تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱
همین طور که به خاطر دارید چندی پیش پستی در مورد نسخه جدید سیستم‌عامل او‌ اس تن اپل نوشتم. خوانندگان محترمی نظر داده بودند که نه بابا ویندوز بهتر است. یکی از آن‌ها حتی اعتراف کرده بود که اصلا با او اس تن کار نکرده است! صداقت او را می‌ستایم و مطمئن هستم راست گفته، چون ممکن نیست آدمی که عقل و دانش سالمی از خدا گرفته است، کمی با سیستم عامل اپل کار کند و بعد بازهم ویندوز را ترجیح دهد.

چرا این‌ها را می‌نویسم؟ حدود بیست و چهار ساعت گذشته من به سر و کله‌زدن با خرابی‌های ویندوز گذشته است. فرمت کن، بریز، نشد، دوباره بریز، سرویس پک، به روز رسانی، نرم‌افزار، به روزرسانی، عدم سازگاری، جستجو، سریال، اکتیویشن، دیفرگ، ویروس اسکن، فایر وال...

در پاسخ به سوالات و انتقادات احتمالی عرض می‌کنم که من به علت بخشی از کارم مجبورم از ویندوز هم استفاده کنم. متاسفانه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:47  توسط هادی  | 

مری جی. بلایج در آخرین تبلیغ آی‌پاد+آی‌تیونز.

صف‌آرایی تبلیغاتی «پرهیب سیاه و رقصان آدم‌های آی‌پاد به گوش» شاید موفق‌ترین سری تبلیغات سال‌های اخیر بوده است. این صف‌آرایی ابتدا به شکل بنرهای وب و تبلیغات چاپی و محیطی برای آی‌پاد +آی‌تیونز طراحی شد، و سپس نسخه‌های ویدیویی آن نیز پا به میدان گذاشت. در ابتدا تاکید سازندگان روی گونه‌های مختلف موسیقی بود اما متعاقبا پای بزرگانی چون باب دیلان، پل مک‌کارتنی، امینم، یو2 نیز به این تبلیغات باز شد.

آمار نشان می‌دهد که تبلیغات مذکور باعث می‌شوند که فروش آثار هنرمندان نمایش داده شده در آن‌ها به شکل چشمگیری بالا برود (آخرین مورد آهنگ زیبای فیست به نام 1234 بود). البته موسیقی‌های استفاده شده به خود خودی بسیار خوب هستند و ارزش‌شان ربطی به تبلیغات اپل ندارد، اما انتخاب‌ها  خبر از مذاق بسیار هوشمند، اندیشه موقعیت‌شناس و شخصیت فرهیخته مشاوران تبلیغاتی اپل می‌دهد.

امروز اپل جدیدترین تبلیغ آی‌پاد+آی‌تیونز را با شرکت مری جی. بلایج منتشر کرد: انتخابی عالی (آهنگ Work That) و ساخت خارق‌العاده زیبا. ایتم‌های به کار رفته در این تبلیغ نشان از تسلط قاهر طراحان بر گرایش‌های روز می‌دهد (از چکمه‌های مری گرفته تا نقوشی که در پس زمینه پدیدار می‌شوند). مری آلبوم جدیدی در راه دارد و در این که این تبلیغ به فروش آلبوم جدید کمک شایان توجهی خواهد کرد، شکی نیست.

معمولا شرکت‌ها دنبال ستارگان هستند که تا با استفاده از آن‌ها محصولات‌شان را جا بیندازد، اما در حکایت آی‌پاد+آی‌تیونز به نظر می‌رسد که صید به دنبال صیاد می‌دود، و خوب این صحنه‌ای بسیار تماشایی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:20  توسط هادی  | 

دستگاه جدید در دست جف بزوس، موسس و مدیر آمازون.آمازون که به نوعی اعتبار صنعت فروش کتاب در وب است، در حال عرضه دستگاه کتاب‌خوان دیجیتالی جدیدی به بازار است که این طور که می‌گویند مشخصات انقلابی‌ای دارد. بعضی از دست‌اندرکاران و ناظران آن را آی‌پاد کتاب‌های دیجیتالی نامیده‌اند، البته هنوز برای قضاوت در این‌باره زود است.

از جمله چیزهایی که اعلام شده این است که هشتاد و هشت هزار عنوان کتاب برای استفاده در این دستگاه آماده شده و از طریق اتصال بی‌سیم و کارت اعتباری در دسترس است (قیمت عنوان‌های جدید ۱۰ و عنوان‌های کلاسیک ۲ دلار آمریکا خواهد بود). همچنین نشریات مهم را نیز از طریق آن می‌شود مشترک شد.

من خیلی چیزی از مشخصات این دستگاه نمی‌دانم، به غیر از:

۱. قابلیت اتصال به اینترنت، مرور وب، فرستادن ای‌میل.
۲. توانایی نمایش فایل‌های ورد و پی‌دی‌اف.
۳. دارای کی‌برد سر خود.
۴. کارکرد مستقل از کامپیوتر.
۵. توانایی ذخیره بیش از دویست کتاب.
۶. امکان جستجو در متن کتاب‌ها.
۷. ذخیره باتری ۳۰ ساعت.
۸. مجهز به خشاب حافظه اس‌دی.
۹. قیمت ۳۹۹ دلار آمریکا.

نیوزویک هفت صفحه از آخرین شماره‌ی خود را اختصاص به گزارش این دستگاه کرده، این حرکت به نظر من نوع توافق تبلیغاتی غیر مستقیم می‌آید. اما باید منتظر ماند و اخبار و بازخوردهای بیشتری کسب کرد. احتمال می‌دهم که واقعا خبر مهمی باشد.

به هر حال با محصولی از آمازون طرف هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:59  توسط هادی  | 

من اتومبیلی برای توده‌های مردم می سازم. قیمت این اتومبیل چنان پایین خواهد بود كه هركس كه درآمد مناسبی داشته باشد بتواند آن را بخرد و همراه با خانواده خود از اوقات فراغت خود در این فضای بازی كه خداوند به ما ارزانی داشته است استفاده كند. وقتی برنامه من كامل شد هر كس می‌تواند یك اتومبیل بخرد و همه خواهند خرید. اسب و ارابه از جاده‌های ما محو خواهد شد و اتومبیل جزو واقعیات زمان خواهد شد ... و ما خواهیم توانست برای تعداد قابل توجهی از مزدم ایجاد اشتغال با درآمد مناسب كنیم.
هنری فورد

زمانی فکر می‌کردم که عامل اصلی پیش‌رفت بشر چه بوده؟ معمولا افراد تصور می‌کنند که علم و دانش دو بالی هستند که آدمی با آن‌ها اوج گرفته است. اما من به نتیجه دیگری رسیدم؛ تخیل موتور اصلی جلو راندن ماست. هر خلاقیتی، هر ابتکاری، هر محصول راه‌گشایی، هر اثر هنری تکان‌دهنده‌ای از دل تخیلات وحشی و بی‌کران سرچشمه گرفته است. حتی بسیاری از اکتشافات علمی مهم از خیال‌پردازی‌های دانشمندان شروع شده‌‌است. تخیل بی‌کران و مشتاقانه به رویا پهلو می‌زند و برای همین عباراتی مثل «رویاپردازی کردن» مصطلح شده است.

