چیزهایی هست که دنیا را قشنگ و زندگی را آسوده میکند و بودنشان باعث آرامش خیال است. اعتماد از نگاه من یکی از مهمترین آنها است. با خودم فکر میکنم که دنیای خیالیای که در آن قفل نباشد، چه دنیای قشنگی است. قفل به این علت زده میشود که اعتماد نیست. پس اگر اعتماد باشد، قفل نخواهد بود.
در رابطه با آدمها، موضوع اعتماد برایم خیلی مهم است، اگر از جنبهای قابل اعتماد نباشم، سعی میکنم طرف را به شوخی یا جدی از آن آگاه کنم. رابطهی خالی از اعتماد، برایم نادلپذیر و ادامهناپذیر است. جالب اینجاست که زمانی که کسی به من اعتماد دارد، احساس مسوولیت میکنم! پس یک جوری سعی میکنم به طرف بفهمانم که ممکن است خوشبینیاش زیادی باشد.
از بدترین مخلوقات خدا، کسانی هستند که میخواهند با جلب اطمینان آدمها و خیانت به آنها، به اهداف دوریالی حقیرشان برسند. ناامن کردن دنیای بیرونی و درونی بشر از بدترین کارهایی است که میتوان کرد، شاید برای همین است که در دین اسلام چنین مجازات سختی برای محارب پیشبینی شده است.
یک قصه در این ارتباط خواندهام که حسن ختامی عالی برای این پست است: روزی کسی در بیابان فرد نیمهجانی یافت. آب و غذایش داد تا قوتی بگیرد، به سایهاش کشاند و منتظر ماند که حال او کاملا سرجا بیاید. انتظار که تمام شد طرف به او حمله کرد و کتکش زد و دست و پایش را بست. بعد مرکب و مالش را برداشت و راه افتاد؛ مرد افتاده گفت: آهای فلانی! همهی این کارهایی که کردی چندان مهم نیست، اما ماجرا را برای کسی تعریف نکن چون میترسم که مردانگی در دنیا کم شود.
وبلاگها معمولا با انتظار زیادی آغاز میشوند. گاهی صاحبان آنها سعی میکنند با تبلیغ در بخش نظرات در وبلاگهای شناخته شده و پیشنهاد تبادل لینک وبلاگ خود را به سرعت اشاعه دهند. گروهی دیگر سعی میکنند با پرداختن به موضوعهای پرطرفداری چون جوک، زنگ و برنامه موبایل، داستانهای عاشقانه، خاطرات و خیالپردازیهای ج.ن.س.ی و امثال اینها، مخاطبان زیادی جلب کنند. تعداد نظراتی که برای پستها گذاشته میشود یکی از جذابترین اهداف چنین وبلاگهایی است. گاهی هم نظردهندگان در گذاشتن نظر اول برای یک وبلاگ پرطرفدار مسابقه دارند!
بسیاری از وبلاگها مثل تبتند، زود عرق میکنند و از شور و حال میافتند. این پدیده خصوصا برای وبلاگهایی که نویسنده آن مطالب اختصاصی عرضه میکند، بیشتر اتفاق میافتد. درست است که مخاطبداشتن دوست داشتنی است، اما مخاطب انتظارهایی از صاحب وبلاگ دارد: او تنوع میخواهد، مطلب جدید و جذاب میخواهد، و دوست دارد در دقایقی که وبلاگی را میخواند صفا کند.
«بودن و مجازیبودن» در حال حاضر به طور متوسط روزی پانزده تا بیست خواننده دارد، نظرگذاری برای هیچ مطلبی از سه چهار نمیگذرد، به غیر از چند دوست و آشنا کسی به آن لینک نداده، هیچ گاه تبلیغی برای آن نکردهام و نگارندهی مشهوری هم ندارد که شهرت پیشینش سبب پرطرفدار شدن نوشتههایش شود. با این تفاسیر من از تعداد خوانندگانم راضی هستم، حدس میزنم حدود ده بازدیدکننده روزانه به شکل منظم به نوشتههایم سر میزنند و از بابت داشتن مشتری دائم، شادمانم.
تنها نگرانی من این است که کفگیرم به ته دیگ بخورد و به مزخرفگوییهای کسلکننده بیفتم و این چند خواننده عزیز را از کف بدهم. امیدوارم این اتفاق خیلی زود نیافتد؛ اگر تا کنون نیافتاده است.

شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی، در حال حاضر چیزی پخش میکند که ظاهرا با راشهای سرگیجه، شاهکار آلفرد هیچکاک، ساخته شده است. به نظر من انتخابکنندهی پخش این فیلم و سلاخ آن جنایتکار هستند. آقایان محترم! شما که میدانید مضمون این فیلم با نظام ارزشی حاکم سازگار نیست؛ به چه انگیزهای آن را برای پخش انتخاب میکنید؟ آن هم با کیفیت افتضاح، صدای مزخرف، دوبله تصنعی، و به معنی واقعی کلمه پاره پاره شده.
میخواهم تند بروم؛ این نسخه سرگیجه شبیه جسد مثله شده یکی از زیباترین و خواستنیترین زنان دنیا است که پس از تعدی، با کارد قصابی شده. حالتان بد میشود؟ حال من همین قدر بد شد. شاید هم بیشتر...
یادم میآید که در یکی از قسمتهای سریال هزاردستان (ساختهی مرحوم علی حاتمی)، صحنهای بود از نایابی نان در آن زمان تهران و ازدحام مردم گرسنه در نانوایی. خان مظفر پدیدار و علت ماجرا را از نانوایی جویا شد؛ نانوا توضیح داد که آرد نیست و... خان مظفر پاسخی به نانوا داد که مضمونش هیچ گاه از ذهنم نرفته: اگر آرد باشد و آب و آتش، همه نانوا هستند. اما نانوای حقیقی آن است که در دوران مضیقه دست مردم نان دهد.
زمانی که به نظر میآید که چیزها آنطوری که باید نیستند و بدبیاریها پشت سرهم میآید، گاهی این صحنه به یادم میآید؛ و با خودم میگویم: «هنگامی که همه چیز بر وفق مراد باشد، همگان خوب و خوشحالند، عمل مرد را در روزگار سخت است که شخصیت او را هویدا میکند».
گاهی اوقات بخت با ما یار نیست. ما نمیدانیم این اوقات چقدر به طول خواهد انجامید؛ ممکن است زیاد باشد یا کم. در این موارد مفهوم صبر به میان میآید، یک نوع انتظار فعال توام با خویشتنداری و امید.
هیچ گاه فکر کردهاید که تعریف شخصی شما از صبر چیست؟
چند سال پیش که برای یک دیدار کاری به محل کار آقای بهرام رفتم، تصورم ملاقات با یک کارخانهدار از نوع باکلاس آن بود؛ و اگر توافقی حاصل شد، یکی دو سفارش کار. در یک ساعت اول صحبت متوجه شدم که شرکت تحت مدیریت او، روی غلتک تحول افتاده، بنابر میخواهد کارهای چاپیاش را هم ساماندهی کند. صحبت که کمی گرم گرفت، بیمقدمه گفت: بدانید که تلاش برای پول درآوردن شرافتمندانه کار ارجمندی است. نمیدانم در وجناتم چه دید که لازم دانست این حرف را بدون معطلی بزند.
