تبليغاتX
بودن و مجازی بودن
اگر می‌توانستم خلاصه کنمِ این قدر نمی‌نوشتم - بتا ۱

گل‌گیسودوست قدیمی‌ام فرهاد جعفری، در وب‌سایتش قسمتی دارد با عنوان «خطاب به گل‌گیسو». خانم گل‌گیسو دختری بسیار دوست‌داشتنی‌ و خوشبختانه فرزند فرهاد و همسرش است. هدف فرهاد از گنجاندن این بخش، انتقال تجربه‌های قابل اعتنای دیگران به گل‌گیسو است برای جلوگیری از دوباره کاری یا آماده مواجه شدن با بعضی از موقعیت‌ها. این حرکت ابتکاری و جالب، تاکنون خیلی مورد استقبال قرار نگرفته است.

علل عدم استقبال از این بخش شاید این‌ها باشد: مخاطبان انتقال تجربه به بچه‌ها را جدی نمی‌گیرند، مخاطبان تجربه چندان بدیعی و جالب توجهی برای انتقال ندارند (جساراتاً)، ولی ظن قوی من این است که مخاطبان محترم کارهای بسیار مهم‌تری در زندگی برای انجام دادن و حرف‌های بسیار شنیدنی‌تری برای گفتن دارند...

به هر حال. من چند ماه پیش چیزهایی که به نظرم قابل عرض می‌آمد را برای گل‌گیسو نوشتم. نمی‌دانم فرهاد آیا آن‌ها را به او منتقل کرد یا نه؟ در هر حال فکر می‌کنم که بد نیست که نکته‌های مذکور را در این‌جا بازگو کنم:

  • فکر کردن یک مهارت است، مثل نوشتن یا آشپزی. اما متاسفانه در درسهای (معمولا به درد نخوری) که در مدرسه به تو ارائه میشود، خبری از شیوه های فکر کردن نیست. بنابر این سعی کن که حتما منابعی پیدا کنی و آن را بیاموزی.
  • در طول زندگی در این دنیا، فقط یک بدن و یک پدر و یک مادر خواهی داشت. این سه چیز را با هزاران میلیارد هم به دست نخواهی آورد، فکر می کنم همین قدر کافی است و نیاز به توصیه خاصی در مورد چیزهای نایاب نیست.
  • در دوره‌ای از عمرت، به این نتیجه می‌رسی که اطرافیان (خصوصا والدینت) اشتباهات خیلی زیادی کرده و می‌کنند، آن‌ها همچنین به اندازه‌ای که تو فکر می‌کردی دانا نیستند و وجودشان خیلی اوقات باعث دردسر است. اما چندین سال بعد کم کم متوجه می‌شوی خیلی بیش از آن چه فکر می‌کردی شبیه آن‌ها هستی. با هر دو حالت عادی برخورد کن.
  • بار دیگری که هواپیما سوار شدی، هنگام اوج و هنگام فرود به قطعات کوچکی که مجموعا شهر را تشکیل می‌دهند توجه کن، و به این فکر کن که چیزهایی که آدم‌ها برای به دست آوردنشان شکم هم را می‌درند چقدر کوچک است.
  • با خودت مهربان باش، این تنها راهی است که با دیگران حقیقتا مهربان باشی.
  • تنهایی در ذات بشر تنیده است، هیچ عشق و دلبستگی‌ای در زندگی باعث نمی‌شود از این تنهایی ذاتی خلاص شوی. یادت باشد که مشکل در عشق یا دلبستگی تو نیست، تنهایی سرنوشت آدمی در این دنیاست.
  • به نظر دیگران توهین نکن، اما گرفتار آن‌ها نشو.
  • دنیا خیلی سخت‌تر از آنی است که بتوان ناگهان تغییرش داد یا متحولش کرد.
  • گوش کردن به حرف دیگران را بیاموز، از ساده‌ترین و سخت‌ترین مهارت‌هایی است که خواهی آموخت.
  • اگر خواستی غیر عرفی رفتار کنی، بدان که این عمل تاوان‌های سختی دارد. عرف برای دفاع از خودش بازوهای فراوانی دارد. حتی بیشتر از هزار هشت‌پای به هم پیوسته...
  • مواظب استخوان‌هایت، خصوصا دندان‌هایت باش.
  • حرف‌های ما را بشنو، به آن‌ها فکر کن و سپس همه‌اش را فراموش کن.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط هادی  | 

