تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
تا یکی دو سال پیش، وقتی به یاد کارهایم می‌افتادم، عذاب می‌کشیدم: موهایم بلند شده، دارایی تکلیفش روشن نشده، هنوز برای عادات غذایی‌ام فکری نکردم، باید زیرپوش بخرم، خیلی وقت است که به فلانی زنگ نزده‌ام، آن مقاله را هم که نخواندم، دی‌وی‌دی‌های کرایه‌ای را هم باید پس بدهم، راستی فلانی ازم پنج تومان می‌خواست، چک پانزدهم را چه کار کنم؟...
بعد از روی بی‌چاره‌گی غر می‌زدم (درونی یا بیرونی): چرا تمام نمی‌شه؟ خسته شدم دیگر، مثل سگ بدو، چرا آرامش ندارم... بقیه چی‌کار می‌کنن؟
یک روز اما ناگهان نگاهم عوض شد: خوب تمام بشه که چی؟ توی قبر بخوابی؟ بی‌کار بنشینی که چه بشود؟ و بعد با خودم فکر کردم چقدر خوب است که آدم مدام بتواند بجنبد و حل کند و مدیریت کند و نتیجه کارهایش را ببیند. فهمیدم که تا زمان زنده بودن اوضاع به همین منوال است، پس چرا سعی نکنم رقصان طی‌اش کنم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 



در تاریخ هست که حسین‌ (ع) جلوی خیمه‌ها راه می‌رفت و با شنیدن اخبار از دست‌دادن یاران و کسانش ذکر لاحول و لا قوه الی بالله علی العظیم می‌گفت.
این همان مردی است که زمانی که یک نیازمند از او کمک خواست، کیسه حاوی پول را از میان در به دست او رساند که مبادا چشم نیازمند به او بیافتد و شرمگین شود. صدای گریه نیازمند را که شنید از علت جویا شد؛ عرب نادار به او گفت: مانده‌ام که این دست چگونه می‌خواهد زیر خاک برود.
و دیدیم که چگونه رفت.

و من نمی‌دانم که چرا هر چه بیشتر در احوال گروه کثیری از حسین گویان دقت می‌کنم، کم‌تر یاد چنین رفتارهایی می‌افتم. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

می‌گویند اعتقاد و ایمان عوام را نباید جریحه‌دار کرد؛ این حرف از جهاتی درست است. بعضی بحث‌های خاص دینی، کلامی و مذهبی را باید تا مدتی در محافل خاصی نگه‌داشت و گرنه افشای زود هنگام ممکن است که باعث خفه‌شدن گوینده و اندیشه‌اش شود.
این روزها که روال زندگی را اکثر عامه مردم را معطوف به به‌چنگ‌آوردن غذای نذری در ظروف یک بار مصرف و گشتن در خیابان با البسه سیاه می‌بینم، به هیچ وجه و هیچ قیمت نمی‌توانم نمی‌توانم ارتباطی بین این حرکات و پایمردی بزرگ‌مرد تنهایی که مردم زمانش تنهایش گذاشتند تا در کنار یارانش سلاخی شود، ارتباطی برقرار کنم.

سلام بر حسین بزرگ، بنده‌ی خداوند و نوه پیامبر (ص).
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

می‌دانید که یکی از ظلم‌های بزرگی که آدم‌ها در حق خودشان می‌کنند، چیست؟
هنگامی که به کسی بر می‌خورند که در کاری مهارت خیره‌کننده‌ دارد، با یک جمله سر و ته کار را به هم می‌آورند: طرف ژنی است! ظاهرا منظور از این جمله این است که استعداد آن مهارت در ژن ماهر موجود بوده. به عبارتی این موهبت خدادادی است. این تعبیر عامیانه در نظر اول کم لطفی به زحماتی است که فرد موصوف در راه کارکشتگی متحمل شده.
اما من نگاهی دیگر دارم: فردی که این سخن را می‌گوید، درها را روی خود می‌بندد. او در چیزی ماهر و استاد نیست، چون ژنش واجد این خصیصه نبوده است، بنابر این باید همین که هست، بماند. دنیای او به شدت حقیر و محدود می‌شود، اجازه هیچ رویاپردازی و بلندپروازی ندارد، زود پیر می‌شود و تا آخر عمر جمود می‌ماند.
حال از کجا می‌توان ژن‌سنج یافت و گفت که چه کسی در ژن خود چه قابلیتی دارد؟ این طور شاید بشود کسانی را از باتلاق شدن نجات داد.

پ.ن: باید بگویم به نظر می‌رسد که خلقت بعضی از انسان‌ها واقعا متفاوت است، نمونه بازر آن موتزارت موسیقی‌دان است که در پنج سالگی اولین سمفونی خود را نگاشت. اما جمعیت چنین خلايقی به قدری کم است به قدری کم است به قدری کم است... که فقط در پایه و مایه موتزارت را می‌توان جزءشان دانست. و ما مگر چند موتزارت داریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:37  توسط هادی  | 

اپل دیشب رایانه‌‌ی همراهی به نام مک‌بوک ایر عرضه کرده که نازک و سبک است، و به این بالیده که نازک‌ترین جهان را عرضه کرده. قیمتی بالا و کاستن از امکانات (درگاه‌ها و درایور اپتیکال) هم اصلی‌ترین هزینه‌هایی است که برای رسیدن به چنین فرمی شده است.

این دستگاهی نیست که به کار هر کسی بیاید، عمر باتری چندان قابل توجهی ندارد - در مقایسه با دیگر مدل‌ها. قدرت پردازشی‌اش نیز نباید چندان قابل ملاحظه باشد. شاید کسانی که زیاد اهل سفر و رفت آمد هستند آن را بپسندند، در این صورت باید آماده باشند که هزار نهصد دلار خرج کنند (دستگاه+درایور اپیتیکال خارجی).

خرید آن را توصیه نمی‌کنم، این رایانه‌ای آزمایشی است که هنوز اصلا تکلیفش روشن نیست. قدرت‌نمایی برای رقباست تا دلسوزی برای کاربران، منتظر چیزهای بهتر باید ماند. می‌خواهم جسارت کنم و حتی بگویم این دستگاه با این مشخصات موفقیت چندانی نخواهد داشت و فقط مقدمه‌ای است برای تولیدات آینده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:24  توسط هادی  | 

بعضی از کلمات و عبارات هست که به کارشان می‌بریم، بدون این که روی معنای‌شان درست فکر کرده باشیم. اندیشدین و بحث روی معنی کلمات گاه یک بحث تمام عیار فلسفی است؛ تا جایی که بعضی می‌گویند که فلسفه چیزی جز بازی کلامی در مورد معانی و مفاهیم نیست. بگذریم.

