

اپل دیشب رایانهی همراهی به نام مکبوک ایر عرضه کرده که نازک و سبک است، و به این بالیده که نازکترین جهان را عرضه کرده. قیمتی بالا و کاستن از امکانات (درگاهها و درایور اپتیکال) هم اصلیترین هزینههایی است که برای رسیدن به چنین فرمی شده است.
این دستگاهی نیست که به کار هر کسی بیاید، عمر باتری چندان قابل توجهی ندارد - در مقایسه با دیگر مدلها. قدرت پردازشیاش نیز نباید چندان قابل ملاحظه باشد. شاید کسانی که زیاد اهل سفر و رفت آمد هستند آن را بپسندند، در این صورت باید آماده باشند که هزار نهصد دلار خرج کنند (دستگاه+درایور اپیتیکال خارجی).
خرید آن را توصیه نمیکنم، این رایانهای آزمایشی است که هنوز اصلا تکلیفش روشن نیست. قدرتنمایی برای رقباست تا دلسوزی برای کاربران، منتظر چیزهای بهتر باید ماند. میخواهم جسارت کنم و حتی بگویم این دستگاه با این مشخصات موفقیت چندانی نخواهد داشت و فقط مقدمهای است برای تولیدات آینده.
بعضی از کلمات و عبارات هست که به کارشان میبریم، بدون این که روی معنایشان درست فکر کرده باشیم. اندیشدین و بحث روی معنی کلمات گاه یک بحث تمام عیار فلسفی است؛ تا جایی که بعضی میگویند که فلسفه چیزی جز بازی کلامی در مورد معانی و مفاهیم نیست. بگذریم.
صحبت کلمات بود؛ بعضی از کلمهها دال بر مدلولهایی هستند که آن مدلولها در ماهیت خود پیچیدهاند: عدالت، زیبایی، آزادی، روح و... چنین مفاهیمی قرنهاست ذهن آدمها را مشغول کردهاند. متفکران در طول زمان به اشکال مختلفی این مفاهیم را تعریف یا احصاء کردهاند.
من اسیر معنای گروهی از کلمات هستم و نسبتا زیاد به آنها فکر میکنم (بدون این که الزاما مدلول پیچیدهای داشته باشند). گرچه نمیتوانم تعریف روشنی از آنها بدهم، ولی تشکیل دهندهی بخش مهمی از نظام فکریام هستند: کیفیت، بصیرت، نگاه، پیچیدگی، تعادل، صلح و گوناگونی. فیالمثال میاندیشم که کیفیت چیست؟ آیا میتوانم بدون این که مثالی بزنم یا موردی ذکر کنم مفهوم کیفیت را به روشنی مشخص کنم؟ یا چرا دنیا این قدر به نظرم متعادل میآید، چه کیفیتی در آن وجود دارد که من به تعادل تعبیرش میکنم؟ پیچیدگی جهان چه ارتباطی به پیچیدگی و گوناگونیاش دارد...
و دست آخر میاندیشم که ما در این دنیا بدون مکث زندگی میکنیم، گاهی به نظر میآید یا باید مکث کرد و یا زندگی.
عاقبت فیلم مستندی را که گری هاسویت دربارهی قلم (=فونت) هلوتیکا ساخته است، دیدم. مدتی بود که خبر ساخته شدنش را داشتم و به محض این که منبعی برای دانلودش یافتم، فوری دست به کار شدم. این از معدود آثاری بود که به محض اتمام دانلود، تماشا کردمش. سالهاست که طراحی بسیار محکم قلم هلوتیکا برایم مبهوت کننده و بسیار جذاب بوده است. مطمئن هستم که خوانندهی این وبلاگ گونههای مختلف هلوتیکا را بارها و بارها در جاهای مختلف دیده، البته شاید نام آن را نمیدانسته.ببین استاد، تو این کاره نیستی، پس زندگی عادیات را بکن. چه اصراری داری که این نقاب را بزنی و بیشتر وقتت را صرف تنظیم و نگاهداشتن آن کنی؟ کسی که از تو چیز خاصی نخواسته، پس چرا خودت را به دستانداز میاندازی؟ این لباس بدجور بدننما است، لااقل در چشم کسانی که چیزی به اسم چشم دارند.