آشناییمان که ریشه دواند، متوجه شخصیت عجیبی شدم که انگار معدن تضادهای به ظاهر جمعناشدنی است: عصبانیت و رئوفت، گرایش به چپ و اقتصاد آزاد، علاقه به فلسفه و فولاد، احتیاط مالی و بورسبازی، لحن قاطع و شک باطنی فقط چند نمونه از این تضادها است. او بهراحتی محبوب القلوب بودن را قربانی درست انجام دادن میکند. یک بار در موردی که به نظر بیاهمیت میآمد، چنان فریادهایی میکشید که حتم داشتم عنقریب سکته خواهد کرد. اتفاق افتاد که کارهای چاپ شدهام را رد کند، اما هیچ گاه در تایید صورتحسابها شک روا نداشت، با وجودی که خیلی در گوشش خوانند که ارزانتر از من هم کارگزار وجود دارد. سر طراحی و اجرای برچسب کوچکی که برای پشت یک محصول بود چنان موشکافیهای داشت که همه به ستوه آمدند؛ اما یک پاسخ محکم داد (و میدهد): این هم جزئی از محصول است.
چون از نظر مالی وضع مناسبی دارد هیچگاه نخواستم در رابطهمان شائبهی سواستفاده پیش آید، برای همین هیچ گاه کوچکترین درخواست مالیای از او نکردم. اما همیشه با پررویی گذاشتم که از وقتش برایم خرج کند: هر گاه موقعیت گپ و گفت پیش آمد نشستم و گوش کردم، چون میدانستم معمولا چیز دندانگیری دستم را میگیرد؛ که میگرفت. بیاغراق یکی دو بار صحبتهایش باعث شد که در نظراتی مهم، تجدید نظر اساسی بکنم. مثلا یک بار گفت: در زندگی هر مصیبت و گرفتاری که برایت پیشآمد، نباید از کارهایی که باید انجام شود غفلت کنی، حتی اگر این کارها به بیاهمیتی جابهجا کردن یک سینی باشد. یک بار دیگر توصیه کرد که کارم را با هدف رسیدن به استقلال مالی سامان دهم، و گفت: برای کسی که در خرید (به عینکم که روی میز بود اشاره کرد) چنین حساسیتهایی را میخواهد لحاظ کند، تامین مالی اساسی است. این جور دقتها پول میخواهد!
در تحلیل و بررسی محصول گاهی واقعا خوب است، تا جایی که نگاه بیننده را دگرگون میکند. با وجودی که اهل بریز و بپاش نیست، بارها وسواسم را در خرید را با تحلیل کیفی خریدههایم مشروع جلوه داده است (برخلاف اطرافیانم که این نوع خریدها را مسرفانه و گاهی خودنمایانه میدانند). او به من فهماند که درستکاری لازم نیست فقط از روی اعتقاد باشد، باید درستکار باشی چون در غیر این صورت کارت پیش نمیرود و نظام کسب و کار فلج میشود.
آقای بهرام برایم عزیز است، چون فکر میکند، نظر دارد و بر اساس اینها عمل میکند؛ اما روش عام این طور نیست، معمولا ابتدا عمل میکنند و سپس برای مشروعیت آن فکر میتراشند و نظر میدهند.
قسمتی از عمر ما گذشته، و نمیدانیم که بخش اعظم آن بوده یا نه. نکند شک دارید و تصور میکنید هنوز خیلی جوان هستید؟ امیدوارم که سالهایی پر برکت عمری با عزتی کنید، اما یادتان باشد که حتی از ثانیه بعدی خبر ندارید.
اگر سالهای اولیه جوانی را میگذرانید، احتمالا هنوز به این فکرها نیافتادهاید. عمدهترین فکر جوانها معمولا این است: چرا چیزها این قدر خپله و ابله و خنگ هستند؟ آنها تصور میکنند که همیشه جوان خواهند ماند و از آنجایی که زندگی اجتماعی خود را تازه شروع کردهاند و جذابیتهای دنیای بزرگسالی را جلوی چشم دارند، حواسشان به همه چیز هست جز عمرشان.
اما اگر مثل من در سالهای میانه زندگی خود باشید ممکن است افکار دیگری در سر داشته باشید: چیزها به اندازهای که فکر میکردید، خوب نیستند و به آن راحتیای که تصورش میرفت، به دست نمیآیند. نشانههای ورود به میانسالی خود را دیر یا زود نشان میدهند و برای همین گاهی بساط وحشت و شکایتهای بیحاصل راه میافتد. این از بدترین حالتهای ممکن است.
گرچه ما نمیدانیم که چقدر از عمرمان باقی است، اما ممکن است مقدار باقی مانده زیاد باشد. پس چرا فرصت را غنیمت ندانیم؟ هر ثانیه یک فرصت است. با ثانیههای باقی مانده میخواهیم چه کنیم؟ سالهای گذشته به وضوح نشان داد که معجزهای رخ نمیدهد. کارهایی که همیشه میخواستیم بکنیم روی هم تلنبار شدهاند، به تصوری که از خودمان داشتیم نه تنها نزدیک نشدیم بلکه گاهی فرسنگها از آن دور افتادیم...
چرا از الان شروع نمیکنیم، حتی یک گام ارزشمند است، اگر هم موفق به برداشتنش نشویم حداقل سعی خودمان را کردهایم؛ و سعی خود را کردن از بهترین کارهایی است که یک آدم میتواند بکند.
دیوید لوییس، طراح بریتانیایی مستقر در دانمارک، از مهمترین طراحانی است که میشناسم. او ذائقهی بسیار مختصر، بسیار منحصر به فرد و بسیار فاخر در طراحی دارد. کارهایش شبیه به کسی نیست و خودش در مورد کارش میگوید: «مهم نیست اگر افراد کارهای مرا دوست نداشته نباشند، آنچه اهمیت دارد مکث افراد روی کار است، هر چه بیشتر، بهتر».
لوییس سالهاست که طراح شرکت بنگ و اولافسن دانمارکی است، بدون این که کارمند آن باشد. اهمیت طراحی در فرهنگ بنگ و اولافسن به معنی واقعی حیاتی است؛ جالب است بدانید که یک پروژه در این شرکت را دو نفر میتوانند ملغی کنند: مدیرعامل یا طراح! محصولات بنگ و اولافسن به قدری در طراحی ممتاز هستند که تعدادی از آنها را در موزههای هنر نمایش میدهند یا در کتابهای مرجع طراحی شاهد مثال و الگو میآورند.

یکی از آخرین کارهای لوییس، ریموت کنترل جدید بنگ و اولافسن موسوم به بیو۵ است. این طرح استثنایی تمام خصوصیات سبک لوییس را در خود دارد: یگانگی، نگاه متفاوت به موضوع و وسواس در جزییات. لوییس در این طرح بر تصورات مصرف کننده از ریموت یک خط قرمز میکشد و بعد از کلاه شعبده، خرگوش حیرت را در میآورد و میگوید: ببین این چطوره؟
دیوید لوییس هفتاد ساله به راستی از وزنههای طراحی صنعتی معاصر است. امیدوارم صد و بیست سال عمر کند و همچنان خلاق و الهام بخش باشد. او از کسانی که قدرتمندانه به من نشان داده که قالی کرمان و بلندشدن دود از کنده چه معنایی میدهند.