صحبت کلمات بود؛ بعضی از کلمه‌ها دال بر مدلول‌هایی هستند که آن مدلول‌ها در ماهیت خود پیچیده‌اند: عدالت، زیبایی، آزادی، روح و... چنین مفاهیمی قرن‌هاست ذهن آدم‌ها را مشغول کرده‌اند. متفکران در طول زمان به اشکال مختلفی این مفاهیم را تعریف یا احصاء کرده‌اند.

من اسیر معنای گروهی از کلمات هستم و نسبتا زیاد به آن‌ها فکر می‌کنم (بدون این که الزاما مدلول پیچیده‌ای داشته باشند). گرچه نمی‌توانم تعریف روشنی از آن‌ها بدهم، ولی تشکیل دهنده‌ی بخش مهمی از نظام فکری‌ام هستند: کیفیت، بصیرت، نگاه، پیچیدگی، تعادل، صلح و گوناگونی. فی‌المثال می‌اندیشم که کیفیت چیست؟ آیا می‌توانم بدون این که مثالی بزنم یا موردی ذکر کنم مفهوم کیفیت را به روشنی مشخص کنم؟ یا چرا دنیا این قدر به نظرم متعادل می‌آید، چه کیفیتی در آن وجود دارد که من به تعادل تعبیرش می‌کنم؟ پیچیدگی جهان چه ارتباطی به پیچیدگی و گوناگونی‌اش دارد...

و دست آخر می‌اندیشم که ما در این دنیا بدون مکث زندگی می‌کنیم، گاهی به نظر می‌آید یا باید مکث کرد و یا زندگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:34  توسط هادی  | 

مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی. عکس از سایت پندار.
سید جعفر شهیدی
 ۱۲۹۷ تا ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 6:0  توسط هادی  | 

عاقبت فیلم مستندی را که گری هاس‌ویت درباره‌ی قلم (=فونت) هل‌وتیکا ساخته است، دیدم. مدتی بود که خبر ساخته شدنش را داشتم و به محض این که منبعی برای دانلودش یافتم، فوری دست به کار شدم. این از معدود آثاری بود که به محض اتمام دانلود، تماشا کردمش. سال‌هاست که طراحی بسیار محکم قلم هل‌وتیکا برایم مبهوت کننده و بسیار جذاب بوده است. مطمئن هستم که خواننده‌ی این وبلاگ گونه‌های مختلف هل‌وتیکا را بارها و بارها در جاهای مختلف دیده، البته شاید نام آن را نمی‌دانسته.
فیلم بسیار خوش ساخت است. گفتگوهای جذاب، نگاه تیزبین، انتخاب بجای مصاحبه‌شوندگان، شروع عالی، موسیقی خوب و تدوین هوشمندانه دیدن این فیلم مستند را به اندازه‌ی یک فیلم داستانی خوب، سرگرم‌کننده و لذت‌بخش گردانده است. از گری هاس‌ویت پیش از این چیزی ندیده بودم، اما این فیلم چنان بر من خوش آمد و موثر افتاد که از این پس سعی می‌کنم ساخته‌هایش را تعقیب کنم.
همچنین فیلم برای علاقه‌مندان طراحی یک کلاس درس کوتاه مدت اما پربار به حساب می‌آید که استادان به نام در آن سخنان نغز می‌گویند.
اما نکته‌ای در مورد مورد هل‌وتیکا: سال‌ها پیش یک مکانیک را دیدم که با تحسین و عشق از وانت تویوتا ۸۴ تعریف می‌کرد. او تمام احساس و نظرش را در یک جمله خلاصه کرد؛ «تی‌یو‌تا ۸۴ این قدر خوبه که انگار خدا ساختدش». شاید یک علاقه‌مند به موضوع قلم‌های چاپی بتواند چنین سخنی را در مورد هل‌وتیکا بگوید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:56  توسط هادی  | 

چندی پیش که به یک شلوار نیاز پیدا کردم، ترجیح دادم از جایی خرید کنم که شناخته شده باشد و به این ترتیب بتوانم از خریدم مطمئن باشم. با توجه به این که فروشگاه‌های بنتون و سیسیلی در میدان ونک، نزدیک به دفتر کارم هستند، فکر کردم یک بار تولیدات این برندها را آزمایش کنم. یک شلوار سیسیلی خریدم که قیمت کمی هم نداشت؛ اما بعد از چند روز متوجه شدم که پارچه بیش از حد انتظار ساییده می‌شود. در تماس تلفنی از نحوه خدمات بعد از فروش و گارانتی جویا شدم که در کمال تعجب شنیدم که محصولات این نمایندگی‌ها هیچ نوع ضمانتی ندارند.
جالب نیست؟ بنتون به ایران می‌آید با خدم و حشم، آمدنش سر و صدای زیادی برپا می‌کند. جنجال‌های مطبوعاتی بر سر گرایش‌های سیاسی مالک اصلی بنتون در می‌گیرد. اما هیچ کس اعتراض نمی‌کند که یک شرکت خارجی به چه حقی به مشتری ایرانی جنسی می‌فروشد که حاضر نیست پشت آن بایستد!؟
به نظر من مجلس شورای اسلامی ایران باید قوانین روشن و محکمی در حمایت از حقوق مشتری تصویب کند و در آن به نمایندگی‌ها و فروشندگان محصولات برندهای خارجی سخت‌ بگیرد. این نهایت گستاخی به مشتری ایرانی است که اجناس بنجلی به آن‌ها عرضه شود که حتی نمایندگی رسمی از آن‌ها سلب مسوولیت می‌کند. 
از بنتون و سیسیلی خرید نکنید، و اگر می‌دانید که چطور می‌توان آن‌ها - و نظایرشان را - به خاطر رفتار غیر متعهد در فروش، تحت فشار قانونی گذاشت، حتما نظر بگذارید. مشتری ایرانی عزت دارد، و نمایندگی‌ها و واردکننده‌های برندهای خارجی باید این را خوب بفهمند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:45  توسط هادی  | 

ببین استاد، تو این کاره نیستی، پس زندگی عادی‌ات را بکن. چه اصراری داری که این نقاب را بزنی و بیشتر وقتت را صرف تنظیم و نگاه‌داشتن آن کنی؟ کسی که از تو چیز خاصی نخواسته، پس چرا خودت را به دست‌انداز می‌اندازی؟ این لباس بدجور بدن‌نما است، لااقل در چشم کسانی که چیزی به اسم چشم دارند.