عكس از پريس مهتاش

کافه‌نشینی برای گروهی از جوانان شهرهای بزرگ ایران، اصلی‌ترین جایگزین‌ تفنن‌ و تفریح‌های دنیای امروز است. کسانی که دست‌شان به دهانشان می‌رسد، کافه‌ها و بعضی از غذاخوری‌های خاص را پاتوق خود کرده‌اند، به امید این‌که بخشی از نیازهای روانی و جسمی خود را چاره‌ کنند. گاه کافه‌نشینی حس شخص خاص بودن را نیز به آن‌ها می‌دهد، زیرا بنابر بر سنت، خیلی از روشنفکران دفتر روابط عمومی و اتاق جلسات نیمه‌خصوصی خود  را در پشت میز کافه‌ها بنا می‌کنند.

کافه‌نشینی اما یک ایراد بزرگ دارد: تحرک ندارد. تحرک مقتضای جوانی است و عدم تحرک از نشانه‌های پا به سن گذاشتن. تا جایی که می‌دانم کافه‌نشینی عبارت است از نشستن پشت یک صندلی در محیطی معمولا تنگ و تاریک، گپ‌زدن، آشامیدن و گاهی خوردن؛ مجموع این کارها خیلی شباهتی به یک تفریح شادمانه ندارد.

برای تخلیه‌ی تنش‌ها، میل به جلب نظر، پیدا کردن جفت، زندگی اجتماعی فراخور حال، و نیازهای دیگر جوان باید فکرها کرد. الان دیگر همه می‌دانند که با بزن و بکوب و ببند، نتایج خوبی به دست نمی‌آید. در ضمن نمی‌توان توقع داشت که همه‌ی جوانان چونان زاهدان و عارفان سیر و سلوک کنند. آن‌ها تفریح می‌خواهند، و تفریح در ذات خود هیچ چیز نامشروع و نامقبولی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:28  توسط هادی  | 

نقاشی از ونسان ونگوگ

امشب حال خوشی نداشتم: غصه‌دار بودم و آماده‌ی فروغلطیدن در «افسردگی». معمولا بلد نیستم چطور از حال ناخوش بیرون بیایم، پس صبر می‌کنم که با گذر زمان ناخوشی مرتفع شود. گاهی هم کارهایی می‌کنم که حالم بدتر و بدتر می‌شود.

به نظرم حرکت ضد افسردگی است، حتی کار کوچکی مثل ظرف شستن. از طرفی بطالت با افسردگی رابطه‌ی مرموزی دارد: هر کدام نوید دهنده‌ی دیگری است. مدام صحبت کردن از بدبختی‌هایی که حس می‌کنیم فقط برای ما است نیز بی‌فایده است و بوی خودخواهی هم می‌دهد، همه مشکل دارند. بدتر از همه هم این است که دلمان برای خودمان بسوزد و فکر کنیم که خیلی حیف شده‌ایم و لایق خیلی بهتر از این بوده‌‌ایم. اصلا چنین چیزی چیست، چه کسی وعده بهتر از این به ما داده بوده؟

چیزهایی که برای آن‌ها غصه می‌خوریم گاهی واقعا شوخی هستند. نشان به این نشان که معمولا بعد از گذشت مدتی و با نگاه به پشت سر، با خود فکر می‌کنیم: چطور از پیش‌آمد چنین چیز کم اهمیتی این قدر بی‌تاب شدم؟ بعد از این فکرها قطعاتی از یکی از فیلم‌های محبوبم را تماشا کردم، چیزی خوردم، با مادرم که عازم سفر است تلفنی خداحافظی کردم، برای اسباب‌کشی پیش‌رویم نقشه کشیدم، این مطلب را نوشتم (بار اول  اتفاقی پاک شد اما از رو نرفتم و دوباره!)، لباس‌ها را در ماشین لباس‌شویی ریختم و شاید حمام هم بکنم.

