فکرش را کردین که چرا بساط سوپ و سالاد در سفرههای ما این قدر یکنواخت، تکراری، کسلکننده و دوستنداشتی است؟ آخرین باری که یک سوپ یا سالاد خوشمزه و ابتکاری میل کردهاید، کی بوده است؟
یکی از اتهاماتی که گاه به گاه به من زده میشود، گرایش به خرید چیزهای گران و یا مارکدار است. این داوری کاملا غیر منصفانه است، چون:
اولا. گران یعنی چه؟ به نظر من گران یعنی قیمتی گزاف و بالا برای جنسی که مستحق آن نیست. تصور کنید که میخواهید کفشی از مفیستو بخرید و باید چند برابر کفشهای عادی هزینه کنید. آیا مفیستو گران است؟ در واقع خیر! مگر چند سازنده با کیفیت مفیستو کفش میسازند؟ در این موارد حداکثر میتوانم بگوییم که پول خریدنش را نداریم.
میل به استفاده از ممتازها هزینه دارد؛ چون طراحی و تولید یک محصول ممتاز چند برابر یک محصول عادی وقت و هزینه میبرد. البته افراد مختارند که از چیزهای خوب بهره نبرند، ولی محکوم کردن کسی که در مورد بعضی اقلام، چنین میلی دارد بیانصافی است.
دوم. من به کلمه مارکدار کمی حساسیت دارم، چون رسانندهی این مفهوم است که صرف یک نام به یک محصول امتیازی خاص میبخشد. این نظر واقعا سخیف است، و بیشتر توسط کسانی اشاعه میشود که برای رضایت درونی و جلوهی بیرونی، خود را پشت نامها پنهان میکنند.
چندی پیش شنیدم که کسی برای خرید یک عینک بولگاری هفتصد هزار تومان پرداخته، و واقعا حیران شدم. آخر بولگاری چه سابقهی درخشانی در صنعت عینک دارد که بتوان دل را راضی به پرداخت این مقدار پول برای خرید آن کرد؟ این عینک آیا سال دیگر قابل استفاده است؟ احتمالا نه، چون چنین سازندههایی فقط گرایشهای شکلی فصل و سال عرضه را در محصولاتشان در نظر میگیرند و به اصطلاح محصولات مد روز میسازند. حالا اگر فرد مورد نظر میرفت و سیصد هزار تومان برای خرید یک عینک ژولیت اوکلی میپرداخت (آن هم چون چشمانی حساس به نور دارد)، کارش برای من توجیه داشت. چون اوکلی از بهترین سازندگان عینک در جهان است و در این رشته از پیشتازها ست.
اما میدانم که اتهامزنندگان عزیز، همچنان بر نظر خودشان پافشاری خواهند کرد.
حکایتی تعریف میکنند از شرکت اپل، که نمیدانم راست است یا نه اما در رساندن منظورم کمک میکند: روزی کسی به یکی از مدیران شرکت طعنه میزند که «خودتان را مسخره کردهاید؟ با پنج درصد سهم فروش بازار کامپیوتر چه دارید که بگویید؟». مدیر در پاسخ بلافاصله میگوید: «بلی پنج درصد از خریداران کامپیوتر سراغ ما میآیند، اما دقت کنید که از کدام پنج درصد صحبت میکنیم!».
دیشب که دوست نویسندهام، امیر قادری، گفت که مطالب «مجازی بودن» را پیگیرانه تعقیب میکند، بیاختیار یاد ماجرای مذکور افتادم. بودن و مجازی بودن وارد چهارمین ماه فعالیت دورهی جدید خود شده و اکثر خوانندگانش از جنس همان پنج درصد هستند، این نکته برای من مایهی مباهات و دلگرمی است.
مثل همیشه تشکر میکنم از بازدید، خواندن و اظهار نظرتان که باعث شده در طول سه ماه نزدیک به صد مطلب برای این وبلاگ آماده و منتشر شود. شما به گسترش فضای فکر کردن کمک و بساط گفتوگو را رنگین میکنید.
دیروز روز پرفشاری بود، برای قوارهی من البته. شب که آمدم پست بنویسم نوشتهی تلخی از آب درآمد که پس از اتمام به نحو تعجبآوری، منتشر نشد. چند بار سعی کردم فایده نکرد. ظاهرا این وبلاگ اجازه انتشار تلخی نمیدهد.