ال گور معاون بیل کلینتون رییس جمهور اسبق ایالات متحده، فیلمساز برندهی جایزه اسکار، مدیر شبکه تلویزیونی برندهی امی، عضو هیات مدیره شرکت اپل، مشاور غیر رسمی شرکت گوگل، نمایندهی مجلس و نماینده سنای ایالات متحده در دورههای مختلف و یکی از مهمترین یاریدهندگان شبکه جهانی وب، به طور مشترک جایزه نوبل صلح امسال را برای فعالیتهای درخشانش در عرصهی محیط زیست گرفت.
جملهی طولانی بالا را در یک نفس نمیتوان خواند، و آن فقط شامل بخشی از فعالیتها و خدمات گور بود. هر نظری که دربارهی او داشته باشیم، نمیتوانیم عمر پربارش را تکذیب کنیم یا نادیده بگیریم. به گمان من خدا برای همین خدمات، انتخابات مفتضح سال ۲۰۰۰ ایالات متحده را تدبیر کرد که ال با رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا تباه نشود. خوشحالم که او حاضر نیست برای سال ۲۰۰۸ کاندیدا شود.

شرکت اپل آخرین دستاورد گور را جشن گرفته و در صفحه اول سایت خود تجلیل مفصلی از او به عمل آورده که تصویر آن را میبینید. اما جالبترین برخورد با این افتخار، برخورد شخص ال است که بیبیسی آن را این گونه شرح داده است:
آقای گور ساعاتی بعد از اعلام این جایزه، در کالیفرنیا گفت:" تغییرات جوی خطرناک ترین چالشی است که ما با آن روبروهستیم."
وی افزود:" من هرچه در توان داشته باشم انجام می دهم تا بفهمم بهترین راه به کارگیری افتخاری که با این جایزه نصیبم شده در تسریع افزایش آگاهی مردم چیست."
آقای ال گور، با گفتن اینکه :" من همین الان به سر کارم برمی گردم، کار تازه آغاز شده" از اتاق بیرون رفت و سئوالات خبرنگاران را بی پاسخ گذاشت.
یکی از مهمترین اعیاد مسلمین و مهمترین روزهای سال را به اهلش تبریک عرض میکنم، برای رمضان آینده امیدوارم همگی آدمهای بهتری شده باشیم.
![]()
اگر گفتید که در کدام شهر جهان میتوان کنار خیابان از دستفروش دیویدی فیلمی از پازولینی خرید؟
روبهروی من، دست راست به کنج در غیر متحرک تکیه کرده بودند. دخترک باریک بود و کم سن؛ کمی هم بلند صحبت میکرد. پسر اما پشتش به من بود؛ با وجودی که کمی زیاد نزدیک هم ایستاده بودند، رفتاری نجیبانه و با حیا داشت.
ایستگاه آخر، مثل همه و در میان همه پیاده شدند، آخرین نگاه را که انداختم متوجه شدم هر دو کور هستند؛ بدون عصا و با آسمانیترین لبخند بر لب. فقط نفهمیدم که چطوری مسیرها را بدون هیچ مشکلی تشخیص میدادند.
از روی کنجکاوی، سی صفحهی اول فهرست وبلاگهای شخصی بلاگفا را نگاهی انداختم. توضیحات وبلاگها اکثرا تعجبآور بود؛ برای مثال:
من ندانم که کیم من فقط دانم که توئی شاه بیت غزل زندگیم
شعر و ادبيات و نكات مهم زندگي
عکسهایی در مورد شکست در عشق
در وسعت چشمهای تو خورشید را ستاره ای حقیر می بینم
تا که بودیم کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه میفهمیدی ...
اي افكار پريشان و عصيان زده به چه مي نگريد ؟ به روزهاي خوشِ گذشته يا به غروب قـلـب بيمارم ؟!
اگه عشق منی چرا با دیگرونی میخوای بری برو چرا دل میسوزونی
کوتاه اما بلند
آن زمان که بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنی دارد.
خاطرات فری،جری،شری ( خاطرات مهم شری بلوف )
اومدیم بهتون فاز بدیم تریپ لاو رو بهتون یاد بدیم
زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند يقين دارم که مي آيي
گیتار , هنر سوم من
زندگيام را پيرامون تو نخواهم ساخت، بلكه تو را در بطن زندگيام خواهم كاشت
یادآوریها: نویسندههای این مطالب و امثال آن از قشر متوسط به بالای اجتماع هستند، سواد دارند، اینترنت میدانند، در شهر زندگی میکنند و قرار است در آینده ادارهی بخشی از امور کشور را برعهده گیرند.
توضیح: من سی و چهار ساله هستم و اینجا تهران است، مرکز ایران.
دوست ندیدهی خوبم، خانم مون، با نظر قابل تاملی که برای پست قبلی گذاشتهاند ذهنم را فعال کردند. خواندن پست آخر دوست دیگرم، زن قدبلند عزیز نیز مزید به علت شد که چند خط در بارهی موضوع تربیت کودکان بنویسم. من به تربیت کودکان به معنی رایج به هیچ وجه اعتقادی ندارم. چون این تربیت را شامل چند قسمت میبینم که همگی باطل است:
در یکی دو سه سال اول نوزادان را به چشم عروسک و مایه تفریح نگاه میکنیم، ارتباط برقرار کردن ما با کودکان این سن به حقیقت مسخره است.
بعد از آن شروع میکنیم به بکن و نکن کردن؛ و نام این کارمان را تربیت میگذاریم. کودک بیچاره خیلی اوقات حیران و سرگردان این بکن و نکنهاست، چون معمولا او را از کارهایی نهی میکنیم که خود انجام میدهیم و برای چیزهایی بازخواست میکنیم که از خودمان یاد گرفته است (دروغ، متجاوز بودن و بینظمی از اصلیترینهاست). مرحلهی بکن و نکن، تا زمانی که زورمان برسد ادامه خواهد داشت، اما همینطور که سن فرزند بالا میرود، زور والدین کم میشود.
زندگی اجتماعی جدی فرزند که آغاز شد، بند بسیار مهمی را به صراحت به او یادآوری میکنیم و زیر کارنامهاش مهر میزنیم؛ این بند چیزی نیست جز زرنگی حقیرانه آغشته به بیمسوولیتی و توام با گندهپرانی و پرتوقعی.
و این نهضت ادامه دارد. متاسفانه.
خیلی اوقات بدون اینکه بخواهم، آدمها را ناراحت میکنم. بعدش فکر میکنم چرا این اتفاق میافتد؟ عمدهاش شاید به علت این است که در بعضی از موقعیتها و مواجههها رفتار مناسب بلد نیستم و در نتیجه باعث ناراحتی و یا رنجش کسی میشوم، از روی ناشیگری.
اما حدس میزنم که یک علت مهم دیگر هم در کار است: شاید در درون حس خوبی نسبت به خودم ندارم، و این باعث میشود که به دیگری حملهور شوم.