زندگی خیلی کوتاه است و فعلا ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط هادی  | 

«زن قد بلند» لطف کرده و در وبلاگش به این صفحه لینک داده است. علاوه بر این مرا به بازی توصیف وطن دعوت کرده است. راستش وطن از آن کلمه‌هایی است که احساسات لایه ضخیمی دور آن تنیده‌است. اما من حکایت را چطور می‌بینم؟

 به علل و دلایلی که چندان روشن نیست، ابنا بشر خاک زمین را تا جایی که زورشان رسیده قطعه قطعه کرده‌اند، روی هر قطعه نامی گذاشته‌اند و گروه گروه داخل این قطعات زندگی می‌کنند. زمانی که نوزادی پا به جهان می‌گذارد، بدون هیچ انتخابی معمولا در یکی از این قطعات است. می‌گویم معمولا چون ممکن است نوزادی روی دریا به دنیا بیاید مثلا، یا در هواپیما (بعید نبودن فرض بعید).

نوزاد با آداب و سنن، دین و مذهب، زبان و فرهنگ آن قطعه مسن می‌شود، اگر بشود، چون گاهی نوزادان به سن بالا نمی‌رسند.  زمانی که بزرگ شود، نسبت به چیزهایی که با آن‌ها بزرگ شده غیرت پیدا می‌کند و به نوعی مدافع آن می‌شود (بازهم معمولا)، و با آن‌ها زندگی می‌کند. زمانی که تعرضی نسبت به این‌چیزها و یا  قطعه خاک بشود معمولا کار به جاهای باریک می‌کشد و گاهی ممکن است قطعات و یا باورها دستخوش دگرگون‌هایی شود (به کوچک شدن خاک ایران در طول تاریخ دقت کنید).

این نظام را ما تعریف نکرده‌ایم، صرفا مجبور به پذیرفتنش هستیم.

اما به دوست عزیزم می‌گویم که اگر من بخواهم پاسخ سر راست سوالت را بدهم، می‌گویم: زمانی که می‌شنوم وطن، فکر می‌کنم چقدر چیزها خراب است که باید درست کنیم‌شان، چه چیزهایی که قدرشان را نمی‌دانیم و چه فرصت‌سوزی‌ها که نمی‌کنیم.  من کسی را به این بازی دعوت نمی‌کنم، اما از همه کسانی که این متن را می‌خوانند می‌پرسم: کی‌ می‌خواهیم شروع کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:10  توسط هادی  | 

خانه‌های قدیمی متروک، خودروهای رها شده در کنار خیابان، پیرهایی که با نگاهی غمگین روی یک نیمکت نشسته‌اند، لوازم و اسبابی که دور ریخته شده‌اند...

این‌ها برایم نمادهایی غصه‌آفرین هستند. با خودم فکر می‌کنم به روز رونق‌شان، زمانی که خواهان داشته‌اند و در واقع زمانی که اینی نبوده‌اند که الان هستند. بعد یادم می‌آید که چیزهایی که ما عمری به دنبالش می‌دویم، در حسرتش می‌سوزیم و به دست‌آوردنش را موفقیتی بزرگ می‌دانیم، عاقبت به چنین روزی می‌افتند. بسیاری از ما عمرمان را خرج می‌کنیم به قیمت به کف‌آوردن سراب، بعد افسوس زمان از دست‌رفته را می‌خوریم.

رقت بار نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:14  توسط هادی  | 

امینم جوانامینم، خواننده‌ی سرشناس سبک رپ، به نظرم یک حادثه است. در این حادثه نبوغ و لات‌بازی باهم ازدواج کرده‌اند و فرزند سرکش‌شان ترانه‌هایی عصبانی اما گاه اصیل و تکان‌دهنده است.

خشم همیشه کوبنده نیست، خیلی اوقات تصنعی و یا حتی مسخره است. اما خشمی که در بعضی آثار امینم دیده می‌شود،‌ واقعی و دردناک است. امینم از طبقه‌ی فقیر و بی‌سر و پای اجتماع برخواسته، و تاثیراتی که چنین زندگی‌ای روی کودکی‌اش گذاشته، هولناک است. او هرگز نتوانسته که خود را از کابوس زندگی‌ای آشفته با یک مادر مجرد لاابالی رها کند، برای همین درکارهایش اشارات زیادی به گذشته‌ی خود می‌کند. اما بدبختی این‌جاست که با وجود رفاهی که از صدقه سر کارهایش به کف آورده، زندگی شخصی خودش نیز وضع چندان بهتری از زندگی خانه‌ی مادری ندارد.