پ.ن.: یکی از تعریفهای آدمهای ضعیف این است که پس از یک روز نه چندان مطلوب، نظریههای تلخ میبافند!
مرحوم مطهری در یکی از آثار خود حکایت تاملبرانگیزی آورده که من سالها پیش در دوران سربازی خواندمش. چون به منبع اصلی دسترسی ندارم، نقل به مضمون میکنم:
گروهی باستانشناس خارجی که برای حفاری و مطالعه به یکی از روستاهای ایران رفته بودند، در برخورد با جوابهای خردمندانه روستاییان به پرسشهایشان متعجب میشوند. بالاخره روزی از یکی از آنها میپرسند که: «شما که سواد ندارید چطور این پاسخهای نغز را میدهید؟».
روستایی میگوید: «ما چون سواد نداریم، مجبوریم فکر کنیم».
من نیز به این مناسبت به گلی تبریک گفتم و متن زیر را برایش فرستادم:
گلی جان سلام.
به نوبهی خودم به تو تبریک میگویم، کاش که من هم مشهد بودم و به جشن تولدی که فرهاد شرح دادهاش، دعوت داشتم.گلی عزیزم، زمان باز نمیگردد. این غصه ندارد چون همهی ابنای بشر با این وضع کنار آمدهاند. بنابر این از گذشتهها فقط استفادهای کن که از آیینهی بغل ماشین خواهی کرد. اگر حین راندن خودرو مدتی سرت را بچرخانی و به عقب نگاه کنی، عواقب خوبی در انتظارت نخواهد بود.
گلی عزیزم، در زندگی مسوول باش؛ مسوول همه چیز. همیشه ورد زبانت این باشد که خودم درستش میکنم. منتظر معجزه برای پیشبردن و راهافتادن چیزها نباش. این چیزها معجزهبردار نیست.
گلی عزیزم، دنیا رو به خوبی است. کسانی که مدام حسرت گذشتههای دور و خوب را میخورند تو را افسرده و بیچاره خواهند کرد. سعی کن در بهتر کردن دنیا گامهایی برداری، مهم نیست چقدر کوچک، اما بردار.
گلی عزیزم، منتظر فرصت نباش. هر آن زندگیات فرصت است. با چنین نگاهی قدر همهی لحظات زندگیات را خواهی دانست.
گلی عزیزم، هر لحظهای که در آن هستی را بهترین لحظه عمرت بدان. فکر نکن کاش پنج ساله بودی یا پنجاه ساله، آینده - اگر در کار باشد - خودش میآید. گذشته هم با تو چیزی کرده که الان هستی (که چیز خوبی است!) بنابر این ببین چه لحظه باشکوهی داری؛ همین الان را میگویم.
دوستت دارم و امیدوارم سعادتمند شوی.
پ.ن: خوب است بدانید که همه به من ایراد میگیرند که با بچهها زیادی جدی هستم، و نمیدانم زیادی جدی یعنی چه؟ در ضمن گلی دیگر بچه نیست!

هنگامی که قسمت اول فیلم بیل را بکش (کوئنتین تارانتینو) را دیدم، شیفتهی شخصیت هاتوری هانزوی شمشیرساز شدم. در قسمت دوم فیلم یک بار چهره و لحن بیل آرام تغییر کرد و آن هنگامی بود که خبردار شد که برادرش شمشیر هاتاری هانزویی که از او هدیه گرفته را فروخته است.
دوسه روز قبل دوستم پدرام فیلم مستندی در مورد سازندگان شمشیر ژاپنی در اختیارم گذاشت؛ از خوشحالی در پوست نگنجیدم. به فاصله کمی آن را دیدم و خوشحالیام بدل به غم شد. فیلم مدعی بود که برای ساختن یک شمشیر ممتاز، زمانی معادل شش ماه و زحمت بیش از نیم دوجین استاد و دستیار لازم است. دانشمندان و محققان فلزشناس غربی از حیرت خود نسبت به عجایب و زیبایی شمشیر سامورایی سخنها میگفتند. از همه کوبندهتر چهرههای سنگی و مصمم اساتید دستاندرکار مراحل مختلف ساخت بود که بییقین از آلیاژ فولادی شمشیر سختتر مینمود. استحکام، احترام و ابرامی که در حرکاتشان وجود داشت واقعا شگفتآور بود؛ من که از درون فرو ریختم.