بدبختانه مورد دوم خیلی رایج است، خصوصا در تربیت بچه: خاک بر سرت، بیعرضه نالایق، بچههای مردم... والدین محترم این فریادها را سر خودشان میکشند، نه فرزندشان. چون احساس میکنند زندگی و روزگار مناسبی ندارند، چون پدر و مادرشان خوب نبودهاند. حالا باید بچه او بهتر شود به هر قیمتی چون پدر یا مادری چون او دارد.
پینوشت:
با این که هیچ گاه معلوم نمیشود که بچههای مردم چه کسانی هستند، با این حال پذیرفتن نظریه بچههای مردم نشانگر چیزهای مختلفی است: عقدههای فروخورده، زندگی آرمانی حقیر (آدم حقیر در آرمانهایش هم حقیر است)، حس حقارتی که زیر چیزهای مختلف پنهان شده (از گنده صحبت کردن تا لایههای ضخیم و رنگارنگ آرایش)، گم کردن اندازه و مقیاس در این دنیا و...
اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم میشد: یادگرفتن و محبتورزیدن.
سالها جسته و گریخته فکر کردهام دربارهی چیزی که در کنار این دو قرار بگیرد، یا اهمیت بیشتری داشته از اینها داشته باشد...
اما تاکنون به نتیجهی جدیدی نرسیدهام.
اواخر دههی شصت و آغاز دههی هفتاد شمسی، شاید مهمترین سالهایی است که در عمرم گذراندهام: زمانی که دولت وقت، سازندگی را شعار عمل خود کرده بود. مرزهای کشور کمکم روی محصولات خارجی باز میشد. کرباسچی جوان داشت چهره مرکز را عوض میکرد. کمیته با شهربانی و ژاندارمری ادغام شد و نیروی انتظامی به وجود آمد. فضای اجتماعی و سیاسی نسبت به دوران جنگ کمی بازتر شده بود. کسانی مثل محسن مخملباف در سینما و عبدالکریم سروش در اندیشهی دینی، حرفهای نشنیدهای به زبان میآوردند. در دنیای سیاست داخلی ناظران، شاهد تحولات بسیار چشمگیری بودند. اختلاف نظرها بین نیروهای انقلابی بالا گرفته بود.
گیرندههای شبکههای تلویزیونی ماهوارهای وارد کشور شد و بحث تهاجم فرهنگی زبانه کشید. کسانی که قبل از آن نوارهای بتاماکس بد کیفیت را به چشم میکشیدند، در بهشت را روی خود باز شده میدیدند؛ بتاماکس رونقش را از دست داده بود و حرفهایها دنبال نوار ویاچاس با فرمت انتیاسسی بودند. رویهم رفته در مورد ویدئو و فیلم ویدئو مثل سابق سختگیری نمیشد.
کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور ۶۴ و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالیاش میزان بود، آمیگا میخرید که به جای نوار کاست، فلاپی میخورد. دوسه نشریه فارسیزبان در زمینهی رایانه منتشر میشد.
روزنامههای جدید در حال راهاندازی بود، همشهری تعریف رایج از روزنامه را عوض کرد. گلآقا بار طنز سیاسی مصور را بعد سالها احیاء کرد. مجلهی گزارش فیلم در اقدامی بیسابقه پروندهای برای فیلم دیوار آلن پارکر منتشر کرد. اولین شمارههای ایران فردا، پیام امروز و کیان در همین سالها منتشر شد.
شلوارها و لباسهای گشاد با رنگهای روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شدهتر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان میرفت نایکی میپوشیدند. مانتوهای دختران جوان رنگی و مدلدار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمههای بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدلهای دو یقه با پارچههای براق).
پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطهی تلفنی داشتند و شرح رابطهشان را برای دوستان نزدیک تعریف میکردند. مدارک دانشگاه آزاد دیگر نیاز به تایید آموزش عالی نداشت و این دانشگاه به سرعت در حال گسترش بود.
در واقع حکایتی است که گوشههای فراوان دارد. به نظرم بعدها تاریخنویسان روی این سالهای ایران زیاد انگشت خواهند گذاشت. سالهایی که بالاخره به سال ۱۳۷۶ و انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ختم شد. فکر میکنم آیندگان در مورد ما بگویند: آنها در چه دورهی حیرتآوری زندگی میکردهاند.
این از آن عنوانهای دردسر ساز است. چون به محض نوشتناش باید فکر کنی و یادت بیاید و در ترازو بگذاری. اما میخواهم هر از چند گاهی راجع به یکی از این فیلمها بنویسم. شاید تجربه مشترکی باشد و سفره ضیافت با آوردههای شما (نظرات) رنگینتر شود.
پدرخوانده - فرانسیس فورد کاپولا (۱۹۷۲)

اثری که در بسیاری از فهرستهای «محبوبترین فیلمهای ما» دیده میشود. این فیلم به شکل عجیبی کامل و بینقص به نظر میرسد. بازیگری عالی، صحنهپردازی پرجزییات، قصه بسیار جذاب، کارگردانی استادانه و موسیقی به یادماندنی پدرخوانده را فیلمی کردهاند که دیدنش حتی برای بار هزارم هم ملالآور نیست.
پدرخوانده از نگاه من قصهی تبدیل یک آرمانگرای منزهطلب به یک تبهکار متشخص بیرحم است. مایکل پسر محبوب خانواده، تحصیلکرده و قهرمان جنگ است؛ گل سرسبدی که چشم و چراغ پدرخوانده است. قرار است او عضو جامعهی نخبگان شود: سناتور یا فرماندار، کسی که سرنخها را در دست دارد. اما تقدیر چیز دیگری است، او در چند سال بدل به نسخهی امروزی، جوان و متشخص پدر میشود. البته به مراتب بیرحمتر و سفاکتر.
قطعهی محبوب: سخنرانی پدرخوانده در جمع سران خانوادههای تبهکار مافیایی، پس از مرگ پسر بزرگش سانی و پیش از برگشتن مایکل به آمریکا. او مجبور میشود از بعضی از ارزشها و آرمانهایش دست بکشد و با توزیع کنترل شده مواد مخدر موافقت کند تا پسرش زنده بماند. در عین حال باید وجهه و وقارش را حفظ کند تا به نظر نیاید که دارد کوتاه میآید. چهره سنگی تام هیگان (یکی از پسرخواندهها و وکیل خانواده) از عناصری است که نقشی حیاتی، چون نمک در غذا، دارد. یادآوری این صحنه بدون آن صورت بیحالت برای من ممکن نیست. همچنین نماهای کوتاهی که ابتدای سکانس از سران خانوادهها نشان داده میشود، در موجزترین حالت مظنهای از فضای جلسه و شخصیت آنها میدهد.
فاکتور حیرت: این فیلم انگار سیاهی لشکر ندارد، هر شخصیت به نهایت و قوت پرداخت شده و وجودش حیاتی است. شخصیتها به شکل ممتازی به یادآمدنی و جاندار هستند.
ارزیابی کلی: شاهکار.
آره...، عکسهاشونو دیدم، همهی لباسها دهاتی و استوکی ۲۰۰۶، من اصلا حوصلهشون رو نداشتم. من هفته قبل مهمونی سفارت رو نرفتم حالا پاشم برم اونجا؟ رو اعصابم هستم همشون. بنتون؟ دوزاری است. من که فقط از دوبی لباس میخرم. این جا خر رنگ کنی است همش.
