور
هشت میلیمتری جوئل شوماخر است. خلاصه کنم، اثر متوسطی بود از یک
کارگردان هنگکنگی، اما بیآبرو نبود. با وجود ناراحتکننده بودن موضوع، نکات قابل مکثی داشت، خصوصا نگاه شخصیت اصلی فیلم به جزییات رفتارهای ریز آدمها برایم خیلی ملموس و آشنا بود.
در سالهای ابتدای جوانی مدتی به جرمشناسی و حقوق علاقه داشتم، تا حدی که به فکر افتاده بودم تحصیلات عالیه آن را طی کنم. شاید مشاهداتم در دوره سربازی باعث شد که در این تصمیم تجدید نظر کنم (سرباز نیروی انتظامی بودم). زمانی که خبر جنایتهای خفاششب، بیجه و سعید حنایی در مطبوعات پیچید، با خود فکر کردم کاش که جرمشناسهای زبده مطالعات و پژوهشهای کافی روی این بیماران خطرناک کردهباشند. این گونه شاید از بعضی آسیبهای اجتماعی و زمینههای جرم سرنخهایی پیدا میشد.
گاه با خود فکر میکنم که واقعا نمیتوان با اطمینان از پشت نقابها آگاه شد، همان طور که پلیس ماهر آمریکایی ذرهای به دامر شک نکرده بود. میگویند که در قیامت نزدیکان از هم فرار میکنند، آنها شاید از هم فرار نمیکنند، از آشکار شدن اعمال و حقیقت شخصیتشان فرار میکنند.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:3  توسط هادی
|
دوستانم میگویند که در چند سال اخیر خونسردتر شدهام. شاید این طور باشد؛ علتش را اما درست نمیدانم. اما این حالت ممکن است خیلی هم خوب نباشد، چون گاه خونسرد شدن به بیتفاوتی و یاس از بهبود چیزی شباهت دارد.
در دو سه روز گذشته اتفاقاتی برایم افتاد که باز یکی از آن سرسامها و خشمهای حسابی سراغم آمد. روز چهارشنبه ساعت دو بعد از ظهر شخصی از طرف سرویسدهندهای که چندین سال است چند نام دامنه وب و فضای ایمیل را از او میگیرم با من تماس گرفت و برای انتقال نامهای دامنه مبلغی که حداقل دو برابر ثبت یک نام دامنهی وب است طلب کرد. پرسیدم که چرا باید نامها منتقل شوند، پاسخ داد که چون نشانی ایران داشتهاند. پرسیدم که قضیه چه ربطی به من دارد، مگر من بانی و باعث چنین اشتباهی بودهام؟ به من پاسخ دادن که حق دارم اما باید پول واریز کنم. پرسیدم که یعنی چه؟ و فرصت من تا کی هست؟ گفتند تا دو ساعت دیگر! از این همه بیمنطقی و مرد رندی حیران و خشمگین شده بودم.
دیشب اما هنگام مراجع به منزل متوجه شدم که باز هم سر ماه شده و با وجود پرداخت فیش، ایدیاسال قطع است. با واحد فنی شرکت داتک تماس گرفتم، پاسخ دادند که به ما مربوط نیست، باید با قسمت فروش تماس بگیرید. پرسیدم خوب الان چه کسی از بخش فروش هست؟ پاسخ دادند هیچ کس! آقایی که پاشخ میداد، با لحنی بیادبانه صحبت میکرد؛ طبق سنت دیرینه کارمندان بخش فنی برخوردش نشان میداد که تصور میکند با یک عقبافتادهی ذهنی روبهروست، و بر سرم منت میگذاشت که با وجودی که «وظیفهاش» نیست دسترسی مالی پیدا کرده که اتصال مرا وصل کند. از کوره دررفتم و گفتم نمیخواهم کاری بکند و گوشی را با عصبانیت قطع کردم. قبلا در مورد این خدماتدهنده پستی نوشتهام، و به مدخل ویکیپدیای آن نیز سر بزنید.
بازار سنتی ایران یک غدهی سرطانی است که به جان اقتصاد این کشور افتاده و نابودی مناسبات فاسد آن یکی از بزرگترین رویاهای اقتصادی من است. اما این آقاپسرهایی که در دههی اخیر شرکتهای با زمینهی فعالیت در نرمافزار، سختافزار، خدماتدهی اینترنت و وب، و سایر فناوریهای جدید برپا کردهاند و با سواستفاده از عدم نظارت صحیح نهادهای مربوط و فقدان ارگانی برای پشتیبانی از حقوق مشتریان، به معنی واقعی هر کاری که دوست دارند، میکنند؛ معضل جدیدی هستند که در صورت مهار نکردنشان به موجودی صد برابر بدتر از سرطان بازار تبدیل خواهند شد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط هادی
|
دوست نکتهشناسی دارم که چند سال پیش در سیدخندان سوار تاکسی شده و از آنجایی که مرد خوشصحبتی است، با رانندهی گرم میگیرد. راننده - که لهجهی شمالی شیرینی داشته و از آن خطه بوده - میگوید خانوادگی به مرام اشتراکی (سوسیالیسم) گرایش دارند. دوستم - که خود اهل بخیه است - با شادمانی میگوید: پس شما هم ...؟ راننده، در حالی که با یک حرکت داش مشتی دنده عوض کرده، گفته: گرفتاریم آقا، گرفتار!