می‌توان یک آدم را با علایق و حسرت‌هایش سنجید، به خودت نگاه کن؛ کلاهت را قاضی کن و بگو چقدر با کسانی که عوام می‌خوانی و تحقیرشان می‌کنی تفاوت آرمان و آرزو داری؟ آن عوامی که می‌گویی لااقل در بیان آن آرزوها بی‌شیله و پیله هستند و کلمات خوشگل برای بیان پیش‌پا افتادگی ردیف نمی‌کنند. کسی تو را به جرم داشتن غرایز و خواسته‌های کوچک محکوم نمی‌کند؛ چون آدمی، مثل همه‌ی ما. حالا اگر جور دیگری فکر می‌کنی، خود ‌دانی؛ اما گاهی به نظر می‌رسد که تفاوت‌ عنصری در سرشت است، چیزی نیست که بتوانی کسبش کنی و با آن ویترین قشنگی بسازی. مهم‌تر از همه این که صرف تفاوت چندان چیز دلچسبی هم نیست.

قدیمی‌ها می‌گفتند «مرغی که انجیر می‌خورد، نوکش کج است»، تو با همین نوک راستت بساز. انجیر برایت سوءهاضمه می‌آورد و تبدیل به چیزی می‌شوی که تکلیفش روشن نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:25  توسط هادی  | 

با دوستی تماس گرفتم که زمانی تصور می‌کرد خیلی با هم اشتراک روحی داریم. باوجودی که سعی داشت با رفتاری گرم برخورد کند، متوجه شدم که حوصله‌ام را ندارد. گفتم که فقط می‌خواستم حالی بپرسم و بعد از خداحافظی قطع کردم. چندی است که زندگی‌ای برگزیده که هیچ ربطی به دنیای من ندارد، و من همیشه برایش خوبی، سلامت و سعادت خواسته‌ام و می‌خواهم... خدا حفظش کند.

این مقدمه با یک حکایت تکمیل می‌شود: شبی با دوست دیگری بودم و نمی‌دانم به چه مناسبت به او گفتم که احساس می‌کنم که اگر باب دیلان بمیرد، ضربه‌ی سنگینی به من می‌خورد. او - با وجود ملاحظه همیشگی‌اش در صحبت - خیلی خندید و جملاتی گفت به این معنا ‌که تو خیلی خل هستی که این فکرها را می‌کنی.

چندی بعد این خاطره را برای پدرام - یک دوست دیگر - تعریف کردم؛ و گفتم که - البته بدون در نظر گرفتن مقیاس و فاصله‌ی خودم و امثال دیلان - تا زمانی که این‌ها هستند، و من بدانم که هستند، کم‌تر در این دنیا احساس تنهایی می‌کنم. پدرام پس از مکثی طولانی گفت که همیشه می‌خواسته چنین چیزی را به کلام درآورد، بدون این که توفیقی کسب کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:36  توسط هادی  | 

همه گاهی اشتباه می‌کنند، کم و بیش دارد اما استثناء ندارد. اما توجیه اشتباه به مراتب بدتر از آن است. زمانی که کسی بعد از اشتباهش می‌گوید: «آخر...». به شدت خشمگین و ناراحت می‌شوم.

می‌دانم که ممکن است که خودم هم به بیماری مبتلا باشم، لااقل گاهی. اما معتقدم که آدم تا مسوولیت کارهایش را به عهده نگیرد آدم کاملی نیست. همیشه می‌توان مسوولیت قبول کرد، این طور ممکن است که نقاب مظلومیت نداشت - و طبیعتا از مزایای این نقاب بهره‌مند نبرد - اما کم کم چیزهایی کسب می‌شود که از دستاوردهای ذی‌قیمت است: عرضه و جربزه.

آخرین باری که توانستید از صمیم قلب کسی را به این صفات مفتخر کنید، کی بوده است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط هادی  | 

نمی‌دانم کی این تنبیه سنت بوده، اما در طرح‌ها و کاریکاتورهای دیده‌ام که بچه‌ای را زنگ تفریح در کلاس نگه داشته‌اند که یک جمله را چندین و چند بار روی تخته سیاه بنویسد. چندین بار نوشتن آن جمله ظاهرا به قصد نشستن در ذهن خاطی بوده است. مثلا طرف باید هزار بار می‌نوشته «من دیگر روی دفتر دوستم مرکب نمی‌ریزم...».
من روی یک تخته سیاه به اندازه‌ی یک زمین فوتبال باید بنویسم: من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم، من آدم‌ها را نمی‌فهمم...
و دست آخر که تمام این تخته‌ی عظیم پر شود، معلم جریمه کننده‌ می‌آید و زیرش می‌نویسد: «بدبختانه عبرت هم نمی‌گیری!».
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:48  توسط هادی  | 

ده‌ها گیگابایت انواع فیلم، کتاب، مجله، عکس، موسیقی و برنامه...
سی‌دی‌ها، دی‌وی‌دی‌ها، هارد‌های متصل و غیر متصل...
همین طور روی هم تلنبار شده‌اند، خیلی بیشتر از گوش کردن، خواندن، دیدن، و بررسی کردن وقت صرف به دست آوردنشان می‌کنم. نسخه‌های مختلف، ویرایش‌های گوناگون، اجراهای متفاوت...
خلاصه که افتضاح.

شما هم مبتلا هستید؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

مهترین تعلیمات یک معلم خوب

دو هفته‌ی قبل پرسیدم که مهترین تعلیمات یک معلم خوب چیست؟ مصطفی، مون، امیر، علی، زن قدبلند، شروین، فرهاد، سیاوش و سعید لطف کردند و به سوالم پاسخ دادند. (جالب توجه نیست که تقریبا همه‌ی خواننده‌های مجازی بودن اسم راه و رسمی دارند؟). پاسخ‌دهندگان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

  • آموزش یاد گرفتن، تحمل شکست، پشتکار،
  • کشف توانایی‌های بالقوه شاگردان،
  • رفتار مناسب با نوآموز و عشق به آموزش و موضوع آموزش،
  • ایجاد شور یادگیری و اشاره به ماخذ مناسب کسب اطلاعات.