راست میگی، اعصاب ندارم. از وقتی کار بنزینم گم شد این طور شدم. حالم بهم میخوره از اینکه دم پمپ بنزین جلوی هر عملهای التماس کنم برای چهار لیتر بنزین. کثافتها همشون چشم و چارشون به سر و سینه آدمه. سر بابا جیغ زدم که یک وانت اضافه بخره بگذاره کنار، آره دیگر واسه بنزین.
هنوز درد میکنه، نتونستم Gym برم دیگر، اونجا همه بهم میگن با این هیکلت چرا تو میآی اینجا آخه؟ خندت میگیره بگم که زری کشف کرده اندازههای من با پاریس هیلتون یکیه، بخدا، مو نمیزنه. نه بابا؛ بختت بلند باشه.
حوصلهشو ندارم پسره عوضی الدنگو. (یواش) اون بار فهمیدم که دوربین موبایلش روشن بوده، بلند شدم گوشی نوشو چنان کوبیدم به دیوار که هزار تیکه شد. کثافت عوضی. تو اون وضعیت بلند شده تیکههاشو جمع میکنه میگه یک تومان پول داده بودم. گفتم در ... تو بگیر. نه فکر نکنم، جربزه این غلطا رو نداره.
قربونت برم عزیزم. میبینمت، آره برای پنجشنبه. نه خیلی تاپ نیست، سرویسش خوبه. سالاد سزارش هم حرف نداره. میبوسمت خوشکله. خداحافظ. آره عالی شده بودی. خداحافظ. بای.
بعد از قطع کردن (زیر لب): دختره خپل، خروس بیمحل، حالمو گرفت با زرزرهاش.
ماخذ این کتاب است.

اهل مطبوعات هوشنگ گلمکانی را با سردبیری ماهنامهی سینمایی فیلم میشناسند، تصور میکنم که این معرفی چندان خوبی از او نیست؛ حتی شاید به نوعی تقلیلگرایانه است. احساس من نسبت به او چندان ارتباطی با مجلهی فیلم ندارد.
از نزدیک کمی میشناسمش. گاهی هم میبینمش، به طور متوسط یک بار در سال. دیدارهایمان یک ربعه است، شاید هم کوتاهتر. اما برای هماهنگی این دیدارهایی آداب را رعایت میکنم: زنگ میزنم و وقت میخواهم، او هم میگوید که فلان روز بهتر است. روز قبل فلان روز دوباره زنگ میزنم تا ساعت را هماهنگ کنم. به دفترش که میرسم بعد از سلام مینشینم، و شاید ده پانزده جمله باهم رد و بدل میکنیم. بلند میشوم و خداحافظی میکنم، او هم تشکر میکند. تا سال دیگر.
در نوجوانی و سالهای ابتدای جوانی خواننده جدی مجله فیلم بودم، زمانی که از بهترین چیزها برای خواندن بود و سینمای ایران داشت رونقی میگرفت. اما آشناییام با گلمکانی سالها بعد از آن دوران اتفاق افتاد. وقتی دیدمش، سردی زودگذر ظاهریاش را حفاظ یک دنیای خیلی خیلی شخصی یافتم (البته معلوم نیست که این حفاظ همیشه کارش را خوب انجام دهد). او را آمیزهای دیدم از یک روح حساس، یک قلب احساساتی، و خاطراتی از جزییات روزگاری که حتی در عکسها کمتر یافت میشوند؛ همهی اینها در سایهی تمنای صلح و آرامش. با چنین دنیایی سردبیر مجله شدن یا جسارت است و یا اجبار، که در مورد او نمیدانم کدام مصداق دارد.
آخرین باری که به وبلاگش سر زدم، دیدم که عکسهایی گذاشته از وضعیت فعلی لوکیشنهای فیلم تنگنای امیر نادری: یک حرکت عاشقانهی خالص. در بارهی فیلم مذکور کتابی درآورده در نوع خودش منحصر به فرد، و نقشهی نگارش این کتاب را از سالها پیش میکشیده (زمانی که من نوزاد بودهام). یک بار دفتر قدیمیای به من نشان داد که حاوی بریده جراید و نوشتههایش در مورد تنگنا بود، با نهایت احتیاط و احترام آن را ورق زدم و نگاه کردم.
راستش به نظرم میرسد که تنگنا یک بهانه است، برای گفتن بعضی درونیات. گلمکانی قطعههایی از دنیایش را در این فیلم میبیند، یا جا گذاشته، یا به آن پیوند زده است. برای همین هیچ گاه نتوانستهام فیلم تنگنا را ببینم، با وجود اینکه دیویدیاش را ماههاست جلوی چشم گذاشتهام که تماشا کنم. ولی هیچ گاه این کار را نکردهام، چون ترسیدهام که چیزهایی در ذهنم به هم بریزد. گلمکانیای که من میشناسم بیشتر در امهلی ژان پیر ژونه میگنجد تا تنگنای نادری. تصورم شاید الکی باشد، اما خیلی چیزهای اساسی دل آدم الکی است.
نقزدن در ایران طرفداران خیلی زیاد و پروپا قرصی دارد. هر جا که گوش تیز کنید، صدای قوی آن را خواهید شنید. تقریبا همه ناراضی هستند، چرا؟ نمیدانم. با این همه چند فرض را عنوان میکنم:
یک. ایرانیان خود را لایق بسیار بهتر از اینی میدانند که هستند. این حالت فیذاته بد نیست، اگر باعث رشد و بهبود مداوم شود. اما غر زدن خالی سبب چنین چیزهایی نیست.
دو. ما در چیزهایی که معترض به آن هستیم، نقشی نداریم و صرفا قربانی هستیم. این هم فرض درستی نیست، ما در بسیاری از نابسامانیها فاعل مستقیم هستیم؛ مثالهای رانندگی و رعایت تمیزی محیط شهری (خصوصا در تهران) برای بطلان این نظر کافی است.
سه. اعتراض نقمانند از کارهای لذتبخش این دنیاست، ما غر میزنیم چون در نتیجه این کار کیف عجیبی میکنیم. این هم به نظر درست نمیآید، روانشناسی میگوید تکرار زبانی چیزهای منفی و ناراحتکننده برای سلامت روان آدمیزاد ضرر دارد.
به گمان من ما مردمی هستیم که خدا برکت خیلی زیادی نصیب حالمان کرده است، در عین حال توان فهم و قدرت شکر را از ما گرفته است. این برکات و نعمات ما را پختهخوار و تنبل کردهاست، مثل خیلی از بچهپولدارهای پرتوقع غرغرو، تا جایی که برای خم شدن و برداشتن سکهی طلا از روی زمین هم کاهلی میکنیم.