یادم آمد از سادهلوحهایی که در صحبت و بحث ما را با ژاپن مقایسه میکنند و مدعی هستند که ژاپن بعد از جنگ ساخته شده است. فکر کردم: نه قربان اشتباه میفرمایید، ژاپن در طول قرنها در روح ژاپنی ساخته شده است، مقایسه بیخود نفرمایید.
من که هیچ دفترچه راهنمایی ندیدهام توی زندگیام که توانسته باشم ازش استفاده کنم.
منظورم این دفترچههای راهنمای مربوط به کالاهاست که با بیسلیقگی تمام نوشته میشوند و هیچ کمکی که بهت نمیکنند هیچ؛ هنوز بیشتر از وقتی سردر گمات می کنند که آن را نخوانده بودی!
رفتهای و مثلا یک سرخ کن زپرتی خریدهای که تا به حال نداشتهای و نمیدانی که باهاش چطور چیزی را سرخ کنی. طوری دفترچه راهنما برایت توضیح میدهد که با خودت فکر میکنی این چیزی که روی کابینت گذاشتهای و در حالی که دفترچه راهنمایش را گرفته ای دستات داری بهش بر و بر نگاه می کنی؛ یک رآکتور اتمی از نوع گداخت هستهای ست که کاربری خانگی دارد!
تخمجنها در باره هر چیزی توضیح میدهند مگر این که چطور نیم کیلو سیبزمینی را بریزی توی سرخکنات که چیز مطلوبی از کار دربیابد.
یا رفتهای یک گوشی موبایل خریدهای. دفترچه راهنمای فارسیاش را که باز میکنی (و حتما انگلیسیاش را) وحشت میکنی. و به خودت میگویی نکند اگر یکوقت این دکمه را اشتباهی فشار بده توی دستات بترکد!
بس که راهنمانویسهای محترم علاقه دارند چیزهای بسیار ساده را بسیار پیچیده کنند. طوری که به گمانم با این قصد دفترچه راهنما را می نویسند که تو را «مرعوب» کالایشان کنند.
این است که باز هم دست آخر، و با وجود اینکه نشستهای و راهنما را خواندهای؛ ناچاری دل به دریا بزنی و خودت چم وخم آن وسیله را که خریده ای در بیاوری.
هیچ چیزشان هم از روی نظم و ترتیب نیست. مثلا بنایشان این نیست که همان اول کار بهت بگویند چطور توی این هندیکم، مینی دیویدی را بگذاری و بعد شروع کنی به فیلم گرفتن و بعد که کارت تمام شد، چطور درش بیاوری.
بلکه از جایی شروع میکنند که اصلا نیاز تو نیست و تمام مدت مشغول توضیح دادن چیزهایی هستند که شاید سالی یک بار هم سروکارت به آنها نیفتد. و پر هستند از اصطلاحاتی که معلوم نیست به چه درد تو میخورند.
خب بابا بگو تا اینجای کاسهاش روغن بریز. بعد سیب زمینهایت را بریز توی تور. بعد بگذارش توی کاسه طوری که توی روغن نباشد. بعد درش را ببند و درجه گرما را روی 180 درجه تنظیم کن. هر وقت هم که چراغ مرده شور بردهاش خاموش شد، تور را بفرست پایین توی روغن. هر موقع هم که دستگاه بیب بیب کرد، برو خبر مرگت دستگاه را خاموش کن و سیب زمینی هایت را بردار و زهرمارت کن!
خب بگو شمارهات را بگیر بعد دکمه سبز را فشار بده و هر وقت مکالمهات تمام شد، دکمه قرمز را تا مکالمه قطع شود. تازه آنوقت بر سراغ پروتکل کوفت و مرگ و زهرمار که من پشیزی هم برایش اهمیت قائل نیستم و اصلا علاقهای به دانستناش ندارم!
خب بگو برو این مینی دیویدی را از عکاسی محلتان بخر و اینجوری بگذار توی دستگاه و بعد که این پیغام را روی السیدی دیدی، بفهم که باید دیویدیات را تعویض کنی اگر نخواهی رویش دوباره ضبظ کنی. و بگو اگر بخواهی دوباره رویش ضبط کنی، لازم است اول آن را فرمت کنی.
این همه غرشمال بازی ندارد که!