رویاها و تخیلات خود و دیگران را دست کم نگیرید، به آن‌ها پر و بال بدهید و گام‌های اساسی در جهت به وقوع پیوست‌نشان بردارید. شاید رویاهای محقق شده شما ارمغانی برای همه‌ی آدم‌ها شود.

دوباره: رویاهاتان را دست کم نگیرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:24  توسط هادی  | 

یک سری رفتارها و سخن‌ها هست که به محض صادرشدنشان از یک فرد ناگهان گوشم تیز می‌شود و نظرم به شدت جلب می‌شود. این حرکات و سکنات محلی در ذهن من را تحریک می‌کنند که بسیار حساس است، مثل یک جور شاخک شناخت (شاخک شناخت را از خودم ساختم، احتمالا در دنیای آدم‌های عاقل چنین چیزی نداریم).

عبارت بار خود را بستن، شاخک‌های شناخت مرا تقریبا از جا می‌کند. زمانی که فردی آن را به کار می‌برد می‌فهمم که دنیای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی متفاوتی با من دارد. فهمیده‌ام که گویندگان و تحسین‌کنندگان فعل بار خودش را بست، دنیا را جنگلی می‌دانند که اعضای زرنگ آن لقمه‌ی چربی (که معمولا پس مانده غذای دیگران است) را به هر ترتیبی به نیش کشیده و بساط حقیرش را برای مدتی رنگین کرده است.

بارش را بست واقعا یعنی چه؟ مگر ما در این دنیا هستیم که بار ببندیم، آن هم از این نوع؟ مگر ما زندگی می‌کنیم که بارمان بسته شود؟ این چه طور تصور احمقانه‌ای است؟ زمانی که بار کسی بسته می‌شود، باقی عمرش را چه می‌کند؟ آخر این چه نوع فکر کردن به جهان است؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:59  توسط هادی  | 

با دوستم پدرام صحبت مي‌كرديم. حرف به اين‌جا كشيده شد كه ما فقط پيروزي‌ها را مي‌بينيم بدون این که به شكست‌هاي كنار آن‌ها توجه كنيم. همچنين به فرآيند پيچيده و دشواري كه براي حصول يك پيروزي لازم است، كلا بي‌توجه هستيم.

چقدر به شبانه روزهايي كه جيمي هندريكس مدام مي‌نواخت بدون اين لحظه‌اي از سازش جدا شود، فكر كرده‌ايم؟ تعداد ناكامي‌هايي كه اديسون در راه دست‌يافتن به لامپ برق داشت را مي‌دانيد؟ سرهنگ ساندرس در بازاريابي براي دستور سرخ كردن مرغ كنتاكي بارها و بارها جواب رد شنيد. استيو جابز و استيو وزنياك پيش از آن كه شركت اپل را تاسيس كنند به شركت اچ‌پي رفتند كه ابداع خود را معرفي كنند اما عذر آن‌ها به صورت نه چندان محترمانه‌اي خواسته شد. و نمونه‌هاي ديگري كه خودتان حتما مي‌دانيد.

مساله‌ي مهم‌تر اين‌است كه به نظر مي‌رسد كه براي اديسون شدن اديسون به قرباني‌هاي زيادي نياز است. حتما كسان بسياري سعي كرده‌اند كه در پا گرفتن انقلاب رايانه‌هاي شخصي، نقش مهمي ايفاء كنند اما يك بيل گيتس پديد آمده. ما از ديگران خبر نداريم، چون شنيدن قصه‌ي ناكامي چندان جذاب نيست.

بريتانيكا مي‌گويد كه از هر دويست و پنجاه نفر، يكي استعداد نابغه شدن دارد اما ما اين تعداد نابغه نمي‌بينيم. چطور؟ چون ابر و ماه و خورشيد و فلك در موارد خاصي دست به دست هم مي‌دهند كه اين استعداد شكوفا شود. نوابغ احتمالي ديگر مشغول به كارهايي چون چوپاني و كارگري پمپ بنزين هستند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:14  توسط هادی  | 

راكي بالبوا - قسمت ششم مجموعه‌ي راكي

هيچ خجالتي نمي‌كشم از اعلام اين كه قسمت اولي مجموعه فيلم‌هاي راكي را مي‌پسندم. فيلم‌نامه‌ي محكم و دوست داشتني‌اش را خصوصاً ستايش مي‌كنم.

سال گذشته آخرين (ششمين) قسمت اين مجموعه فيلم‌ها با نام راكي بالبوا روي پرده رفت. به نظرم آمد كه بيشتر از همه‌ي قسمت‌ها به قسمت اول وفادار است. گفتگو‌هاي فيلم را خصوصا دوست داشتم. قسمتي كه در پايين مي‌آيد را شايد محبوب‌ترينم باشد. (راستش نمي‌دانم بايد ترجمه‌اش مي‌كردم يا نه؟). با مكث بخوانيدش لطفا:

Let me tell you something you already know. The world ain't all sunshine and rainbows. It's a very mean and nasty place and I don't care how tough you are it will beat you to your knees and keep you there permanently if you let it. You, me, or nobody is gonna hit as hard as life. But it ain't about how hard ya hit. It's about how hard you can get it and keep moving forward. How much you can take and keep moving forward. That's how winning is done!

اضافه شده - به خاطر دوستی یک ترجمه سردستی و غیر دقیق اضافه کردم:
بذار چیزی بهت بگم که خودتم می‌دونی. این دنیا همش آفتاب و رنگین‌کمون نیست، یک جای خیلی پست و نامطبوعه. اصلا کاری ندارم که چقدر سرسخت هستی، دنیا به زانو درمی‌آردت و اگر نجنبی تا ابد به همین حالت نگهت می‌داره. من، تو یا هرکس دیگه‌ای نمی‌تونه به محکمی زندگی ضربه بزنه. قضیه این نیست که چقدر بتونی محکم ضربه بزنی، قضیه اینه که به چه محکمی‌ می‌تونی ضربه بخوری و ادامه بدی. چقدر می‌تونی ضربه تحمل کنی و پیش بری. این طوری می‌شه برنده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:27  توسط هادی  | 

يكي از دوستان من امشب با دوستش قرار دارد. دلش براي قرار مي‌تپد، فكرش را كرده كه چه بپوشد، و حتما به مسائل ديگري هم فكر كرده كه جاي گفتن به من نداشته است. فرصت را مناسب ديدم براي سربه‌سر گذاشتن و شوخي؛ كلي جزييات رمانتيك خنده‌دار از اين قرار پيش‌بيني كردم. بنده خدا عاقبت پشيمان شد كه اصلا چرا موضوع را به من خبر داده است! حدس مي‌زنم كه مثل هر خانمي خواسته استرس‌اش را با درددل كردن تخفيف دهد.

چند روزي بود كه به نظر مي‌آمد از دست دوستش دل‌خوشي ندارد. چطور حدس زدم؟ خوب، حرف مي‌زد، پراكنده و شايد كمي پريشان. از خاطراتش، از ماجراهايي كه بر رابطه رفته، از چيزهايي كه بر دلش سنگيني مي‌كند، از حس‌هايش، و از اين كه «من که چیزی نمی‌خواهم، فقط باشد». در اين موارد بايد فقط گوش كرد، هر گونه پيشنهاد و راه‌حل دادن، به بيراهه رفتن خواهد بود. گاهي طرف شما فقط مي‌خواهد حرف بزند، به راه‌حل‌هاي شما نيازي ندارد، او همدلي شما را مي‌خواهد و گوش‌هاي‌تان را.