این عشق چارهناپذیر، شبیه ماجرای من است با آخرین آلبوم استودیویی باب دیلان.
Modern Times از زمانی که به دستم رسید، مدهوشم کرد. هر کسی زمانی میفهمد که شیدا شده؛ حالاتی باید رخ دهد. برای من یکیاش این است که نتوانم اثری را تمام کنم: در این مورد این طور است که دو آهنگش را دویست سیصد مرتبه گوش دادهام؛ اما آهنگهای دیگر را یکی دو بار شاید، آن هم اتفاقی. دومی این است که ظاهر اثر را نفهمم اما با درونم پیوندی محکم بنا کند، طوری که به زبان توصیف نشود. سومی این است که از آن خسته نشوم و گاه جانم چندین و چندین بار پشت سر هم با آن بیامیزد (این فعل بهترین توصیف است، کسی اگر دوست دارد طعنه بزند، خود داند).
دو آهنگ مذکور،
Ain't Talking و
Working man's blues #2 هستند. اولی را برای دوستانم را با یک حکایت توصیف میکنم: این آهنگ مثل آواز مردی است که راه این دنیا را پیموده و زیر و زبر آن را درآورده، و در انتهای این راه - در یک غروب ابدی - به ساحل اقیانوسی رسیده، و گیتارش را درآورده، روی سنگ سیاهی نشسته، و شروع به خواندن کرده ...
دیلن با این آلبوم بازهم نشان داد که همیشه میتوان درخشید، البته اگر حرفی برای گفتن داشته باشی؛ که او دارد.
او دارد.
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط هادی
|
از خوابی بیموقع بیدار شدهام و حسی در گلویم است که قابل توصیف نیست؛ هر چند لحظه یک بار نگاهم به به یک نقطه خیره میشود - این عادت را از بچگی داشتهام و ظاهرا نشان شدیدا در فکری غرقشدن است.
آخرین پست زن قد بلند، بیست و چهار ساعت آخر زندگی و صحبت با یک دوست دربارهی دریغها و افسوسهایش دستمایهی رویایی شد که بازگو کردنش برای شما بیمعنی است؛ ولی یقهی روحم را گرفت و سخت تکان داد. این رویا از عناصری تشکیل شد که در یک سال اخیر یکی دو رویای دیگر را نیز تشکیل داده بودند و هر بار مرا پریشان بیدار کردند: کوچههای محل سکونت کودکی و نوجوانی که در خواب بسیار تغییر کردهاند و من در آنها به دنبال خاطرات آن زمان قدم میزنم و چشمم به چیزهای آشنا و ناآشنایی میخورد.
این بار که بیدار شدم، نمیدانم چطور شد فورا به ذهنم این جمله رسید: تمام بقیهی زندگیات را صرف چیزی کن که ارزشمند باشد.
میدانم که امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط هادی
|
در دنیای جدید عناوین مختلفی جعل و تعریف شده است که با طی کردن دورهها و گذراندن موقعیتهای خاص میتوان آنها را کسب کرد. پروفسور، دکتر، مهندس، آیتالله، کارشناس، گروهبان و... از این جملهاند.
از آنجایی که هیچ عنوانی ندارم، و هیچ دورهای برای کسب تاییدیه طی نکردهام، نظرم را در مورد این نظام ارزشگذاری و طبقهبندی بیان نمیکنم. اذعان دارم باید بگویم که تا به حال کمتر کسی دیدهام که از دانشگاه، حوزه یا دوره چیزی یاد گرفته باشد، به نظر میآید که در کشور ما چنین نهادهایی با کشتن شوق آموختن - و نابود کردن منزلت آن - یک رتبهی اجتماعی و یک گواهی گذراندن بعضی دروس میدهد. از دانشگاهایی مثل استانفورد و امآیتی چیز زیادی نمیدانم، برای همین قید میکنم که نظرم ناظر به مشاهداتم در ایران است.