ضمن تشکر از مطالعه و پاسخ، احساس می‌کنم که شاید نتوانستم منظورم را آن‌طور که باید روشن منتقل کنم. بیشتر دوستان به خصال یک معلم خوب اشاره کرده بودند، اما من فرض را بر خوب بودن یک آموزگار گرفته بودم و از مهم‌ترین آموزش‌هایش جویا شده بودم.

اما من بعد از مدتی مکث بر روی موضوع و نظرات شما چه فکر می‌کنم؟ یک معلم خوب، چند چیز خیلی مهم به دانش‌آموز می‌آموزد و می‌فهماند:

۱. هر چه داناتر باشید به قلمرو نادانی‌تان بیشتر تسلط دارید.
۲. ترسیم مرز مشخصی میان به خاطر سپردنی و آموختنی و روشن کردن تفاوت‌های این دو.
۳. یاد بگیرید چون دوست دارید، هیچ گاه از یادگیری توقع پاداش نداشته باشید.
۴. تلاش از چیزهایی است که مقدار زیاد برای آن معنی ندارد. همچنین برای یاس هم مقدار کم وجود ندارد.
۵. قدرت طرح سوال خوب؛ چون طرح سوال خوب از پاسخ خوب مهم‌تر است.
۶. چگونه به موضوع درس فکر کنید.
۷. من شما را وارد دنیایی می‌کنم و ساز و برگ و نقشه‌ای به دستتان می‌دهم، اما سیاحت و اکتشاف با خودتان است.
۸. مستقل فکر کنید.
۹. و بدانید که اگر یک عمر به تمام توصیه‌های من عمل کردید، دست آخر به اندازه‌ی ذره‌ای هم از جهانی که در آن زندگی می‌کنید، نمی‌دانید. مبادا برای دانسته‌هایتان شان بیشتری از دانسته‌های دیگران قائل شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:25  توسط هادی  | 

من از آدم‌هایی هستم که وقوع یک اتفاق بد یا خوب در صبح ممکن است کیفیت آن روزم را رقم بزند.

از خانه که بیرون آمدم، تلفن زنگ زد، بابک بود. تصور کردم که به تهران آمده و مثل همیشه خواسته که احوالی بپرسد و یا احیانا قرار ملاقاتی بگذارد: «سلام هادی. خوبی؟ من دنبال نقد یک فیلم می‌گشتم و گذارم خورد به وبلاگ تو. دیدم نوشته‌ای که می‌خواهی زمانی یک پخش صوت بنگ و اولافسن بخری. این اواخر دبی بودم و سر کوچه‌ی محل اقامتم یک فروشگاه سیستم صوتی بود که یک دستگاه بنگ داشت و به قیمت خوبی می‌داد. دوباره دارم می‌رم، دوست داری برات بخرم؟». بهتم برد.

آشنایی من و بابک بیش از پانزده سال عمر دارد، هر دو در ابتدای دهه‌ی بیست زندگی بودیم و علاقه‌مند به تماشای فیلم که آن زمان خوبش سخت گیر می‌آمد. بابک هر چند وقت یکبار به یک گونه سینمایی علاقه پیدا می‌کرد و آثاری می‌یافت که تصورش هم مشکل است. کم‌تر کسی دیده‌ام که به اندازه او برای رسانه‌هایی مثل کتاب، فیلم، سی‌دی و امثال آن خرج کند. جالب‌ترین قسمتش هم این‌جا بود که این کار را با نهایت فروتنی و صرفا از روی علاقه‌ می‌کرد (و حتما می‌کند) و نه از روی رسم منورالفکری. همیشه خوشرو بود و ندیدم که عصبانی شود، اگر هم کسی صحبت می‌کرد به قصد تعریف یک حکایت بود تا تخریب و بدگویی. از خاطرات به یادماندنی‌ام با او، شبی است که مسیر طولانی‌ای پیاده رفتیم و او از عشق جاودانی‌اش به کتاب‌ها و فیلم‌های جمز باند می‌گفت... . از این خاطره‌های مشترک زیاد داریم مثل روزی که به یک غذاخوری رفتیم و به قدری غذا سفارش دادیم که صاحب مغازه مشکوک شد و ازمان خواست که پولش را اول بدهیم!

من حاضر نیستم که حس خوب دوستی را با تمام شرکت بنگ و اولافسن عوض ‌کنم. این تماس بابک به من تاکید کرد که دنیا هنوز چقدر قشنگی دارد، و کافی است برای ظاهر شدن این قشنگی‌ها آدم‌ها را دوست داشت.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:23  توسط هادی  | 

شکلات تابلرون. طراحی بی‌نظیر و کارآمدی که به نشان هویت سازنده بدل شده است.

ویژگی‌ اصلی یک طراحی خوب چیست؟

طراحی خوب راه‌حلی است برای حل یک مشکل. مشکل اشکال گوناگون و متنوعی دارد: پیچیدگی رساندن یک پیام در گرافیک، آسان کردن کاربرد یک دستگاه آشپزخانه، و کاستن از آشفتگی یک پنجره در یک برنامه کامپیوتر نمونه‌های مختلفی از مشکلاتی هستند که طراحان در صدد حلشان برمی‌آیند.

تصور عامه بر این است که وظیفه طراح زیباکردن ظاهر است. اما این کار مشاطه است نه طراح. آن چیزی که عیار یک طراح را معلوم می‌کند موفقیت او در حل مشکل در عین توجه به چیزهایی است که معمولا دیده نمی‌شوند (جزییات). هر چه راه‌حل طراح به نظام فهم و شهود کاربر نزدیک‌تر باشد، طرح بدیهی‌تر به نظر خواهد خواهد رسید.