در آهنگ «مرغ مقلد»، یک تک‌گویی خطاب به دخترش، اعتراف می‌کند که همیشه می‌خواسته کاری کند که دختر کوچک سعادتمند، خوشحال و خوشبخت باشد، اما بدبختانه تیرش به سنگ خورده و ناکام مانده‌است. آّهنگ «وقتی که رفتم» به نوع دیگری تکرار همین اعتراف است.

امینم به آنی که هست، فخر نمی‌کند، بلکه چاره‌ی دیگری برای خودش قائل نیست. ریشه‌هایش او را چنان اسیر کرده‌اند که چند بار برای ترک قرص خواب‌آور بستری شده است. او در یکی از کارهایش، از زبان دخترش، می‌گوید: «با این هیاهوی گوشخراش طرفدارانت، عجیب نیست که نمی‌توانی بخوابی».

اما یکی از تکان دهنده‌ترین آثار او، آهنگی‌ است به نام «استن». در این آهنگ یکی از طرفداران او در نامه‌هایی که می‌نویسد زندگی پر از رنج و بدبختی خود را شرح می‌دهد، به امید آن‌که امینم را تحت تاثیر قرار دهد و باب دوستی و مراوده را با او باز کند. امینم گرفتار است و از نامه‌های او غافل می‌شود، و استن عاقبت خود را به همراه دوست‌دختر باردارش به کشتن می‌دهد. امینم بدبختی‌های خود را در طرفداران خود نیز می‌بیند و سیاهی روی سیاهی می‌آید.

ممکن است امینم را دوست نداشته باشیم، اما به گمان من او حداقل پنج آهنگ دارد که کلاسیک خواهند بود. اگر او را بی‌سر و پا می‌دانیم، باید متوجه باشیم که گاهی کارهایش واقعا متشخص و ممتاز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:2  توسط هادی  | 

کسانی که مدام اعلام می‌کنند «کار دارم»؛ منظورشان از تکرار این حرف چیست؟ در این دنیایی که همه چیز در حال حرکت و تغییر است این چه حرفی است برای زدن؟

بی‌کاره‌ترین آدمی که می‌شناسید و یا تصور می‌کنید،او هم کارهایی برای انجام دارد: مثل نیازهای روزمره و چیزهایی مثل آن. «کار دارم» یک جمله خودنمایانه است، خصوصاً زمانی که زیاد تکرار شود، آن‌گاه بدل می‌شود به یک جمله خودنمایانه غیرقابل تحمل. البته منظور من «فعلا مشغول هستم» و جملاتی با این معنا نیست.

مدیرعامل‌های شرکت‌های عظیم، دانشمندانی که شبانه روز در آزمایشگاه سرمی‌کنند، سیاست‌مردان کشورهای مهم و... در روزهای ۲۴ ساعته زندگی می‌کنند. با این تفاوت که ترجیح می‌دهند به جای اعلام مکرر مشغولیت‌هایشان، واقعا به کارشان برسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:47  توسط هادی  | 



همان طوری که انتظار می‌رفت، شرکت اپل حدود ده روز گذشته خط محصولات آی‌پاد را تماماً نو و نوار و مدل‌های جدیدی عرضه کرد:

آی‌پاد شافل فقط در رنگ‌بندی تفاوت کرد، همچنین یک محصول قرمز× به آن اضافه شد.

آی‌پاد نانو دوباره طراحی شده و وارد نسل سوم شد، سری جدید نانو قادر به پخش فیلم و اجرای بازی است و قابلیت سیر در جلد آلبوم در آن تعبیه شده است (اپل به این قابلیت می‌گوید Cover Flow).

آی‌پاد عادی، با پسوند کلاسیک نام‌گذاری و با بدنه‌ی آلومنیومی عرضه شد، با ظرفیت‌های ۸۰ و ۱۶۰. به اضافه قابلیت سیر در جلد آلبوم و یک رابط کاربری جدید.