میتوان یک آدم را با علایق و حسرتهایش سنجید، به خودت نگاه کن؛ کلاهت را قاضی کن و بگو چقدر با کسانی که عوام میخوانی و تحقیرشان میکنی تفاوت آرمان و آرزو داری؟ آن عوامی که میگویی لااقل در بیان آن آرزوها بیشیله و پیله هستند و کلمات خوشگل برای بیان پیشپا افتادگی ردیف نمیکنند. کسی تو را به جرم داشتن غرایز و خواستههای کوچک محکوم نمیکند؛ چون آدمی، مثل همهی ما. حالا اگر جور دیگری فکر میکنی، خود دانی؛ اما گاهی به نظر میرسد که تفاوت عنصری در سرشت است، چیزی نیست که بتوانی کسبش کنی و با آن ویترین قشنگی بسازی. مهمتر از همه این که صرف تفاوت چندان چیز دلچسبی هم نیست.
قدیمیها میگفتند «مرغی که انجیر میخورد، نوکش کج است»، تو با همین نوک راستت بساز. انجیر برایت سوءهاضمه میآورد و تبدیل به چیزی میشوی که تکلیفش روشن نیست.
با دوستی تماس گرفتم که زمانی تصور میکرد خیلی با هم اشتراک روحی داریم. باوجودی که سعی داشت با رفتاری گرم برخورد کند، متوجه شدم که حوصلهام را ندارد. گفتم که فقط میخواستم حالی بپرسم و بعد از خداحافظی قطع کردم. چندی است که زندگیای برگزیده که هیچ ربطی به دنیای من ندارد، و من همیشه برایش خوبی، سلامت و سعادت خواستهام و میخواهم... خدا حفظش کند.
این مقدمه با یک حکایت تکمیل میشود: شبی با دوست دیگری بودم و نمیدانم به چه مناسبت به او گفتم که احساس میکنم که اگر باب دیلان بمیرد، ضربهی سنگینی به من میخورد. او - با وجود ملاحظه همیشگیاش در صحبت - خیلی خندید و جملاتی گفت به این معنا که تو خیلی خل هستی که این فکرها را میکنی.
چندی بعد این خاطره را برای پدرام - یک دوست دیگر - تعریف کردم؛ و گفتم که - البته بدون در نظر گرفتن مقیاس و فاصلهی خودم و امثال دیلان - تا زمانی که اینها هستند، و من بدانم که هستند، کمتر در این دنیا احساس تنهایی میکنم. پدرام پس از مکثی طولانی گفت که همیشه میخواسته چنین چیزی را به کلام درآورد، بدون این که توفیقی کسب کند.
همه گاهی اشتباه میکنند، کم و بیش دارد اما استثناء ندارد. اما توجیه اشتباه به مراتب بدتر از آن است. زمانی که کسی بعد از اشتباهش میگوید: «آخر...». به شدت خشمگین و ناراحت میشوم.
میدانم که ممکن است که خودم هم به بیماری مبتلا باشم، لااقل گاهی. اما معتقدم که آدم تا مسوولیت کارهایش را به عهده نگیرد آدم کاملی نیست. همیشه میتوان مسوولیت قبول کرد، این طور ممکن است که نقاب مظلومیت نداشت - و طبیعتا از مزایای این نقاب بهرهمند نبرد - اما کم کم چیزهایی کسب میشود که از دستاوردهای ذیقیمت است: عرضه و جربزه.
آخرین باری که توانستید از صمیم قلب کسی را به این صفات مفتخر کنید، کی بوده است؟
مهترین تعلیمات یک معلم خوب
دو هفتهی قبل پرسیدم که مهترین تعلیمات یک معلم خوب چیست؟ مصطفی، مون، امیر، علی، زن قدبلند، شروین، فرهاد، سیاوش و سعید لطف کردند و به سوالم پاسخ دادند. (جالب توجه نیست که تقریبا همهی خوانندههای مجازی بودن اسم راه و رسمی دارند؟). پاسخدهندگان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
ضمن تشکر از مطالعه و پاسخ، احساس میکنم که شاید نتوانستم منظورم را آنطور که باید روشن منتقل کنم. بیشتر دوستان به خصال یک معلم خوب اشاره کرده بودند، اما من فرض را بر خوب بودن یک آموزگار گرفته بودم و از مهمترین آموزشهایش جویا شده بودم.