دوست من امشب قرار دارد؛ گرچه چندان اميدي به طرف‌اش ندارد. پس چرا قرار دارد؟ اميد، نبودن جايگزيني بهتر و نياز آدم‌ها به رابطه داشتن. دلگرمي به تصور «شايد درست شود يا همه چيز خوب شود».

شما چطور؟ قرار نداريد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:49  توسط هادی  | 

سال‌هاست كه از حسن كريمي هيچ خبري ندارم. دوست خوب، سالم و صادقي بود كه به من فيزيك درس مي‌داد. دوسه سالي از من كم‌سن بود، اما يكي دو نكته اساسي به من آموخت كه فكر نمي‌كنم هيچ گاه از يادم برود. بازگويي يكي از آن‌ها خالي از لطف و فايده نيست:

بعد از يكي از جلسات درس، يك بازي رايانه‌اي با موضوع موتورسواري بيابان را نشانش دادم. بازي پرهيجان و جذابي بود، اما ما هنوز بازيگران بلدي نبوديم. زمين مي‌خورديم، راه گم مي‌كرديم و عاقبت مي‌سوختيم. بعد از چند دقيقه سكان به دست گرفتم و با تسلط بيشتري راه افتادم، زير لب گفتم آخر بقيه (رقباي بازي) كجا هستند؟ حسن حرفي زد كه فورا در مغزم حك شد: داري خوب مي‌ري، به بقيه كاري نداشته باش.

توضيح بيشتري هم لازم است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:30  توسط هادی  | 

در جستجوی شادی فیلمی است‌ که بر اساس داستان زندگی پرفراز و نشیب یک سهام‌دار بورس آمریکایی ساخته شده. می‌توان گفت که یک بازگویی تر و تمیز از رویای آمریکا، سرزمین موقعیت‌های طلایی برای آدم‌های سخت‌کوش (جری‌ مگ‌وایر، راکی، ارین بروکویچ از نمونه‌های دیگری از این نوع هستند).

فیلم خوش‌ساخت است، موسیقی خوبی دارد، گفت‌وگو‌های حساب‌شده و انتخاب بازیگران مناسب. اما می‌خواهم این فیلم و این پست را بهانه یک اعتراف کنم: پیش از دیدن در جستجوی شادی، ویل اسمیت را مرد سبک و بسیار متوسطی می‌دانستم. حتی شاید چندان اعتباری برای فیلم‌هایی که بازی می‌کرد، قائل نبودم (حتی علی ساخته مایکل مان). اما او با بازی درخشانی که در جستجوی شادی ارائه کرد بر همه تصوراتم خط بطلان کشید.

ویل اسمیت با عملکردی درخشان، مرا متقاعد کرد که با سخت‌کوشی، در محل صحیح قرار گرفتن و بهره‌گیری درست از استعدادها‌یی که در وجود هر کسی نهفته است، جست‌های بزرگی در زندگی می‌توان زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:4  توسط هادی  | 

عقل‌گرايی يك امر غير عقلانی است، چون نمی‌توان چيزی را اصل گرفت و بعد صحت آن را توسط خودش اثبات كرد. تعريف و تبيين عقل و عقلانيت يك بحث فلسفی پر دامنه است كه من صلاحيت ورود به آن را ندارم. اما يك چيز می‌دانم: عقل كليد تمام درها و رونده تمام راه‌های اين دنيا نيست.

بعضی درها هست كه بايد پشت‌اش توقف كرد. بعضی از سوال‌ها هست كه نبايد مصرانه پی جوابش بود، چون‌ تمام جواب‌ها در عقل ما نمي‌گنجد. اين محدودیت محل اعتراض ندارد چون عقل، همه چيز ما در اين دنيا نيست، عقل مهم‌ترين ابزار ما البته هست.

يك تعريف بسيار معتبر از عاقل، كسي است كه می‌داند پشت كدام در بايد ايستاد. به همين ترتيب سفيه به نظرم كسی است كه می‌خواهد عقلش را كليد همه قفل‌های ناگشوده جهان كند. بيان محدوديت‌های عقل الزاما خضوع به جهل نيست. مولوی مي‌فرمايد:

عقل دشنامم دهد من راضی‌ام
زان‌كه فيضی برده از فياضی‌ام

احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم

اين ابيات از كسی است كه در جاي ديگر مي‌گويد:

همچون كنعان سر زكشتی وانكش
كه غرورش داد نفس زيركش

كه برآيم بر سر كوه مشيد
منت نوحم چرا بايد كشيد؟

كاش او آشنا ناموختي
تا طمع در نوح و كشتی دوختی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:30  توسط هادی  | 

در راه خانه، ناگهان به ذهنم آمد كه فرض كنم الان بهم گفته‌اند كه آخرين دقايق زندگي را مي‌گذرانم. چه خواهم كرد؟ ناخودآگاه يك نفس عميق كشيدم، خيلي از هوا لذت بردم. بي‌اختيار لبخند زدم. شروع كردم با خدا صحبت كردن:

خدايا به خاطر همه اين سال‌ها ممنونم؛ الان مي‌فهمم كه همه‌اش عالي بود. مي‌دانم كه خوب عمل نكرده‌ام. خودم خجالت‌زده هستم. تو خيلي خيلي خيلي چيزها به من دادي كه استحقاق هيچ‌كدامش را نداشتم.

من سال‌هاي عالي‌اي در اين دنيا گذراندم كه پر بود از فرصت‌هايي كه بهم دادي. خدايا من به آدم‌ها هم بدي كردم، ولي خودت مي‌داني كه از خريتم بود و هيچ زمان به قصد بدي كردن، بدي نكردم. شعورم كم بود. خدايا همه آدم‌ها را در پناه خودت بگير. دنيا را از چشمشون بنداز. كاري كن كه خودشون را ارزان نفروشن. بهشون رحم كن.

اگر كسايي بودن كه احتمالا امورشان وابستگي‌ خردي به وجود من داشته، يك جايگزين خيلي بهتر از من براشون بفرست.

بازهم با تمام وجود ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:17  توسط هادی  | 

راستش كمي تعجب مي‌كنم از اين كه در لوله‌كشي شهري ما آب جريان دارد و كليد، چراغ را روشن مي‌كند. مخابرات داريم و حتي از اينترنت استفاده مي‌كنيم. در خيابان‌هاي اسفالت‌شده خودرو‌ها در رفت و آمد هستند. غذاي گرم مي‌خوريم و از پوشاك امروزي استفاده مي‌كنيم.

بامزه اين است كه ما با نهايت نمك‌نشاسي مدام دهانمان را به گله و شكايت باز مي‌كنيم. چه در يك مسافرت كوتاه شهري با وسيله عمومي، چه در يك دورهم‌جمع شدن دوستانه، چيزي كه شنيده مي‌شود غر است و غر است و غر. گاهي افراد كارشناسي نيز مي‌كنند و با مهارت موجودي را مي‌سازند كه باني تمام تقصيرها و كوتاهي‌ها باشد؛ ناگفته پيداست كه اين موجود معمولا دولت است!