از شما می پرسم: انصافا یک دفترچه راهنما مربوط به یک کالا دیده اید که مثل بچهی آدم، نحوه کار با آن دستگاه را برایتان توضیح داده باشد و نخواسته باشد شما را مرعوب کالایش کند؟!
فکر کنم بد نباشد که یک عدهای در دنیا کارشان را بگذارند روی «راهنمانویسی برای کالاها به نحوی که کاربر، فکر نکند با یک رآکتور هسته ای روبروست که هر لحظه ممکن است در اثر ناشیگری او یک کاریش بشود!».
ای مرگ بر هر چه دفترچه راهنماست. ای مردهشور، هر چه «راهنمانویس» است را ببرد!
پی نوشت: حالا چرا این را فرستادم برای هادی؟!
چون دفتر طراحی دارد و بعید نیست روزی یک تولیدکننده ایرانی، بهش سفارش تهیه یک دفترچه راهنما برای کالایش بدهد. گفتم به هادی گفته باشم که حواسش باشد چطور آن را بنویسد که هر چه نابدتر است توی عالم بار او و سازنده آن کالا نکنم!
از آن گذشته؛ «گفتمگفت» جای اینجور عقده گشایی ها نیست متاسفانه. جای یکجور عقدهگشاییهای دیگر است!
یادداشت هادی: نوشته بالا را فرهاد جعفری صاحب و مدیر وب سایت گفتمگفت برای درج در این وبلاگ نوشته و ارسال کردهاست. من فقط برای دو سه کلمه عصبانی جایگزین گذاشتم و فاصله کلمات را کمی مرتب کردم. رسمالخط و تمامچیزهای دیگر سلیقهی اوست.
ضمن تشکر از او که در نوشتهای طنز آمیز، یکی از معضلات مهمی که گریبانگیر بسیاری از مصرفکنندگان فناوریهای نوست را بازگو کرده؛ یادآوری میکنم که قدم دوستانی که میخواهند زحمت نوشتن پستی از پستهای این وبلاگ را بکشند، روی چشم است.

یک ماهی است که گاه وبیگاه مشغول گوش کردن به آخرین آلبوم خواننده جوان امی واین هاوس هستم. به نظر میرسد که او خودش را به روشنی در آثارش بازگو میکند، و از آنجایی که زندگی چندان میزانی ندارد کارهایش تلخی خاصی دارند؛ تا جایی که آدم گاهی مغموم و افسرده میشود. اما نمیدانم چه بیماریای است که دوباره آهنگ را میگذارم از اول...
بازگشت به سیاهی از آلبومهایی که با کیفیت نسبتا یکنواخت قطعات مختلف، موسیقی و صدایی عرضه کرده که ممکن است در لحظات اول تصور شود که مربوط به سالها قبل است. من به نوعی یاد آهنگهای میخانههای تاریک و دودآلود با میزهایی میافتم که مهمان پشت هر کدامش سر در گریبان خود دارد. انگار که نمادی باشد بخش تلخیهای این دنیا، تلخیهایی که بیشتر بنیانهای داخلی دارد تا عوامل به وجود آورنده بیرونی.
امی خواننده بسیار مستعدی است و کارش خیلی پختهتر از همکاران هم دوره و هم سنش است. اما به نظر میرسد که ظرف درونش تاب این استعداد سهمگین را ندارد، بنابر این زندگیاش مدام سوژه باب دندان مطبوعات زرد شده است. امیدوارم بتواند که از این قسمت دشوار زندگی رهایی پیدا کند تا در سالهای آینده نیز از کارهایش بهرهمند باشم.
فرض کن برای کسی یک کار کوچیک کردی. بعد اون میره واست یک چیزی میگیره که میدونی چقدر به نظرش ناز و خواستنی بوده، تا اندازهای که خودش دلش میخواسته داشته باشش. در میزنه و زمانی که میری دم در، قبل از وارد شدن به سادگی دستش رو دراز میکنه و میگه: این واسه شما.
این چقدر میارزه؟ نه شما بگین چقدر؟ اگر این لحظهها نبود، زندگی واقعا از این که بود، سختتر میگذشت. از شهاب و شهره ممنونم که این صحنه را مدیونشان هستم.
نمیدانم که ارسالکنندههای هرزنامهها، نشانی پستالکترونیکی کاری من را از کجا یافتهاند. البته من تنها قربانی نامههای یاوه این جماعت نیستم. سختی کار این است هر چند روز یک بار باید صدها نامه چرند هرز را مرور کرد تا مبادا یک نامه به اشتباه میان آنها رفته باشد.