هیچگاه با خود فکر کرده‌اید که چه پدری از طراح گیره‌ی کاغذ درآمده است؟ شاید تصور کرده‌اید که خدا گیره‌ی کاغذ را از آسمان نازل کرده است. خوب چطور است به جایگزین‌های یک گیره کاغذ فکر کنید، چه به ذهنتان می‌رسد؟ این‌جاست که کار سخت می‌شود، طراحی بهتر برای گیره‌ی کاغذ وجود دارد، این کامل‌ترین نیست اما جهانگیر شده، چون شاید هنوز طراحی بهتری با این موضوع مواجه نشده است.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:42  توسط هادی  | 

دوستم مهدی، به علت زندگی پر فراز و نشیبش، حکایت‌های شنیدنی زیادی برای تعریف دارد. چندی پیش که به دفترش رفته بودم یکی از شنیدنی‌ترین آن‌ها را برایم گفت:
بیش از بیست سال پیش به منزل یکی از دولتمندان پاکستان دعوت شده بودم. پیرمردی بود محتشم که در قصری پر از خدمه زندگی می‌کرد و آن زمان که حتی دیدن مرسدس بنز در پاکستان تعجب‌آور بود، او هواپیمای شخصی داشت. یکی از برنامه‌هایش برپا کردن مراسم شام با فرزندانش بود و این بار من هم دعوت شده بودم.
حین شام غذایش را به من نشان داد، سبزیجات پخته‌ای مثل بروکلی و هویج و کمی سیب‌زمینی، و به من گفت: «خوشمزه‌ترین چیزی که می‌توانم بخورم همین سیب‌زمینی است». بعد نگاهی کرد و گفت: «می‌خواهم چیزی بهت بگویم که فعلا متوجه نخواهی شد». منتظر ادامه حرفش ماندم. «آقا صاحب! امروزت را به فردا نفروش»؛ مکثی کرد و پرسید: «متوجه شدی؟»
جواب مثبت دادم.
گفت: «نه آقا صاحب تو متوجه نشدی».
مهدی می‌گفت که پس از گذشت دو دهه، تابستان سال گذشته متوجه حقیقت سخن آن مرد شده است. به نظرم اقبالش بلند بوده، این از سخنانی است که برای فهم آن ممکن است که به یک عمر نیاز باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:5  توسط هادی  | 

بعد از این که آدمی فوت می‌شود، چیزی که از او می‌ماند بدنش است که اگر از آن سودی برده نشود (مثل استفاده از اعضاء و...) صرفا یک توده به هم پیوسته زباله است که برای اذیت نشدن افراد باید زیر خاک دفن شود.
برای همین من از درک کسانی که خود را روی  جنازه می‌اندازند و یا در غسالخانه آخرین بازدید را می‌کنند، کمی مشکل دارم. ما بدن نیستیم، بدن نمادی از ماست برای دیگران، ارتباط بدن و روح مشخص نیست، ارتباط روح و روان یا روان با مغز هم شاید چندان روشن نباشد، بدن روی روح ما تاثیرات بسیار آب‌زیرکاهی دارد و در ضمن بشر عاشق نمادها و نشانه‌هاست...
حکایت پیچیده‌تر از اینی است که ابتدا به نظر می‌آید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

نیوبالانس کلاسیک ام 990 از برگزیده‌های من. عکس از زاپوس.

دو تا از پیوندهایی که در کنار این صفحه درج شده است، نشانی وب‌سایت‌ سازندگان کفش است. ام‌بی‌تی و نیوبالانس را هر کدام به علتی دوست دارم: ام‌بی‌تی نوآوری بکری در ساختار کفش کرده و کفش‌هایش در بلند مدت سبب بهبود و سلامت بیشتر پشت و پا هستند، نیوبالانس نیز با سابقه و تجربه در امر کفش طبی، سازنده کفش‌ورزشی (و البته دیگر اقلام ورزشی) است که محصولاتش طرح‌هایی بسیار منحصر به فرد و بی زرق و برق دارد. اما چرا کفش؟

کفش مهم‌ترین لباس انسان است. هیچ گاه تصوری از تجربه‌ی کفش خوب نخواهید، مگر این که صاحب یک جفت باشید. پا از اعضایی که بیشترین فشار بدن را تحمل می‌کند و نا سلامتیش باعث زمین‌گیر شدن است. کفش بد بلایی سر پاها می‌آورد که جبرانش ممکن است ممکن نباشد، و عوارض کفش‌های بد در خانم‌ها (که معمولا بیشتر به مد روز توجه دارند) بیشتر دیده می‌شود. کفش در دنیای امروز محل جمع‌شدن فناوری، طراحی و دانش‌های طبی است؛ طراحی و ساخت نوع خوب آن کار هر کسی نیست و تقریبا گران است (به نظر می‌آید که حداقل قیمت یک کفش خوب نباید کمتر از هشتاد تا صد دلار باشد).

راجع به کفش خیلی می‌توان صحبت کرد. من در آینده‌ی نزدیک به پیوندهای کفش کنار صفحه خواهم افزود. چون هم کفش خوب را خیلی دوست دارم و هم امیدوارم که خوانندگانم موضوع کفش را بیشتر  جدی بگیرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:16  توسط هادی  | 

دوست من، 
حس عمیق تنهایی‌ات را می‌فهمم. نمی‌توانم بگویم که با تو همدردم؛ چون هر کسی به نوع خودش تنهاست و گاه شک دارم که حس تنهایی را بتوان درد دانست. شاید موهبتی است که حواس ما را متوجه جهان دیگری کند، چون در این جهان که برای این درد درمانی نیست.
اگر نوازش را دوست داری، در صلح با هستی بکوش، آن گاه مدام نوازش آن را احساس خواهی کرد. افرادی که نوازشت می‌کنند یا توقعی دارند یا دست ترحمی می‌کشند. ما به هیچ کدام احتیاج نداریم، لذت دوست داشته شدن است که مفتون‌مان می‌کند. اما می‌دانی که فقط یک وجود است که ما را همین طوری که هستیم، دوست دارد. درک مهر او سخت و ساده است، اما شاید آسان نباشد.
تنهایی و عدم نوازش، گاهی مچاله‌ات خواهد کرد، این را بارها حس کرده‌ام. در چنین لحظاتی آرزو کن که برای دیگران چیزی باشی که هیچ گاه برای تو نبودند، یا فکر می‌کردی نیستند. با آدم‌های شفیق باش، انسان نیاز به شفقت دارد.
درونت را پاس بدار، امانت مهمی در آن است. اما زمانی احساس بزرگی کن که بزرگوار باشی. چیزهایی که تو می‌خواهی به گمانم در این دنیا به دست نمی‌آید، اما غصه نخور، تو سعی کن گلخانه‌ای در گوشه‌ای بسازی که قسمتی از آمال و آرمان‌هایت را در آن پرورش دهی و دیگران را به قدر وسعت بی‌نصیب نگذاری.
این گونه شاید بتوانیم با دلی بزرگ راست قامت باشیم، و راست قامتی یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌هایی است که ممکن است نصیب‌مان شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:27  توسط هادی  | 

من و پخش‌صوت

زمانی که نوار کاست رواج داشت، چندان اعتقاد و علاقه‌ای به جمع‌کردن آن نداشتم. نوار کاست به نظرم بد کیفیت می‌آمد، درصورت خوش کیفیت بودن هم زود از کیفیت می‌افتاد و نوع با کیفیت و با دوام آن - از جنس کرم یا متال - با در نظر گرفتن به محتویات جیب من قیمت گزافی داشت. ضبط دو کاسته کمابیش رواج داشت ولی حالت ضبط سریع از کیفیت صدای نوار می‌کاست. کسانی که توانایی مالی داشتند آمپلی‌فایر و دک می‌خریدند که نوار را به شکل حرفه‌ای ضبط کنند.