اين طوري كه ما زندگي مي‌كنيم يا معجزه‌اي در كار است و يا عده‌ي قليلي با مرارت و زحمت، جور بقيه را مي‌كشند؛ به غير از اين حالات نبايد قدم از قدمي پيش مي‌رفت.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:49  توسط هادی  | 

آل پاچینو بزرگ، در فیلم وکیل مدافع شیطان نقش ابلیس را بازی می‌کند. دیده‌اید؟ به دیدنش می‌ارزد.

صحنه ورود آل به فیلم سکانسی که شيطان می‌خواهد وکیل جوانی - کیانو ریوز - را به همکاری دعوت کند، با اغواگری‌ای که به شیطان نسبت داده می‌شود. او با حیله‌گری در صدد است که به وکیل القا کند که «هر کسی راز و رمزی دارد»، و از طریق جا انداختن این، دری باز کند برای فتوحات و تصرفات بعدی.

وکیل جوان و جویای نام اما به فکر دیگری است، عاقبت عنان اختیار از دست می‌دهد و می‌پرسد: خوب مساله پول چه می‌شود؟

ابلیس مکار از ساده‌دلی و خامی او به خنده می‌افتد: پول! قسمت آسانش این است. و این می‌شود یکی از بهترین دیالوگ‌هایی که من شنیده‌ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:7  توسط هادی  | 

اکثر خانم‌ها در - خصوصا در یک رابطه نزدیک عاطفی - تاکید زیادی دارند بر این که همان‌طور که هستند دوست داشته شوند؛ البته این نوع دوست داشتن و دوست‌داشته شدن بسیار خوب است. اما متوجه نمی‌شوم که چرا بعضی از آن‌ها انواع کارهای عجیب و غریب را می‌کنند که قسمتی از «همان‌طوری که هستند» را تغییراتی دهند یا اصلاحاتی کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:57  توسط هادی  | 

  • بخش بزرگی از خانم‌های طبقه‌ی متوسط به بالا سعی می‌کنند به هر قیمتی در مهمانی‌ها لباس نو و نوار بر تن کنند.
  • مراسم عروسی و مقدمات آن (خصوصا مهریه) غیر معقول و حتی احمقانه است.
  • نوجوان‌هایی که در طول عمرشان یک ریال پول درنیاورده‌اند، گوشی‌های چند صدهزارتومانی به دست می‌گیرند.
  • سیستم‌های صوتی بالای یک میلیون تومان برای ماشین، چندان غیرعادی به نظر نمی‌رسد.
  • مردم گرایش روزافزونی به خوردن غذای بیرون، به ویژه در فست‌فودها، پیدا کرده‌اند.
  • در آپارتمان‌های مسخره و زشت، سونا و جکوزی‌های مضحکی تعبیه می‌شود.
  • و...
  • و...
  • و...

این رفتارها و رسم‌های بی‌هوده مسرفانه از کجا آمده است؟ به نظر من پول بادآورده و مفت نفت. اما این روزگار به سرعت خواهد گذشت و در خاطرات جاخوش خواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:51  توسط هادی  | 

آی‌فون. عکس از اپل

در این که آی‌فون اپل محصول مهم و جذابی است،‌ حرفی نیست.

رابط کاربری و صفحه‌ لمسی منحصر به فرد در جعبه‌ای زیبا، هوش از سر خریداران می‌رباید. اما نسل فعلی این دستگاه در اصل تحت قرارداد سرویس‌دهندگان مشخصی به فروش می‌رسد. مثلا در آمریکا ای‌تی اند تی عرضه‌کننده‌ی انحصاری سرویس آی‌فون است. در این حالت اصطلاحا می‌گویند که دستگاه قفل است، یعنی قابل استفاده با سرویس‌های دیگر نیست.

اما کسانی پیدا شدند و نظر به بازار داغ آی‌فون، قفل آن‌ را به روش‌های مختلفی برداشتند. البته امکان دارد که با هر به‌روز کردن نرم‌افزاری آی‌فون، این قفل - یا حتی خود دستگاه - دچار مشکلات جدی شود.

فروشندگان ایرانی با مشاهده این اوضاع، اقدام به وارد کردن آ‌ی‌فون کردند، قیمتی که آن‌ها در روزهای اول روی دستگاه گذاشتند بیش از یک میلیون و صد هزار تومان بود. البته صحبت از زمانی است که قیمت رسمی ۶۰۰ دلار آمریکا تعیین شده بود. زمانی که اپل قیمت را دویست دلار کاهش داد، قیمت بازار تهران به هفتصد/هشتصد هزار تومان رسید. این روزها قیمت چیزی میان ششصد و ششصد و پنجاه هزار تومان است، حدس می‌زنم که در ماه آینده قیمت به چیزی بین پانصد تا پانصد و بیست سی تومان برسد. خوشمزه این جاست که آی‌پاد تاچ ۱۶ گیگا بایتی (که هم قیمت آی‌فون است) را می‌توان به چهارصد و هشتاد هزار تومان خرید، و با توجه به حافظه نستبا زیاد و دارا بودن امکانات غیر مخابراتی آی‌فون، خرید معقول‌تری به نظر می‌آید.

اما بحث من سر چیز دیگری است، آی‌فون در ایران به چه دردی می‌خورد؟ چند درصد از قابلیت‌هایش قابل استفاده است؟ نقشه گوگل، منشی تلفنی بصری، وب و ایمیل، خرید موسیقی از فروشگاه آی‌تیونز و... با سرویس‌های مخابراتی موبایل موجود، کاملا بلا استفاده هستند.

جسارتا؛ یک میلیون تومان دادن برای یک گوشی که فقط صفحه‌ی لمسی‌اش کارآمد و چشم‌ربا است و استفاده حداقلی از آن، بیشتر نشان از نوعی تمنای جلب‌توجه دارد. زیرا اگر صحبت عشق به فناوری در میان باشد، این عشق با این خرید کامیاب نخواهد شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:26  توسط هادی  | 

درست است، من گاهی تلخم. مثل خارپشت در خودم کز می‌کنم و شاید سعی می‌کنم با تلخی‌های دیگر، برای حالم حس مناسبی بیابم. امروز دقایقی دلشکسته و تلخ بودم، و دست برقضا آهنگی هم پخش شد که حسابی فضا را احساساتی کرد. آهنگ کار گروه  Traveling Wilburys است (قبلا برایتان از این گروه نوشته بودم، اگر یادتان باشد).

Traveling Wilburys Nobody's Child

As I Was Slowly Passing, An Orphans Home Today
I Stopped For Just A Little While To Watch The Children Play
A Lone Boy Standin', And When I asked Him Why
He Turned With Eyes That Could Not See, And He Began To Cry

I'm Nobody's Child, I'm Nobody's Child
Just Like A Flower I'm Growin' Wild
No Mama's Arms To Hold Me No Daddy's Smile
Nobody Wants Me, I'm Nobodys Child

In Every Town And Village
There Are Places Just Like This
With Rows And Rows Of Children
And Babies In Their Cribs

They've long Since Stopped Their Cryin'
As No-One Ever Hears
And No-one There To Notice them Or Take Away Their Fears

Nobody's Child, They're Nobody's Child
Just Like A Flower They're Growin Wild
No Mama's Arms To Hold Them, No Daddy's Smile
Nobody Wants Them They're Nobodys Child

Nobody's Child, They're Nobody's Child
Just Like A Flower They're Growin Wild
No Mama's Arms To Hold Them, No Daddy's Smile
Nobody Wants Them They're Nobodys Child
Nobody Wants Them They're Nobodys Child

اما دنیاست و به هر ترتیب می‌گذرد، به شما توصیه می‌کنم که همیشه غم را کنترل کنید.  شنیده‌اید که می‌گویند در جنگ مرد و زمانه‌ی سخت، مرد است که می‌ماند و زمانه می‌گذرد.