واقعا نیازی هست که صدمیلیون بار به ما یادآوری شود که چه موقعیت جغرافیاییای داریم، چه منابعی، چه معادنی، چه خاکی، چه سابقهای، چه نقشی، چه امکانات بالقوه و بالفعلی، چه وفور نعمتی، و صدها چیز دیگر؟ از کجا به این نتیجه رسیدهام که مدام خود را با چند کشور استثنایی جهان قیاس ناقص کنیم و در نتیجه این قیاس به بدبختی خود ایمان بیاوریم؟ چه کسی به ما گفته که همهی مشکلاتمان زیر سر دولتها و حکومتهای داخلی و خارجی است؟ چرا دنبال درمان بیماری غر نیستیم؟ این بیماری ما را علیل و افسرده کرده و بدبختمان خواهد کرد، و نیاز به درمان آن به معنی واقعی عاجل است.
نمیدانم که آیا ممکن است که یک بچهپولدار بدون آنکه به فلاکت بیافتد، به راه راست رهنمون شود؟ اما امیدوارم برای قدردان شدن و به خود آمدن ما ایرانیها دورهی فلاکت لازم نباشد. گذاراندن دورهی فلاکت، واقعا فلاکتبار است.
ترکیبی از یک عالم جلوه صوتی، رنگهای تیرهی سنگین و حرکتهای بیدلیل معجونی ساخته که در چشم من بیشتر شبیه وب سایت یکی از طرفداران جادوی سیاه یا رهبران مسلک ابلیس است. البته از نزدیک با آقای رادان و کارهایشان آشنا نیستم، اما مطمئنم که شخصیت ایشان اصلا به چنین مقولاتی ربط ندارد.
نمیدانم که ایشان برای راهاندازی چنین سایتی پولی دادهاند یا خیر؟ اما درست این است که باید مبلغی گرفته باشند؛ چون از تصویرها و نامشان برای هنر نمایی عدهای که خوب بلد هستند با برنامه فلش و نظایر آن کارکنند، استفاده شده است. جالب این جاست که در پای هر صفحهای، نام مجموعهی این عده و یک شمارهی تلفن همراه (!؟) مشاهده میشود.
مراجعه به این وبسایت به غیر از هدر دادن وقت و پهنای باند چه نتیجهی دیگری برای بازدیدکنندگان و علاقهمندان دارد؟
علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
که مدتی ببریدند و بازپیوستند
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند
که سروهای چمن پیش قامتش پستند
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند
به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند
جواب داد که آزادگان تهی دستند
که ره به عالم دیوانگان ندانستند
اگر از من بهترین غزلی که خواندهام را بپرسند، احتمالا این غزل انتخابم خواهد بود. ده، پانزده سالی است که گرفتارش شدهام، و خودم هم نمیدانم چرا: قدرت زبانی؟ عنصری مرموزی مثل لطافت؟ گسیختگی سازمان یافته؟ تضادها لفظی؟ یا شاید هم بیت خارقالعادهی «به سرو گفت کسی ...».
(کجا هستند دوستان عزیزی که مدعیاند من کسان و چیزهای ایرانی را بیخودی میکوبم؟)
لویی آرمسترانگ، که از سلاطین جاز میدانندش، ترانهای ساده و دوست داشتنی خوانده به نام چه دنیای شگفتآوری. نویسندگان این ترانه، در یکی از دورانهای سخت و مایوسکنندهی ایالت متحده، با چشمان یک کودک به اطرافشان نگاه کردهاند و حیران شدهاند، بعد در جملاتی ساده، سعی کردهاند که این نگاه و حیرت ناشی از آن را منتقل کنند (ترجمهی دست و پا شکستهای است):

درختان سبز را میبینم
و گلهای قرمز
که برای من و تو
میشکفند
و فکر میکنم که چه دنیا شگفتیآسمان آبی را میبینم
و ابرهای سپید
روزهای سعید نورانی
و شبهای مقدس تاریک
و فکر میکنم که چه دنیا شگفتیرنگهای قوس و قزح در آسمان چه زیبایند
و در صورت آدمهایی که میگذرند
دوستان را میبینم، دست میدهند و احوالپرسی میکنند
از ته دل به یکدیگر میگویند: دوستت دارم
و فکر میکنم که چه دنیا شگفتیگریه نوزادان را میشنوم، و بزرگشدنشان را میبینم
چیزهایی زیادی یاد میگیرند، خیلی بیشتر از آنی که من بدانم
و فکر میکنم که چه دنیا شگفتی
من هم زمانی که آثاری در قوارهی این میبینم، یا میشنوم، با خود فکر میکنم که واقعا هم چه دنیای شگفتی! سالها پیش اجرایی از این آهنگ را شنیدم که آرمسترانگ پیش از شروع چند جمله گفت مبنی بر اینکه کسانی به او ایراد میگیرند که در چنین وانفسایی چه جای گفتن چنین حرفهایی، و سخنش را با مهارت به شروع آهنگ پیوند داد. متاسفانه آن اجرا هیچ گاه دوباره گیرم نیامد.
عادت ندارم بیشتر از یک پست در روز بگذارم، اما این مورد ارزش استثناء شدن را دارد:
حدود ساعت یک بعد از نیمه شب، مشغول بررسی یک وبلاگ خواستی و خواندنی بودم. در ضمن نسخه کاملی از آلبوم موسیقی فیلم «بلید رانر»، اثر ارجمند ونجلیس، را گوش میدادم. در این میان متوجه شدم که یکی از بازدیدکنندگان این وبلاگ نظر گذاشتهاند و به وبلاگ خودشان دعوت کردهاند، در این گونه موارد سر میزنم و تشکر میکنم از بازدید و پیام، بنابر این کلید کردم که آدابدانی کرده باشم؛ و به ادامهی کارم مشغول شدم.
ناگهان متوجه شدم بین اصوات و نتهای رازآلود ونجلیس، صداهای عجیبی میآید: تو خودت نمرهی بیستی، تو مثل هیچ کسی نیستی...! حیران شدم، در دل گفتم این آهنگ ایرانی چیست که در این وسط به کار برده شده، اصلا به چه مناسبت؟ چطور است که من تا به حال نمیدانستهام قضیه را؟ قطعههایی مثل Tales of the Future در این آلبوم البته ترانههایی به زبانی غیر انگلیسی دارند، اما آخر تفاوت زیادی با «تو خودت نمرهی بیستی» در کار بود.
عاقبت متوجه شدم: نویسندهی وبلاگ مذکور به مناسبت جشن تولید دوستشان آهنگی را گذاشته بودند که شنیدن آن برای بازدیدکنندگان اجباری بود، و در نتیجه آمیختن آن با بلید رانر ونجلیس، روی سر من مقداری اسفناج سبز شده بود!
توضیح: بله درست حدس زدهاید؛ من در مورد موسیقی ایرانی خیلی زیاد بیاطلاع هستم.
دوست جوانم سینا، در بلاگی شخصی و فرهیخته از چیزهایی که ذهنش را به خود مشغول کرده مینویسد. این طور که پیداست، چندان دغدغه شمارنده و بازدیدکننده ندارد، اما خوب این دلیل نمیشود که آمار وبلاگش را بررسی نکند. او در یکی از تفحصهایش در مییابد که کسانی که از طریق موتورهای جستجو به وبلاگ او راه پیدا کردهاند، در پی چیزهای کاملا متفاوتی بودهاند، لااقل کلیدواژههای جستجو چنین نشان میداده.