موضوع این نامهها یا شانس به جیب زدن پول مفت است، یا تبلیغ زنانی که آمادهاند کاملا در «خدمت» باشند، یا آگهی فروش اجناس لوکس به قیمت مفت، و از همه پرشمارتر نامههایی است که داروهای تقویت نیروی و رموز بزرگ شدن «عضو» مردانه را تبلیغ میکنند. مورد آخر برای من کمی تعجبآور و درعین حال مضحک بود، فکر میکردم کدام احمقی گرفتار این چرندها میشود. اما بعد از کمی تامل به نتایج تازهای رسیدم:
مسابقاتی که مردان بین خودشان برگزار میکنند در نظرم رقتآور است، بازیگر خوبی هم برای این مسابقات نیستم. کلا از مسابقههای برد و باختدار خوشم نمیآید (فکر نمیکنم کسی مرا در حال تماشای مسابقهی فوتبال به یاد بیاورد). رو کم کنی، فکزدن، پوز زدن صفاتی نیستند که به دارا بودنشان ببالم. (و در ضمن میدانم که این اعترافها تصویر مرا «غیر مردانه» میکند، باکی نیست!).
خندهدار ترین عناصر و برگ برنده بازیهای مردانه «اندازه» است، در بسیاری از چیزها اندازه بزرگ مایه غرور و افتخار است (مثل خانه، ماشین، ارقام حساب بانکی، القابی که در پس و پیش نام میآید، تودههای عضلانی و بعضی دیگر از اعضای بدن) ولی اندازههای کوچک هم جایگاه خود را دارند (مثلا در قطعات و وسیلههای الکترونیکی و یا دور کمر معشوقه).
این طور است که نتیجه گرفتم فرستندگان هرزنامهها حتما میتوانند برخی از کالاهای خود را به بسیاری از «مردها» بفروشند.
نیما در آخرین پست وبلاگش به مساله غذا و آشپزی پرداخته و به دو پستی که در مجازی بودن نوشته بودم ارجاع داده است؛ ضمن این دعوت کرده که افراد از غذاهای باب طبع خود بنویسند.
آشپزی ترکیبی است از کارهایی که بسیار دوست دارم، صرف آشپزی را در نظر بگیرید بدون محصولاتی که میدهد. بحث آشپزی بدون غذا شاید عجیب باشد، اما ناممکن نیست. آشپزی خوب گونهای هنر است که مهارت دست، تیزی شامه، بصیرت ذائقه و پختگی نگاه در حین انجام آن نقش اساسی دارند. آشپزی گاهی شباهت به مراقبه ذهنی دارد، برای همین گاهی به من آرامش خاصی میدهد.
محصولات این فرآیند شکم آدمها را سیر میکند، و چند کار مهمتر از این فعل در دنیا داریم؟ دعای معتبری از پیامبر اسلام (ص) دیدهام در اهمیت جدا نشدن آدمی از نان (پروردگارا به نان ما برکت ده و میان ما و آن جدایی مینداز که اگر نان نبود نه میتوانستیم روزه بگیریم، نه نماز بخوانیم، نه دیگر واجبات خدای خود را بهجا آوریم/ کافی). متونی از بوداییها خواندهام در اهمیت درجه اول نان. سفرهانداختن برای سیر کردن شکم مستحق از فضائلی است که تقریبا در همه فرهنگها ستوده شده.
سفره غذا از مکانهایی است که مهمترین اتفاقات در آن میافتد، خانوادهها دور آن جمع میشوند، عشاق با استفاده از آن به هم نزدیک میشوند، گرسنگان در پای آن سیر میشوند و گاه نیز اعلام کننده جشن و یا واقعهای مهم است. خرج و ولیمهدادن از توصیههای مهم مذهبی است.
آشپزی دانستن و غذاشناسی بیتردید فضیلتی مهم است، بدا به حال آنکه به آشپزی ندانستن خود ببالد. کسی که میگوید غذا برایش اهمیت ندارد به احتمال زیاد یا سوءهاضمه دارد، یا ناشکر و ناسپاس است و یا – با عرض معذرت – شعور درستی ندارد.