دست آخر این که: مرسی که هستید، دوستتان دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:32  توسط هادی  | 

 

در مدتی که از فعالیت دوره‌ی جدید این وبلاگ می‌گذرد، انواع نظرات خصوصی و عمومی گذاشته شده، و روشن است که نگارنده الزاما با همه‌ی آن‌ها موافق نبوده‌ است. اما بندهایی از قوانین نا‌نوشته‌ی این وبلاگ، پاسخ ندادن به و اصرار داشتن بر انتشار نظرات مخالف است، مگر این‌که سوء برداشت یا دشنام‌گویی در میان باشد (دشنام، فقط حذف خواهد شد). با این همه احساس می‌کنم نظری که توسط آقای جواد در پست قبلی گذاشته شده از مواردی است که نیاز به بسط دارد.

ضمن تشکر از ایشان، خواهش می‌کنم در مورد عبارات «از درک آدم‌ها خارج شدن» و «جاهای قضاوت خیز» توضیح بیشتری دهند تا توصیه‌شان بر من روشن شود. از طرفی اجازه می‌خواهم که بپرسم: آیا ما موظف هستیم که همه‌ی آدم‌ها را «درک» کنیم؟ حتی اگر چنین چیزی ممکن باشد، هزینه‌ی کلانی که صرف این شناخت می‌شود را از کدام منبع باید پرداخت؟

نوشته‌ی پیشین صرفا یک تیپ‌شناسی طنزآمیز بود. به گمانم آدم‌هایی با مشخصات گفته شده در جامعه‌ی امروز زیاد به چشم می‌خورند. من حکم نداده بودم که آن‌ها اعدام شوند، یا بلای دیگری برسرشان بیاورند. صرفا به خودم اجازه دادم که اشاره‌ی کوچکی به این تیپ بکنم.

همین.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:40  توسط هادی  | 

یکی از کلماتی که در رساندن منظور خیلی کمکم می‌کند، آقا موچول است (ساخته‌ی خودم).

آقا موچول یک لوس از خود راضی است که چون مامانش فکر می‌کرده که فرزند مهمی دارد، امر بر او مشتبه شده است. او به شکل مسخره‌ای قیافه می‌گیرد، گنده گنده اما کاملا بی‌معنی سخن می‌گوید، همچنین سعی می‌کند که کلمات ادبی و رسمی به کار ببرد، اما غالباً به صورت غلط.

آقا موچول شغل مشخصی ندارد، گاهی در دم و دستگاه پدرش فعال است، اما دوست دارد ریاست کند و نظرات ابلهانه‌اش را به حرفه پدری بچسباند و این خودش باعث کلی دردسر و جنگ و دعوا می‌شود. اگر آقا موچول سفر خارجی رفته باشد، آناتالیا و دبی را معمولا دیده است. او دوست دارد پشت کامپوتر بنشیند اما گونه‌ی کتاب‌خوان آن کمتر دیده می‌شود. آقا موچول به احتمال خیلی قوی به دانشگاه رفته (بیشتر دانشگاه آزاد) و دوست دارد که مدام از عقب‌ماندگی «ما» و تاثیر حکومت در آن صحبت کند.

شناسایی سریع: موچول‌ها معمولا هنگام ورود چیزی مثل کنترل باز کردن در ماشین، یا قاب ضبط ماشین یا دسته کلید در دست دارند. در سلام علیک با ناشناس متبخترند و مورد توجه قرار گرفتن در جمع را خیلی دوست دارند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:34  توسط هادی  | 

هنوز بیست سال نگذشته از اولین باری که دوستی شاعر، شعر ایکور -آفریده‌ی گوین بنتاک- را به من معرفی کرد. ادبیات ترجمه شده برایم بی‌معنی است، مگر این که ادبی‌بودن اثر اصلی به قدری باشد که در فرآیند بازگردانی به زبانی دیگر نابود نشود. ایکور یک نمونه درخشان از چنین اثری است.

چیزهایی که گذشت زمانه از تاثیرگذاری و هوش‌ربایی‌شان نکاهد، نادر هستند. این شعر مسلما چنین اثری است، یکی از مهم‌ترین قطعاتی است که خوانده‌ام و فکر می‌کنم که همیشه در دلم جایگاه فاخری خواهد داشت.

آخرین باری که به دوستی معرفی‌اش کردم دیشب بود، ابتدا گفت که حال و حوصله خواندن آن را ندارد و باید بگذارد برای وقتش، اما هنگامی که شروع کرد تا آخر ادامه دارد و معترف شد که خیلی احمق بوده که می‌خواسته بخوابد بدون این که این شعر را بخواند!

راستی شما ایکور را خوانده‌اید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:54  توسط هادی  | 

 
بليد رانر، عكس از ويكيپديا.

بلید رانر - ریدلی اسکات (۱۹۸۲)

به نظر می‌رسد که جمع شدن صفات خسته‌کننده و حیرت‌آور کمی بعید باشد. اما فیلم بلید رانر ساخته‌ی ریدلی اسکات به من نشان داد که چنین حکمی همیشه الزامی نیست.

بلید رانر از آثار نویسنده مشهور، فیلیپ کی. دیک است. آثار مشهور دیگری که از این نویسنده فیلم شده کم نیست، اما گزارش اقلیت و یادآوری کامل را بیشتر می‌شناسد. اولی را چون اسپیلبرگ واقعا میزان ساخته و دومی فیلم جذابی شده با شرکت آرنولد شوارتزنگر و شارون استون.

اما بلید رانر فیلم خیلی سردی است، تا مغز استخوان سرد. پشت صحنه‌اش هزار جنگ و جدال وجود داشته و اثرات این جدال‌ها را بر ساخت فیلم سایه افکنده است. راستش بازیگری بازیگران فیلم را اصلا دوست ندارم و به نظرم سطحی و گاهی هم تصنعی است. اما صحنه‌سازی و صحنه‌پردازی به معنای واقعی شاهکار محسوب می‌شود.