سینا اینقدر جسارت داشته که کلیدواژهها را در پستی ردیف کند، و آن قدر وجود که کارش را ادامه دهد. در پاسخ من که گفتم چه احساسی از مشاهده این آمار داشته، گفت که صرفا خندهاش گرفته است.
خنده دارد؟ من هم فکر کنم دارد.
دوستم مصطفی از من پرسید که آیا خبر دارم که روزنامهی نیویورکتایمز در عنوان مطلبی محسن نامجو را با باب دیلان مقایسه کردهاست!؟ گفتم که دارم. بعد ضمن ابراز خشم از کوتهنظری نویسنده و خبط تحریریه روزنامه مذکور به شوخی گفتم که باید منتظر بود نویسندهی مطلب به ایران بیاید تا خدمتش رسید.
کمی که جدیتر شدیم، صحبت به اینجا رسید که باید نامهای به نیویورکتایمز نوشت و بدین وسیله نظر مخالف را نیز عرضه کرد. من پی این فکر را نگرفتم، ضعف در نوشتن انگلیسی شاید علت اصلی بود، اما امشب هنگام خواندن نامههای الکترونیکیام، متوجه شدم که مصطفی قضیه را جدی گرفته و نامهای به شرح زیر برای تحریریهی روزنامه مذکور نوشته است:
سردبیر عزیز،
شما چند هفته پیش مقالهای دربارهی محسن نامجو منتشر کردید، و من با دیدن عنوانش واقعاً از نیویورک تایمز ناامید شدم: «دیلن ایران در عود: با ترانههای معترض هوشمندانه» (Iran’s Dylan on the Lute: with Songs of Sly Protest، نوشتهی نازنین فتحی، یک سپتامبر).
من انتظار دارم نیویورک تایمز بیش از اینها در مورد محتویاتش حساسیت داشته باشد، و وقتی دیدم همچین حرفهای پرتی را منتشر کرده تعجب کردم. برای من مهم نیست که شما هر روز در صفحهی اولتان نامجو را ستایش کنید، اما مقایسهی آن با باب دیلن بسیار بسیار بسیار عجیب است!
دیلن یکی از معدود هنرمندان واقعا اصیل موسیقی مدرن است. او نوع موسیقی مخصوص خودش را آفریده. او «مث یک خونهبهدوش» و «دمیدن تو باد» را نوشته. او چهار دهه است که در خاطرهی مردم نشسته و هنرمندان را تحت تأثیر قرار داده.
اما تا پنج یا ده سال دیگر چند نفر محسن نامجو را به یاد خواهند آورد؟ او چه کرده؟ موسیقیاش چی است؟ ترکیب شعرهای مولوی و موسیقی The Doors؟
شاید شما محسن نامجو را نمیشناسید. شاید هم ایران را آن طور که باید نمیشناسید. در مورد شناختتان از باب دیلن جسارتی نمیکنم.
با احترام
مصطفی حاجیزاده
اگر پاسخی از نیویورکتایمز رسید، با اجازه مصطفی آن را هم منتشر خواهم کرد.
توضیح: علاقهمندان پر و پا قرص آقای نامجو مختارند که ایشان را بپرستند، و با هر کسی که میخواهند مقایسه کنند؛ هیچ شکی در این نیست. اما ما نیز حق داریم که نظر مخالف خود را در جایی که صلاح میدانیم، محترمانه عنوان کنیم. این را گفتم که خوانندگان عزیز، خواسته یا ناخواسته به میدان جنگ حیدری-نعمتی موسیقی محسن نامجو پا نگذارند.
این ماه، دقیقا روز اول برج، شرکت داتک بازهم اتصال ایدیاسال مرا قطع کرد. با بخش پشتیبانی تماس گرفتم تا علت را جویا شوم، مودبانه گفتند که فرصت واریز هزینه اشتراک تا اول برج است. خندهام گرفت، گفتم که معمولا صاحبخانههای سختگیر هم یکی دو روز فرصت میدهند، پاسخدهنده هم خندهاش گرفت و گفت حالا دیگر این طور شده است. ماجرا این بود که در ماجرای اسبابکشی دفترم، خاطرم از قبض ایدیاسال رفته بود. خوشحال شدم که لااقل این بار پاسخدهنده مودب بود و تنشی ایجاد نشد.
این اولین باری نبود که داتک اتصال مرا قطع کرده، و هر بار به دلیلی، در اکثر موارد چون من وظیفهام را انجام داده بودم و مساله روشن بوده، یک عذرخواهی تحویل گرفتهام و اتصال مجددا برقرار شده است (شاهدم هم خانم طاعتی از بخش پشتیبانی مشتریان شرکت داتک). یک بار که کار به جای باریک رسید، به مدیریت داتک یک نامه تند فرستادم و در آن یادآور شدم که اگر در کشوری بودیم که رقیبهای حسابی داشتید، ممکن نبود که جرات چنین رفتارهایی با مشتری کنبد. زمانی که آقای بابک ارشد، که ظاهرا مدیرعامل داتک هستند، تماس گرفتند و ضمن دادن شماره تلفن مستقیم دفتر خود مودبانه دلجویی کردند، کمی متعجب شدم. اما ماههای بعد هم وضعیت تغییری نکرد و از آن پس ترجیح دادم موضوع را به خنده و شوخی برگزار کنم.
شرکت داتک در یک سال و نیمی که مشترک ایدیاسال آن هستم، یک فاکتور رسمی در عوض پرداختهایم به من نداده، تمام وصولهایش براساس پیشفاکتور بوده، آگاهان مالی معنی این حرکت را بهتر میدانند. شرکت داتک با آن طول و عرض یک سیستم بانک اطلاعاتی ساده ندارد که سابقه مشتریانش را در آن بگنجاند و حسب آن دست به قطع و وصل اتصال مشتری بزند، شرکت داتک با کمال جسارت سرعت دانلود مشتری را در ساعات پرترافیک روز دستکاری میکند، شرکت داتک سایت آدیداس را به علت کاملا نامعلومی فیلتر میکند، بسیاری از پرسنل آن با مشتری بیحوصله و گاهی گستاخ هستند و با وجود همهی این حرکات، ککش هم نمیگزد. نام داتک را به فارسی گوگل کنید تا صفحه مرورگرتان پر از فریاد شود، اما داتک اهمیتی نمیدهد، شاید هم نمیداند چه باید بکند؟
چرا؟ چون تنها نیست. در اقتصادی تنفس میکند که منزلت مشتری و آداب مشتریداری، هنوز از مفاهیم ناشناخته و گاهی لوکس و غیرضروری است. مدیران داتک بیتردید مشتریداری را جز اهداف شرکت خود نگنجاندهاند، شاید چون دلیلی نداشتهاند که این کار را بکنند. و از همه بدتر اینکه داتک تنها نیست، فقط چون مقیاس بزرگتری دارد، بیشتر دیده میشود. داتک در کنار تمام کاسبهای وطنیاست که ویترینشان ظاهر مدرنی دارد، اما اندیشههای کسب و کارش مربوط به دهها سال پیش است؛ مثل موبایلفروشهای خیابان جمهوری و کامپیوتر فروشهای بازار رضا. اینها فناوریهایشان را از آن سوی مرزها میگیرند و نحوه کسب و کارشان را از تیمچههای بازار تهران.