دستگاه پخش صوت اول‌مان را یادم نیست، ولی به یاد دارم که پدرم بلندگوهای آن را به ایران آورد تا به دستگاه جدیدی وصل کند. اولین دستگاه پخش صوتی که در ایران خریدیم (حدود سال شصت) یک سونی متوسط الحال بود که شدت صدا را با ال‌ای‌دی نشان می‌داد و این باعث تعجب افراد می‌شد.

پدرم در آن‌سال‌ها دلش یک واک‌من سونی می‌خواست، اما از آن‌جایی که نه وضع مالی‌اش اجازه می‌داد (کلا در برآوردن آرزوهایش کمی محتاط و ملاحظه‌کار است) بعدها برای خودش یک پخش‌صوت همراه یونیسف خرید که چیز خوبی نبود. فکر کنم هزار و هفتصد تومان بابت خریدش داد ولی هیچ وقت استفاده‌ای از آن نکرد و دستگاه نصیب من شد. سال‌ها بعد توانستم یک واک‌من قرمز سونی به قیمت هفده هزار تومان بخرم. ولی دیگر سی‌دی کم کم داشت جا می‌افتاد و من شبی که برای اولین بار صدای استیوی واندر را با کیفیت سی‌دی صوتی گوش دادم، مثل روز به یاد دارم.

در همان دوران پول‌هایم را جمع کردم و اولین ایرفونم را به قیمت پانصد تومان خریدم (سال‌های آخر دهه‌ی شصت) پدرم ساعت‌ها شماتت کردم که چنین پولی داده‌ام. دوسه سال قبل که خبر دار شد که چقدر برای خرید یک گوشی اتیموتیک داده‌ام گفت که دیوانه هستم.

زمانی که اولین سی‌دی ام‌پی‌تری را دیدم، که نیما به قیمت بیست هزار تومان خریده بود، هوش از سرم رفت. با حیرت آن را زیر و رو می‌کردیم تا ببینیم «راستی اون آهنگه هم توش هست؟». تا مدت‌ها با این سی‌دی شلم شوربا صفا می‌کردیم. با رواج اینترنت و فرهنگ دانلود (آن‌هم با سرعت یک کیلوبایت بر ثانیه!) دانلود آهنگ را شروع کردم. به دست آوردن هر آهنگ ساعت‌ها طول می‌کشید اما من لذت می‌بردم.

دار و ندارم را دادم و در سفری به دبی یک کارت صوتی و بلندگوی مرغوب خریدم؛ به قیمت دویست و هفتاد هزار تومان (سال ۱۹۹۹ میلادی). شرکت کری‌ای‌تیو در آن سال یک پخش صوت دیجیتال به نام نومد عرضه کرده بود که شصت و چهار مگا بایت حافظه داشت و با اتصال یواس‌بی تغذیه می‌شد. من برای خریدش ترغیب نشدم ولی با بلندگوهایم عالمی داشتم.

سریع شدن و ارزان شدن اینترنت جسورم کرده بود و حالا گاهی آلبوم دانلود می‌کردم. خبردار شدم که محلی مجازی به نام نپستر تاسیس شده که گنج شایگان است برای کسانی که دنبال آهنگ‌های نایاب می‌گردند. رفتم و دیدم واقعا این طور است، موسیقی متن پاپای رابرت آلتمن را را از نپستر یافتم و واقعا لذت بردم. به فکر خرید کری‌ای‌تیو نومد جوک‌باکس سه بودم که آی‌پاد اپل پدیدار شد، پنج گیگ ظرفیت داشت و با فایر وایر به کامپیوتر وصل می‌شد. اما فقط با رایانه‌های اپل کار می‌کرد و آن زمان من اپل نداشتم. نسخه دوم آی‌پاد به زودی آمد که هم با مک کار می‌کرد و هم با پی‌سی، به شکل کاملا اتفاقی از نزدیک دیدمش و عاشق‌اش شدم. فروشنده یک موجود ننر، بد ادا و بی‌تربیت بود که دستگاه سیصد دلاری را نزدیک چهارصد هزار تومان قیمت گذاشته بود. با قرض، صدقه، پیش‌خور کردن و صد تا بدبختی خریدمش. باور کردنی نیست، اما شب‌ها با آن به رختخواب می‌رفتم. هر کس هم اتفاقا در دستم می‌دیدش، فکر می‌کرد نوعی گوشی موبایل است. چندی بعد از روی نیاز مالی فروختمش، اما بعد از آن سه آی‌پاد خریدم و الان هم یکی دارم. تمام دوستان نزدیکم هم آی‌پاد دارند!

با آمدن ای‌دی‌اس‌ال و رواج فایل‌های تورنت حالا به فکر دانلود مجموعه آثار بودم با کیفیت بالا. زمانی که یکی از دوستانم مجموعه دیوید بووی‌ام را با حجم هفت گیگا بایت دید، چند لحظه مکث کرد و بار دیگر با هارد دیسک آمد! این اواخر به فکر افتادم که دانلود موسیقی با کیفیت زیر ۳۲۰ کیلوبایت فایده ندارد، اگر چه بهتر است فلک باشد! و حکایت همچنان ادامه دارد، می‌دانم یک روز یک سیستم صوتی خوب - کاندیدایم فعلا بنگ و اولافسن است - خواهم خرید و مثل همیشه سرزنش خواهم شد...