اما من بعد از مدتی مکث بر روی موضوع و نظرات شما چه فکر میکنم؟ یک معلم خوب، چند چیز خیلی مهم به دانشآموز میآموزد و میفهماند:
۱. هر چه داناتر باشید به قلمرو نادانیتان بیشتر تسلط دارید.
۲. ترسیم مرز مشخصی میان به خاطر سپردنی و آموختنی و روشن کردن تفاوتهای این دو.
۳. یاد بگیرید چون دوست دارید، هیچ گاه از یادگیری توقع پاداش نداشته باشید.
۴. تلاش از چیزهایی است که مقدار زیاد برای آن معنی ندارد. همچنین برای یاس هم مقدار کم وجود ندارد.
۵. قدرت طرح سوال خوب؛ چون طرح سوال خوب از پاسخ خوب مهمتر است.
۶. چگونه به موضوع درس فکر کنید.
۷. من شما را وارد دنیایی میکنم و ساز و برگ و نقشهای به دستتان میدهم، اما سیاحت و اکتشاف با خودتان است.
۸. مستقل فکر کنید.
۹. و بدانید که اگر یک عمر به تمام توصیههای من عمل کردید، دست آخر به اندازهی ذرهای هم از جهانی که در آن زندگی میکنید، نمیدانید. مبادا برای دانستههایتان شان بیشتری از دانستههای دیگران قائل شوید.
من از آدمهایی هستم که وقوع یک اتفاق بد یا خوب در صبح ممکن است کیفیت آن روزم را رقم بزند.
از خانه که بیرون آمدم، تلفن زنگ زد، بابک بود. تصور کردم که به تهران آمده و مثل همیشه خواسته که احوالی بپرسد و یا احیانا قرار ملاقاتی بگذارد: «سلام هادی. خوبی؟ من دنبال نقد یک فیلم میگشتم و گذارم خورد به وبلاگ تو. دیدم نوشتهای که میخواهی زمانی یک پخش صوت بنگ و اولافسن بخری. این اواخر دبی بودم و سر کوچهی محل اقامتم یک فروشگاه سیستم صوتی بود که یک دستگاه بنگ داشت و به قیمت خوبی میداد. دوباره دارم میرم، دوست داری برات بخرم؟». بهتم برد.
آشنایی من و بابک بیش از پانزده سال عمر دارد، هر دو در ابتدای دههی بیست زندگی بودیم و علاقهمند به تماشای فیلم که آن زمان خوبش سخت گیر میآمد. بابک هر چند وقت یکبار به یک گونه سینمایی علاقه پیدا میکرد و آثاری مییافت که تصورش هم مشکل است. کمتر کسی دیدهام که به اندازه او برای رسانههایی مثل کتاب، فیلم، سیدی و امثال آن خرج کند. جالبترین قسمتش هم اینجا بود که این کار را با نهایت فروتنی و صرفا از روی علاقه میکرد (و حتما میکند) و نه از روی رسم منورالفکری. همیشه خوشرو بود و ندیدم که عصبانی شود، اگر هم کسی صحبت میکرد به قصد تعریف یک حکایت بود تا تخریب و بدگویی. از خاطرات به یادماندنیام با او، شبی است که مسیر طولانیای پیاده رفتیم و او از عشق جاودانیاش به کتابها و فیلمهای جمز باند میگفت... . از این خاطرههای مشترک زیاد داریم مثل روزی که به یک غذاخوری رفتیم و به قدری غذا سفارش دادیم که صاحب مغازه مشکوک شد و ازمان خواست که پولش را اول بدهیم!