امیدوارم روزی این اوضاع تغییر پیدا کند. من مشکل شخصی با داتک ندارم، مشتری قدیمی آن هستم و دوست دارم بهتر شود، آنقدر که دقایقی وقت میگذارم و این مطلب را مینویسم، اما آیا داتک هم دوست دارد بهتر شود؟
«فیلمی کوتاه دربارهی عشق» را دوباره تماشا کردم. اولین بار حدود پانزده سال پیش بود، خاطرات گنگی از آن داشتم که البته نشاندهندهی اهمیت و منزلت اثر بود.
به یاد نمیآورم که فیلمی در نوبت دوم تماشا چنین تاثیر سنگینی بر من گذاشته باشد؛ در طول نمایش چند بار به تلخی خندیدم و سپس بغض کردم. نجابت نگاه سازنده مثالزدنی است و با وجود نمایش صحنههایی از لحظات خصوصی یک زن جذاب، فیلم اصلا چشمچران و مذکر پسند نمیشود.
در صحنهای که پسر، زن را به صرف بستنی به کافه دعوت کرده، زن از صداقت و حیای او تحت تاثیر قرار میگیرد و میخواهد که پسر دستانش را بگیرد و نوازش کند. پسر پیش از آن که دست دراز کند به سوی دست عشقاش، در یک لحظهی خیلی خیلی کوتاه، دستش را به پیراهنش میکشد (یعنی عرق کرده است). این همه ظرافت و باریکبینی تکاندهنده نیست؟
این بار فیلم به نظرم راجع به فرشتهای آمد که در گوشهای از آسمان زنی که به عشق کافر شده را میپاید، انگار که مامور است او را دوباره مومن میکند، که میکند؛ بدون رسیدن به وصال یا پایان خوش و شاد.
دوستان حضوری و غیابی زیادی میبینم که قوارهی حقیقی خود را بسیار بزرگتر از چیزی میدانند که الان هستند. این یک رفتار فرهنگی است، و برخلاف تصور افراد مختلفی از طبقههای مختلف فکری و اجتماعی به اشکال مختلف مبتلا به آن هستند:
خوب که چه؟ ما آنی هستیم که هستیم. عوامل بسیار پیچیده و متعددی در چگونه بودنمان دخالت کردهاند، ضمن اینکه خودمان هم نقش بسیار پررنگی در آن میان داشتهایم (و داریم): حسن ریزه بعد از کتکخوردن از جنابعالی، اشکهایش را پاک میکرد و با کنجکاوی میرفت سراغ استادکاری که داشت موتور ماشین خارجی تعمیر میکرد. آن زمین عباسآباد را اگر داشتی احتمالا به محض تکان خوردن اندک قیمتش، طمع میکرد و میفروختی و تا امروز اصلا در مالکیت تو نمیماند تا میلیاردرت کند. مغازه حاشیه جمهوری را فروختی چون خواستی بری ژاپن و یک ساله ثروتمند شوی. آخری هم بهتر است اول حرف زدن راه و رسمی یاد بگیرد تا منظورش را درست بفهمیم! (تمام نمونههایی که آوردم خیالی است، شباهتهای اتفاقی را هم تکذیب میکنم!).
هزار قابلیت درونی و بیرونی، چندان کارآمد نخواهند بود اگر یاد نگیریم که «مسوولیت اعمال و تصمیمات خود را بپذیریم». اگر زمانه برای ما طور دیگری میگشت، شاید هزار اتفاق هم به تبع آن میافتد. ما ممکن است که در بیان قهرمان فتوحات خود باشیم و قربانی شکستهایمان، اما بدبختی این است که خارج از گفتار، خود میدانیم که خیلی هم خوب عمل نکردهایم.
جورج هریسون فقید در یکی از روزهای اواخر دهه هشتاد میلادی با دو تن از دوستانش غذا میخورد. چه کسانی؟ مرحوم روی اوربیسون و جف لین. این سه با توجه به آشنایی قبلیشان تصمیم گرفتند که برای آلبوم «این است عشق» هریسون یک تک آهنگ بخوانند به عنوان تکمله. کجا جمع شدند؟ استودیوی خانگی باب دیلان در سانتا مونیکای کالیفرنیا. در گیر و دار کار هریسون متوجه شد که گیتارش در خانه تام پتی مانده، و تام پتی هم وارد بازی شد.

این پنج یار نشستند که دربارهی آهنگ مذکور تصمیم بگیرند. باب دیلان چشمش خورد به جعبهای که رویش نوشته شده «با احتیاط حمل شود» و گفت: بچهها این عنوان چطوره؟ این گونه Handle with care خلق شد. زمانی که تهیهکنندگان آلبوم هریسون کار را شنیدند، با تیزهوشی دریافتند که مرتبهی اثر خیلی بیشتر از آنی است که به عنوان یک تک آهنگ فرعی عرضه شود؛ پس گروه Traveling Wilburys متولد شد.
کارهای این گروه به دو آلبوم محدود میشود (مرگ نابههنگام روی اوربیسن شاید در این کمکاری بیتاثیر نبوده)، اما همین آلبومها موفقیت زیادی به کف آوردند. بعضی از آهنگهایش را خیلی دوست دارم، هیچ کدام هم به نظرم نارس، نیامده است. کارهایی پختهای که در آنها خبری از دهان هم سرویس کردن و هنرنمایی انفرادی نیست و توان هر عضو گروه، در خدمت کل گروه است. ممکن است بپرسید که از کنار هم قرار گرفتن چنین نامهایی چه انتظار دیگری داشتی؟ اتفاقا انتظارم کاملا برعکس چیزی بود که شنیدم. چرا؟ فکر کنید این پنج استاد اصلا چطور توانستهاند برای یک کار مشترک زیر یک سقف بنشینند و تبادل نظر کنند، آن هم برای تکآهنگی که قرار بوده در آلبوم رفیقشان بیاید. صحبت از کسانی که برای خود قلمروی سلطانی داشتهاند (خرد یا عظیم) و نکته ظریف ماجرا این است که سایه سنگین سلطان السلاطین (باب دیلان) هم این وسط خودنمایی میکرده.
در انتها ضمن تشکر از دوستم مصطفا - که نسخهی خوب و کاملی از مجموعه کارهای این گروه را برایم به ارمغان آورد - متن یک آهنگ ساده، دلنشین و دوستداشتنی از آلبوم اول تراولینگ وایلبریز را میآورم:
Congratulations
(chorus 1)
Congratulations for breaking my heart
Congratulations for tearing it all apart
Congratulations you finally did succeed
Congratulations for leaving me in need
This morning I looked out my window and found
A bluebird singing but there was no one around
At night I lay alone in my bed
With an image of you goin around in my head
(chorus 2)
Congratulations for bringing me down
Congratulations now Im sorrow bound
Congratulations you got a good deal
Congratulations how good you must feel
I guess that I must have loved you more than I ever knew
My world is empty now cause it dont have you
And if I had just one more chance to win your heart again
I would do things differently but whats the use to pretend
(chorus 3)
Congratulations for making me wait
Congratulations now its too late
Congratulations you came out on top
Congratulations you never did know when to stop