صحنه محبوب: آغاز فیلم؛ ساختمان‌های عظیم هرمی شکل، ستون‌هایی که از نوک آن آتش زبانه می‌کشد و موسیقی بدیع ونجلیس. به خاطر این شروع کوبنده هم که شده‌ باید هر طور که هست این فیلم را روی پرده بزرگ ديد!
فاکتور حیرت: بلید رانر از جمله آثاری است که از لحظه روی پرده آمدن، کلاسیک گشت. با این که از نظر فروش یک شکست تجاری به حساب آمد. اما هر چه گذشت افراد بیشتری جذب و گاهی عاشق آن شدند. این فیلم با فضاسازی خارق‌العاده و موسیقی شگفت‌آور، الگویی برای تمام فیلم‌هایی شد که بعد از آن در این گونه سینمایی ساختند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:30  توسط هادی  | 

حسب اتفاق، به لینکی برخوردم که به وبلاگی ختم می‌شد حاوی اشعاری از دو شاعر خراسانی. یکی از آن‌ها - خسرو نوربخش - را سال‌ها پیش می‌شناختم. آن زمان بسیار فروتن بود و بسیار آرام؛ در عین حال نظرات مستقلی در باب شعر و شاعری داشت که کارش خیلی منحصر به فرد می‌کرد. یادم هست در همان سال‌ها یکی بار به منزل او رفتم، فکر می‌کنم کارمند بود و یکی دو پسر بچه کوچک هم داشت.

زمان که می‌گذرد، خیلی چیزها در ذهن دفن می‌شود، من هم پیش از دیدن این وبلاگ، پاک از یادم رفته بود که چقدر یکی دو کار خسرو را دوست می‌داشته‌ام و بارها ازش تقاضا کرده‌ام که برایم بخواندشان؛ او هم با همان فروتنی و بدون اطوار و ادا، شعرهایش را برایم می‌خواند.

در این وبلاگ کارهای جدیدش را دیدم، که به‌نظرم خیلی اساسی و جدی و فکر شده آمدند. آن‌قدر که نتوانستم در یک جلسه چند شعر ازش بخوانم. یکی از اشعاری که بیشتر نظرم را جلب کرد، این بود:

 رستهراب

از رستم رستم سهراب از، رستم سهراب از سهراب ، رستهرابم از از از
سهر از از رستم آب از از ، رستم سهراز، از از آب،رستهرابم از از از

از رستم اسب آسهراب از ، سهراب از رستم آ اسب، اسب از رستم سهراب از
اسب آ از رستم از از از ، از سهراز از از اسباب     رستهرابم از از از

رستم غرق از از سهراب از     ،غرق از سهراب از از غرق،    از سهرازآب از رستم
از رستم رستم غرق از از     سهراب از سهرازغرقاب،     رستهرابم از از از

سرخ از رستم سهراب از از     رستم از سهراب از سرخ ،   سرخ از رستم از سهراب
رستم سرخ از رستم سهراب     از سهر ازاز ازسرخاب     رستهرابم از از از

بی رستم تاب از سهراب از     سهراب از بی رستم تاب      تاب از رستم بی سهراب
تاب از بی رستم از سهراب ،  ازاز تاب از از بی تاب     رستهرابم از از از

رستم از در یا سهراب از، در رستم   یا   سهرازآب   درازیا رستم سهراب
دریاب از سهراب از رستم، از از از از از دریاب    رستهرابم از از از

رستهرابم رستهرابم ،  از از رستهر از از آب     رستهرابم از رستم
سهرابم از رستهرابم   از از از از رستهراب    رستهرابم از از از

 خواننده بی‌حوصله، در بدو مواجهه با چنین متنی ممکن است که احساس کند که یاوه‌گویی می‌خواهد سر او را کلاه‌بگذارد. اما من چنین فهمیدم که این شعر را باید بدون توجه مستقیم معنی زیر لبی خواند. آن‌گاه اتفاقی می‌افتد که بسیار شباهت به کشف نقش سه بعدی ناپیدا در تصاویر سه‌بعدی چاپ شده دارد؛ یک ضرب‌آهنگ خیلی آشنا و کوبنده پدیدار می‌شود. این ضرب‌آهنگ شباهت به صدای طبل و سنجی دارد که در مراسم عزاداری شنیده‌ایم، و به گمانم خسرو این سوژه دردناک اسطوره‌ای را چنین هوشمندانه جامه سوگوارانه پوشانده، بدون این که چیز مستقیمی بگوید.

خیلی دوست دارم یک بار دیگر هم ببینمش و ازش بخواهم که این شعر را برایم بخواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:20  توسط هادی  | 

از ماه رمضان تا حالا، ضعیف‌ عمل‌کرده‌ام. دور و برم پر است از کارهای انجام نشده، شاید علت تغییر نشانی محل کارم است. قبلا خیلی نزدیک بود و الان دیگر نزدیک نیست، و خوب من که با آن مسیر عادت‌هایم را تنظیم کرده بودم حالا نتوانسته‌ام عوضش کنم. بیش از یک ماه از وضعیت فعلی گذاشته و هر روز فکر می‌کنم فردا روز عمل است، ولی فردایش اقدام چندان کارسازی برای تغییر وضع نمی‌کنم. یکی دو روزی است که سرما هم خورده‌ام و اوضاع پیچیده‌تر شده و در ضمن بهانه پیدا کرده‌ام برای عقب انداختن‌های بیشتر.

اعتراف می‌کنم که هنوز نتوانسته‌ام عادات خواب و غذایم را مناسب وضعیت و سن و سالم تغییر دهم. با این همه ایمان دارم که همه‌ی ما با کمی سعی می‌توانیم به کارهایی که مقدمه‌ی یک زندگی سالم به دردبخور است، عامل و معتقد باشیم (یک ذره هم شعار نیست!). به نظرم اگر چنین فکر نکنیم، هوا خیلی پس خواهد شد و مشکل روحی و جسمی دست به دست هم خواهند داد تا زندگی‌ را کلا به هم بریزند.

در آستانه هزارمین بازدید
بازهم از شما ممنونم که چیزهایم را می‌خوانید و گاهی نظرتان را هم می‌نویسید، این باعث می‌شود که احساس کنم با کسانی گفتگو می‌کنم که حرف هم را تا حدودی می‌فهمیم. و خوب حکایت مزیات همدلی بر چیزهای دیگر را خودتان می‌دانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:16  توسط هادی  | 

لپ‌تاپ‌های مجهز به لئوپارد.

بالاخره نسخه‌ی جدید سیستم عامل اپل به بازار عرضه شد. نسخه ۱۰.۵ او اس تن، موسوم به لئوپارد (یوزپلنگ)، با سیصد قابلیت جدید قرار است زندگی دیجیتالی کاربران را آسوده‌تر کند. همان طور که می‌دانید نسخه رسمی‌ای برای رایانه‌های غیر مکینتاش وجود ندارد، و این شاید یک دریغ بزرگ باشد.

اپل برخلاف تصور، شرکتی است که بنای موفقیت‌هایش بر نرم‌افزار گذاشته شده، و مدعی است که برای این سخت‌افزار تولید می‌کند که سخت‌افزارهای موجود در بازار معمولا ناکارآ و مزخرف هستند. جالب این‌جاست که اکنون بیشتر محصولات اپل - حتی آی‌پاد تاچ و آی‌فون - از نسخه‌های مختلف سیستم‌عامل او اس تن بهره می‌برند. و این یک موفقیت خیلی بزرگ برای اپل است و هزینه‌های توسعه و پشتیبانی را به شکل قابل توجهی پایین می‌آورد.