من حاضر نیستم که حس خوب دوستی را با تمام شرکت بنگ و اولافسن عوض کنم. این تماس بابک به من تاکید کرد که دنیا هنوز چقدر قشنگی دارد، و کافی است برای ظاهر شدن این قشنگیها آدمها را دوست داشت.

ویژگی اصلی یک طراحی خوب چیست؟
طراحی خوب راهحلی است برای حل یک مشکل. مشکل اشکال گوناگون و متنوعی دارد: پیچیدگی رساندن یک پیام در گرافیک، آسان کردن کاربرد یک دستگاه آشپزخانه، و کاستن از آشفتگی یک پنجره در یک برنامه کامپیوتر نمونههای مختلفی از مشکلاتی هستند که طراحان در صدد حلشان برمیآیند.
تصور عامه بر این است که وظیفه طراح زیباکردن ظاهر است. اما این کار مشاطه است نه طراح. آن چیزی که عیار یک طراح را معلوم میکند موفقیت او در حل مشکل در عین توجه به چیزهایی است که معمولا دیده نمیشوند (جزییات). هر چه راهحل طراح به نظام فهم و شهود کاربر نزدیکتر باشد، طرح بدیهیتر به نظر خواهد خواهد رسید.
هیچگاه با خود فکر کردهاید که چه پدری از طراح گیرهی کاغذ درآمده است؟ شاید تصور کردهاید که خدا گیرهی کاغذ را از آسمان نازل کرده است. خوب چطور است به جایگزینهای یک گیره کاغذ فکر کنید، چه به ذهنتان میرسد؟ اینجاست که کار سخت میشود، طراحی بهتر برای گیرهی کاغذ وجود دارد، این کاملترین نیست اما جهانگیر شده، چون شاید هنوز طراحی بهتری با این موضوع مواجه نشده است.

دو تا از پیوندهایی که در کنار این صفحه درج شده است، نشانی وبسایت سازندگان کفش است. امبیتی و نیوبالانس را هر کدام به علتی دوست دارم: امبیتی نوآوری بکری در ساختار کفش کرده و کفشهایش در بلند مدت سبب بهبود و سلامت بیشتر پشت و پا هستند، نیوبالانس نیز با سابقه و تجربه در امر کفش طبی، سازنده کفشورزشی (و البته دیگر اقلام ورزشی) است که محصولاتش طرحهایی بسیار منحصر به فرد و بی زرق و برق دارد. اما چرا کفش؟
کفش مهمترین لباس انسان است. هیچ گاه تصوری از تجربهی کفش خوب نخواهید، مگر این که صاحب یک جفت باشید. پا از اعضایی که بیشترین فشار بدن را تحمل میکند و نا سلامتیش باعث زمینگیر شدن است. کفش بد بلایی سر پاها میآورد که جبرانش ممکن است ممکن نباشد، و عوارض کفشهای بد در خانمها (که معمولا بیشتر به مد روز توجه دارند) بیشتر دیده میشود. کفش در دنیای امروز محل جمعشدن فناوری، طراحی و دانشهای طبی است؛ طراحی و ساخت نوع خوب آن کار هر کسی نیست و تقریبا گران است (به نظر میآید که حداقل قیمت یک کفش خوب نباید کمتر از هشتاد تا صد دلار باشد).
راجع به کفش خیلی میتوان صحبت کرد. من در آیندهی نزدیک به پیوندهای کفش کنار صفحه خواهم افزود. چون هم کفش خوب را خیلی دوست دارم و هم امیدوارم که خوانندگانم موضوع کفش را بیشتر جدی بگیرند.
من و پخشصوت
زمانی که نوار کاست رواج داشت، چندان اعتقاد و علاقهای به جمعکردن آن نداشتم. نوار کاست به نظرم بد کیفیت میآمد، درصورت خوش کیفیت بودن هم زود از کیفیت میافتاد و نوع با کیفیت و با دوام آن - از جنس کرم یا متال - با در نظر گرفتن به محتویات جیب من قیمت گزافی داشت. ضبط دو کاسته کمابیش رواج داشت ولی حالت ضبط سریع از کیفیت صدای نوار میکاست. کسانی که توانایی مالی داشتند آمپلیفایر و دک میخریدند که نوار را به شکل حرفهای ضبط کنند.