اما این جنون تمامی ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 23:55  توسط هادی  | 

زمانی که حس خوبی ندارید، حالتان میزان نیست یا فشار اطراف زیاد است بهتر است هیچ کار تازه‌ای شروع نکنید. اما اگر هیچ کار تازه‌ای نکنید چگونه می‌خواهید از وضعیت ناگوار درآیید؟
مساله این است که حس بد نشان‌دهنده این است که چیز یا چیزهایی نامیزان است و نیاز به توجه و راه‌حل جدید دارد. راه‌حل جدید هم به نوعی کار یا کارهای تازه است. اما شاید این تازه با تازه‌ای که در جمله‌ی اول آمد تفاوت ماهوی داشته باشد، راه‌حل ممکن است تازه باشد اما کارها و چیزهایی باشد که شما با آن آشنا هستید، اما در جمله اول منظور این است که کل قضیه برای شما تازگی دارد.
برای مسائل اساسی راه‌حلی سریعی وجود ندارد، همچنین بی‌توجهی به آن‌ها حکایت استخوان لای زخم  را تداعی می‌کند...

این هم پست کسی است که از چنین دردسرهایی سردرد گرفته است!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 


آخرین کار مایکل مور را دیدم، مستند قدرتمندی در باره‌ی نظام درمانی آمریکا و روش‌های نادرست شرکت‌های پولساز بیمه درمانی. گمان می‌کنم که نام این فیلم از ترکیب دو کلمه بیمار و روانی ساخته شده که معادلی برایش سراغ ندارم (sick+Psycho)، پس فعلا به آن سیکو می‌گویم.
من آثار مور را با دقت و علاقه تعقیب می‌کنم و برای آن‌ها احترام قائلم. می‌دانم که عده‌ای به او اتهامات گوناگونی می‌زنند، و توقعی هم غیر از این نیست. از کسی که درباره‌ی بحران اخراج کارگر، اسلحه، یازده سپتامبر، جورج بوش، جنگ عراق و درمان فیلم انتقادی ساخته باشد با قالی قرمز استقبال نمی‌شود. به نظرم مور مرد مسوولی است که کارش را هم خیلی خوب بلد است و فیلم‌هایی بسیار جذاب و موفق می‌سازد.
توصیه می‌کنم که این فیلم را حتما ببینید، البته دانستن کمی زبان انگلیسی برای درک آن لازم است. برای اطلاعات بیشتر در مورد فیلم و حواشی آن هم می‌توانید به ویکی‌پدیای عزیز مراجعه کنید.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:33  توسط هادی  | 

در نگاه آدم‌ها چیست؟
چطور است که با دقت به نگاه کسی می‌توانیم حالت او را بفهمیم، به گوشه‌های مهمی از شخصیتش پی ببریم، ارتباط برقرار کنیم، پیام برسانیم، و...
نگاه ابله او را افشا می‌کند، نگاه خردمند عمق غریبی دارد، نگاه کودکان پر از کنجکاوی است و نگاه پیرها پر از یک اندوه غریب. واقعا در نگاه چیست که گویای این همه نکته‌ی نگفتنی است؟ من هیچ گاه نفهمیدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:17  توسط هادی  | 

از دو تا از دوستان خوبم سوال کردم که چطور است ارتباط مرد و زن معمولا هنگام آشنایی خیلی قشنگ‌تر از زمانی است که رابطه‌ی جنسی وارد رابطه‌شان می‌شود. یکی از آن‌ها در پاسخم سکوتی طولانی‌ای کرد و فقط گفت‌ «آره» و دیگری پرسید که آیا رابطه‌ی جنسی در مورد هم‌جنس‌گراها نیز همین اثر را دارد یا خیر؟ (فکر می‌کنم بتوانید جنسیت هر کدام را حدس بزنید).

در پاسخ دومی، بعد از اندکی مکث، گفتم که هم‌جنس‌گراها جز اقلیت هستند، و به نظر می‌رسد که هر جا صحبت اقلیت است، باید مناسبات خاص اقلیت‌ها را در نظر گرفت و بدون احتیاط آن را تعمیم نداد.

اما بعد از تامل بیشتر، به ذهنم رسید که زن و مرد هر کدام از رابطه گرفتن هدفی دارند. اگر بخواهیم به شکل کلی بگوییم، زن‌ها خواهان تصاحب روح یک مرد هستند و مردها خواهان تصاحب جسم یک زن. برای رسیدن به همین هدف، قشنگ‌ترین لحظه‌ها را می‌آفرینند تا به نیت خود برسند، اما تضمینی ندارد که بعد از رسیدن، هنوز به فکر بازآفرینی آن لحظات رویایی باشند، بلکه معمولا دچار روزمرگی می‌شوند.

دیگر این که به شخصه کم‌تر کسی را دیده‌ام که مراقبت حفظ قشنگی یک رابطه باشد، و خوب قشنگی از چیزهایی است که برای حفظش خیلی باید تلاش کرد.

این توصیف من البته استثناهایی دارد، اما می‌دانید که استثناء قاعده نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:55  توسط هادی  | 

در طول امروز چند گفتگوی جدال‌آمیز داشتم که حسابی انرژی گرفت. شب که شد تقریبا سرسام گرفته بودم، اما یک حادثه حسن ختامی شد بر تمام آن جدل‌های بی‌حاصل و بی‌خود:

آخر شب مجبور شدم از آژانس ماشین بگیرم. اگر در تهران ساکن باشید می‌دانید که گوش گردن به شکوه‌های بعضی از رانندگان یکی از وظایف مسافر است. اما من این بار تجربه‌ی حیرت‌انگیزی داشتم، راننده عاقل مردی بود که پختگی از تک‌تک جملاتش هویدا بود. بدون این که نقی بزند و مسائل و معضلات را به برادر بزرگ‌تر (دولت) نسبت دهد، تحلیل و با استفاده از آمار دقیق و اطلاعات حرف‌هایش را محکم می‌کرد. اعتراف می‌کنم که از آن همه سخن پر مغز بسیار متعجب شده بودم.