دوست دارم یک حکایت بامزه در این ارتباط تعریف کنم:
در یک محیط کاری کسی از من پرسید که در دانشگاه چه رشتهای خواندهام؟ گفتم هیچ. فکر کرد سوالش را متوجه نشدهام، به سادگی پاسخ دادم که برای تحصیل به دانشگاه نرفتهام. نمیدانم چرا دوباره سوال کرد که کلاس زبان کجا رفتهام. پاسخ دادم هیچ کجا. طاقتش ظاهرا طاق شد: آقای صباغ شما دبستان و دبیرستان را که گذراندهاید!؟ و قهقه هر دومان بعد از این سوال آخر بلند شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط هادی
|
یکی از جرمهای بزرگی که میتوانید در زندگی مرتکب شوید این است که شبیه اکثریت نباشید، در این صورت اکثریت شما را تحمل نمیکند. برای شما قید میسازند، پیش پایتان سنگ میاندازند، تحقیرتان میکنند، و دست آخر اگر بتوانند از زندگی ساقطتان خواهند کرد.
اما اگر در این بازی نتوانند شما را به زانو در میآورند میدانید چه اتفاقی میافتد؟ تفاوتهای شما را به عنوان یک حقیقت مسلم که همه از آن آگاهی داشتهاند، تلقی خواهند کرد. گاه ممکن است برایتان بزرگداشت بگیرند و خصوصا مراسم پس از مرگتان را باشکوه برگزار میکنند. گروهی دیگر از آنها نیز همه چیز شما را آنقدر تقلیل خواهند داد که به بقیه زندگیشان بخورد: عکس شما را روی تیشرت میاندازند، از گفتههایتان کلمات و جملات قصار خواهند ساخت و در موردتان پاورقی خواهند نوشت.
مقیاسها ممکن است کوچک و بزرگ شوند، اما ماجرا همین است که گفتم.
پ.ن. : بدترین نوع این اکثریت و بزرگترین مخالفان از میان کسانی برمیخیزد که خود تصور میکنند که از اقلیت هستند؛ در صورتی که آنها عصاره اکثریت هستند، اگر با چشم بینا نگاهشان کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط هادی
|
موضوع اول:
۱. آقا یا خانم محترم؛ بله! سرد است. سرد است چون زمستان است. زمستان است چون خدا یک فصل از سال را این طور طراحی کرده. تقصیر احمدینژاد یا هر کس دیگری نیز نیست. برف است، برف هم نعمت است. خداوند برای فقرا و کسانی که سقفی ندارند که زیر آن از گزند سرما امان بماند، تدبیری کند.
۲. خانمهای محترم، در زمستان باید لباس بیشتری پوشید، حتی در منزل. این عبارت که مگر من کلفتم که لباس زیاد بپوشم را از کجا آوردهاید؟
۳. ایها الناس! انرژی در ایران مفت است، اما این وضعیت به زودی عوض خواهد شد. خودتان را با دنیا جدید سازگار کنید. سالهاست صحبت از مهربان بودن با زمین و مخالفت با سوخت فسیلی و گروههای سبز است، شما کجای کار هستید؟
موضوع دوم:
اعتراف: این جانب در نمایندگی میرداماد ایرتویا یک مدل خودروی
لکسوس مشاهده نمود. حب دنیا چیز خوبی نیست، اما این لکسوس را هر وقت در هر کجا دیدم تحسینهای زیادی از ته دل نثارش کردم.
موضوع سوم:
اپل مدل صورتی رنگ آیپاد نانو را عرضه کرده است. به نظرم ایده چندان بکری خرج طرح نکرده؛ فقط با زرنگی از محبوبیت
لپتاپ صورتی رنگ سونی وایو استفاده و روی موج پسند روز سوار شده است. حدس قوی من این است که در سالهای آینده، با توجه به گسترش روزافزون وسایل دیجیتال بین مردم، مد در طراحی این گونه ابزارها دخالت قویتر خواهد داشت. این اواخر گوشی
موتورولا ریزر این اندیشه را عملا به اثبات رساند (نه برای بار اول البته).
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط هادی
|
اگر این وبلاگ گاهی مطالب درستی دارد، یا نوشتههایی که تاثیرگذار به نظر میرسد، باید بدانید که نویسندهی آنها معترف است که به بخش کوچکی از آنها هم عامل نیست.
مطالب مهمی که رعایت آنها زندگی بهتری برای انسان میسازد، اکنون جز معلومات عمومی هستند: آب زیاد بنوشید، پسانداز کنید و با این پسانداز سرمایهگذاری کنید، از فعالیت روزانه غافل نباشید، افراط در مصرف هیدروکربنها چاقی میآورد، تعصب عقیدتی فاجعه آفرین است، اهداف خود را مشخص کنید، در مصرف انرژی ممسک باشید، به جای شکایت تلاش کنید، با زمین مهربان باشید و...
این نکاتی هستند که با رعایت یکی دو تا از آنها زندگی زیر و رو خواهد شد، همهی ما نیز میدانیمشان، اما اکثرا همچنان مینشینیم به انتظار...
دوست ندارم بگویم چرا، اما واقعا چرا؟
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط هادی
|