دستگاه پخش صوت اولمان را یادم نیست، ولی به یاد دارم که پدرم بلندگوهای آن را به ایران آورد تا به دستگاه جدیدی وصل کند. اولین دستگاه پخش صوتی که در ایران خریدیم (حدود سال شصت) یک سونی متوسط الحال بود که شدت صدا را با الایدی نشان میداد و این باعث تعجب افراد میشد.
پدرم در آنسالها دلش یک واکمن سونی میخواست، اما از آنجایی که نه وضع مالیاش اجازه میداد (کلا در برآوردن آرزوهایش کمی محتاط و ملاحظهکار است) بعدها برای خودش یک پخشصوت همراه یونیسف خرید که چیز خوبی نبود. فکر کنم هزار و هفتصد تومان بابت خریدش داد ولی هیچ وقت استفادهای از آن نکرد و دستگاه نصیب من شد. سالها بعد توانستم یک واکمن قرمز سونی به قیمت هفده هزار تومان بخرم. ولی دیگر سیدی کم کم داشت جا میافتاد و من شبی که برای اولین بار صدای استیوی واندر را با کیفیت سیدی صوتی گوش دادم، مثل روز به یاد دارم.
در همان دوران پولهایم را جمع کردم و اولین ایرفونم را به قیمت پانصد تومان خریدم (سالهای آخر دههی شصت) پدرم ساعتها شماتت کردم که چنین پولی دادهام. دوسه سال قبل که خبر دار شد که چقدر برای خرید یک گوشی اتیموتیک دادهام گفت که دیوانه هستم.
زمانی که اولین سیدی امپیتری را دیدم، که نیما به قیمت بیست هزار تومان خریده بود، هوش از سرم رفت. با حیرت آن را زیر و رو میکردیم تا ببینیم «راستی اون آهنگه هم توش هست؟». تا مدتها با این سیدی شلم شوربا صفا میکردیم. با رواج اینترنت و فرهنگ دانلود (آنهم با سرعت یک کیلوبایت بر ثانیه!) دانلود آهنگ را شروع کردم. به دست آوردن هر آهنگ ساعتها طول میکشید اما من لذت میبردم.
دار و ندارم را دادم و در سفری به دبی یک کارت صوتی و بلندگوی مرغوب خریدم؛ به قیمت دویست و هفتاد هزار تومان (سال ۱۹۹۹ میلادی). شرکت کریایتیو در آن سال یک پخش صوت دیجیتال به نام نومد عرضه کرده بود که شصت و چهار مگا بایت حافظه داشت و با اتصال یواسبی تغذیه میشد. من برای خریدش ترغیب نشدم ولی با بلندگوهایم عالمی داشتم.
سریع شدن و ارزان شدن اینترنت جسورم کرده بود و حالا گاهی آلبوم دانلود میکردم. خبردار شدم که محلی مجازی به نام نپستر تاسیس شده که گنج شایگان است برای کسانی که دنبال آهنگهای نایاب میگردند. رفتم و دیدم واقعا این طور است، موسیقی متن پاپای رابرت آلتمن را را از نپستر یافتم و واقعا لذت بردم. به فکر خرید کریایتیو نومد جوکباکس سه بودم که آیپاد اپل پدیدار شد، پنج گیگ ظرفیت داشت و با فایر وایر به کامپیوتر وصل میشد. اما فقط با رایانههای اپل کار میکرد و آن زمان من اپل نداشتم. نسخه دوم آیپاد به زودی آمد که هم با مک کار میکرد و هم با پیسی، به شکل کاملا اتفاقی از نزدیک دیدمش و عاشقاش شدم. فروشنده یک موجود ننر، بد ادا و بیتربیت بود که دستگاه سیصد دلاری را نزدیک چهارصد هزار تومان قیمت گذاشته بود. با قرض، صدقه، پیشخور کردن و صد تا بدبختی خریدمش. باور کردنی نیست، اما شبها با آن به رختخواب میرفتم. هر کس هم اتفاقا در دستم میدیدش، فکر میکرد نوعی گوشی موبایل است. چندی بعد از روی نیاز مالی فروختمش، اما بعد از آن سه آیپاد خریدم و الان هم یکی دارم. تمام دوستان نزدیکم هم آیپاد دارند!