اما محصول شاخص جدید «آی‌پاد تاچ» است. این آی‌پاد خیلی شبیه «آی‌فون» است، درواقع تقریباً تمام قابلیت‌های آی‌فون را دارد، به‌جز امکان تماس تلفنی. اپل با در نظر گرفتن فروش خارق‌العاده آی‌فون، عناصر جذاب آن را حفظ کرده و آی‌پاد تاچ به بازار عرضه کرده و به رقبا ضرب‌شست محکمی نشان داده‌است.

اما اتفاق جالب‌توجهی که افتاد، پایین‌آوردن چشمگیر قیمت آی‌فون بود. در یک حرکت غیر منتظره قیمت آی‌فون ناگهان دویست دلار ارزان شد، و در عین حال نوع چهار گیگا بایتی از خط تولید حذف گشت. گروهی از خریداران سابق آی‌فون از قیمت‌گذاری جدید خشمگین شدند و مراتب اعتراض خود را در وب منتشتر کردند و توسط ایمیل به استیو جابز - مدیر عامل اپل - منتقل کردند. جابز در فاصله بیست و چهار ساعت خطاب به این مشتریان نامه‌ای منتشر کرد؛ در این نامه ضمن توجیه این کاهش قیمت، به خریداران قبلی وعده صد دلار تخفیف در خرید محصولات جدید اپل، هنگامی که مستقیما از اپل خریداری شوند، داد. روز گذشته شرکت اپل این وعده را عملیاتی و راه‌استفاده از آن را منتشر کرد.

حرکت استیو جابز نشان می‌دهد که در دنیای امروز حتی اگر از یک محصول - در این‌جا آی‌پاد - بیش از صد میلیون عدد هم فروخته باشید، و محصول دیگرتان - آی‌فون - ظرف مدت هفتاد و چهار روز، یک میلیون عدد خریداری شده باشد، بازهم باید حواس‌تان در رفتار با مشتری جمع باشد و پایگاه مشتریان خود را با چند و دندان هم که شده حفظ کنید. مشاوران جابز حتماً به او گوشزد کرده‌اند که وعده‌ی او به معنی از دست دادن میلیون‌ها دلار پول است، اما او احتمالا با خود فکر کرده: این خرجی است که باید برای حفظ اعتماد بکنیم.


(توضیح ×: محصول قرمز نامی است که یک موسسه خیره در ائتلاف با شرکت‌های نامدار و معتبر بانی آن شده و طبیعتاً به رنگ قرمز عرضه می‌شود. خاصیت خرید محصول قرمز این است که قسمتی از پولی که مشتری می‌پردازد صرف امور خیریه در آفریقا می‌شود).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 6:9  توسط هادی  | 

امروز به کتابی نگاه می‌کردم با عنوان «صد راز مردمان سعادتمند». برایم خیلی جالب بود که یکی از این رازها «تلویزیون را خاموش کنید»، بود.
حرف درستی است، تلویزیون رسانه‌ی مهاجمی است که برنامه‌هایی را به انتخاب گردانندگانش به خورد مخاطب می‌دهد. تلویزیون با بی‌رحمی عمر را می‌گیرد و در عوض معمولا چیز قابل توجهی نمی‌دهد. آمارهایی که ساعات هدر شده در تماشای تلویزیون را در نقاط مختلف زمین را نشان می‌دهد، گاهی واقعا ترسناک هستند.
همسر من گاهی مشتری فیلم‌ها، سریال‌ها و انیمیشن‌هاست، من خیلی شماتت می‌کنمش. برایم عجیب است که گاهی فیلمی که در خانه نسخه‌ی اصلی‌اش موجود است را دوباره در تلویزیون تماشا می‌کند (با آن کیفیت پخش خیلی بد)، و در پاسخ حیرت من می‌گوید: «این طوری فرق داره!».
تلویزیون تماشا کردن یک عادت است، زمانی به این عادت مبتلا بودم، و با کنار گذاشتنش شاید سعادتمند نشدم، اما تصور می‌کنم سراغ رسانه‌هایی رفتم که روی‌هم‌رفته «فرهیخته‌تر» هستند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:49  توسط هادی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 20:11  توسط هادی