چون به واقع یادم نمی‌آمد که آخرین بار کی در چنین گفتگوی محکم و مستدلی شرکت داشته‌ام، در پایان کار از صحبت‌هایش تشکر کردم و او انگار که می‌خواست عیشم را تکمیل کند با بی‌تکلفی و لهجه شیرین ترکی گفت: آقا من فقط یک راننده تاکسی ساده‌ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:58  توسط هادی  | 

نزدیک هشت سالم بود که از فرانسه به ایران آمدیم. شور انقلاب روی پدرم اثر کرده بود و تصور می‌کرد که دیگر زمان حضور در وطن فرارسیده است. شور انقلابی در آن‌سال‌ها اکثر ایرانیان را گرفته بود. این رجعت یکی از تاثیرگذارترین حوادث بر زندگی من است. از یک زندگی متوسط اما آرام به محیطی آمدیم که پر از بحران بود: مردم در خیابان‌ها بر سر بحث‌های سیاسی با یکدیگر دست به یقه می‌شدند، قیمت ارزاق عمومی به سرعت تغییر می‌کرد، خشونت و آشفتگی ویژگی اصلی بعضی انقلابیون بود، همه از سیاست صحبت می‌کردند، هر روز اتفاق تکان‌دهنده‌ای می‌افتاد که کشور و مردم را تکان می‌داد.

از زندگی متوسط‌مان در فرنگ هیچ باقی نمانده بود، پدر با یک دوچرخه قراضه به سر کار می‌رفت و تمام زندگی‌مان زیر یک کرسی برقی در یک اتاق می‌گذشت. اما نمی‌دانم مادرم از کجا یک نوار گلچین کارهای شالرز آزنور گیر آورده بود، این نوار برای من (و حتما او) تنها یادگاری یادآور روزهای آرام زندگی‌مان بود. بارها و بارها این نوار را می‌گذاشتیم و گوش می‌کردیم، زمانی که یکی از خاله‌هایم آن را به امانت گرفت و با بی‌مبالاتی در کنار اجاق گاز گذاشتش، قاب نوار مچاله شد و من در عالم بچگی قاب نوار را عوض کردم تا از صدای آزناور دور نیفتیم...

سال گذشته که تمام آثار شالرز آزناور را به دست آوردم، فکر می‌کردم که بارها به آن گوش خواهم داد، اما هیچ گاه نتوانستم این کار را بکنم. گاهی هم که اتفاقا کاری از او پخش می‌شود، غم عجیبی به دلم چنگ می‌زند.

یادآوری: لطفا اگر ممکن است از نظرخواهی پست قبل فراموش نکنید، هنوز در فکر آن پرسش هستم. ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:16  توسط هادی  | 

مهم‌ترین چیزهایی که یک معلم خوب به شاگرد تعلیم می‌دهد، چیست؟ به این سوال زیاد فکر کرده و می‌کنم:

  • آیا معلم خوب شاگرد را در رشته یا رشته‌هایی با سواد می‌کند؟
    به نظر می‌رسد که با توجه به سرعت تولید و ثبت اطلاعات در دنیای امروز، و دسترس‌پذیری دانسته‌های بشری از مجاری بسیار متنوع، تعریف جدیدی از کلمه‌ی سواد لازم باشد. در حال حاضر نمی‌توان به آسانی کسی را با سواد دانست، چون تعریف سواد برای عامه چندان روشن نیست.
  • آیا معلم‌ها به دسته‌های مختلفی تقسیم می‌شوند و بنابر اهمیت آموزش‌هایشان نیز گوناگون است؟
    حتی اگر چنین باشد؛ به دنبال عنصری هستم که بین تمام معلم‌های خوب مشترک است.
  • آیا معلم خوب و بد وجود دارد؟ شاید این شاگرد است که باید برای محضر درس مشتاق باشد و این اشتیاق درس معلم را اعتلا می‌بخشد...
    بله معلم خوب و بد وجود دارد. بنابر این حتی اگر شاگرد به لیافت افلاطون باشد نمی‌تواند از محضر درس یک معلم بد چیزی قابل توجهی کسب کند.

از خوانندگان این نوشته خواهش می‌کنم که نظرات خود را در قسمت نظر‌خواهی ثبت کنند تا با تدبر در آن‌ها، بتوانیم به پاسخ‌های مختلف فکر کنیم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:20  توسط هادی  | 

غیر ممکن چیزی نیست، لایونل مسی به قلم خودش.

غیر ممکن چیزی نیست؛ این محور آخرین صف‌آرایی تبلیغاتی شرکت آدیداس است. این صف‌آرایی از سال گذشته وارد دوره‌ی جدیدی شد: عده‌ای از بزرگ‌ترین و موفق‌ترین ورزشکاران زنده، نظرها و تجربیات خود را پیرامون این شعار عنوان کردند و داستان‌هایی از زندگی خود گفتند که شنیدنش موی تن بیننده را سیخ می‌کند. یکی در نوجوانی مشکل هورمون رشد داشته، دیگری را بیماری حاد کلیه زمین‌گیر کرده بوده، دونده‌ای که پاهای لاغرش مایه‌ی تمسخرش می‌شده، بسکتبالیسیتی که چهل بازی اولش در ان‌بی‌ای روی نیمکت نشسته بوده...

تعبیر‌های آن‌ها گاهی از داستان‌های‌شان دلگرم‌کننده‌تر است:

  • کسانی که تحقیرتان می‌کنند، شاید باعث شوند که به جاهایی برسید که تصورش را هم نمی‌کرده‌اید.
  • بعضی‌ها به من می‌گویند: چرا مدام می‌دوی؟ من می‌گویم: چرا همش ایستاده‌اید؟
  • متوجه شدم که گاهی چیزهای بد باعث می‌شوند که چیزهای خوب پیش بیاید.
  • با سختی‌ها روبه‌رو خواهید شد، مهم این است که چطور از آن‌ها گذر کنید.
  • وقتی کسی به شما باور ندارد، هر کاری بکنید مثبت است.

مشاور تبلیغاتی آدیداس در این تبلیغات با طرح شعاری که هم استفاده داخل شرکتی دارد و هم وجهه بیرون از شرکتی، بی‌تردید شاهکار آفریده‌است. پیاده‌سازی آن هم به غایت زیبا و هوشمندانه است؛ زیباترین نکته هم این است که در آن‌ها از آثار و ترسیم‌های ورزشکاران استفاده شده است.

دیدن ویدیوهای این تبلیغات را اکیدا توصیه می‌کنم. حتی اگر اتصال اینترنت کندی دارید، پاداش صبرتان را خواهید گرفت؛ مطمئن باشید.

افزوده: متن گفته‌های ورزشکاران را می‌توانید از متن گفته‌ها دریافت کنید (فایل ورد).

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:16  توسط هادی  |