دوستانم مرا طرفدار سینه‌چاک اپل می‌دانند، در صورتی که من شاید بیشتر از همه‌ی آن‌ها از ضعف‌های اپل خبر دارم و باید اعتراف کنم ضربه‌هایی نیز از محصولات اپل خورده‌ام. اما علت گرایش فعلی من به اپل‌جات (!) این است که تجربه‌ام نشان می‌دهد که محصولات اپل زمانی که کار می‌کنند، آرامش‌بخش‌تر و مطمئن‌تر هستند. این آرامش خیال چیزی است که من به ندرت در ویندوز تجربه کرده‌ام، و متاسفانه ویندوز خیلی اوقات مرا معطل، مایوس و حتی عصبی می‌کند.

قول می‌دهم به محض این‌که نسخه قابل اعتماد و کاربرپسند و خلوتی از ویندوز عرضه شود که او اس تن را پشت سر گذارد، بی‌تردید از سیستم عامل اپل دست بکشم. گرچه می‌دانم فعلا همیشه نیاز دارم که یک رایانه ویندوزی هم داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:11  توسط هادی  | 

پاریس هیلتون، در در روزگار دادگاهی و زندانی شدن.

راستش من در عمرم خواسته‌های چرت و پرت زیادی داشته‌ام، اما اصلا یادم نمی‌آید که میلی به هنرپیشه‌شدن یا مشهور شدن داشته باشم. در چهار پنج سال اخیر با عطشی زیاد به فکر یک نوع زندگی آرام افتادم، اوایل فکر می‌کردم که فرار به جایی خلوت و دنج و گوشه‌گزینی چاره‌ی کارم است (این هم یک آرزوی ابلهانه دیگر!). بعد دیدم که چیزی که من می‌خواهم آرامش است، زمان که گذشت رضایت را مقدمه آرامش دیدم؛ و این بحث‌ها پست دیگری می‌طلبند!

یکی از نزدیکان من در سال‌های پنجاه سالگی زندگی خانوادگی‌اش را به‌هم زد، چون فکر می‌کرد شاعر مشهوری خواهد شد. مدام از ملاقات‌هایش و کسانی که مجیزش را گفته‌اند، داستان می‌گفت. این تنها مورد نیست؛ هزاران نمونه این‌چنینی را می‌توان سراغ گرفت.

 اما واقعا، شهرت چه سودی دارد؟ این چه سودایی است که در سر بعضی می‌افتد؟ فرض کنید هوس کرده‌اید که در غذافروشی محبوبی چیزی بخورید. به محض رفتن به آن‌جا کارکنان، خدمه و چند مشتری شما می‌شناسند، کسی که پرروتر است جلو می‌آید و از هویت شما می‌پرسد. شاید دیگری امضاء بخواهد، اگر خانم باشید که وامصیبتا، باید مدام حواستان جمع باشد که مبادا در حالت ناجوری از شما عکس و فیلم نگیرند...

این که آدم‌ها با انگشت کسی را به هم نشان دهند، بیشتر شبیه یک کابوس است. به نظر من کسی که از خود رضایت باطنی دارد، برای خوشحالی و سعادت نیاز به چنین چیزهایی ندارد. البته گرچه من در باطن چندان از خود رضایت ندارم، اما با این اوصاف خیلی حالم گرفته می‌شود اگر زمانی برسد که به کسی بگویم: اصلا تو می‌دانی که من چه کسی هستم!؟ چاره حالم انگشت‌نما شدن در اجتماع نیست.

(جمله آخر به دلالت نظر فرهاد جعفری تصحیح شد)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

سریناتا - عکس از بنگ و اولافسن

سریناتا - تلفن همراه و پخش‌کننده موسیقی دیجیتال
محصول بنگ و اولافسن + سامسونگ
طراح دیوید لوییس

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:59  توسط هادی  | 

از اولین شروط برپایی میدان رقابت، عادلانه بنا کردن آن است. شرایط یکسان برای همه‌ی حریفان، رده‌گذاری برای آن‌ها (وزن‌کشی در مسابقات ورزشی روی همین اصل انجام می‌شود)، و  وجود داوران متخصص بی‌طرف همه برای آفریدن فضایی عادلانه در عرصه رقابت اندیشیده شده اشت.

برای رعایت اصل عدالت، بعضی از بازیگران از میدان رقابت بیرون قرار می‌گیرند؛ شاید گاهی ناخواسته. نمایش آن‌ها به شکل انفرادی است و برای تعریف‌کردن مجدد مرزهای میدانی که در آن ظاهر می‌شوند. بدین ترتیب افراد دیگر در آن زمینه، الهام می‌گیرند و تقلید می‌کنند و بهره می‌برند.

مثلا مارلن براندو بازیگری بود که در میدان رقابت نمی‌گنجید، مولوی حکیمی است که بر کرسی‌ای یکتا تکیه زده، پیکاسو از نظر تعدد آثار و موفقیت تجاری چندین پله بالاتر از همنسلان خود ایستاد، موتزارت با نوشتن اولین سمفونی خود در سن پنج سالگی نشان داد که موردی خاص است، راکی مارسیانو هیچ وقت نباخت و نمونه‌هایی مثل این‌ها که کمابیش می‌دانیم.

هیچ لقب و مقام و موقعیت تعریف شده‌ای، بر تن چنین کسانی نمی‌برازد. زیرا آن‌ها سلاطین کشورگشایی‌ هستند که زینت قلمرو خود شده‌اند و یک لقب مشخص دادن به سلطان کمال بی‌سلیقگی است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:2  توسط هادی  | 

علی عبدالرضایی، در یک پز شاعرانه.وب سایت رادیو زمانه، با آقایی به نام علی عبدالرضایی - که ظاهرا شعر می‌نویسد - مصاحبه‌ای کرده‌است. خواندن قسمت‌هایی از مصاحبه و مشاهده یکی از عکس‌های ایشان شاید جالب باشد:

  • کسانی که بر ضد من هستند، از شیوه‌های خود من استفاده می‌کنند و این اصلاً خوب نیست.
  • به طور ناگهانی، درخواستی از دادگاه برای من آمد، مبنی بر این که دختری از من شکایت کرده است که من ب.ک.ا.ر.ت وی را برداشته‌ام. من از این کارها زیاد کرده‌ام (نمی‌خواهم جانماز آب بکشم!) اما با آن دختر این کار را نکرده بودم و اصلاً او را نمی‌شناختم. برای من وکیل گرفتند و وکیل اثبات کرد که اصلاً این خانم بدن مرا نمی‌شناسد.
  • هیچ وقت نمی‌گویند که علی عبدالرضایی عجب نابغه‌ای است که امثال آرامش دوستدار را شناسایی می‌کند.
  • ما شاعر به معنای واقعی کلمه نداشتیم.
  • من معتقدم که شعر من توانسته در دهه‌ی هفتاد اصلاً شعر فارسی را تغییر بدهد...
  • می‌دانید؟ طبیعی است که علی عبدالرضايی در شعر از دريدا یا مثلاً هایدگر و امثالهم بالاتر است. اصلاً آن‌ها تخصص در شعر ندارند.
  • (در پاسخ سوال دوست‌دختر داری؟ چند تا؟) خب چندتاش بستگی به روزهای هفته دارد.... کدام روز چند تا؟.. به ترتيب روزهای هفته بگویید... خب بسته به این است که در پریودهای خاص خودم، در آن دوره‌های تنوع باشم یا نه. اگر در دوره‌ی تنوع باشم، خب...
  • به نظرم زندگی آزاد است و به کسی نگفتم که عاشقتم. اما وقتی گفتم عاشقتم، سه ماه طول کشید...