و حالا غذاهایی که دوست دارم:
الف. برنج خوب ایرانی از نعمات بزرگ خداست. اشکال مختلفی از برنج را دوست دارم (یکی از دلایل کلیدی اضافه وزنم در این میان افشا شد!). برنج چلوکباب آمیخته با کره آب کباب و زرده تخم مرغ، برنجهایی که به شکل مخلوط درست میکنند (مثل لوبیا پلو، ماش پلو، عدس پلو...)، برنج ممتازی که در دیگ بماند و کمی خنک شود، خصوصا اگر برنج زعفرانی هم همراه داشته باشد.
ب. انواع ترید یا قطعات نان آغشته به آبگوشت یا سوپ. آبگوشت خوب از غذاهای بسیار مطبوع است.
ج. طاسکباب، که ترکیبات متنوعی دارد و اگر خوب و با حوصله درست شود خوردنش در زمستان و کنار دوستان از خاطرات به یاد ماندنی خواهد بود.
د. ترکیبات شگفتانگیزی غذاییای که میتوان با تخممرغ به آن رسید نشانی از قدرت خدا در خلقت است. اما نیمروی ته دیگ بسته در تابه غیر تلفونی در کنار نان تازه سلطان همهی انواع تخممرغ پخته شده است.
ه. ترکیهایها در تنوع غذا و خوش خوراکی ضربالمثل هستند. اگر به ترکیه بروید و به غذاهای امروزی (انواع فست فود) بسنده کنید واقعا کم لطفی کردهاید. غذای آنها به مذاق ما بسیار خوش میآید.
و. همه چیز هند جادویی است، از جمله غذای آن. میدانم زمانی یک سفر بلند به هند خواهم داشت (انشالله) و غذا خوردن در سراسر هند از برنامههای اصلیام در این سفر خواهد بود.
ز. میگویند روحیه ایتالیایی و ایرانی به هم نزدیک است، اما نمیدانم آیا ایتالیاییها هم غذاهای ممتاز ایرانی را کشف کردهاند یا نه؟ من شانس خوردن غذا و قهوهی ایتالیایی در خاک ایتالیا را نداشتهام اما از فرصتهایی است که برایش سر و دست میشکنم.
آخر از همه بهترین غذا، غذایی است که با پول حلال تهیه شود و با دل خوش در کنار دوستان خورده شود. در ضمن ممنون از نیما که به دلالتش یکی از مهمترین و طولانیترین پستهایم نوشته شد.
یکی از اصولی که برای خودم گذاشتهام، مشورتدادن بیطرف و صادقانه به هر کسی است. هر کسی که از من مشورت بخواهد، حتی اگر مخالف یا دشمن باشد. در این زمانه اکثر آدمها خودشان را از نظر قوای عقلی و خوشفکری قبول دارند و بنابر این در موضوعات عام کمتر مشورت میکنند، اما در مسائل خاص و حرفهای معمولا زیاد پیش میآید و باید بدون بخل و بینظر مشورت داد.
در مواردی طرف دوست دارد در قالب مشورت درد دل کند (خصوصا خانمها)، و خوب باید سعی کرد که شنوندهی خوبی بود. این برای آدم راهحل گرایی مثل من کمی سخت است!
اعتراف میکنم که از عمل به این اصل ضرر نکردهام.
جاناتان آیو بزرگ (مدیر بخش طراحی صنعتی شرکت اپل) در فیلم معرفی نسل دوم آیمک میگفت: «حل کردن مشکلات طراحی یک کار است، اما کار خیلی خیلی سختتر شخصیت دادن به یک محصول است».
آخرین ساخته پیکسار به نام رتتویی را دیدم – به لطف دوستم عادل. گام بزرگی است در فن انیمیشن و گرافیک رایانهای، و از پیکسار چیزی به غیر از این توقع نیست. شاید بدانید که این شرکت سازنده اولین فیلم بلند سینمایی تمام دیجتالی است (قصهی اسباب بازی)، علاوه بر آن سازنده نرمافزار رندرمن است که یکی از ارکان پرداخت دیجیتالی سینمایی و مانند آن محسوب میشود.
تلاشهایی در ساخت این فیلم شده که شنیدنش با گوش ما به افسانه شبیه است. این که بدن شخصیت اصلی یک میلیون و صد و پنجاه مو دارد، انیماتورها تحت نظر آشپزهای زبده دورههایی دیدهاند، تلاشهای زیادی شده که غذاهایی که نشان داده میشود خوشمزه به نظر آید و ...