با آمدن ایدیاسال و رواج فایلهای تورنت حالا به فکر دانلود مجموعه آثار بودم با کیفیت بالا. زمانی که یکی از دوستانم مجموعه دیوید بوویام را با حجم هفت گیگا بایت دید، چند لحظه مکث کرد و بار دیگر با هارد دیسک آمد! این اواخر به فکر افتادم که دانلود موسیقی با کیفیت زیر ۳۲۰ کیلوبایت فایده ندارد، اگر چه بهتر است فلک باشد! و حکایت همچنان ادامه دارد، میدانم یک روز یک سیستم صوتی خوب - کاندیدایم فعلا بنگ و اولافسن است - خواهم خرید و مثل همیشه سرزنش خواهم شد...
اما این جنون تمامی ندارد.

از دو تا از دوستان خوبم سوال کردم که چطور است ارتباط مرد و زن معمولا هنگام آشنایی خیلی قشنگتر از زمانی است که رابطهی جنسی وارد رابطهشان میشود. یکی از آنها در پاسخم سکوتی طولانیای کرد و فقط گفت «آره» و دیگری پرسید که آیا رابطهی جنسی در مورد همجنسگراها نیز همین اثر را دارد یا خیر؟ (فکر میکنم بتوانید جنسیت هر کدام را حدس بزنید).
در پاسخ دومی، بعد از اندکی مکث، گفتم که همجنسگراها جز اقلیت هستند، و به نظر میرسد که هر جا صحبت اقلیت است، باید مناسبات خاص اقلیتها را در نظر گرفت و بدون احتیاط آن را تعمیم نداد.
اما بعد از تامل بیشتر، به ذهنم رسید که زن و مرد هر کدام از رابطه گرفتن هدفی دارند. اگر بخواهیم به شکل کلی بگوییم، زنها خواهان تصاحب روح یک مرد هستند و مردها خواهان تصاحب جسم یک زن. برای رسیدن به همین هدف، قشنگترین لحظهها را میآفرینند تا به نیت خود برسند، اما تضمینی ندارد که بعد از رسیدن، هنوز به فکر بازآفرینی آن لحظات رویایی باشند، بلکه معمولا دچار روزمرگی میشوند.
دیگر این که به شخصه کمتر کسی را دیدهام که مراقبت حفظ قشنگی یک رابطه باشد، و خوب قشنگی از چیزهایی است که برای حفظش خیلی باید تلاش کرد.
این توصیف من البته استثناهایی دارد، اما میدانید که استثناء قاعده نیست.
در طول امروز چند گفتگوی جدالآمیز داشتم که حسابی انرژی گرفت. شب که شد تقریبا سرسام گرفته بودم، اما یک حادثه حسن ختامی شد بر تمام آن جدلهای بیحاصل و بیخود:
آخر شب مجبور شدم از آژانس ماشین بگیرم. اگر در تهران ساکن باشید میدانید که گوش گردن به شکوههای بعضی از رانندگان یکی از وظایف مسافر است. اما من این بار تجربهی حیرتانگیزی داشتم، راننده عاقل مردی بود که پختگی از تکتک جملاتش هویدا بود. بدون این که نقی بزند و مسائل و معضلات را به برادر بزرگتر (دولت) نسبت دهد، تحلیل و با استفاده از آمار دقیق و اطلاعات حرفهایش را محکم میکرد. اعتراف میکنم که از آن همه سخن پر مغز بسیار متعجب شده بودم.
چون به واقع یادم نمیآمد که آخرین بار کی در چنین گفتگوی محکم و مستدلی شرکت داشتهام، در پایان کار از صحبتهایش تشکر کردم و او انگار که میخواست عیشم را تکمیل کند با بیتکلفی و لهجه شیرین ترکی گفت: آقا من فقط یک راننده تاکسی سادهام.