همین. پست امروز تمام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:51  توسط هادی  | 

نيما: چه خبرا؟
هادی: شكر.
نيما: سكوت تموم شد
هادی: آهنگ‌های دل‌انگيز گوش مي‌كنم و كارهای مانده می‌كنم.
نيما: شكر كه خبر نيست. وظيفه بندگيه
نيما: كاش آهنگ‌های مانده گوش ميدادی و كارهای دل‌انگيز می‌كردی
هادي: بله آن كارها را بلد نيستم.
هادي: آهنگ‌های دوست داشتنی من البته همشون مانده هستن.
هادی: معمولا بيست سال بيشتر عمر دارن.
نيما: آهنگ كهنه‌اش خوبه اما كار تازه‌اش
نيما: عمر مفيد هر چيز خوبي زياده بجز آدميزاد
نيما: جمله‌هامون داره مثل ديالوگ‌هاي كيميايی ميشه
نيما: نكنه پير شديم؟
هادی: گاهی آدم‌هايی كه راه‌شون را درست انتخاب كردن هر چه می‌گذره بهتر می‌شن.
هادی: اما تلخی پيری شايد از الزامات حكمت پيری است.
نيما: از كجا معلوم درست انتخاب كرديم
هادی: هيچی مشكور به سعی‌ هستيم.
هادی: زمانی كه كارنامه اين دنيا مون به ثلث سوم رسيد معلوم می‌كنه.
نيما: حكمت پيری به تلخيش نمی‌ارزه
هادی: اينو نمی‌دانم چون خيلی حيرون حكمت‌شون هستم.

این قطعه‌ای از گفتگوی من با نیما است (کپی شده از یاهو مسنجر). حدود پانزده سال از اولین دیدارمان می‌گذرد، آن زمان هفده هیجده ساله بود و اولین نقد فیلمش - شاید برای فیلم رد پای گرگ - برای عرضه به سردبیر روزنامه‌ی توس مشهد پاکنویس کرده بود. دود سیگار حالش را بد می‌کرد و از بابت هوای پر دود دفتر کلنگی روزنامه گله داشت. فکر می‌کنم عاقبت نقدش چاپ شد.

چند سالی است که دیگر هم را نمی‌بینیم. در واقع با هم در کاری شریک شدیم و عاقبتی بر سر رابطه‌مان آمد که معمولا در چنین موقعیت‌هایی قابل پیش‌بینی است، بدون گله از این عاقبت، پذیرفتیمش. حالا سالی یکی دوبار باهم گفتگو می‌کنیم یا برای هم پیام می‌فرستیم، به واسطه یک وسیله ارتباطی امروزی مثل موبایل، اس‌ام‌اس یا برنامه گفتگوی اینرنتی.

در انتهای گفتگوی مذکور گفت که درسایت پرطرفداری که با امیر قادری اداره می‌کند، به مجازی بودن لینک داده است، متوجه شدم که امتیاز قلابی ثبت کرده تا لینک در صفحه اول لینک‌ها پدیدار شود، شاید به خاطر روزهای گذشته. او به سبک خودش عاطفی است و احتمالا عبارت روزهای گذشته ذهنش را به خاطره‌های دوری می‌برد. روزگاری که تا صبح بیدار می‌ماندیم و بعد در اتاقی می‌خوابیدیم که هیچ پنجره نداشت (می‌خواستیم تفاوت شب و روز را متوجه نشویم)، روزگاری که نصف بیشتر حقوق‌ ماهانه‌مان را در یک مراسم شام به باد می‌دادیم، بدون نگرانی اضافه وزن و غصه معاش؛ و بدون تردید فکر می‌کردیم آن شب‌ها و آن‌ شام‌ها همیشه ادامه خواهد داشت.

گفتگوی فرضی ده سال دیگرمان خیلی مبهم است، نه فضایش را می‌توانم حدس بزنم، نه مضمونش و نه ابزار و وسیله‌اش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2:45  توسط هادی  | 

 

بیل گیتس در حال گفتگو با دانشجویان

من با احترام زیاد بخش مهمی از شخصیت بیل گیتس را ستایش می‌کنم. این مرد با عناوین مختلفی توصیف می‌شود که شایع‌ترینش «پولدارترین مرد دنیاست». مزخرف‌ترین توصیف او همین می‌تواند باشد، گیتس هیچ گاه خودش را با چهره اشرافی عرضه نکرده است. او همیشه خواسته در نقش یک معمار نرم‌افزار و کارشناس فناوری معتبر شناخته شود و به شکل خیلی جدی در فعالیت‌های خیریه وقت و سرمایه (مالی و زمانی) گذاشته است. به طوری که وارن بافت (سرمایه‌گذار افسانه‌ای و دومین ثروتمند جهان) سال گذشته متقاعد شد که حدود نود درصد از ثروتش را به بنیاد گیتس اهدا کند.

شرکتی که گیتس بنیان گذاشته و سال‌ها مدیریت کرده، شرکت چندان محبوبی نیست. شخصا اکثر محصولات آن را دوست ندارم، خصوصا ویندوز را. اما جرم اصلی مایکروسافت پول درآوردن زیاد است، و گرنه شرکت‌های زیادی هستند که محصولات به مراتب مزخرف‌تری عرضه می‌کنند و این قدر جنجال در باره‌شان نیست. حقیقت این است که مایکروسافت با همین محصولات زپرتی در اشاعه‌ی گسترده و جهانی پردازش دیجیتال گام‌های مهمی برداشته است.

اگر می‌خواهید کنتراست را حس کنید، گیتس را با لری الیسون - مدیر عامل میلیاردر شرکت نرم‌افزاری اوراکل - مقایسه کنید. در این قیاس الیسون مردی به شدت خودنما، خودبزرگ‌بین، غیر قابل تحمل (به گواهی چندین ازدواج پشت سرهم و نظرات همکاران قدیمش) و نادلپذیر به نظر می‌آید. گرچه محصولات اوراکل گاهی واقعا بدون رقیب هستند. این اواخر فیلم نشست مشترک استیو جابز و گیتس در دی۵ را دیدم، اعتراف می‌کنم که گیتس در مقایسه با جابز روانی بسیار آرام و شخصیتی بسیار فروتن داشت. جابز یا پایش را تکان می‌داد، یا وسط حرف گیتس می‌پرید و یا از محصولات اپل تمجیدهای غلو آمیز می‌کرد. عاقبت زمانی که نظر جابز را در مورد رابطه‌اش با گیتس پرسیدند با یک سطر از ترانه‌ای از بیتلز* پاسخ داد و یک لحظه آن‌قدر احساساتی شد که بغض کرد. جابز به خوبی در خاطر دارد که گیتس از کسانی است که در روزگار بدبختی اپل حاضر شد روی آینده آن سرمایه‌گذاری کند.

بیل گیتس بی‌تردید از بزرگ‌مردان تاریخ رایانه است، به قوت احساس می‌کنم که او در باقی‌مانده عمرش بیشتر خواهد درخشید و نام بسیار نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت.

با این حال واقعا از ویندوز بدم می‌آید.

* قطعه ذکر شده این بود: " You And I Have Memories, Longer Than The Road That Stretches Out Ahead"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:6  توسط هادی  |