اما من چرا رتتویی را میستایم؟ چون صحنه صحنه این فیلم جان و شخصیت دارد، و این جاست که به حرف جاناتان آیو میرسیم، سختترین قسمت کار روح بخشیدن به اثر است. آخرین فانتزی هزار جور فن و فنون داشت اما روح نداشت، برای همین فیلم کسالتبار و چرتی از کار درآمد. اما آثار پیکسار بعد از چند دقیقه بیننده را در مشت خود میگیرند (از سه سال به بالا، فرقی ندارد).
به نظر من آثاری چون رتتویی به این علت جان دارند که در ساخت آن از جان مایه گذاشته شده، بدون شوخی.
آقای عزیز، اگر مسافرکشی میخوای بکنی صندلی خواباندت چیست؟ اصلا صندلی را میخوابی که چی بشه؟ در حالت خوابیده رانندگی کنی؟ این طور به نظرت با شکوه و عظمت جلوه میکنی؟
راستی به اندازهی چند وقت کار به اون مجموعه بلندگویی که عقب نصب کردی، پول دادی؟ هیچ وقت فکرش کردی که حق نداری به خورد آدمها موسیقی سطح پایین با صدای ناهنجار بدی؟ از آن آینه پانوراما بگو. ترسیدی چه صحنههایی از نظرت پنهان بمونه که متوسل به این آینه چهل سانتی شدی؟ فکر نمیکنی که ماشین تو در واقع باید محل آسایش مشتریانت باشه نه محل آزارشان.
ببین یک عمر با این اندیشه و طرز عمل زندگی کردی و عاقب اینی هستی که مظاهرش را داری میبینی و میبینم. فکر نمیکنی لایق بهتر از اینی؟
ببین اینو متوجه شو؛ بیشتر کسایی که یک کار مهم کردن، حالا هر چه میخواد باشه، باشه، با قصد انجام یک کار خاص و مهم اون کار رو شروع نکردن. معمولا همیشه نتیجه و بازخورد مخاطبها برای خودشون هم شگفتآور بوده. کسایی که از اول میگن بشینم یک شاهکار بسازم یا من باید یک کار خاص دربیارم به نظرم عاقبت هیچ غلطی نخواهند کرد. این آدمها یا تنبل هستن یا نادون.
از میان یک گفتگو با همسرم فرانک
برای من سیاه و سفید، چپ و راست دیگر وجود ندارد؛ فقط بالا و پایین است [که وجود دارد] و پایین خیلی به زمین نزدیک است. و من سعی میکنم تا بدون اینکه به چیزهای کوچکی مانند سیاست فکر کنم، بالا روم. آنها اصلاً ربطی به این [بالا رفتن] ندارند. من در مورد آدمهای عادی فکر میکنم و زمانی که آنها آزرده میشوند.
باب دیلان
ماخذ: ویکیگفتاورد
ساده به نظر میرسد؛ آره؟ اما نه برای من. این از دسته حرفهایی است که پس از شنیدنش فکر میکنم که اگر کسی فقط این سخن را در زندگی گفته باشد، به وضوح شخصیت و جهان خودش را نشان داده است. یک مثال به ظاهر بیربط دیگر یادداشتی است که مرحوم مرشد چلویی بالای دخل خود زده بوده: نسیه و وجه دستی به حد مقدور داده میشود؛ حتی به شما.
توضیح (بعدا اضافه شده): شروین و علی عزیز، من بار اول حکایت مرشد چلویی را از جناب علی حکیمی (اسلام شناس و محقق) شنیدم؛ ایشان نکات دیگری نیز در مورد این بزرگوار ذکر کرد. اما برای اطلاعات بیشتر میتوانید به این نشانی مراجعه کنید. دعا کنید که جمعیت این گونه مردان در روزگار ما زیاد شود.
با دوست طراحم، پانتهآ واعطنیا، گپ میزدیم. ازم پرسید که آیا فیلم فریاد مورچهها را دیدهام یا نه؛ گفتم که بیش از حدود بیست دقیقه نتوانستم تحمل کنم. پانتهآ هم خوشش نیامده بود و غصه میخورد که یکی از کسانی که کارهایش را زمانی خیلی دوست داشته، از فهرست محبوبهایش خط زده است.