نزدیک هشت سالم بود که از فرانسه به ایران آمدیم. شور انقلاب روی پدرم اثر کرده بود و تصور میکرد که دیگر زمان حضور در وطن فرارسیده است. شور انقلابی در آنسالها اکثر ایرانیان را گرفته بود. این رجعت یکی از تاثیرگذارترین حوادث بر زندگی من است. از یک زندگی متوسط اما آرام به محیطی آمدیم که پر از بحران بود: مردم در خیابانها بر سر بحثهای سیاسی با یکدیگر دست به یقه میشدند، قیمت ارزاق عمومی به سرعت تغییر میکرد، خشونت و آشفتگی ویژگی اصلی بعضی انقلابیون بود، همه از سیاست صحبت میکردند، هر روز اتفاق تکاندهندهای میافتاد که کشور و مردم را تکان میداد.
از زندگی متوسطمان در فرنگ هیچ باقی نمانده بود، پدر با یک دوچرخه قراضه به سر کار میرفت و تمام زندگیمان زیر یک کرسی برقی در یک اتاق میگذشت. اما نمیدانم مادرم از کجا یک نوار گلچین کارهای شالرز آزنور گیر آورده بود، این نوار برای من (و حتما او) تنها یادگاری یادآور روزهای آرام زندگیمان بود. بارها و بارها این نوار را میگذاشتیم و گوش میکردیم، زمانی که یکی از خالههایم آن را به امانت گرفت و با بیمبالاتی در کنار اجاق گاز گذاشتش، قاب نوار مچاله شد و من در عالم بچگی قاب نوار را عوض کردم تا از صدای آزناور دور نیفتیم...
سال گذشته که تمام آثار شالرز آزناور را به دست آوردم، فکر میکردم که بارها به آن گوش خواهم داد، اما هیچ گاه نتوانستم این کار را بکنم. گاهی هم که اتفاقا کاری از او پخش میشود، غم عجیبی به دلم چنگ میزند.
یادآوری: لطفا اگر ممکن است از نظرخواهی پست قبل فراموش نکنید، هنوز در فکر آن پرسش هستم. ممنون.
مهمترین چیزهایی که یک معلم خوب به شاگرد تعلیم میدهد، چیست؟ به این سوال زیاد فکر کرده و میکنم:
از خوانندگان این نوشته خواهش میکنم که نظرات خود را در قسمت نظرخواهی ثبت کنند تا با تدبر در آنها، بتوانیم به پاسخهای مختلف فکر کنیم.
ادامه دارد

غیر ممکن چیزی نیست؛ این محور آخرین صفآرایی تبلیغاتی شرکت آدیداس است. این صفآرایی از سال گذشته وارد دورهی جدیدی شد: عدهای از بزرگترین و موفقترین ورزشکاران زنده، نظرها و تجربیات خود را پیرامون این شعار عنوان کردند و داستانهایی از زندگی خود گفتند که شنیدنش موی تن بیننده را سیخ میکند. یکی در نوجوانی مشکل هورمون رشد داشته، دیگری را بیماری حاد کلیه زمینگیر کرده بوده، دوندهای که پاهای لاغرش مایهی تمسخرش میشده، بسکتبالیسیتی که چهل بازی اولش در انبیای روی نیمکت نشسته بوده...
تعبیرهای آنها گاهی از داستانهایشان دلگرمکنندهتر است:
مشاور تبلیغاتی آدیداس در این تبلیغات با طرح شعاری که هم استفاده داخل شرکتی دارد و هم وجهه بیرون از شرکتی، بیتردید شاهکار آفریدهاست. پیادهسازی آن هم به غایت زیبا و هوشمندانه است؛ زیباترین نکته هم این است که در آنها از آثار و ترسیمهای ورزشکاران استفاده شده است.
دیدن ویدیوهای این تبلیغات را اکیدا توصیه میکنم. حتی اگر اتصال اینترنت کندی دارید، پاداش صبرتان را خواهید گرفت؛ مطمئن باشید.
افزوده: متن گفتههای ورزشکاران را میتوانید از متن گفتهها دریافت کنید (فایل ورد).