بهش گفتم که رسیدن به یک مرتبه هنر است ولی ماندن در آن فضیلت. مثالم اریک کلپتون (گیتاریست، آهنگساز و خواننده) بود که حدود چهل سال است که در اوج نشسته (او در اواخر دهه شصت با نام God مشهور بوده)، زندگی پرفراز و نشیبش در این چهل سال سبب نشده که از فهرست علاقمندی طرفدارانش خط بخورد. کارهای قویتر و کارهای ضعیفتر داشته اما همچنان اریک کلپتون باقی مانده است. در سال 2000 که آلبوم «راندن با شاه» را به اتفاق بیبی کینگ عرضه کرد و در روی جلد در نقش راننده بیبی کینگ عکس زد، احترامم به شخصیت کلپتون چندین برابر و این آلبوم از کارهای محبوبم شد (در گونه خود).
مثالهای دیگر هم هست اما زیاد نیست؛ کوتاه سخن این که حکایت مانند ماجرای کمکردن وزن بدن است، ممکن است بتوانید خود را لاغرتر کنید اما باقی ماندن در وضعیت جدید داستانی است از تلاش، استقامت و کوتاهنیامدن.
مشغولیت گاهی فرصت تامل را میگیرد. خصوصا در آدمهای متوسط که کوچکترین فشارکاریای مشغولیت تلقی میشود! زمانی که تامل نباشد، حرفی برای زدن نیست. زمانی که حرفی برای زدن نباشد، پستی برای ارسال هم پدید نمیآید.
توضیح: ممکن است حرفی برای زدن نداشته باشید، اما خودتان فکر کنید که دارید.
تلفنهای نوکیا در میان گروهی از خواص موبایلباز ایرانی جایگاه چندان خوبی نداشتند، و این جایگاه ربطی به قابلیتها و کیفیت احتمالی آنها نداشت. آنها صرفا گوشیهای نوکیا را سطح پایین (به اصطلاح جوانان «جواد») میدانستند.
اخیرا تبلیغات بسیار هوشمندانهای از نوکیا – در سطح شهر تهران - دیدم که ظاهرا قصد دارد که فرهنگ نوکیا را بالا بنشاند و جا بیندازد. این تبلیغات به شکل بیلبوردهای کم آرایشی طراحی شده که از یک توصیه و یک بخش ثابت تشکیل شده است، مثل: با دادن شاخه گلی میتوان محبت خود را ابراز کرد. مهربان باشید. نوکیایی باشید (در بعضی جاها دیدم که آمده «با نوکیا باشید»).
تغییر ذهنیت مشتری انرژی و ممارست خاصی میطلبد، اما این گامی است که درست برداشته شده است؛ و باید مشاورین تبلیغاتی نوکیا بابت انتخاب و توسعهی آن تحسین شوند.
یکی از صحنههایی که در قطارهای مترو حرصم میداد و حالا میخنداندم بعضی زنها و مردهایی است که با هم سفر میکنند و مرد قصد دارد که در مدت سفر، از زن حراست کند.
شیوهی حراست هم معمولا به این صورت است که زن معمولا در کنجی جا میگیرد و مرد روبهروی او قرار میگیرد. گاهی که میزان حراست بالا میرود مرد دستانش را در دو طرف زن میگذارد که از هر گونه گزند نامحرمان و بدطینتان دور بماند. خاصیت دیگر این شیوه این است که فاصله نزدیک مرد به زن را تضمین میکند که در موارد خاص احتمالا پاداش حراست خود را نیز بگیرد.
زمانی که حرص میخوردم با خود فکر میکردم که خوب چه اصراری است که با هم باشید؟ زن در قسمت زنانه سوار شود، مرد در قسمت مردانه. یا اصلا مترو سوار نشوید یا ... . الان اما با خودم فکر میکنم این هم قسمتی از این دنیای معوج و جامعه ناموزون ماست.
آقای علی دلیر عبدی نیا در وبلاگ پاکیزهاش به مجازی بودن لینک دادهاست. چرا این را مینویسم؟ آقای علی هیچ اشارهای به لینکدادنش نکرده و من اتفاقا متوجه این کار شدم. این نگارنده از چنین استقلال و گریز از بدهبستانی خیلی خوشش میآید و خواست در یک پست نصفه نیمه مراتب احترام و ارادت خودش را به دوست نادیده زمینشناسش اعلام کند.